کد خبر: 513988
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۹
گذري بر نقش گردان المهدي در جبهه‌هاي جنگ ‌در همكلامي با محمدرضا حسني از رزمندگان المهدي
آرمان شريف
«محمدرضا حسني» يكي از رزمندگان و جانبازان جنگ تحميلي است كه بيشتر روزهايش در جبهه‌ها را در لشكر۱۰ سيدالشهدا(ع) از گردان المهدي گذراند. او غير از زماني كه در گردان المهدي مشغول به خدمت بود مدتي را در ناوتيپ دريايي فرات گذراند. گردان المهدي مانند بسياري از گردان‌هاي حاضر در جنگ نقش مهم و تأثيرگذاري را در عمليات‌هايي كه رزمندگان انجام مي‌دادند ايفا كرده است. لشكر المهدي در عمليات‌هاي كربلاي۱و ۵، نصر ۴، والفجر۸، سيدالشهدا(ع) و بيت‌المقدس ۲ و ۶ و... حضوري پر رنگ در جبهه‌ها داشت. با حسني سفر كرديم به آن روزهاي نه چندان دور، تا كمي بيشتر از گردان المهدي و فرمانده دليرش شهيد حسنيان بشنويم.

اولين بار!
من در سال ۶۴ پس از پايان دوره آموزشي در پادگان ۲۱ حمزه و بر حسب ضرورت و نياز براي اعزام به جبهه قرار بود به كردستان فرستاده شوم كه قبول نكردم و نرفتم. چون يك‌بار قبل از اعزام توسط سپاه در جنوب خدمت مهندس رزمي جهاد بودم، منطقه جنوب، محورهاي عملياتي و شهرهاي جنوب را كاملاً مي‌شناختم به همين علت گفتم مي‌روم جنوب خدمت كنم. فرماند‌هان هم من را به تيپ ۱۰ سيدالشهدا معرفي كردند كه بعدا به لشكر تبديل شد.
براي بار اول حين عمليات تكميلي والفجر۸ در محور شلمچه كنار رودخانه كارون در گردان حبيب بن مظاهر بودم. پس از پايان مأموريت در اين گردان، شهيد بزرگوار محمدچپردار كه مسئوليت يكي از گروهان‌هايش را به عهده گرفت. به دليل تعديل رفتن نيرو در گردان و تيپ تصميم گرفتند نيروهايي كه از گردان‌هاي ديگر به جا مانده‌اند ادغام شوند. مأموريت من هم با گردان حبيب تمام شده بود و به همين دليل گردان حبيب بن مظاهر در دو گردان ديگر هم ادغام شد. يكسري از افراد به گردان قمربني‌هاشم اعزام شدند و باقي هم به گردان المهدي رفتند. من هم به گردان المهدي كه فرمانده‌اش شهيد حسن حسنيان بود، اعزام شدم. در آن زمان با اين بزرگوار آشنا شدم و توفيق همكاري در گردان المهدي به فرماندهي حسن حسنيان را پيدا كردم.

اولين مأموريت
اولين مأموريتي كه به همراه گردان المهدي شركت كردم عمليات والفجر۸ بود. در اين عمليات گردان المهدي و گردان‌هاي ديگري از تيپ سيدالشهدا(ع) به فرماندهي سردار علي فضلي در محور جزيره ام‌الرصاص، عمليات ايذايي و انحراف فكري دشمن را بر عهده داشتند. نقش عمليات ايذايي و انحراف فكري از نظر استراتژيك دفاعي خيلي مهم است. در چنين موقعيت‌هاي حساسي تبحر و انديشه حرف اول را مي‌زند. اين عمليات حضور فرماند‌هان متبحر و باهوش را مي‌طلبيد كه بتوانند با كمترين هزينه‌ها بهترين پيشروي را داشته باشند. در گردان المهدي هم فرماند‌هان در آن مرحله در ام‌الرصاص صحبت مي‌كردند و گفتگوهايشان را انجام مي‌دادند. مرحله اول در ام‌الرصاص كه انحراف فكري دشمن را انجام دادند كه اين حركت يك كار شاخص در عملكرد لشكر ۱۰ سيدالشهدا بود.

فرمانده جواني كه لقب ژنرال گرفت
بچه‌هاي خط به شهيد حسنيان لقب ژنرال داده بودند. حالا چرا چنين لقبي را به او داده بودند؟ چون هميشه مثل يك فرد باسابقه نظامي برخورد مي‌كرد و مي‌انديشيد. از لحاظ تيپ هميشه تميز بود و صورتي خندان داشت. لباس‌هاي اتوكرده به تن مي‌كرد. اگر شما در بحبوحه عمليات شهيد حسنيان را مشاهده مي‌كرديد، او را با لب خندان و لباس‌هاي اتوكشيده مي‌ديديد كه در حال هدايت بچه‌هاست. اگر فيلم‌هاي موجودي كه از شهيد باقي‌مانده را ببينيد متوجه مي‌شويد خط اتوي لباسش به قول معروف خربزه را قاچ مي‌كند. خصوصيات ظاهري و اخلاقي اين شخص همه را جذب خودش مي‌كرد. شهيد حسين اسكندرلو، شهيد حسنيان هر دو فرمانده گردان بودند و از لحاظ خط فكري و حالت عرفاني و اخلاقي خيلي به هم نزديك بودند. درصد نفوذ اين دو فرمانده‌در ميان رزمندگان خيلي عجيب بود. نفوذي كه به هيچ عنوان از روي ترس نبود. نفوذي كه از راه محبت و دوستي و روشن شدن دل بچه‌ها از طريق خداشناسي و نوعدوستي بود. يكي فرمانده گردان علي اصغر(ع) و ديگري المهدي در جنگ و در بسياري از گردان‌ها مثل گردان المهدي مأموريت فرمانده گردان‌ها تنها به كارهاي نظامي خلاصه نمي‌شد. فرمانده گردان‌ها يكي از كارهايشان فرماندهي در زمان عمليات بود. ولي زماني كه عمليات نبود فرمانده گردان‌ها كارشان تبليغ، ‌توضيح و ترويج مكتب اسلام بود. جبهه و جنگ واقعا يك دانشگاه انسان‌سازي براي همه بود.
شهيد حسنيان هر زماني كه به سنگر بچه‌ها براي سركشي مي‌آمد با لبخندي بر چهره بود. هميشه در حال خنده و لطيفه گفتن بود. خيلي جوان شادابي بود. بچه‌ها جذب اين رفتار و كردار فرمانده‌‌شان شده بودند. گردان المهدي اينگونه بود، هم فرمانده‌اش خوش‌رو و دوست‌داشتني بود هم بقيه بچه‌هايي كه در گردان حضور داشتند. بچه‌هاي گردان المهدي همه با هم عشق مي‌كردند. جبهه و گردان المهدي براي همه ما يك مدرسه عشق بود. شايد در يك روز، كاري گير مي‌كرد و به درستي انجام نمي‌شد و همين باعث ناراحتي فرماند‌هان مي‌شد. ولي به جرئت مي‌گويم شهيد حسنيان هيچ‌وقت با صداي بلند با كسي صحبت نكرد و هيچ‌گاه سر كسي داد نزد.
شما اگر به لشكر سيدالشهدا(ع) برويد و بچه‌هاي قديمي جبهه و جنگ را ببينيد متوجه مي‌شويد خيلي از آنها گروهي به گردان المهدي مي‌رفتند. تعدادي بچه محل مي‌شدند و گردان المهدي را براي خدمت كردن انتخاب مي‌كردند. اين موضوع هم دليل داشت. به دليل سبك برخورد فرمانده و تدبيري كه در اداره امور و عمليات‌ها داشت رزمندگان و جوانان ترغيب مي‌شدند تا در اين گردان حضور داشته باشند.

گردان المهدي در عمليات سيدالشهدا (ع)
گردان المهدي جزو چند گردان خط‌شكن لشكر سيدالشهدا(ع) بود كه در عمليات‌هاي مختلف از خودش رشادت‌هاي زيادي نشان داده بود. اين گردان ظرف مدت يك‌سال و از سال ۱۳/۲/۶۵ كه چند ماه بعد از عمليات والفجر۸ مي‌شود در منطقه فكه در كنار گردان حضرت علي‌اصغر(ع) به عنوان دو گردان خط شكن عمليات مي‌كند كه آن عمليات در زمان خودش از لحاظ استراتژيك نظامي خيلي حساس و مهم بود. در اين عمليات چند گردان ديگر هم به عنوان گردان احتياط بودند. از قواعد نظامي است كه چند گردان به عنوان خط‌شكن عمل مي‌كنند و بعد گردان‌هاي ديگر به عنوان گردان‌هاي پشتيبان‌كننده براي تثبيت خط مي‌آيند. آن زمان شهيد حسنيان و حاج حسين اسكندرلو فرمانده گردان‌هاي خط‌شكن بودند كه شهيد حسنيان در اين عمليات به شهادت مي‌رسد.
هر لشكر و يگاني وقتي جايي قصد عمليات دارد براي موج اول عمليات فرماند‌هان درجه يك خود را انتخاب مي‌كند. اين دو فرمانده گردان هم مسئوليت كل اين كار را به عنوان فرمانده گردان خط‌شكن قبول كردند. هميشه رسم است دو يا سه گردان خط شكن كه تبحر خاصي در سريع اشغال كردن، پاكسازي، تثبيت موقعيت و ادامه عمليات دارند وارد منطقه عملياتي مي‌شوند و بعد از پاكسازي و تثبيت منطقه را به بچه‌ها واگذار مي‌‌كنند.

بيعت رزمندگان با فرمانده
در عمليات‌سيدالشهدا ما كار سختي را در رودرويي و نبرد با دشمن داشتيم. بايد با شش تيپ مكانيزه دشمن درگير مي‌شديم و مي‌جنگيديم. شما فكر كنيد دو گردان مقابل شش تيپ زرهي دشمن. كل كساني كه در حوزه دفاع مقدس و نحوه عمليات‌ها اطلاعات دارند مي‌دانند كل تيپ مكانيزه چند نفر نيرو و تجهيزات دارد. حالا مكنانيزه زرهي هم هست. يعني عراق هر جا مي‌رفت تانك‌هايش از خودش جلوتر بود. ما شب عمليات نمي‌دانستيم كه بايد با تانك مبارزه مي‌كنيم يا با آدم. آنقدر عمليات و هجمه آتش سنگين بود كه بچه‌ها مهماتشان تمام مي‌شد و چيزي براي دفاع نداشتند. ولي همه تا جايي كه در توان داشتند مبارزه كردند و رشادت نشان دادند. شب عمليات فرمانده گردان شهيد حسنيان خطبه حضرت سيدالشهدا(ع) را در شب عاشورا ‌خواند. آن زمان و در جبهه‌ها رسم بود هر يگاني كه قصد عمليات داشت زيارت عاشورايي مي‌خواند و رزمندگان از هم حلاليت مي‌طلبيدند. به دليل اينكه براي بعضي از بچه‌ها برگه مرخصي صادر شده بود يك تعداد از دوستان قصد برگشت به پشت جبهه را داشتند و در ايستگاه راه‌آهن انديمشك بودند تا راهي شوند. در همين حين خبر رسيد مرخصي‌ها لغو شده و گردان به حالت آماده‌باش صدرصد در آمده است. بعد از اين خبر همه بچه‌هاي گردان حضرت علي‌اصغر كه در حال برگشت بودند قيد رفتن را زدند و راهي جبهه شدند. آنجا حاج حسين اسكندرلو همه را جمع كرد و ‌گفت الان وقت كار است و هر كسي كه مي‌خواهد كار كند الان بايد كار كند. صحنه دقيقاً مانند حماسه عاشوراي امام حسين(ع) مي‌شود. شهيد اسكندرلو در شب عمليات چراغ‌ها را خاموش مي‌كند و مي‌گويد من كسي را نمي‌بينم و هر كس كه بخواهد مي‌تواند برود. اگر كسي قصد رفتن دارد و دلش نيست اينجا بماند خودم تسويه حساب‌هايتان را امضا مي‌كنم.

سه روز محاصره

گردان المهدي از لشكر۱۰سيدالشهدا(ع) در مرحله تكميلي عمليات كربلاي۵ به محاصره مي‌افتد و پس از سه روز، عده‌اي از نيروهاي اين گردان از محاصره مي‌گريزند. گردان المهدي سه روز در محاصره تنگاتنگي در محور شلمچه و جزيره شلحه گير مي‌افتد. حدود ۱۶، ۱۷ نفر از اين گردان را حاج محمد هادي، فرمانده وقت المهدي با آن تفكرات و ابتكاراتي كه داشته از محاصره بيرون مي‌آورد و نجات مي‌دهد. بعدها حاج محمد هادي اتفاقات اين سه روز را در كتابي منتشر مي‌كند. او در قطعه‌اي از كتاب اينگونه مي‌نويسد: «به افشين كاوه‌مهر ابلاغ كردم كه پشت ما عمل كند. دسته ويژه افشين و بقيه‌ ‌بچه‌هاي گروهان ايثار و شهادت و هركسي كه برايمان مانده بود، زدند به نخلستان و همان راهي را ‌آمدند كه ما آمده بوديم. منتها چون عراقي‌ها پشت ما را بسته بودند، اينها باز در‌‌گير شدند. تا يك حدودي آمده ‌بودند كه جلال فخرا پشت بي‌سيم اعلام كرد: ‌«ما ديگه نمي‌تونيم جلوتر بياييم، چون خيلي شهيد و مجروح ‌داده‌ايم. افشين هم شهيد ‌شده‌.» گفتم برگردند عقب. از حرف‌هاي جلال فهميدم كه كارمان بيخ پيدا كرده. اين اولين لحظاتي بود ‌كه احساس‌‌كردم پشتمان بسته شده است.» طي سه روز محاصره بچه‌هاي گردان المهدي شهداي بسياري دادند.

معجزه شهيدان ايراني

شهيدي به نام شهيد ابوالفضل نبي قهرودي داشتيم. دانشجوي سال سوم رشته برق دانشگاه علم و صنعت بود. اين شهيد به عنوان پاسدار وظيفه در جبهه‌ها حاضر مي‌شود و مي‌جنگد. او در گردان المهدي مسئوليت كارگزيني را بر عهده داشت و با ما همرزم بودند و در عمليات فكه به شهادت مي‌رسد. همانطوري كه نام ابالفضل عباس روي اين شهيد است، نحوه شهادتش هم مانند قمر بني هاشم است. اينها شاخصه خدايي و عرفاني بودن رزمندگان ايراني است. خمپاره ۱۲۰ به زمين مي‌خورد و قطعه بزرگي از اين خمپاره به شهيد قهرودي برخورد مي‌كند. شهيد قهرودي از ناحيه سر مورد اصابت خمپاره قرار مي‌گيرد و نصف سر و جمجمه‌اش از بين مي‌رود. به دليل اصابت خمپاره ديگري شهيد قهرودي دستش به پوستي آويزان مي‌شود و يك پايش را از هم از دست مي‌دهد. كساني بودند كه مانند صاحب اسمشان به شهادت مي‌رسيدند. كسي بوده كه نامش حسين بوده و مانند امام حسين(ع) لب تشنه به شهادت رسيده است.
نكته جالب و مهم‌تر بعد از شهادت اين بچه‌هاست. پيكر اين بچه‌ها به مدت ۲۰ روز تا يك ماه در زير آفتاب سوزان ارديبهشت ماه جنوب مي‌ماند. شهيد محمدرضا سلمان شميران به دليل ماندن جنازه‌اش در زير آفتاب پوست و گوشت صورتش كاملاً از بين مي‌رود. ولي بچه‌هايي كه رفته‌بودند تا جنازه‌ها را بياورند، مي‌گفتند بعد از ۲۰ روزي كه جنازه‌ها را از زير آفتاب درآورديم حتي بوي عرق بدنشان را هم حس نكرديم. وقتي خدا مي‌گويد تو قدم در راه من برداري من مزد آن را همان لحظه مي‌دهم همين است. اينها با شهادت مزد خودشان را گرفتند.
شهيد حسنيان هم هنگام شهادت حالت خاصي را در او ديدند. شهيد حسنيان زمان عروج و هنگامي كه روحش در حال خارج شدن از بدنش است از جا بلند مي‌شود و رو به قبله مي‌شود و گويي كه امام حسين در پيشگاه اوست و در حال سلام دادن است. رو به قبله نيم‌خيز بلند مي‌شود و سلام مي‌دهد.

خاطره‌اي از يك جنازه عراقي

سال ۶۵ خدمت شهيد حسنيان براي عمليات پدافندي در محور فاو- ام‌البهار بوديم. قرار بود آنجا خط نگهدار باشيم. وقتي وارد فاو شديم، مجبور شديم پنج، شش روزي را كه شب سال تحويل بود در عراق بمانيم. من بر حسب كنجكاوي وارد مواضع شدم و خواستم تا شهر فاو را از نزديك ببينم. قصد داشتم استحكامات و سنگرهاي بعثي‌ها را ببينم. همينطور كه داخل سنگرها را نگاه مي‌كردم ناگهان جنازه يك عراقي را ديدم كه دمر افتاده است. مي‌خواستم ببينم چهره‌اش به چه شكلي درآمده و چه قيافه‌اي پيدا كرده است. وقتي جنازه را برگرداندم ديدم سياه شده و باد كرده و چهره وحشتناكي پيدا كرده است. وضع اسفباري پيدا كرده بود. به خاطر اين كار، دست‌هايم بوي اين جنازه عراقي را گرفته بود. وقتي گوشت و چربي‌ها بدن در حال فنا شدن است بدن بوي بدي مي‌گيرد. من هم نمي‌دانستم كه اين حالت در حال اتفاق است و بعدها متوجه اين موضوع شدم. اين دست من بو زننده و بدي گرفته بود كه هر كاري مي‌كردم با هر صابوني و شوينده‌اي برود، نمي‌شد. هر كاري كردم كه اين بو از دست من برود، امكان‌پذير نبود. بو مانده بود تا بچه‌ها گفتند حاجي بخشي مي‌تواند كمكت كند. حاجي بخشي آمد و از عطري كه همراهش بود به دستانم زدم. كسي كه در راه خداوند قدم برمي‌دارد با كسي كه در راه باطل قدم برمي‌دارد تفسيرش خيلي فرق دارد. نمونه‌اش شهيدان خودمان است كه جنازه‌هايشان چه تفاوتي با جسد بعثي‌ها داشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار