
مطلب كه به پايان رسيد بلادرنگ جميع حواس حقير جهت تركيب و تقرير و تحرير «تيتر»ي زيبنده و زيبا و فيالواقع به قول جوانان اهل فن «تيتري خفن و بتركون» متمركز شد كه دفعتاً سنگيناي حضور يكي را در قفاي خود حس كردم كه موجب انكسار افكار و كدورت از حضور اغيار شد.
«يا نصيب» و «يا قسمت» گويان به پس پشت خود نظر كردم و ابتدا به ساكن چهره دردسر ساز و مصيبت فزاي «ميرزا» در قاب ديدگانم نشست كه فيالواقع مانند آيينه دق چرخي زد و مقابل حقير رسيد و با لبخند جلف و قباحتبار و ايضاً قر و قرير ناشايست يك انسان به گندخندي دندانهاي زرد و ناشورش را بسان ماديان لوك خوش شانس ريچ نموده و فيالواقع به اصطلاح اجنبيها «فيس تو فيس» دعاگو ايستاد. به فرمان غريزه نظري به سرتا ذيل تحريريه گذراندم و ملتفت نگاههاي تحقيرآميز و شماتت بار همكاران شدم با اين حال به نيت كشف مجهول، با برخوردي معقول نرم نرمك نگاهم را متوجه هيكل قناس ميرزا كردم و در دم متوجه لباسهاي او شدم كه مثل تخت بزازان رنگارنگ و همچون چهل بند رقاصهها جل بر جل و
لا بر لا بر هم پوشيده بود.
به نرمي بند دست ميرزا را گرفتم و كنار خودم نشاندمش و با لبخندي از سر ايجاب و اضطرار به او نزديك شدم و گفتم: «خدا به زمين گرمت بزند كه فيالواقع آبرويم را بردي. اين البسه جلف و مضحك را چرا پو شيدهاي؟» و ميرزا دو تك خنده كرد و گفت: «تيريپ رو حال كردي جون داداش. برا همين لباسهاي پجوهشگري چند روز ويلون و سيلون بازار اسقاط فروشاي سداسمال (سيد اسماعيل) بودم» به سرعت دريافتم كه اگر اقدامي عاجل نكنم، اين بار هم فيالواقع قافيه را باختهام. بنا بر اين با نيرويي گرد آمده از دقدليها و خون جگرهاي حشر و نشر با ميرزا در طول ساليان دراز، مچ دست او را به غيظ فشردم و گفتم: «حرف و حديثي اگر داري فيالفور بگو و بزن به چاك جاده فيالواقع!» ميرزا كه ملتفت وخامت اوضاع شده بود، بيآنكه خود را از تك و تا بيندازد ليوان چاي دعاگو را پيش كشيد و در حالي كه حبه قند بزرگي را سق ميزد، گفت: «خب واس چي قنبرك زدي حاجي حرص و جوش؟ اومدم خير بهت برسونم و يه كاري بهت بدم كه صنار سي شايي كاسب شي و بتوني مثل آدم زندگاني كني. بد كردم؟»
با پوزخندي گفتم: «هههه. آبكش به كفگير ميگه تو سه تا سوراخ داري.» ميرزا به حالت حق به جانبي گفت: «ببين داشم! من كاري نارم (ندارم) كه كفگير چند تا سولاخ داره و آبكش چندتا سولاخ داره. دوستام دم درن و باس (بايست- بايد) زودي برم...» از سر كنجكاوي از كنار پنجره نظري به خيابان مقابل روزنامه انداختم و فيالواقع با رؤيت اوضاع اسفباري كه در عقب وانت ميرزا در جريان بود، حرفش را قطع كردم و گفتم: «پس اين دو نفر كه عقب وانت نشستن فيالواقع كي...» ميرزا مثل قاشق نشسته ميان حرفم پريد و گفت: «اين دو نفر پروفسول و دستيارش هستن كه برايه «پجوهش جامهشناسي» به تهران اومدن» با تعجب پرسيدم: «پژوهش جامعهشناسي؟ از كجا به تهران اومدن؟» و ميرزا توضيح داد و گفت: «پروفسول از دوستان گرمابه و... گرمابه (خلاف ادبه) اخوي منزل هستن كه از دوره جواني از تهران جيم شده و تو دانشگاه زاهدان كار ميكنه و حالا هم ويرش گرفته كه بياد روي جماعت ما پجوهش كنه.»
دستيارش هم كه حكم همون «خونه شاگرد»ها و نوكراي قديمو داره. حرف ميرزا كه تمام شد، پرسيدم: «خب همه اينايي كه گفتي چه ربطي به تو داره؟» ميرزا بادي به غبغب انداخت و گفت: «دكي! من از خودم نگفتم چون تعريف از خود عين «شكر» خوريه. فقط اينو بدون كه پروفسول به من گفت ميرزا داشم تو هم از امروز جزو گروه ما هستي و حمل و نقل... يعني پجوهش حمل و نقل با توئه» با بيتفاوتي گفتم: «خب اينايي كه گفتي من رو سنهنه؟» گفت: «اختيار داري. من به پروفسول گفتم يه رفيقي داريم كه خود خود جامهشناسه، پروفسول هم طالبه كه تو هم كمكش كني.» بعد از چند ساعت كه به تفكر و تأمل پرداختيم راضي شديم كه دستياري و به قول ميرزا خانه شاگردي پرفسور را بر اساس فلسفه «غسل ميكنم، غسل پشه، ميخواد بشه ميخواد نشه» بپذيريم و آخرالامر پس از برگزاري مراسم معارفه قرار بر اين شد كه ابتدا به ساكن از مكان پرتردد و پرجمعيتي كه در نهايت «مترو» انتخاب شد، شروع كنيم. در روز مقرر دعاگو به همراه ميرزا و پروفسور و دستيارش از ايستگاه مترو تجريش به عنوان اولين ايستگاه شروع كرديم. جمعيت زيادي در ايستگاه منتظر آمدن قطار بودند. در حالي كه قرار بود هر پنج دقيقه يك قطار بيايد، زماني بالغ بر ۲۰ دقيقه طول كشيد تا قطار آمد. پروفسور طوري ايستاده بود كه تمام ميدان در زاويه نگاهش قرار بگيرد. قطار كه ايستاد. مسافران منتظر فوجفوج به سمت درهاي ورودي هجوم بردند و با تصويري كه بيانگر روز محشر بود قطار بارگيري شد و در معيت گروه تحقيق به راه افتاد. به مجرد حركت قطار مردي از زير دست و پا خودش را آزاد كرد و با بستهاي كه به دست گرفت شروع به تبليغ كرد و گفت:«لواشكهاي پذيرايي مغزدار، ترش و شيرين و ملس، فقط هزار تومن. لواشكهاي بهداشتي ...» كه صداي فروشندهاي ديگر غالب شد و فروشنده با بادكنكي كه در دست داشت و با يك تلمبه كوچك مدام پر و خالي ميكرد، ميگفت: «۲۰ تا بادكنك با يه تلمبه فقط دو تومن، وسيله شادي بچهها، بخر و ببر» پسر بچه ريزنقشي جنس خودش را تبليغ ميكرد و ميگفت:«جلد كارتهاي الكترونيكي كه ۱۶ كارت جا ميگيره، هزار تومن.» دستيار ميرزا مو به موي ديالوگها را يادداشت ميكرد. در گوشه ديگري دو نفر كه وقت سوار شدن همديگر را لگدمال كرده بودند هنوز رجز ميخواندند و نشستهها مثل گنجشكهايي كه در يك روز برفي روي سيم تيرهاي برق تنگ هم كز ميكنند و رديف ميشوند، تنگ هم چسبيده بودند و قاطبه آنها به خواب فرو رفته بودند. قطار به ايستگاه ديگري رسيد و با سوار و پياده شدن مسافران دوباره به راه افتاد. به محض حركت صداي راهبر قطار درآمد كه خطاب به مسافري گفت: «آقايان محترم واگن خانمها رو تخليه كنيد.» پس از چند ثانيه راهبر دوباره خواستهاش را تكرار كرد اما جوان پشت ابرو گرفتهاي با سر و وضعي جلف خواسته راهبر را به خود نگرفت كه جواني ديگر از دسته موسوم به اراذل با اشاره به سقف قطار خطاب به او گفت:«اوهوي، تيتيش. با توئهها» مرد زننما رو به او گفت:«تو برو خفه بمير غول بيابوني. به توچه كه من كجا نشستم» با انعقاد اين جمله دوست در حلقه اراذل از كوره در رفت و به قسمت زنانه وارد شد و در حالي كه پس گردن مرد زننما را گرفته بود و به سمت واگن مردانه او را ميكشيد گفت:«غول بيابوني هم خودتي.» پروفسور نگاهي به حقير انداخت و بيآنكه منتظر عكسالعملي از من باشد دوباره به بازار داغ ماجراها به خصوص بازار روز مترو خيره شد. هنوز رجزخواني مرد زننما و رقيبش تمام نشده بود كه دختر جواني در حالي كه صورتش را پوشانده بود دستش را مقابل ميرزا دراز كرد و گفت:«برادرا تو رو خدا يه كمكي بكنيد بابام مريضه خرج عملش رو نداريم.»
پروفسور اسكناسي درآورد و در حالي كه آن را به دختر ارائه ميداد، دستي ديگر اسكناس را در هوا قاپيد. نگاه زن مثل ماده ببري زخمي به رد اسكناس قر زده كشيده شد و در نهايت به يكي از همكارانش رسيد. زن دوم انگار در محكمه عدل خداوند حاضر شده باشد با فرياد ميگفت: «اين زنيكه دروغ ميگه. ۱۰ ساله كه باباش ميخواد عمل كنه» زن اولي به تلافي دست برد و گيس او را گرفت و به دنبال خودش كشيد. چند جوان جلف و هرزهگو آنها را دوره كرده بودند و هر يك را به كاري تشويق ميكردند. فروشندههاي دورهگرد چپ و راست تبليغ ميكردند و اجناس خود را به خلقالله ارائه ميدادند. روستايي بينوايي دور خود ميچرخيد و دنبال كسي ميگشت كه كيفش را زده بود.