
در ميان مبارزان نسل اول انقلاب كسي نيست كه حجتالاسلام جعفر جوادي شجوني را نشناسد. روحاني مبارزي كه حتي پيش از علني شدن نهضت امام(ره)، با پيروي از مبارزات شهيد نواب صفوي مدتي را به زندان افتاده بود، پس از آن نيز با پيروي از فرامين خميني كبير آن قدر در جهت فروپاشي نظام فرسوده شاهنشاهي تلاش كرد كه تا زمان پيروزي انقلاب ۲۴ بار ديگر نيز به زندان افتاد. شجوني كه اكنون دبير جامعه وعاظ تهران، عضو شوراي مركزي حزب مؤتلفه و همچنين عضو شوراي مركزي جامعه روحانيت مبارز تهران است، در زمان پيروزي انقلاب نيز نمايندگي امام در امر نگهداري از كاخهاي خاندان پهلوي را عهدهدار شد كه جاذبه شنيدن خاطراتي ارزشمند از زبان اين پير مبارز در كنار بررسي رويدادهاي منتهي به انقلاب اسلامي، ما را برآن داشت كه به گفتوگو با وي بپردازيم. متن زير ماحصل اين همكلامي است كه تقديم حضورتان ميشود.
شما پيش از آغاز رسمي نهضت امام(ره) در صف مبارزان شهيد نواب صفوي بوديد، مقايسه مجاهدت اين شهيد با امام(ره) چگونه خواهد بود؟هرچند ماهيت اين دو حركت مشترك بود و اهدافي ضد استبدادي و ضد استكباري را دنبال ميكرد، اما در شيوه و اهداف مد نظر قرار داده شده تفاوتهاي عمدهاي ميبينيم. امام(ره) يك انقلاب را رهبري ميكرد. يك حركت ريشهاي كه در صدد تشكيل حكومت اسلامي و براندازي شاه بود. اما شهيد نواب صفوي و يارانش يك قيام مسلحانه و يك حركت اعتراضي نسبت به برخي از اتفاقات و رويدادها را آغاز كرده بودند. مثل قضيه ترور (نافرجام) حسين علاء و امثال آن، در حالي كه امام(ره) علاوه بر تعقيب اهداف والايي چون برقراري يك نظام اسلامي، در شيوههاي نهضت نيز مبارزه مسلحانه را توصيه نميكردند. نمونهاش در برخورد ايشان با مجاهدين خلق (منافقين) مشخص ميشود. وقتي كه امام در تبعيد نجف حضور داشتند، نمايندگان اين گروهك چند روزي اصرار كردند تا با ايشان ملاقات كنند و وقتي كه حضرت امام(ره) با اصرار برخي از نزديكان حاضر به گفتوگو شدند، فرموده بودند كه من عقيدهاي به قيام مسلحانه ندارم و ميخواهم انقلابي بكنم كه طي آن يكپارچه ملت را بشورانم، نه اينكه يك گروه خاصي بخواهد با روشهاي مسلحانه كاري را پيش ببرد. البته اين را هم بگويم كه خود حضرت امام(ره) در قضيه اعدام شهيد نواب صفوي، خيلي تلاش كرده بودند تا اين سيد جليلالقدر آزاد شوند. حتي فاطمه مصطفوي دختر امام (ره) نوشته است كه ايشان در زمان دستگيري شهيد نواب روزي كه براي آزادي اين شهيد بزرگ بدون نتيجه از منزل آيتالله بروجردي به منزل خودمان آمده بود، عبايش را به زمين زده و گفته بود افسوس كه من نتوانستم براي اين سادات كاري بكنم.
خود شما از چه زماني مبارزه عليه رژيم طاغوت را آغاز كرديد؟از آنجايي كه خانواده ما يك خانواده مبارز بود و پدرم از پرورشيافتگان نفس گرم ميرزا كوچكخان به شمار ميآمد، بالطبع من نيز خيلي زود وارد جرگه مبارزين عليه نظام شاهنشاهي شدم. با چنين زمينهاي وقتي كه به قم رفتم، با شهيد نواب صفوي و افكار او آشنا شدم و خيلي زود تحت تأثير عقايد اين مرد بزرگ قرار گرفتم. آن زمان مرحوم نواب صفوي گاهي به قم ميآمد و در مسجد صاحب الزمان(عج)، مدرسه فيضيه و حرم حضرت معصومه(ع) سخنراني ميكرد، ما كه آن زمان جوان بوديم جذب سخنراني پرشور ايشان ميشديم و من نيز به تأسي از شجاعت ايشان در سخنرانيهايم بسيار تند و آتشين حرف ميزدم و عليه ظلم و جور موجود خطابه ميكردم. بعد از شهادت نواب صفوي نيز تقريباً تمامي دوستداران و پيروان ايشان از جمله خود من، جذب نهضت امام خميني(ره) شديم و تحت رهبري ايشان مبارزات خود را ادامه داديم.
علت تداوم مبارزه در نزد انقلابيون اسلامگرا چه بود؟نگاه انقلابيوني كه بنيانهاي فكري اسلامي داشتند يك نگاه ريشهاي به قضيه جهاد و مبارزه با طاغوت بود. از همان زمان رضا شاه هم روحانيت با استيلاي او بر امور جامعه مخالف بودند. در واقع شاه و سلسله جور شاهنشاهي در اسلام جايگاهي نداشتند. چه رسد به اينكه برخي سعي ميكردند انديشههاي انحرافي را جايگزين تفكر ولي فقيه بكنند. چنانچه ميگفتند شاه سايه خدا بر زمين است. اين تفكرات را حتي برخي از روحانيون درباري نيز مطرح ميكردند. به هر صورت با چنين ديدي ما همواره خط مبارزه را حفظ ميكرديم و وقتي كه امام(ره) نهضت خود را علني ساختند، مبارزيني كه خواهان استيلاي اسلام ناب محمدي بودند، به ايشان پيوستند. البته اين را هم اضافه كنم كه خود امام(ره) نيز با چنين نگاهي از همان دوران نوجواني راه جهاد را برگزيده بود. از آقاي پسنديده برادر بزرگتر امام(ره) نقل است كه ايشان حتي در سنين نوجواني و گويي ۱۷ سالگي راه شمال كشور و پيوستن به ميرزا كوچك خان را در پيش گرفته بودند. هرچند با اصرار خانواده منصرف ميشوند، اما كمكهاي مالي زيادي به ميرزا و جنگليها ميرسانند. اين امر نشان ميدهد كه يك مبارز اسلامي چطور با اساس طاغوت مشكل دارد و همواره در جهاد است. خوب است اينجا اشارهاي به برخي از روحانينماها داشته باشم. كساني كه بعضيهايشان از ما درخواست ميكردند دست از مبارزه برداريم. دليلشان هم اين بود كه شما دستگير و شكنجه ميشويد و صلاح نيست مؤمن كاري بكند تا به او توهين شود. من هم در جوابشان ميگفتم بله صلاح نيست آدم جاي گرم و نرم خود را رها كند و به زندان بيفتد. اما در اين صورت وظيفه عالم كه همان ظلمستيزي است چه ميشود.
گويي شما در طول مبارزهتان چندين بار به زندان افتادهايد، اولين بار چطور به صورت جدي وارد مبارزه شديد و بار اول كي دستگير و زنداني شديد؟در كل حدود ۲۵ بار در زمان طاغوت به زندان افتادم. از سن ۲۰ سالگي يعني از سال ۱۳۳۱ هم به صورت جدي وارد مبارزه با رژيم طاغوت شدم. يادم هست در آن سال به مدت ۱۵ روز در قم براي اخراج دو روحاني كه افكار انحرافي را مطرح ميكردند، جلساتي را برگزار كرديم. در سال ۱۳۳۴ و بعد از ترور نافرجام حسين علاء نخستوزير وقت، شهيد نواب صفوي و عدهاي از ياران ايشان دستگير و زنداني شدند. من نيز در اعتراض به اين دستگيريها، يك اعلاميه خطي عليه شاه، آزادي دستگيرشدگان و اولتيماتومي به حسين علاء مبني بر عدم امضاي پيمان بغداد صادر كردم كه متأسفانه توسط يكي از دوستان شناسايي و دستگير شدم. نحوه دستگيريام نيز به اين طريق بود كه با بازجويي از برخي مطلعان، يكي از دوستان نتوانسته بود در بازجوييهاي مقدماتي طاقت بياورد و گفته بود اول نام فاميل صادركننده اعلاميه «شين» است. رئيس شهرباني وقت قم هم آدم باهوشي بود. ديده بود در بين طلابي كه اول حرف فاميلشان شين است من از همه پرشر و شورترم، مستقيم آمده بوده سراغ من، بعد از دستگيري هم مرا به تهران فرستادند و ابتدا در باغ شاه و فرمانداري، سپس در حزيز القدس (مقر اسبق بهائيان)، كميته مشترك (مكان كنوني موزه عبرت) و در نهايت در دادستاني ارتش مدتي را زنداني و تحت بازجويي بودم. در سالهاي ۴۱، ۴۶، ۵۲ و ۵۳ نيز به زندان افتادم.
در جريان انقلاب ميبينيم كه چهرهها و نامهاي بسياري آمدند و بعدها ريزش داشتند، علت ريزش اين افراد از مسير انقلاب اسلامي چه بود؟ نه تنها در جريان انقلاب كه از صدر اسلام نيز ما رويشها و در كنارش ريزشها را ميبينيم. وقتي دادگاه ويژه روحانيت عليه موسوي خوئينيها و عبدالله نوري حكم داد، مقام معظم رهبري نيز در نماز جمعه همين موضوع را مثال آوردند كه در تاريخ اسلام از اين ريزشها و رويشها زياد ميبينيم. به عنوان نمونه محمدبن ابوبكر از ياران نزديك امام علي(ع) ميشود و در همين راه نيز به شهادت ميرسد. يا در آن سو زبير را داريم كه وقتي در مسير مخالفت با امام علي(ع) با نصايح ايشان از لشكريان جمل جدا شده و توسط شخصي كشته ميشود، امام با اشاره به شمشير او ميگويد اين همان شمشيري است كه پيامبر به آن مباهات ميكرد و اينطور نشان ميدهد كه زبير پيشتر چه گذشته درخشاني داشته است. در انقلاب اسلامي نيز همين طور بوده است. كساني كه از ابتدا با ايمان واقعي قدم پيش نگذاشتند و انگيزههاي مادي را دنبال ميكردند، در تداوم مسير انقلاب رفته رفته دچار ريزش شدند. خود قطبزاده يا بنيصدر خائن كساني بودند كه در نوفل لوشاتو مترجم امام شده بودند. قطبزاده كه در بازگشت به ايران و بعد از پيروزي انقلاب در جريان كودتا عليه نظام دستگير شد و بنيصدر هم كه آن مسائل برايش پيش آمد. در واقع پايداري امام(ره) در مسير اسلام ناب محمدي باعث ريزش اين افراد شد. چراكه آنها در نياتشان ناخالصيهايي داشتند كه به مرور زمان خود را نشان ميداد.
صحبت از نوفل لوشاتو به ميان آمد، گويي در آنجا خيلي از چهرهها نزد امام آمده بودند. علت حضور آنها در آن مقطعي كه عنقريب انقلاب به پيروزي ميرسيد چه بود؟ همانطور كه قبلاً هم اشاره كردم در نوفل لوشاتو ما چهرههايي چون قطبزاده و ابراهيم يزدي را ميديديم كه عضو نهضت آزادي بودند. يا بنيصدر كه او هم انديشه مليگرايانه داشت. اين مليگراها مبارز بودند، ولي به رهبري خودشان زياد اعتقاد نداشتند و دنبال رهبري روحانيون بودند. در واقع آنها سعي ميكردند روحانيت را جلو بيندازند تا هنگام پيروزي خود ميوه و ثمره آن را بچينند. مثال واضحش در جريان ملي شدن صنعت نفت و رفتار مليگراها با آيتالله كاشاني نمايان است. وقتي هم كه امام در نوفل لوشاتو بودند تقريباً مسجل شده بود كه كشتي انقلاب تا رسيدن به سرمنزل پيروزي راه چنداني ندارد، لذا همين افرادي كه گفتم گرد امام را گرفته بودند تا بار ديگر از جلو انداختن روحانيت براي خود موقعيتي كسب كنند، ولي هوشياري امام و ايستادنش بر سر آرمانهاي مقدس اسلامي بعدها باعث شد تا خيلي از آن افراد چهره حقيقي خود را نشان بدهند. يادم است بنيصدري كه آنطور در نوفل لوشاتو خود را يك انقلابي مخلص نشان ميداد، پس از پيروزي در انتخابات رياست جمهوري گفته بود كه حرف رئيسجمهور ارجحتر از امام(ره) به عنوان ولي فقيه است. چراكه مقام رئيسجمهور مبتني بر رأي مردم است. اين يعني همان رد ولايت فقيه و رهبري امام خميني(ره)، در حالي كه خود بنيصدر پيش از پيروزي قطعي انقلاب، با پذيرش رهبري ايشان سعي داشت بار ديگر قصه پيش انداختن روحانيون و سوءاستفاده از وجهه و اعتبار آنها را تكرار كند.
بازگشتي به دوران حبس شما در زندانهاي رژيم شاه بيندازيم، نقل قولهاي بسياري از شكنجه انقلابيون ميشود، از ديدههاي عينيتان در اين خصوص بگوييد. لحظات زندان تمامش سخت است و هر لحظهاش خاطره، بار اول كه دستگير شدم در محلي بازجويي ميشدم كه زير نظر تيمور بختيار رئيس ساواك اداره ميشد. در آنجا يك سرباز روي سرم مينشست و يكي ديگر روي پشت پايم. در همين حين شلاقم ميزدند و شرايط خيلي بدي بود. به ما كم غذا ميدادند و سادهترين امكانات مثل پتو و غيره را در شرايط سرماي سخت از ما دريغ ميكردند. يك بار سه ريال پول در جيبم داشتم كه از يك سرباز خواستم برايم كمي نان و پنير بخرد. از قضا فروشنده پنير را توي يك قطعه روزنامه پيچيده بود كه وقتي سرباز ميخواست آن را به من بدهد او را تنبيه كردند كه چرا قصد داشتي به زنداني روزنامه بدهي! خاطره جالبي هم در همين مورد دارم كه تعريف كردنش خالي از لطف نيست. يك بار سربازي مأمور بردن من به سلولم شده بود. آن زمان عمامهام بر اثر آزار و اذيتها پاره و كثيف شده بود و زير بغلم گذاشته بودم. شنيدم كه سرباز دارد پشت سرم گريه ميكند. دليلش را پرسيدم، گفت: با امامهاي ما هم همين رفتار را كردند. بنده خدا بچه مسلمان بود و به خاطر روحاني بودنم چنين تشابهي در ذهنش ايجاد شده بود.
جايي خواندهام پس از پيروزي انقلاب شما مدتي از طرف امام به سرپرستي كاخها منصوب شده بوديد، جريان از چه قرار بود و چه خاطراتي از آن دوران داريد؟ پس از پيروزي انقلاب من مدتي به عنوان رياست كميته شهر كرج خدمت ميكردم. در آنجا ما هرچه از بازماندگان رژيم طاغوت به دست ميآورديم ليست ميكرديم و به انباري در مكان فعلي نمايشگاه بينالمللي ميفرستاديم كه البته تحويل بنياد مستضعفان ميشد. حدود ۲۰ معتمد از خود مردم كرج را هم به كمك گرفته بودم تا تحت نظارت آنها اين كارها انجام بگيرد. در همين حين با سفارش برخي از علما بنده نماينده امام در امر كاخها شدم و اين درحالي بود كه متأسفانه تا آن تاريخ دوبار اغلب كاخهاي منسوب به شاه و خانوادهاش غارت شده بودند. به هرحال وقتي به اين كاخها سرميزديم چيز زيادي باقي نمانده بود. خود خاندان پهلوي تا توانسته و هرچه از دستشان برآمده بود برده بودند الا شمس پهلوي كه ۱۳ سگ بسيار بزرگ از خودش برجاي گذاشته بود! اين سگها هم هر غذايي نميخوردند. دو تايشان خيلي بزرگ بودند كه سه نفر سريلانكايي اين دو سگ را نگه ميداشتند و خوراك اين سگها هم روزي ۲۰۰ تومان فيله بود. اما ما استخوان هم نداشتيم به اينها بدهيم. اينها روزي فقط ۲۰۰ تومان فيله ميخوردند. ديديم كه ما يك ريال بودجه نداشتيم. از مردم خواستيم ۱۳ خانواده لطف كنند اين سگها را بگيرند نان و استخواني به اينها بدهند تا به موقع يك فكري بكنيم و مردم هم، حرف ما را پذيرفتند.
آيا اين درست است كه بگوييم پس از پيروزي انقلاب، مبارزين مناصب را بين خود تقسيم كردند؟اين حرف براي مبارزين واقعي و كساني كه در پي تحقق نظام اسلامي بدون هيچ چشمداشتي بودند صدق نميكند. خود بنده رئيس كميته بودم. هيچ پولي نميگرفتم. در اوايل انقلاب درآمد كميته كرج كمي بيش از ۷۰۰ هزار تومان بود كه به حساب يك فرهنگي خوشنام به نام محمد فيض ريختند و ايشان، مخارج را ميداد و به پاسدارها حقوق ميداد. ماهي ۵۰۰ تومان به پاسدارها ميداد. من نه تنها حقوق نميگرفتم بلكه از جيبم ۳۵ هزار تومان هم خرج كردم. اين مقدار پول در آن زمان رقم قابل توجهي بود. از تهران به كرج ميرفتم خودم پول بنزين را هم ميدادم. ما امين و نماينده امام (ره) بوديم. در شأن ما نبود كه پول بگيريم. يك ماشين «هيلمن» هم داشتم كه دادم به برادران كميتهاي، در مأموريتها و موارد ديگر درب و داغانش كرده بودند. همانطور كه گفتم آن چيزي كه ما ميگرفتيم در آنجا تحويل بنياد مستضعفان ميداديم. اينطور شد كه نه آن زمان و نه در زمانهاي ديگر احساس نكردم كه طلبي از اين انقلاب دارم و همواره خودم را بدهكار آن ميدانم.
به عنوان يك مبارز قديمي چه مراحلي از انقلاب را دشوارتر از باقي مراحل ميدانيد؟خب اگر انقلاب را يك روند كلي مثلاً از سال ۴۲ به بعد بدانيم تا زمان جنگ و حتي همين الان هم اين روند ادامه دارد و هر دورهاي نيز سختيهاي خاص خودش را دارد. يك موردش در زماني بود كه ما در نوفللوشاتو همراه امام(ره) بوديم. آن روزها حرفها و گمانهزنيهاي بسياري ميشد كه احتمال دارد اسرائيل هواپيماي حامل ايشان را با راكت بزند. يا نكند اتفاق ديگري براي ايشان بيفتد. يا حكم امام براي نقض حكومت نظامي تعيين شده توسط بختيار باعث شد كه برخلاف تهديدها همگي به خيابانها بياييم در حالي كه هر آن امكان درگيري و كشته شدن ميرفت. بعدها واقعه طبس، فتنه منافقين، جنگ تحميلي، فتنه ۸۸ و... همگي از مراحل سختي هستند كه انقلاب اسلامي به پشتوانه ولايت و مردم طي كرده است.
و سخن پاياني. حرف آخر اين است كه هرچند ۶۰ سال از اولين روز ورود جديام به مبارزه عليه ظلم و طاغوت در جهت اعتلاي نظام اسلامي ميگذرد، اما همواره خودم را سرباز ولايت ميدانم و اگر باز هم نياز باشد، با جديت پاي كار ميآيم و از همه هستي خودم براي تداوم اين مبارزه استفاده ميكنم.