
مردم هر سرزمين، براي رفع نيازهاي خويش به خلق آثار دستساختهاي همت ميگمارند كه در باور عموم، به صنايع دستي شهره است. عيانترين دستآفريدههاي مردم يك قوم، دستبافتههاي آنها هستند؛ آنچه به باور محققين هنر، تابلوهاي نقاشي هويت مردم يك سرزمين به حساب ميآيند. حقيقت اين است كه دستبافتههاي سنتي، بخش مهمي از فرهنگ تصويري باورهاي يك قوم را در بر ميگيرد. آنچه امروز تاپستري يا هنر بافت خلاقانه ميدانيم، برگرفته از همين سرچشمه غني تصويري است. غالب دستبافتههاي سنتي خياليباف هستند و اين ويژگي، آنها را به كتاب پرنقش انديشه مردمان يك قوم بدل ميكند. در حقيقت زنان و دختران بافنده، نقاشان بيادعاي آرزوهاي خويشند. همانگونه كه در هنر مدرن، يك هنرمند آمال و آرزوهاي خويشتن و مردمان پيرامونش را مينگارد، يك دختر بافنده نيز تارهاي پشمين خيال خود را با الهام از احساس و رخدادهاي غالب بر اقليم و مردم پيرامونش به يكديگر گره ميزند، درست به همان شكل كه هنرمند نقاش، در اثرش از غمها و شاديهايش سخن به ميان ميآورد، آنها را به رنگ بدل ميكند و با آويختن بومش بر ديوار، مخاطب را به خواندن دفتر رنجهايش دعوت ميكند.
هنرمند بافنده نيز با همين خلوص، به بيان غمهايش در دل يك گبه ميپردازد. او با عبور هر تار، از رنجها، اميدها، آمال و رؤياهاي دستنايافتنياش سخن ميگويد و شايد به همين سبب است كه يك گبه يا گليم براي دقايق طولاني، بينندهاش را مدهوش و متحير، به ايستادن مقابل اين بوم رنگارنگ وادار ميكند. در حقيقت پيوند ميان من يا هويت هنرمند و فرمهاي ديداري، در هر دو دستآفريده يعني تابلوي نقاشي و دستبافته سنتي به شكلي همپيوند، قابل مشاهده است. هنرمند نقاش، رنگها را بسان نمادهاي گفتوگوي خويش با مخاطب بوم نقاشياش مورد بهره قرار ميدهد و هنرمند بافنده، بيآنكه به ظاهر از دنياي نمادها باخبر باشد؛ همان رنگها را با همان مضامين رمزآلود مورد استفاده قرار ميدهد. يك درخت، براي هنرمند بافنده، ميتواند نمادي از جوانياش باشد يا آمال و خواستههايش، ميتواند برگرفته از سنتي عميق براي نمايش يك اقليم باشد يا به احساس يك زن، از بلندي قامت محبوبش اشاره كند. به هر روي اين درخت، چنان گستره عظيمي از باورها و نمادهاي ذهني را در برميگيرد كه مطالعه تصويري يك گبه را تا حد يك پژوهش دامنهدار از نمادها، پيش ميبرد. آنچه هنر نقاشي مدرن را از رخوت دوران كلاسيك رهاند؛ توجه به همين جنبههاي رمزي در هنرهاي قومي بود. باور به اينكه يك درخت كاج ميتواند به همان ميزان سبز باشد كه آبي، او را بر آن داشت تا حصارهاي هنر واقعگرا را در هم شكند و هنر را از جهان ظاهر، به عالم باطن فرا خواند. علم به اين حقيقت كه يك انسان، ميتواند واژگون بر تابلو يك بافنده قرار گيرد و در جهان رمزگان تصويري منطقي عميق بر اين انتخاب حاكم است، هنر نقاشي را به يكباره دچار دگرگوني كرد.
كتاب پرمايه هنرهاي دستي، به انسان مدرن اين حقيقت را آموخت كه ميتواند بيهيچ واهمهاي جهان واقع را كنار زند و از پس پرده ظواهر، حقيقت روح خويش را نقاشي كند. بسياري از هنرمندان مدرن تحول نگرش خويش را تأمل در هنرهاي قومي ميدانند. همانگونه كه ديويد هاگني درباره هنر شرق مينويسد: «هنر ايراني نقاشي غربي را نجات داد» و به راستي اين جمله اعتراف جهان غرب، در عمق هنر ايراني است؛ حقيقتي كه هنرمندان خوش قريحه ايراني را به استادان هنر مدرن اروپايي بدل كردهاست. به هر روي، آنچه هنر قومي را حائز ارزش و شايسته توجه ميگرداند، توجه به همين ظرافتهاي نمادين است. هنرمند بافنده همچون همتايان نگارگر و كوزهگر و فلزكار خويش، از جهاني رمزي سخن ميگويد و همين خصلت، هنر او را از هر آنچه محصول تمدن غربي است، متمايز ميكند.