
گاهي اوقات آنقدر حلال مشكلات هستند كه آدم كلي آنها را دعا ميكند اما گاهي اوقات هم به قدري صدايشان و وقتي كه براي فرياد زدن انتخاب ميكنند ناراحتكننده است كه آدم حاضر است يك پولي به آنها به صورت دستي پرداخت كند تا كمي صداي فريادشان پايان بيايد!
صحبت از دستفروشاني است كه كارشان با چهار چرخ و يك بلندگو راه ميافتد! كساني كه به دنبال يك لقمه نان هستند و اينطور فكر ميكنند كه اگر بيشتر براي فروش محصولات خود فرياد بزنند فروششان بيشتر ميشود!
اكثر صبحها با صداي فرياد محمدآقا كه ديگر محرم خانههاي اهالي محل هم شده از خواب بلند ميشويم. صدايي بلند كه تنها از آن كلمه «بيا» را ميتوان به خوبي متوجه شد. حوالي ساعت ۸ تا ۹ صبح، محمدآقا سر و كلهاش پيدا ميشود. پشت وانتش هم جدا از پرتقال و سيب و ديگر ميوههاي فصل، سيبزميني، پياز و خيار هم موجود است. ورود محمدآقا به محل را ميتوان با همان داد اول متوجه شد؛ «خيار بيا، سيب بيا، گوجه بيا و...»
اوايل كه به اين محل آمده بوديم ياد بازيهاي قديم ميافتادم كه وقتي قايمباشك بازي ميكرديم براي رد گم كني و دادن آمار به كسي كه قايم شده بود او را با چنين حرفهايي صدا ميكرديم.
محمدآقا هم با ورود به محل و فريادهاي خود ما را ياد بچگيها مياندازد اما تفاوتش اين است كه با كلمه بياي محمدآقا، مادربزرگها و مادران ما براي خريد اقلام مورد نياز خود راهي كوچه ميشوند. محمدآقا ديگر همه اهالي محل را به خوبي ميشناسد و حتي براي راحتي كار همسايهها خيلي وقتها كيسه ميوهها و خريد اهالي را تا در منزل آنها هم ميبرد.
جدا از محمدآقا در ساير محلات تهران و ساير شهرستانها هم هستند كساني كه از اين راه روزي درميآورند و شكم خانوادهشان را سير ميكنند. از خريدار آهن و وسايل كهنه گرفته تا نان خشكي. هر كدام هم براي خود محلي را انتخاب كرده و تا ساليان سال در آنجا امرار معاش ميكنند. نه مغازهاي دارند و نه سرقفلي كه بخواهند شبانه نگران بر باد رفتن آن باشند. بزرگترين مشكل اين قشر هم به اعتقاد خودشان مأموراني هستند كه گاه و بيگاه براي ساعاتي اين افراد را به بند ميكشند اما حضور آنها در اداره پليس بيشتر از چند ساعت طول نميكشد و پس از دقايقي آنها آزاد ميشوند و روز از نو و روزي از نو.
هرچند اين فروشندهها در بسياري از موارد براي خانوادهها و اهالي شهر مثمرثمر هستند اما داد و بيدادهاي گاهگداري آنها براي بسياري از سالمندان و شهروندان مريض و بد احوال حكم سوهان روح را دارد. سوهاني كه به هيچ صراطي مستقيم نيست و در ظهر و شب و صبح با داد و بيداد تنها به فكر گذراندن امور خود است. با اين حال، فروشندگان قديمي بيشتر از جوانهاي امروزي مراعات ميكنند و ساعات حضور و غياب آنها مانند كارمندان دولتي مشخص و سر موقع است.
محمدآقا يكي از همين دست افراد است كه ورود و خروجش از خانه با نظم و انضباط خاصي كنترل ميشود. او ميگويد: «من هميشه ساعت ۷ تا ۷:۳۰ از خانه بيرون ميزنم و پس از تهيه اقلام مورد نياز خود كه در اطراف محلمان وجود دارد راهي محلهايي ميشوم كه ساليان سال است در آنها حضور پيدا ميكنم. در طول روز شايد حدود ۲۰ تا ۳۰ محله را سركشي كنم و اين كار من هر دو روز يكبار اتفاق ميافتد چون اگر زودتر يا ديرتر سركشي كنم ديگر آن مشتريان ثابت را از دست ميدهم. كار من تا نماز ظهر ادامه دارد و از زمان نماز تا ساعت چهار يا پنج هم كار تعطيل است. اگر باري مانده باشد كه در غروب آنها را ميفروشم و اگر هم نه كه ترجيح ميدهم خودم را با باغچه خانه سرگرم كنم.»
البته درآمد محمدآقا هم بد نيست، هرچند خود او هم از چنين شرايطي رضايت كامل را ندارد اما خدا را شكر ميكند كه همچنان ميتواند روزي خود را از اين راه دربياورد: «من در طول روز حدود ۴۰ تا ۵۰ هزار تومان سود ميكنم كه البته بايد هزينههاي ماشين را هم كم كرد. با اين حال من هم مثل كارمندان جمعهها و ديگر روزهاي تعطيل را تعطيل هستم و كسي خوشش نميآيد كه در روز تعطيل پشت بلندگو صدايي ناجور را بشنود.»
محمدآقا حرف از صداي ناجور كه زد گفتم كه برخي از همكارانش به گونهاي داد ميزنند كه آدم با خود فكر ميكند كه آنها در خيال خود تصور ميكنند كه بسيار خوشصدا هستند! پرسيدم كه او هم فكر ميكند خوش صداست؟ محمدآقا هم كه با يك دست مشغول وزن كردن ميوهها بود در جواب گفت: «صداي من بد نيست همين بياهاي من در يكي از سريالهاي تلويزيوني مورد استفاده قرار گرفت. تهيهكننده هم در حالي كه به من قول داده بود تا حتماً زمان پخش را به من اطلاع بدهد و مبلغ مورد نظر را در صورت پخش شدن به من پرداخت كند زيرقولش زد. نميدانم شايد صداي زيباي من را به هاليوود برده باشند!»
خواستم در سؤال بعدي از محمدآقا بپرسم كه چرا بعضي از همكارانش با وجود آنكه در زمان بدي به محلهها ميآيند و شايد در محلهها مريضي وجود داشته باشد اما بازهم با بلندگو فرياد ميزنند؟ كه محمدآقا خودش سر موضوع را باز كرد و از برخي همكاران خودش گله كرد: «من نميدانم كه دليل فريادهاي بلند برخي از اين همكاران من چيست؟ خود من بارها به برخي از اين افراد هشدار دادهام كه در آن دنيا بايد پاسخگوي فرد بيمار باشيد. از همان ابتدا كه من اين كار را شروع كردم مثل اين خطيهاي تاكسي به هر محلي كه ميرفتم سندش انگار به اسم يكي خورده بود و زماني كه لاستيك ماشينم وارد محل ميشد فروشنده آن محل يقه من را ميگرفت! تا اينكه من هم براي خود چندين محله دنج را پيدا كردم كه فروشندهاي هم نداشتند. با اين حال در تمامي اين سالها تمام سعيام را كردهام تا مبادا صدايم كه مايه حيات و امرار معاش من است سبب شود تا كسي آزار ببيند.»
از او خواستيم تا كمي از خاطراتش براي ما بگويد. از دعواهاي احتمالي كه در نتيجه جار زدن بهوجود ميآيد يا تذكراتي كه ختم به خير نشده. محمدآقا هم دفترچه خاطراتش را باز كرد: «يكي از صبحهاي تابستان بود. هنوز وانت نخريده بودم و با سه چرخهاي كه داشتم براي فروش محصولات راهي خيابان شدم. سر راه يك كاري در بانك داشتم، هرچه قدر سعي كردم تا يك امضا براي وام بگيرم، نشد. خيلي هم عصبي بودم و به محلههاي كاريام رفتم. در همان محله اول با صداي بلند شروع به تبليغ كردم؛ گوجه بيا، سيب زميني بيا و... آنقدر صدايم بلند بود كه يكي از همسايهها كه خيلي عصبي هم بود يقه من را گرفت و گفت چرا اينقدر بلند داد ميزني؟ من هم از همه جا بيخبر گفتم براي فروش محصولاتم داد ميزنم اما آن فرد پس از مشتي كه به صورتم زد گفت مرد حسابي خودت را مسخره كن! چيزي پشت سه چرخه تو نيست! نگاه كردم ديدم هيچ كدام از اجناس نيست! همه را دزد برده بود!»