
همين اول بگويم كه من حسن فتحي را كماشتباهترين سريالساز فعلي تلويزيون كشورمان ميدانم كه امتحانش را در سريالهاي خوب «شب دهم»، «ميوه ممنوعه»، «مدار صفر درجه»، «در مسير زايندهرود»، «پهلوانان نميميرند» و... داده و در عجبم كه چطور هنوز مسئولان سيماي ما بهجاي مدد رساندن به او و تصحيح اشتباهات اندكي كه به دليل عدم تطابق نكاتي از آثارش با فرهنگ اصيل قرآني و اسلامي، صحت آنها را مخدوش ميكند، با بيمهريهاي مكرر دلسردش ميكنند و سنگ جلوي پايش مياندازند، بهگونهاي كه آخرين سريالش «زمانه» كه در حال حاضر از شبكه سه پخش ميشود، هر چند هنوز از قصهپردازي و بازيهاي كم و بيش خوب بازيگرانش برخوردار است، اما ديگر از آن نگاه لطيف و مهربان آثار قبلي فتحي در او كمتر نشاني ميتوان يافت و اين در زمانهاي چنين خشن و بيعاطفه، جاي دريغ بسيار دارد.
اما آن چيزي كه مرا به نوشتن اين يادداشت برانگيخت، پخش دوباره سريال «در مسير زايندهرود» فتحي از شبكه آي فيلم – البته در ساعاتي كم بيننده - است كه به نظر من يكي از جديترين آثار اوست و بهدرستي انگشت بر پلشتيهاي رو به گسترش در جامعه فوتبال و ورزش ما گذاشته و در كنار آن به نقد از هم گسيختگي خانوادهها در سايه مالدوستي و دنياپرستي و روي گرداندن از ارزشها پرداخته است.
سرنوشت تراژيك مسعودـ با بازي باقربيگي، همان چهره نوستالژيك آشناي قديمي قصههاي مجيدـ كه پس از مشاجرهاي خانه را ترك كرده و اينك كه براي ترميم جراحت قديمي بازگشته است، باز هم با سردي روبهرو ميشود و ديگر فرصت پيدا نميكند تا براي ترميم اين رابطه آسيبديده گام پيش بگذارد و در نزاعي ناجوانمردانه از بين ميرود و شخصيت آرام و متين و باعاطفه او در تقابل با شخصيت خودشيفته و بياصول و مبناي فوتباليستي كه در شرايطي بيمبناتر از خودش، يكشبه به پول و پلهاي رسيده و يار غار دلالاني شده است كه مثل قارچ از زمين روييدند و ساحت فوتبال و بلكه ورزش ما را به گند وجود خود آلودند و شد آنچه شد، دردي عميق را در ذهن مخاطب برميانگيزد و بياختيار از خود ميپرسد چرا و چه شد كه به اين همه خواري تن داديم و گذاشتيم ورزش ما كه بايد ميدان پرورش جوانمردان و پهلوانان باشد، تبديل به باندهاي آلكاپوني شود؟ عليرضا نادري انصافاً در ترسيم اين معصوميت فنا شده و اين رذالت سربرآورده، كمال استادي را به خرج داده است و به گمان من اشكان خطيبي حق اين نقش را بهخوبي ادا كرده است.
شخصيت حاج بهزاد، سوختهدلي در حسرت قهرمانيها و فتوتهاي از دست رفته، كسي كه با سكوت نابجاي خود نتوانسته است جلوي از هم پاشيدگي كانون خانواده را بگيرد، انصافاً يادآور ارزشهاي والايي است كه از دست رفتند و ميروند و ظاهراً كسي هم سوگوار آنها نيست. ارزشهايي چون صبر، احترام به پدر و مادر، تواضع، گريز از شهرت و ماديات و در يك كلمه فتوت.
حسن فتحي تاريخ پهلواني و سيره پهلوانان را خوب ميشناسد و اين توانايي از همان ابتداي كار و در سريال «پهلوانان نميميرند» جلوهگري كرد و در شب دهم به اوج رسيد. نگاهش اخلاقي و اصيل است و اگر اشتباهي هم در برداشت از برخي از احكام ديني دارد، نظير همه ماست و البته تقصيرش به گردن كساني است كه قرار است جلوي اين اشتباهات را در آثار سينمايي و تلويزيوني بگيرند و ظاهراً سرشان شلوغتر از اين حرفهاست.
سريال «در مسير زايندهرود» تراژدي نسلي است كه الگوهاي اصيل خود را گم كرده است يا بهتر بگويم پول حرام، بلايي بر سرش آورده كه يكسره همه چيز را گم كرده است. زندگي زيرجلكي مهران سارنگ در آپارتمان يا ويلايي كه دلال مظلمه (گرگاني) به اشارتي از آن ميگذرد، درحالي كه ميترا ـ نامزد اوـ با خوشخيالي به آيندهاي روشن در كنار او چشم دوخته است، كرّ و فرهاي آزاردهنده او به اين دليل كه تصور ميكند همه «موظفند» او را بشناسند و تحويلش بگيرند، سرنوشت شوم بازيكنان فوتبال و بازيگران سينماي ماست كه هر چه دارند از همين مردمي است كه تحويلشان ميگيرند ـ و چه نابجا و زيادي همـ و اگر نگيرند بايد بروند به جهنم يا مثل مسعود معصوم اين سريال بميرند!
حسن فتحي در همه آثارش دغدغه اخلاق، انسانيت، خانواده، رفاقت و در يك كلام خوبيها را دارد. انصاف نيست كسي كه ميتواند اين قدر خوب از خوبيها حرف بزند، خانهنشين باشد و هنر تصويري ما جولانگاه كساني باشد كه دينداري پيشكش آنها، ذرهاي عاطفه هم ندارند تا ذهن و ضمير مخاطب را با پليديهاي روحي و انحرافات فكري خود آلوده نكنند و بهجاي تقويت ارزشهاي اخلاقي، همان شندرغاز اخلاقي را هم كه با هزار مصيبت به در برده است، آماج عقدهها و تصورات بلانسبت روشنفكرانه خود قرار ندهند.
اي كاش سيماي ما وظيفه خود را در تقويت ارزشها ميشناخت و كساني را كه آثارشان بهخوبي نشاندهنده دغدغههاي شريف آنان است، بيشتر قدر مينهاد.