کد خبر: 507412
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۵
آجرچين دنياي پر از دغدغه روزنامه‌نگارها، «كلمه» و «تصوير» است. هر كسي، طبقه‌اي، قبيله‌اي يك طور و با يك روش تار و پود و مصالح زيستن‌اش را تعريف مي‌كند، براي ما روزنامه‌نگارها هم اينطور رقم خورده است، يا اگر زاويه تقديري و انفعالي را كمرنگ كنم، رقم زده‌ايم. ما روزنامه‌نگارها گاهي از «كلمه» به «تصوير» و گاهي از «تصوير» به «كلمه» مي‌رسيم و اين پروسه گاهي چنان ناآگاهانه و سريع و پيچ در پيچ مي‌شود كه حتي حواسمان نيست بالاخره از «تصوير» بود كه به «متن» و «كلمه» و «گزارش» رسيديم، يا نه تصويري ذهني از يك مفهوم و سوژه در ذهن ما جان گرفت و ذهن، واژه‌پرداز هميشگي ما متن متناسب با آن تصوير ذهني را ساخت و درگام بعدي، سفارش عكس بيروني و عيني متناسب با آن تصوير ذهني را به عكاس يا شبكه مجازي داد كه دوباره مثل هميشه به يك همسويي و همنشيني و همگرايي تصوير و كلمه برسيم. اما دست كم اين بار با جرئت مي‌توانم بگويم كه اينجا از عكس به متن رسيده‌ام. در طول هفته عكس‌هايي زيادي از سايت‌هاي ايراني و خارجي مي‌بينم، ‌عكس‌هايي از آئين‌ها، ‌مراسم‌هاي رسمي، جشن‌ها، رخدادهاي سياسي، اتفاقات تلخ، ‌انفجارها، جنگ‌ها و نظاير آن. شايد كنار هم قرار دادن اين عكس‌هاي پراكنده بيش از هر متن پژوهشي ديگري مرا به تصويري مجموع اما شتابزده و مبهم از آنچه در جهان مي‌گذرد، مي‌رساند. صد البته جورچين اين جهان، ‌پازلي با ميلياردها ميليارد قطعات كوچك و درشت است كه اگر كسي بتواند همه آنها را كنار هم جمع كند – كه البته محال است – مي‌تواند به رصد و شكار روح جاري بر روابط و رخدادهاي جهاني كه ساخته‌ايم برود. آنچه در ادامه اين مطالب مي‌آيد صرفاً نگاهي گذرا به تصويري از يك اتفاق واحد است كه هفته گذشته يكي از دوستانم به صندوق پستي مجازي من فرستاده است.

فضاي اين عكس‌ها كه انعكاس تصويري نمايش مجسمه‌هاي يخي كار يك هنرمند برزيلي به نام «نله آزودو» است بسيار زيبا و در عين حال غم‌‌انگيز بود.
«نله آزودو» هنرمند محيطي، اين آدمك‌هاي يخي را كه در تصوير روي سكوها مي‌بينيد درست مي‌كند و روي سكوها و پلكان‌ها در ميادين اصلي و اماكن پر رفت و آمد در شهرها قرار مي‌دهد. طول عمر اين آثار هنري بيشتر از نيم ساعت نيست، يعني وقتي نله آزودو، اين مجسمه‌هاي زيبا را در حالت‌هاي مختلف و فيگورهاي آشنا روي سكوها و پله‌ها مي‌چيند، ‌تا زماني كه تابش آفتاب، ‌مجسمه‌هاي دست‌ساز او را محو مي‌كند نيم ساعت بيشتر طول نمي‌كشد.
اگرچه گفته شده است اين هنرمند برزيلي خواسته با خلق اين آثار، توجه آدم‌ها را به گرم شدن كره زمين و آب شدن يخ‌ها در قطب‌ها و تبعات زيست محيطي رفتار ما آدم‌ها جلب كند، اما من ترجيح مي‌دهم مثل هر ناظر و تماشاگري، برداشتي را كه لحظه ديدن اين تصويرها در ذهن و قلبم متبلور مي‌شود، ‌برملا كنم. معلوم است كه هر اثر هنري جدا از موضع‌گيري خالقش، زيست جداگانه‌اي هم دارد و به خاطر همين است كه جدا از موضع و نظر آفريننده اثر مي‌توان تفاسير و برداشت‌هاي متفاوتي از آثار هنري كرد.

وقتي من به تصوير اين آدمك‌هاي يخي در حال آب شدن نگاه مي‌كردم اول از همه در تصوير اول به آن دو آدمك پله اول از پايين كه يكي‌شان سرش را روي شانه ديگري گذاشته و هر دو در حال ذوب شدن – گام برداشتن به سمت ناپديدي – هستند نگاه كردم. روي پله دوم هم حالت مشابهي ديده مي‌شود اما دو آدمك يخي پله اول، ‌دست كم براي بازگويي ذهني من از اين اثر هنري مناسب‌تر به نظر مي‌رسد.

دو آدمكي كه يكي‌شان، سرش را روي شانه ديگري گذاشته است، بدون اينكه قلبي در سينه يخي هيچ كدام‌شان موجود باشد. خب اين قلب پنهان، قلب «نله آزودو» است كه تا اين حد پركشش، نبوغ و احساس را مثل تار و پود يك پوشش كنار هم جمع كرده است. سال‌ها پيش روزي اين سؤال به ذهنم رسيد كه تعداد روزهاي عمر يك انسان چقدر است، ‌حساب كردم ديدم اگر ميانگين عمر را ۶۰ سال در نظر بگيريم، تعداد روزهاي اين آدم ۲۰ هزار روز بيشتر نخواهد شد، يعني اندازه گنجايش سكوهاي يك استاديوم ۲۰ هزار نفري. فكر كنيد وارد يك استاديوم ۲۰ هزار نفري شويد و ببينيد همه سكوها و صندلي‌هايش با شما پر شده است. از يك روزگي‌تان، وقتي با چشم‌هاي بسته در قنداق هستيد تا ۶۰ سالگي‌تان وقتي گرد پيري به سر و صورت‌تان نشسته است. فكر كنيد واقعاً چنين اتفاقي بيفتد. براي همه ما بسيار هيجان انگيز خواهد بود كه به چنين استاديومي پا بگذاريم.

اين استاديوم احتمالاً تنها استاديوم در جهان خواهد بود كه بازي اصلي در سكوها و صندلي‌هايش جريان دارد، نه در مستطيل سبز و دروازه‌هايش، حتي اگر در اين استاديوم چلسي با بارسلونا بازي كند، حتي ميزبان فينال جام جهاني بين برزيل و آلمان باشد، يا اسپانيا و آرژانتين، باز به نظر من آدم‌ها ترجيح خواهند داد به ضبط تلويزيوني بازي قانع شوند و در عوض از اين فرصت نادر پيش آمده استفاده كنند و از يك روزگي تا روزهاي آخر عمرشان را ببينند، ‌ببينند قيافه و ظاهر پنج سالگي‌شان چطور بوده، آن كودك پنج ساله چه پوشيده و به ورزشگاه آمده بود، چطور روي سكو نشسته بوده، چه مي‌كرده، چه مي‌خورده، چه مي‌‌گفته، قيافه ۱۰ سالگي، ۲۰ سالگي، ‌حتماً همه دوست دارند با فرصت بيشتري به تغيير چهره و تن و رفتارشان نگاه كنند، ‌اما فرصت يك بازي مگر چقدر است، ‌پيش از تمام شدن بازي، پيش از آنكه همه من هاي تو از يك روزگي تا ۶۰ سالگي از روي سكوها بلند شوند بايد يك‌دور همه سكوها را گشته باشي. تو كه نمي‌تواني يك ساعت به يك روزگي‌ات خيره شوي، بله، من هم مي‌دانم كه يك روز‌گي هر آدمي شيرين و دلپذير است، اما دوست داري قيافه‌ها و هيكل و رفتار و حرف‌زدن‌هايت را در روزها و سكوهاي ديگر هم ببيني، ‌پس مجبوري دل بكني و از كنار يك روزگي‌ات بلند شوي، ‌بلند مي‌شوي و راه مي‌افتي. نگاه مي‌كني به قيافه‌هايي كه اصلاً‌ به خاطر نمي‌آوري، حتي شبيه عكس‌هايي نيست كه پيشتر در آلبوم خانوادگي ديده بودي. تماشاي تمام قد يك آدم واقعي كه حضور دارد و نفس مي‌كشد،‌گاه سكوت مي‌كند،‌گاه حرف مي‌زند، گاه اخم مي‌كند، گاهي چيزي مي‌خورد با تماشاي يك عكس بي‌روح آتليه‌اي خيلي فرق دارد.

چقدر روز را در عمرت پشت سر گذاشته‌اي، هر آدمي كه روي قسمتي از يك سكو نشسته، ۲۴ ساعت از عمر تو است كه سپري شده است. اما تو بايد به تك‌تك ۲۰ هزار، ۲۴ ساعتي كه روي سكوها نشسته‌اند سرك بكشي. حتي اگر يك ثانيه هم روي صورت يكي از ۲۴ ساعت‌هاي عمرت خيره شوي،‌ ۲۰ هزار ثانيه مي‌شود، يعني حدود شش ساعت – حتي اگر لحظه‌هايي كه حواست پرت مي‌شود و نمي‌داني آن لحظه دقيق به صورت كدام من از روزهايت بايد نگاه كني به حساب نياوريم – باز تو فقط ۹۰ دقيقه فرصت داري، يعني يك چهارم اين زمان،‌پس اگر بخواهي در صورت هر كدام از روزها و من‌هايت دقيق شوي،‌بايد به يك چهارم ثانيه قانع باشي، يعني كمتر از يك چشم بر هم زدن، با خودت مي‌گويي نه، نه اين خيلي بي‌‌رحمانه‌ است نه، نمي‌‌شود. آدم دوست دارد دقيق به صورتش نگاه كند، ببيند چطور خوشحال مي‌شود، چطور حرف مي‌زند،‌آدم دوست دارد به لحن صدايش در پنج سالگي گوش دهد،‌حتي تفاوت خنده‌هايش را با بالا رفتن سن‌اش ببيند. نمي‌شود كه آدم در يك چهارم ثانيه به همه اين ريزه‌كاري‌ها و جزئيات برسد، پس مجبوري منطقي‌تر عمل كني، مجبوري با وجود ميل باطني كه داري و نمي‌داني از كدام من و كدام سكو و كدام روز بايد بگذري ناديده بگيري، عين زندگي ‌و آرزوهايش كه هيچ وقت نمي‌گذارد سير تماشايش كني.
حالا هم نمي‌تواني يك دل سير بنشيني و من‌هايت را روي سكوها تماشا كني. ناديده مي‌گيري و عبور مي‌‌كني، ناديده مي‌گيري و عبور مي‌كني.

حالا هم حكايت اين آدمك‌هاي يخي،‌حكايت ما و روزهاي عمر ما است كه روي سكوها آب مي‌شود. تنها زمان واقعي عمر هم حالا است،‌همين حالا كه من اين مطلب را مي‌نويسم و همين حالا كه تو اين مطالب را مي‌خواني. اما همين حالاي من هم تا اين مطلب دست تو برسد، تبديل به زمان ماضي شده است حتي چند سال بگذرد اين حالاي ترد و تر و تازه من مي‌شود ماضي بعيد. اما حالاي من اكنون مي‌رود دست حروفچين،‌حروفچين تايپ مي‌كند «همين حالا كه من اين مطلب را مي‌نويسم» اما حالايي كه حروفچين تايپ مي‌كند،‌ديگر حالاي من نيست، بعد ويراستارها و مصحح‌ها مي‌خوانند «همين حالا كه من اين مطلب را مي‌نويسم» باز حالايي كه ويراستارها و مصحح‌ها مي‌خوانند، آن حالايي كه من نوشته بودم نيست، بعد آقاي گلمحمدي به حالاي من مي‌رسد، دست به دست اين حالا مي‌چرخد،‌از آقاي صادقيان – سردبير روزنامه – كه آيا باشد و حوصله كند و اين مطلب را تا آخر بخواند يا نه تا مدير مسئول كه شايد نگاهي شتابزده به حالاي من بيندازد،‌چرا؟ چون هر كسي توجيهات خودش را دارد. قصه، قصه همان صورت‌هاي نشسته روي سكوها و كوتاهي زمان بازي است كه به آدم‌ها فرصت دقيق شدن در خيلي چيزها را نمي‌دهد. اين حالاها كه به سرعت باد صورت عوض مي‌كنند و ماضي مي‌شوند ما را با خودشان مي‌برند. پس وقتي من اين مطلب را مي‌نويسم و مي‌نويسم حالا، حالاي من آن حالايي نيست كه تو در مقام حروفچين، مصحح،‌ويراستار، دبير، سردبير، مدير مسئول يا خواننده روزنامه مي‌خواني‌اش، اين حالا بسيار شبيه تصوير توهمي ما از ستاره‌هاي آسمان است،‌يعني آن لحظه «حالا» يا «اكنون» تو با لحظه «حالا» يا «اكنون» آن ستاره بسيار متفاوت است.

به نسبت فاصله آن ستاره با تو، حالا و اكنون تو فاصله مي‌گيرد با حالا و اكنون آن ستاره. ستاره‌اي كه يك ميليون سال نوري با تو فاصله دارد، يك ميليون سال طول مي‌كشد نورش به تو برسد، يعني حالا و اكنون تو يك ميليون سال با حالا و اكنون آن ستاره فاصله دارد، يعني اگر بخواهي همين حالا،‌حالاي آن ستاره را ببيني،‌يك ميليون سال بايد صبر كني نور آن ستاره به چشمان تو برسد، يعني اصلاً ممكن است حالا، آن ستاره آنجا نباشد و تو يك ميليون سال پيش آن ستاره را تماشا مي‌كني.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها