
گمنامي بر ســينه رزمندگان دفاع مقدس مدال ارزشمندي بود كه فراتر از هر نام و نشاني براي دستيابي به آن تلاش ميكردند. برخي از اين رزمندگان نه تنها در هشت سال جنگ تحميلي كه در سراسر عمرشان اين نشان ارزشمند را از خود دور نكردند و با همان نيز به همرزمان شهيدشان پيوستند. حاج غضنفر كهن هم يكي از آنها بود. او كه اول محرم سال ۱۳۹۰ از دردي كه شواهد نشان ميداد ناشي از مجروحيت شيميايياش است در شهر كوار از توابع استان فارس چشم از جهان فروبست، هرگز نخواست به عنوان يك جانباز شناخته شود و حالا كه يك سالي از درگذشتش ميگذرد ما هم به احترام عقيدهاي كه تا لحظه مرگ دنبال كرد، او را شهيد خطاب قرار نميدهيم. اما نگاهي به زندگي اين يادگار دفاع مقدس شايد حركت كوچكي باشد براي پاسداشت گمنامترين حماسه آفرينان دفاع مقدس كه بيهيچ چشمداشتي همه هستي خود را با حضرت دوست معامله كردند. متن زير گرچه در خصوص زندگي و احوال حاج غنضفر كهن در همكلامي با دختر، همسر و يكي از همرزمانش است اما در واقع يادكردي از افرادي چون اوست كه اگر به لحاظ رسمي شهيد محسوب نميشوند، حداقل به اندازه روزهايي كه در جبهههاي حق عليه باطل براي ماندگاري ايران اسلامي تلاش كردند، شايسته تقديرند.
راز پنهانسال ۸۷ بود. تازه از سفر حج برگشته بوديم كه حاجي حالش وخيم شد. ريههايش از مدتها پيش مشكل داشتند، اما اين بار قضيه با هميشه فرق ميكرد. نفس كشيدن برايش سخت شده بود و سرفههاي شديدي كه گاه همراه با خلطهاي خوني بودند، تحمل چنين وضعيتي را برايش غير ممكن ميكردند. به ناچار در بيمارستان بستري شد. اوايل دكترها از علت بيمارياش سردرنميآوردند. حتي وقتي تشخيص دادند سرطان ريه گرفته، بازهم تيم پزشكان از چگونگي ابتلاي حاج آقا كهن به اين بيماري شگفت زده بودند. دكترها ميگفتند با وجودي كه او كارمند بوده و سيگار هم نميكشيده، اين ميزان از آلودگي ريهها غيرطبيعي است. در آخر يكي از آنها از من پرسيد حاج آقا به جبهه رفته؟ گفتم چند باري اعزام شده بود. كمي روي اين قضيه فكر كرد و گفت: به احتمال قوي شيميايي شده است. از حرفش شوكه شدم. با خودم گفتم مگر ميشود من به عنوان همسر حاجي چيزي از مجروحيت شيميايياش ندانم. به فكرم رسيد سؤالم را با خود حاج آقا در ميان بگذارم. وقتي نظر دكتر را به اطلاعش رساندم، خنديد و گفت: مسئله مهمي نيست. هرچه هست من براي رضاي خدا به جبهه رفتم و آنجا هراتفاقي افتاده خواست خدا بوده!
مريم كهن همسر مرحوم
دروازه بهشتبهار سال ۶۳ بود. با وجودي كه عمليات خيبر به اتمام رسيده و طي آن جزيره مجنون به تصرف نيروهاي ما درآمده بود، اما دشمن همچنان جزيره را بمباران ميكرد. مخصوصا بمباران شيميايي كه گاه با حملات خمپارهاي و گاه با بمباران هوايي دشمن انجام ميشد. به خاطر تعداد زياد مجروحان و شهدا، به قول بچهها آن روزها مجنون دروازه بهشت بود. من آن موقع به عنوان بهيار خدمت ميكردم و حاجي كهن هم مسئول دسته بود. يك بار كه دشمن بمباران شيميايي شديدي كرد، حاج آقا مصدوم شد. سر و صورتش تاول زده بود و من به عنوان بهيار به كمكش رفتم. با كمبود امكاناتي كه داشتيم او و تعدادي از بچهها را به مقر لشكر ۷ وليعصر(عج) منتقل كرديم. اما كمي بعد ديدم كه او به مجنون برگشته است. ميگفت مجروحيتش سطحي بوده و ميتواند همچنان در منطقه بماند. در چنين موقعيتي بوديم تا اينكه چند روز بعد دوباره بمباران شيميايي دشمن از سرگرفته شد. اين بار خودم مجروح شدم و به شيراز منتقلم كردند. حالا هم به صورت رسمي جانباز شيميايي هستم. اما حاج غضنفر كهن هيچ وقت دنبال مجروحيت شيميايياش را نگرفت. ميگفت براي رضا خدا به جبهه رفته و از هيچ كسي هم توقعي ندارد.
مقصود نعمتي همرزم مرحوم كهن
گمنامي محضهر وقت چهره پدرم را تصور ميكنم، او را با دردي به ياد ميآورم كه هميشه با او بود. مشكل ريههايش، آبريزش بيني و چشمانش، دردهايي بودند كه حاج آقا كهن با آن خو گرفته بود. البته هروقت كه اين دردها به سراغش ميآمدند، او براي درمانشان اقدام ميكرد. ولي هر بار به صورت موقت درمان ميشد و چند صباحي بعد مشكلش دوباره شروع ميشد. سال ۸۷ هم كه بيمارياش تشديد شد و در بيمارستان بسترياش كرديم، مادر ميگفت دكترها احتمال ميدهند به خاطر مصدوميت شيميايي سرطان گرفته. اما اين امكان نداشت. پدرم از حضورش در جبهه بارها برايمان تعريف كرده بود. اما هيچ وقت نشنيدم از مجروحيت شيميايياش حرفي بزند. همان موقع از پدر سؤال كردم كه دكترها چه ميگويند. باز هم حرفي نزد و گفت اگر قصد پيگيري درمان باشد كه الان داريم انجام ميدهيم تا فردا پيش خدا به خاطر اهمال كاري مواخذه نشويم. اما اگر قصد اين باشد كه پيگير كارهاي جانبازيام باشم، من به خاطر رضاي خدا به جبهه رفتهام و اصرار دارم اين حضورم در گمنامي محض باشد.
رقيه كهن دختر مرحوم
مديون انقلابتشنج و سرفههاي شديد، خلطهاي خوني كه امان هر آدمي را ميبرد، شيمي درماني و وخامت حالي كه هر روز بدتر ميشد، خلاصهاي از شرح حال پسرعمو، پسرخاله و در عين حال همسرم حاج آقا كهن بود. او را كه هم پسرعمويم بود و هم پسرخالهام، از نوجواني ميشناختم. اخلاص و ديندارياش زبانزد خاص و عام بود و به همين خاطر هم به خواستگارياش جواب مثبت دادم. وقتي كه به خواستگاريام آمد در جهاد سازندگي كار ميكرد. به همراه همكارانش به روستاها ميرفتند و كمك حال محرومان بودند. اما او كه عاشق خدمت به كشور و نظام اسلامي بود، به خدمت در جهاد اكتفا نكرد و به محض اينكه فرصتي به دست ميآورد به جبهه ميرفت. جالب است با اينكه چندين بار اعزام شد، اما هيچ وقت از سختيهاي آنجا برايم حرفي نزد. جنگ كه تمام شد باز به كارش يعني جهاد برگشت و به خدمت در آنجا افتخار ميكرد. او مردي بود كه هيچ وقت نماز شبش ترك نشد. هر وقت به حال و احوالش فكر ميكردم، اين سؤال برايم پيش ميآمد كه چرا در جبهه شهيد نشد؟ وقتي هم كه دكترها گفتند سرطانش از مصدوميت شيميايي در جبهه است، پاسخ خيلي از سؤالاتم را گرفته بودم. الا اينكه نميدانستم چرا اين مرد ولو براي دريافت كوچكترين هزينه درمانش به بنياد مراجعه نميكند. او هر روز به خاطر آلامي كه براي حفظ نظام اسلامي متحمل شده بود رنج ميكشيد اما هميشه خودش را مديون انقلاب ميدانست و من با وجود تمامي مصائب و ناراحتيهايي كه تحمل ميكردم، به داشتن چنين همسري افتخار ميكردم.
مريم كهن
رهرو شهداي گمناموقتي شنيدم حاج آقا كهن بستري شده، فهميدم اوضاع از چه قرار است. به عيادتش رفتم و حتي به خانوادهاش گفتم ميدانم مشكل كهن از شيميايي است. اما حاج آقا همان حرفي را به من زد كه به خانوادهاش زده بود. او گفت براي رضاي خدا به جبهه رفته و هيچ توقعي از هيچ كس ندارد. او دردش را هديهاي از حضرت دوست ميدانست و اعتقاد داشت با خدايش معامله كرده. همه هزينههاي درمانياش را هم خودش پرداخت ميكرد. وقتي او را در حالت نزار روي تخت بيمارستان ديدم، روزهاي آتش و خون در جزيره مجنون را به ياد آوردم كه چطور حاجي با صلابتي مثال زدني در خط مقدم فعاليت ميكرد و در سختترين شرايط به بچهها روحيه ميداد. آن زمان ما سن و سال كمي داشتيم و حاج آقا برايمان حكم يك برادر بزرگتر را داشت. برادري كه به واقع حق برادري را تمام كرد و هميشه يار و پناهمان بود. حاجي كهن لايق شهادت بود و وقتي روي تخت بيماري ديدمش، صلابتش از هميشه برايم بيشتر شده بود. او داشت راهي را با سربلندي به اتمام ميرساند كه بارها و بارها توسط شهداي گمنام پيموده شده بود.
مقصود نعمتي
بهترين كلاس اخلاقمحرم سال ۹۰ نزديك بود. حالا سه سالي از شدت بيماري پدر ميگذشت و از او جز پوست و استخوان چيزي باقي نمانده بود. اما حتي در اين روزها و در حالي كه ميدانستيم حاجي يك جانباز شيميايي است و شايد برگردن خيليها حق دارد، هيچ وقت زبان به شكوه و گلايه باز نكرد و مثل هميشه خودش را مديون نظام و انقلاب اسلامي ميدانست. با ديدن تن رنجور پدر، كودكيام را به ياد ميآوردم كه چگونه من و برادرانم را جمع ميكرد و برايمان كلاس اخلاق ميگذاشت. هرچند رفتارهاي خود او بيش از هر حرف و كلامي بهترين كلاس اخلاق براي ما بود. پدرم؛ مردي كه مردم دارياش زبانزد خاص و عام بود. پدرم؛ مردي كه آرزوي شهادت يك پاي ثابت تمامي دعاهايش بود و مردي كه مقدم بر هر صفت و نامي، بابا صدايش ميكردم اول محرم سال ۹۰ به كاروان عشاق سيدالشهدا(ع) پيوست. او كه عمري در آرزوي شهادت روزها را به شب و شبها را به صبح ميرساند، عاقبت نيز در ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان به آرزوي ديرينهاش رسيد.
رقيه كهن
هميشه رزمندههمسرم در روزهاي آخر عمرش نيز از پيگيري كارهاي جانبازياش سر باز ميزد. وقتي كه چشم روي تمامي ظواهر اين دنيا ميبست، ۲۳ سال از اتمام جنگ ميگذشت. اما او هميشه روحيه رزمندگي را در خودش حفظ كرده بود. سوز و گداز نمازهايشبش كه يادگار روزهاي جبهه و جهاد بود، كمك بسيجيوار به مردم كه مورد تصديق همگان بود، عشق و ارادتش به ولايت كه ورد زبانش بود، سادگي و حفظ حرمتها و رعايت حلال و حرام و. . . بسياري از موارد ديگر همگي شهادت ميدادند كه او هيچ گاه لباس رزم از تن خارج نكرده و هميشه روحيه رزمندگان دوران دفاع مقدس را حفظ كرده بود. روز تشييع جنازهاش، هنگامي كه خيلي از دوستان و همرزمانش از او به عنوان يك شهيد ياد ميكردند، لحظاتي را به ياد ميآورم كه چگونه حاجي با شنيدن ياد و خاطره شهدا از تلويزيون يا راديو گريه ميكرد و با حسرت ميگفت؛ ديدي چطور از قافله شهدا جا ماندم. حالا كه او روي دست تشييع كنندهها به سفر آخرت ميرفت، ته دلم خرسند بودم كه اين جا مانده از قافله شهدا به دوستان شهيدش پيوست.
مريم كهن
مرحوم يا شهيددر مراسم تشييع پدر، روحاني مسجد محله از او به عنوان يك شهيد ياد كرد. اين حرف مثل پتكي برسرم فرود آمد و احساس كردم بار مسئوليتي روي دوشم افتاده كه بايد به عنوان يك دختر شهيد تا آخر عمر بردوش بكشم. اين درست كه پدرم به لحاظ رسمي شهيد محسوب نميشد و در اعلاميهاش هم ما از او به عنوان مرحوم ياد كرديم، اما من كه ميدانستم اين مرد با تمام خوبيها و اخلاصي كه داشت يك شهيد است و حتي اگر پزشكان هم شهادت به علت بيمارياش نميدادند، همه ميدانستند كه درد اين مرد سربلندي نظام اسلامي است و خوشحال بود كه در اعتلاي اين راه جانش را عطا كردهاست. حاج غضنفر كهن اول محرم ۱۳۹۰ براي هميشه از پيش ما رفت. من و اين بار مسئوليت مانديم و سؤالات بسياري كه تا كنون پاسخي براي آن نيافتهام. من ميدانم كه او با چه انگيزهاي از پذيرش رسمي صفت جانبازي سر باز ميزد، اما هيچ وقت نفهميدم حاجي و نسل او چه آموزههايي را فراگرفته بودند كه اينطور براي گمنامي تلاش ميكردند؟ يا هيچ وقت نفهميدم اگر پدرم به خاطر اعتقاداتي كه داشت، قدمي براي اثبات جانبازياش برنداشت، چرا مسئولان براي شناسايي او و افرادي چون او پا پيش نميگذارند تا اكنون براي مصاحبه با روزنامه «جوان» مردد باشيم حاج غضنفر كهن را مرحوم خطاب كنيم يا يك شهيد؟
فرازي از وصيتنامه حاج غضنفر كهنبنده حقير افتخار ميكنم كه دوستدار ائمه معصومين و اهل بيت نبوت هستم و همچنين خدا را شكر ميكنم كه در عصر خميني زندگي كردم و در عصري كه توسط امام خميني اسلام ناب محمدي به جهانيان عرضه شد و بعد از قرنها مظلوميت اسلام و قرآن از بين رفت و راه سرخ شهادت كه راه حسين (ع) است دوباره در قالب جوانان دميده شد و گروهي از مخلصان و مؤمنان، راه شهادت را پيدا كردند و به لقاءالله پيوستند و همچنين آرزوي بنده حقير است كه در راه اسلام به شهادت برسم يا جزو پيروان خط سرخ شهادت در روز قيامت باشم و با شهدا و صالحان محشور شوم.
بنده حقير از دوستان و آشنايان و اقوام ميخواهم كه اين بنده سرا پا گناه اگر در حق آنها قصور و تقصيري نمودهام مرا ببخشند و ما را از دعاي خير خودشان فراموش نفرمايند و بنده به عنوان يك برادر كوچك از تمام دوستان و آشنايان و اقوام ميخواهم كه از دستورات اسلام و قرآن سرپيچي نكنند و از نماز غافل نشوند.