
سفر به هر سوي ايران زمين تجارب جديدي را رقم ميزند و هر بار كه به هر گوشه اين سرزمين ميروي گويي به دنياي ديگري وارد شدهاي و اين، ريشه در اعماق اقيانوس فرهنگ غني و متنوع كشورمان دارد. اين بار به يكي از جنوبيترين نقاط ايران، به بشاگرد ميرويم، شهري در استان هرمزگان كه گرماي آفتاب سوزانش را در دل اهالياش ميتواني حس كني، مردماني كه در مهماننوازي بيمثال و در صفا و سادگي سرآمدند. بشاگرد طي سالهاي گذشته پيشرفت زيادي كرده است چه در زمينه زيرساختهاي شهري و چه در زمينه اقتصادي؛ اين را اهالي اين شهر ميگويند. فضاي آموزشي شهر نيز گسترش يافته است؛ اين را از گفتههاي مدير كل نوسازي مدارس استان هرمزگان و پروژههاي در دست احداث مدارس شهر ميتوان دريافت.
سخن از مشكلات عزم رفتن به روستاهاي بشاگرد و لمس زندگي كپري در برخي از اين روستاها سراسر وجودم را احاطه كرده است. به سمت روستاي «درنگ مدو» حركت ميكنيم؛ راه كوهستاني سراسر خاكي كه نه، سنگلاخ است. نخلهاي سر به فلك كشيده در راه خودنمايي ميكنند. در مسير چهار ساعته تا اين روستا و در عبور از مسير سنگلاخي آنقدر سرم به سقف ماشين ميخورد كه وقتي به روستا ميرسيم و از خودرومان پياده ميشويم دستي به سرم ميكشم تا وارسي كنم و ببينم آيا مخم جابجا شده يا نه! در بدو ورودمان به روستا دو مرد با لباس محلي ورودمان را خوشامد ميگويند، نه اينكه فكر كنيد آشنايمان باشند كه رسم معرفت را بجاي ميآورند؛ رسمي كه در خيلي از شهرهاي ما خيلي وقت است كه به دست فراموشي سپرده شده! اكثر خانههاي روستا كپري است، آنهايي كه در خانههاي غير كپري زندگي ميكنند هم يك كپر براي خود ساختهاند؛ ميگويند شبها براي استفاده از خنكاي هوا به داخل آن ميروند. به دل روستا ميزنيم، هر كدام از روستاييان كه ما را ميبيند به خانهاش دعوتمان ميكند. بالاخره به داخل يكي از خانهها ميرويم، صفا و صميميت اهل خانه وصفناپذير است. از روستايشان ميگويند و زندگيشان. چايي تازهدمشان خستگي از تن ميزدايد، تا به حال چاي اينچنين در زير زبانم مزه نكرده بود. مساحت خانهشان به سي متر هم نميرسد، اما وسعت دلشان دريايي است. از كمبود امكانات بهداشتي در روستايشان ميگويند و تصريح ميكنند كه فاصله بهداري تا روستايشان بسيار است و اكثر مواقع هم دكتر در بهداري حاضر نيست. از نبود لولهكشي آب در روستايشان هم ميگويند و خاطرنشان ميكنند كه همچنان منتظر تحقق وعده مسئولان در اينباره هستند. از روستاي «درنگ مدو» به «گرهون» ميرويم. در مسير سه ساعته باز هم قصه سر من و سقف ماشين تكرار ميشود؛ اينبار كه ميرسيم ميگويم خوب شد، احتمالاً مخم به جاي اولش برگشته! اينجا هم همان صفا و صميميت را ميبينيم و البته همان شكايات را ميشنويم، دريغ كه اينجا هم كمبودهاي بهداشتي هست و خبري هم از آب لولهكشي نيست. آنچه در اين روستاها بيش از هرچيز در ذهن ميماند صفا و يكرنگي بيمانند مردمان آن است، آنچه امروزه حلقه گمشده زندگي شهري است.
حاج والي؛ اسطوره بشاگرديها چه در بشاگرد و چه در روستاهايش امكان ندارد كه به محفلي وارد شوي و نام حاج عبدالله والي به گوشت نخورد؛ مردي كه اهالي بشاگرد از او به عنوان قهرمان ياد ميكنند. همان كسي كه رئيس سابق كميته امداد هرمزگان بود و خدماتش به بشاگرد و بشاگرديها او را جاودانه كرده و در دل مردم اين ديار زندگي ميكند. پيرمردي در روستاي «درنگ مدو» ميگويد كه مرتب به روستايشان سر ميزده و پاي درد دلهاي اهالي مينشسته است. او ميگويد وقتي حاج والي به روستايمان ميآمد به تمام خانهها سر ميزد و تا آنجا كه ميتوانست حلال مشكلات مردم بود. از تهيه وسايل منزل براي روستاييان تا ايجاد اشتغال براي جوانان، هر كاري كه از دستش برميآمد انجام ميداد. جوان ديگري هم از ايجاد راههاي روستايي به دست حاج والي ميگويد و ميافزايد كه اكثر راههاي روستايي بشاگرد در سايه همت او ساخته شده است. جالب آن است كه نوجوان ۹ ساله هم حاج والي را ميشناسد و ميگويد مردي است كه در ساخت تنها مدرسه روستاي گرهون پيشقدم شده. پيرمرد روشندلي هم كه همراه همسرش در حال رفتن به خانه است ميگويد كه از وقتي حاج والي به ديار باقي شتافته احساس يتيمي ميكند. ميگويد كه در ازدواج دو جوان دم بختش پيشقدم شده و مقدمات آن را فراهم كرده است. همسرش هم ميگويد كه در هر روز چندين صلوات براي آمرزشش نذر ميكند. خلاصه از جوان و پير، از زن و مرد همه و همه حاج والي را ميشناسند و به نيكي از او ياد ميكنند. مردي كه اسطوره مردم بشاگرد است و به قول سعدي:
«سعديا مرد نكونام نميرد هرگز/ مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند»