کد خبر: 492644
تاریخ انتشار: ۰۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳:۵۳
حسن فرامرزي
«اين تردد، حبس و زنداني بود كه بنگذارد كه جان، سويي رود
اين بدين سو، آن بدان سو مي‌كشد هر يكي گويا: منم راه رشد
اين تردد عقبه راه حق است اي خنك آن را كه پايش مطلق است
بي‌تردد مي‌رود در راه راست ره نمي‌داني، بجو گامش كجاست
گام آهو را بگير و رو معاف تا رسي از گام آهو تا به ناف
زين روش بر اوج انور مي‌روي اي برادر گر بر آذر مي‌روي
ني‌ ز دريا ترس و ني از موج و كف چون شنيدي تو خطاب لاتخف
لاتخف دان چونكه خوفت داد حق نان فرستد چون فرستادت طبق»
دفتر سوم مثنوي معنوي - ابيات ۴۸۸ - ۴۹۵

همان طور كه هفته پيش وعده كرده بوديم قرار ما اين بود كه هر هفته درنگي كوتاه بر ابياتي از مولانا داشته باشيم تا زير پرتو چراغي كه اين مرد بزرگ بر روان و درون و ذهن آدمي تابانده به تاريكي‌ها و روشني‌هاي روح‌مان نگاه دوباره‌اي بيندازيم و اگر در اين «اندرون خسته» زخمي و گرهي مي‌بينيم، پادزهر و پانسمان را هم از سپهر بلند معنوي نگاه مولانا بيابيم. همچنان كه در بخش پيشين اشاره شد، مولانا را بايد از ماهرترين جراحان روح و روان آدمي دانست، مولانا هم خوب زخم‌ها را مي‌شناسد و نشان مي‌دهد و هم زخم‌بند خوبي است.
 
از اين زاويه مثنوي معنوي چيزي جز غواصي عميق و لايه ‌به لايه در جهان فراخ و پيچيده روان آدمي نيست. مثنوي معنوي را مي‌توان بحق به يك «ميز تشريح» تشبيه كرد؛ ميز تشريحي كه نه كالبد و جوارح كالبدي، بلكه روح و روان آدمي و دالان‌ها و دهليز‌ها و اتاق‌هاي تاريك و روشن و نيم تاريك - نيم روشن آن را سوژه قرار داده است. از سوي ديگر مثنوي به موازات اين «ميز تشريح»، «مطبخ خانه‌اي» هم دارد كه همزمان «سير مي‌كند»‌، «سم زدا است» و «كار داروخانه را هم مي‌كند». مطبخ‌خانه‌اي كه در آن خوراك‌هاي معنوي دارد و پادزهر‌اند و هم غذاهاي لطيف و جان پرور در طبق‌ها مي‌آيند. اما از جمله گره‌هاي بزرگ و آزار دهنده روح و ذهن ما، در جا زدن و تعلل در «تضادها» است. «تضاد‌ها» و «ترديد‌ها» و «دوراهي‌ها» همه از يك جنس و به مثابه برادران و خواهران هم هستند. همچنان كه مولانا به درستي اشاره مي‌كند تضاد چيزي جز از دو سو كشيده شدن، نيست؟
 
«اين بدين سو، آن بدان سو مي‌كشد/ هر يكي گويا: منم راه رشد» انگار كه روح آدمي را از يك سو به يك كالسكه و از سوي ديگر به يك كالسكه ديگر بسته‌اند و كالسكه‌ها مثل دو بردار مخالف حركت مي‌كنند و روح را مي‌كشند. نگاه كنيد اين جيغ‌هاي بلندي كه بشر مي‌كشد به خاطر اين دو كالسكه است. پس وقتي آدم‌ها را مي‌بينيد گره‌هاي فراوان در ابرو و چهره‌شان افتاده، وقتي آدم‌ها را مي‌بينيد چشمان‌شان مرداب‌هاي تنگ و تاريكي بيش نيست و هيچ ماهي‌اي رغبت نمي‌كند در اين مرداب‌ها شنا كند، وقتي صورت‌شان مثل تكه‌اي كاغذ مچاله مي‌شود، معلوم است كه اين آدم‌ها هنوز به «صلح درون» نرسيده‌اند، آن‌ها هر روز از درون زخم برمي‌دارند و جان‌شان نحيف و نحيف‌تر مي‌شود. اما ما چرا از دو سو كشيده مي‌شويم؟ مولانا مي‌گويد: «اين تردد حبس و زنداني بود/ كه بنگذارد كه جان سويي رود» اين ترديدهايي كه در جان ما مي‌رويد، دقيقاً‌ مثل يك زندان عمل مي‌كند، ما زنداني اين ترديدها هستيم و وضعيت‌مان شبيه كساني است كه به يك دو راهي رسيده‌اند و نمي‌دانند از كدام سو بايد بروند، اينجاست كه كشمكش‌هاي درون آغاز مي‌شود. ما چرا در تله و دام اين ترديدها مي‌افتيم و در دوراهي‌ها مي‌مانيم؟ در دو راهي «اين كنم؟» يا «آن كنم؟» ما حاضر نيستيم نوجوان و جوان‌مان حتي يك شب در كلانتري بخوابد، خواب و قرارمان مي‌رود كه جسم فرزندمان يك شب در بازداشتگاه بماند، حاضريم سند خانه‌مان را كه محل قرار و استراحتگاه‌‌مان است به گرو بگذاريم، چون اين خانه بي‌فرزند ديگر محل قرار نيست، خانه تشويش و دلتنگي است. با خود مي‌گوييم اگر فرزند ما يك شب در بازداشتگاه‌ بماند چه بسا همسايه و همنشين معتادها و بزهكارها و جان‌هاي تاريك مي‌شود، اما چرا وقتي ذهن و جان ما سال‌ها و سال‌ها در بازداشتگاه تاريك عادت‌ها و كشمكش‌‌ها و تنگ نظري‌ها مي‌افتد حس نمي‌كنيم؟حاضريم سند خانه‌مان را گرو بگذاريم كه جسم ما حتي يك شب در محبس و بازداشتگاه نماند، اما جان ما يك شب كه نه، هزار شب و هزاران شب در محبس‌ها و بازداشتگاه‌ها و گروگان خانه‌هاي تاريك مي‌ماند. 

حسد‌ها و كينه‌ها و عقده‌ها سال‌ها جان ما را به گروگان مي‌گيرند اما كوچك‌ترين اعتراضي برلبان ما نمي‌آيد، اندك تلاشي هم براي آزاد كردن اين جان از سرپنجه‌هاي گروگانگيرها به خرج نمي‌دهيم. دارو و مرهمي كه مولانا براي بستن اين زخم پيشنهاد مي‌دهد، يك كلمه بيشتر نيست «لاتخف/ نترس» تو در امنيت كامل و محض قرار داري، نترس! «فالله خير حافظ و هو ارحم الراحمين» بسم‌الله الرحمن الرحيم يعني لاتخف، نترس! اگر به حقيقت بسم‌الله الرحمن الرحيم برسي و بسم‌ا‌لله الرحمن الرحيم از زبانت عبور كند و آرام‌آرام به قلب‌ات برسد و قلبت شود مأمن بسم‌الله الرحمن الرحيم، قلبت لمس كند «كه يكي هست و هيچ نيست جز او / وحده لا اله الا هو» تا وقتي قلبت راز بزرگ هيچ را نفهمد، تا وقتي نفهمي همه قصه‌هاي عالم را در يك جمله، در «غير از خدا هيچ كس نبود» مي‌توان خلاصه كرد، يعني تا وقتي قلبت عميقاً نفهمد كه تو در برابر يك بي‌نهايت محض هيچي، هيچ، به مقام «لاتخف/نترس» نخواهي رسيد و وقتي نتواني به مقام «لاتخف» برسي، جانت دوباره به گروگان گرفته خواهد شد، آن وقت دوباره عقده‌ها و كينه‌ها و حسد‌ها مثل گرگ‌هاي گرسنه به سمت تو سرازير خواهند شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار