
اين نمايش شاد و موزيكال كه براي كودكان روي صحنه رفته و طي شبهايي كه اجرا شده، با اقبال تماشاگران مواجه بوده، داستان و رويكرد متفاوتي با ساير آثار مشابه خود دارد و شايد دليل استقبال كوچكترها و بزرگترها از آن، همين باشد. يداللهي پيش از اين نيز كارگرداني نمايش كودك را تجربه كرده و به نوعي با زبان مناسب اين دسته از آثار آشناست. «كلاغ بلا ...» فقط با سه بازيگر و قصهاي تازه، توانسته خود را ميان دلهاي علاقهمندان جا كند. اگر هنوز اين كار مركب از عروسك و بازيگر زنده را نديدهايد، توصيه ميكنيم يك شب در ساعت ۱۸ به پارك لاله برويد و پاي نمايش نامبرده بنشينيد و اگر هم آن را ديدهايد، مصاحبه ما را با «علي يداللهي» بخوانيد تا از كم و كيف چگونگي توليد اين نمايش باخبر شويد.
نمايشنامه «كلاغ بلا، توپ طلا» چگونه به دست شما رسيد؟ اين متن را يكي از دوستانم به نام «سعيد تاجيك» برايم تعريف كرد، البته خيلي كلي گفت داستان ماجراي كلاغي است كه اشياي براق را ميدزد، ولي در مسير اين كارها، با نمونههايي از كرامات امام رضا(ع) آشنا ميشود. وقتي اين قصه را شنيدم، خودم خط قصه را در ذهن پرداخت كردم و تحقيقاتي داشتم در مورد آن كرامات. قصههاي سگ و شتر را از كرامات ايشان انتخاب كردم و قصه ضامن آهو هم كه يك داستان قديمي و آشناست. ابتدا اين طرح را به صورت كارگاهي با بچهها كار كرديم و بعد «مهدي صفارينژاد» متن را نوشت اما گروه بازيگران براي اجراي عمومي عوض شدند و با گروه جديد ادامه داديم.
از زمان نوشتن نمايشنامه تا شكلگيري اجرا، آيا نمايشنامه تغييرات ديگري هم داشت يا به متن اوليه وفادار بوديد؟ نه، متن خيلي تغيير كرد. قبل از هر چيز، بازيگران عوض شدند. وقتي بازيگران عوض ميشوند، جنس بازيها هم عوض ميشود و بر اساس آن، كار تغيير ميكند. خود متن هر روز عوض ميشد. ما برخي صحنهها را حذف كرديم. ابتدا چهار تا از كرامات را داشتيم كه يكي را كم كرديم. بعد گفتيم مثلاً كمدي اين قسمت براي بچه مناسب است يا اين نوع كمدي به درد بچه نميخورد يا يك كمدي هم بگذاريم براي بزرگترها يا چه كار كنيم كه زبان داستان شيرين شود؟ما هميشه وقتي ميخواهيم كار مذهبي توليد كنيم، غم و غصه و اندوه و... در آن ميآوريم. در حاليكه ميتوانيم داستانهاي امامان و پيغمبرانمان را با زبانهاي شيرين، طنز و موزيكال بيان كنيم كه بچه دوست داشته باشد. ما بعضي شبها تماشاچيهايي از اقليتهاي مذهبي داشتهايم كه كار را ديدهاند و از آن خوششان آمده است. آنها ميگفتند «كارتان خيلي جالب بود، خدا كند هميشه مسائل مذهبي را اينگونه و با اين زبان بيان كنيد»، بنابراين اگر متن را خيلي تغيير داديم و اتود زديم، ميخواستيم به اين زبان برسيم كه هم بچه و هم بزرگسال دوست داشته باشد.
در مورد تعدد نقشها براي بازيگران محدود توضيح دهيد، البته ميشد از بازيگران بيشتري براي هر نقش استفاده كرد. آيا كوتاهبودن نقشها باعث شد به بازيگران اندك براي اين همه نقش فكر كنيد؟ سه بازيگر ما در مجموع ۱۷ نقش را بازي ميكنند. خب به نظرم بچهها اين بازي در بازي و بازيكردن را خيلي دوست دارند، ضمن اينكه ذات نمايشهاي ايراني آن است كه تماشاگر ايراني هر لحظه ميداند دارد نمايش ميبيند و اين بزرگترين ويژگي و جادويي است كه من را به سمت خودش جذب كرد و هنوز رهايم نميكند، حتي وقتي كار كودك انجام ميدهم، باز هم از اين جادو و تكنيك نمايش سنتي استفاده ميكنم. اينجا تماشاگر با اينكه ميداند دارد نمايش ميبيند، ولي حرف آن را باور ميكند. خودش را در نقش و شخصيت غرق نميكند، ولي در داستان غرق ميشود.
آقاي يداللهي، از زمان شروع توليد ميدانستيد كه قرار است نقشها به چه صورت اجرا شوند؟يعني كدام كاراكترها عروسك باشند، كدامها صورتك و كجاها بازيگر يا اين تقسيمبنديها در جريان تمرينها شكل گرفت؟ بله، از همان ابتدا قرار بود اين شخصيتها عروسك و بقيه زنده باشند. در واقع اينجا شخصيتهاي داستان، سه بازيگرند كه از اول خود را اينطور معرفي ميكنند كه ما سه تا بازيگريم و آمدهايم براي شما نمايش بدهيم. حتي المان صندوقچهها از نمايشگران قديمي گرفته شده. ميآيند صندوقهايشان را ميچينند و همه اتفاقها جلوي چشم تماشاگر ميافتد.
چطور شد طراحي صحنه را خودتان انجام داديد؟چون وقتي كارگردانها، خودشان صحنه را طراحي ميكنند، سعي دارند سليقه كارگردانيشان را خيلي نامحسوس در صحنه اعمال كنند، ولي وقتي كار را به طراحان صحنه ميسپارند، آنها دكورهاي زياد و حجيم ميسازند و فضاسازي ميكنند. الان نمايش شما خيلي خلوت و بيدكور است، در عينحال همه چيز هم داريد و تمام مفاهيم را با امكانات موجود در صحنه ميرسانيد. اين هم مربوط به همان ذات نمايشهاي سنتي است، مثلاً يك قاليچه ۱۰ تا فضا به شما ميدهد. در نمايش سنتي اصالت وجود مهم است. ممكن است شما از يك صندوقچه يا چهارپايه، ۱۰ جور استفاده كنيد. ما براساس استفادهاي كه در لحظه از آن ميكنيم، بازيمان را تعريف ميكنيم كه الان اين صندوق، جايگاه ايستادن نگهبان يا نشستن پادشاه است. در واقع با نوع ميزانسني كه ميدهيم، اين تعريف را منتقل ميكنيم و تماشاگر باهوش ايراني آن تعريف را سريع ميگيرد. ميدانيد كه من سالهاست نمايش سنتي كار ميكنم. ميخواستم همين چيزهايي كه از نمايش سنتي گرفتم، در نمايش كودك اتود بزنم و ببينم آنجا هم جواب ميدهد كه جواب گرفتيم. كودك هم جواب داد كه ميپذيرد يك نفر، پنج يا ۱۰ تا نقش را بازي كند. آن اصالت را از اين شيوه نمايشي گرفتم. ممكن بود كه شكست هم بخوريم، ولي الان جوابمان را گرفتيم، البته ابتدا صحنه را طراحي و بعد كارگرداني كردم، يعني از اول ميدانستم قرار است اين اتفاقها بيفتد و بكگراند صحنه اين باشد يا صحنهها با نقاشي عوض شود، در صحنه فقط يك سكو داشته باشيم و... يعني وقتي طراحي صحنه انجام شد، در آن طراحي، ميزانسن تعيين كرديم.
استفاده از ويدئوپروجكشن در كمك به فضاسازي و طراحي صحنه مؤثر بوده، همچنين به كارگيري موسيقي playback در بازخواني ترانهها. ميخواهم بدانم چرا از ديالوگ و صداي زنده بازيگران در ترانهها بهره نبرديد؟ من ذاتاً در تئاتر، استفاده از موسيقي playback را دوست ندارم و ترجيح ميدهم موسيقي و اصلاً همه چيز زنده باشد، ولي در موسيقي كودك بايد از سازهاي مختلف استفاده كرد و مثل نمايش تختحوضي نميتوان فقط يك تار و كمانچه داشت. بايد سازهاي الكترونيك و يك اركستر كامل اينجا باشد، براي اينكه موسيقيمان شنيده شود، به چند ساز نياز داريم و اين امكانش نبود. از طرفي، موسيقي playback تشخيص آهنگسازم (محمد فرشتهنژاد) بود. مهمتر از همه اينكه اگر يك بازيگر بخواهد پنج نقش را بازي كند و عروسكگرداني هم بكند و آواز هم بخواند، ممكن است انرژي لازم را از دست بدهد و اجرايش كيفيت مطلوب و خوبي نداشته باشد. در نتيجه انرژي لازم به تماشاگر داده نشود. ميخواستم تمركز بچهها فقط روي عروسكگرداني و بازيهايشان باشد.
در شكل فعلي اجرا و طراحي خلاقانه بازيگران در ساخت و حركات حيوانات مختلف، چقدر ايده خودتان بوده و چه اندازه اتود و خلاقيت بازيگران؟ براي مثال ساخت و اجراي نقشهاي سگ و شتر و كبوتر خيلي تازه است يا استفادهاي كه لكلك از بالهايش براي تداعيساز چنگ ميكند.
ايده اوليه اين شكلهاي اجرايي، متعلق به خودم بوده. از اول براي نقش شتر قرار بود دو نفر و به همين شكلي كه ميبينيد، باشند، حتي اگر دقت كنيد پاهايشان را مخالف هم برميدارند، حتي نشستن و بلندشدن شتر و... ما خيلي براي اين تصويرسازيها تمرين كرديم. تمام تلاش من و بازيگران اين بود كه حركات شخصيتها درست دربيايد، ولي در اجراي آنها، مثلاً اجراي نقش مترسك، بازيگران پيشنهاد دادند و بداهه و خلاقيتشان را به كار گرفتند.
به عنوان كارگردان اين نمايش، الان از اجرايتان راضي هستيد؟ بله، از اجرايمان كاملاً راضي هستم.
از سالن اجرا چطور؟ بله، بسيار از كاركنان كانون و مديريت آن، از آقاي «محمدرضا شاملو» تشكر ميكنم. همينطور خيلي ممنونم از همكاري آقايان ميثم آدوسي، رضا حسينپور و همه كساني كه به من كمك كردند تا اين كار انجام شود. همه گفتند داريم ريسك ميكنيم، چون من اين كار را با هزينه گيشه دارم اجرا ميروم و قراردادي نبستم. همينجا از ادارات دولتي و نهادهايي كه حامي كارهاي مذهبي هستند، مثل آستان قدس رضوي، تقاضا ميكنم به تماشاي كار ما بيايند. همه ميگفتند اجراي اين كار ريسك بزرگي است كه بخواهيد نمايش مذهبي، آن هم براي كودك و در اين فصل را با قرارداد گيشه اجرا برويد. ما ريسك خيلي بزرگي كرديم. خود امام رضا(ع) به ما كمك كردند. ما با نيت اينكه براي امام رضا اين كار را كرده باشيم، نمايشمان را روي صحنه برديم و داريم جوابش را هم ميگيريم، حتي اگر سالن ما پر نشود، مهم اين است كه تماشاگران ما راضي از سالن بيرون ميروند. همه ميگويند چقدر خوب داريد يك مسئله مذهبي را با يك زبان خوب و درست مطرح ميكنيد كه همه بچهها و بزرگترها متوجه آن ميشوند. اين براي من و بازيگرانم خيلي راضيكننده و مهم است.
به نظرم نمايش با يك روند افسانهوار و قصههاي اصيل ايراني شروع ميشود اما از يك جايي به بعد ناگهان انگار كه تماشاگر فريب خورده، متوجه ميشويم اصل ماجرا چيز ديگري است و با يك داستان مذهبي درباره امام رضا(ع) طرفيم. بله، خب ببينيد اگر از ابتدا قرار بود آن پرندهها كه ميخواستند كلاغ بلا را هدايت كنند، با نيت تغيير و تحول او را هدايت ميكردند و ميگفتند كه برو آنجا تا تغيير كني و... تبديل ميشد به شعار، ولي كبوترها و حيوانات ديگر فقط براي اينكه از شر او خلاص شوند، آن آدرس را به كلاغ ميدهند. ميگويند ميخواهي دزدي كني، برو آنجا يك كوه طلا هست، آن را بدزد. موضوع اصلاً معنويت نيست. بلكه كلاغ در مسيري كه طي ميكند، متحول ميشود. ما دو داستان امروزي ميبينيم، يعني داستانهاي شتر و سگ كه واقعياند. يك داستان خيلي قديمي هم داريم كه همان ضامن آهوست. حالا ما به وسيله تكنيك نقالي و پردهخواني آن را به هم متصل كرديم. نگفتيم كلاغ ميآيد و آهو را ميبيند. گفتيم او نشست روي درخت و يك نفر داشت قصه ضامن آهو را تعريف ميكرد.
منظورم تحول تدريجي كلاغ در اين مسير نبود. ميخواهم بدانم چرا در بازگويي داستان، از همان ابتدا موضوع مذهب را پيش نكشيديد و با داستانسراييهاي ايراني، كمكم به آن سمت و سو نزديك شديد؟ چون آن وقت كارمان شعار ميشد. هر داستان «يكي بود، يكي نبود» خودش را دارد. ما داريم سه داستان را تصوير ميكنيم؛ «يكي بود، يكي نبود، يك سگي بود كه اينجوري شد، يك شتري بود كه اينطوري شد...» اگر از اول ميخواستيم به كلاغ بگوييم اين مسير را برو، شعاري ميشد. اگر كمي واقعبين باشيم، كبوتر هم به نيت تحول عرفاني و دروني، كلاغ را هدايت نميكند. در اين صورت بايد ميگفتيم حالا كلاغ هم مثل كبوترها سفيد ميشود! نه سفيد نميشود. در آن انيميشن پاياني، كبوترهاي حرم تشكيل يك صورت را ميدهند و اين كلاغ ميشود خال آن صورت، يعني از نظر ظاهري تغيير نميكند، بلكه زيبايي آن صورت را كامل ميكند. دزد اگر بينياش كج باشد و توبه كند، بينياش كه صاف نميشود. فقط اخلاقش عوض ميشود. در واقع اگر يك بزهكار توبه كند، ميشود بخشي از زيبايي جامعه.