
اگر شما به هر نحوي از انحا با هنرهاي تجسمي به ويژه نقاشي و مجسمهسازي پيوند و تعلق خاطري داشته باشيد، قطعاً در يافتن و بازديد از نمايشگاههايي متشكل از آثاري حرفهاي و قدرتمند دچار مشكل شدهايد، به اين مفهوم كه به رغم بازديد از نمايشگاههاي مختلف، معمولاً اثري يافت نشده كه با معيارها و شاخصههاي يك اثر هنري همخواني داشته باشد، از اين رو اكثريت قريب به اتفاق گالريها معمولا آثاري ضعيف و سطح پايين را بر ديوارهاي خود ميآويزند و اين كار فقط و فقط براي تأمين هزينه گالري و گذران زندگي متصديان گالريها صورت ميگيرد كه با اين كار گالريها به اقتضاي طبيعت خود عمل ميكنند و فعاليت فرهنگي آنها تنها در امرار معاش خلاصه ميشود، اين در حالي است كه شمار بسيار زيادي از دوستداران، علاقهمندان و خريداران آثار هنري (نقاشي و مجسمه) اين اتفاق را طور ديگري تعبير ميكنند، همانطور كه تاكنون اينگونه بوده، براين اساس اين روند ضربات جبرانناپذيري به هنر تجسمي وارد آورده است كه در ادامه اين نوشتار به چرايي و دلايل شكلگيري اين شيوه غلط در حوزه اقتصاد هنر خواهيم پرداخت.
مقوله فروش يك اثر هنري در شكل ظاهري شبيه به سيكل فروش محصولات و توليدات ديگر است، يعني اگر سه رأس مثلث توليدكننده، فروشنده و مشتري را در توليد و فروش يك محصول مثلاً صنعتي در نظر بگيريم، همين ارتباط نيز به ظاهر بر سيكل خلق و فروش يك اثر هنري مترتب است، يعني رئوس مثلث خلق و فروش يك اثر تجسمي در ظاهر مشتمل بر هنرمند (توليدكننده)، گالريدار (فروشنده) و خريدار اثر هنري (مشتري) است، با اين تفاوت كه در حوزه تجسمي نقش گالريداران حائز اهميت است، به اين معنا كه در اين تركيب گالريدار تنها يك فروشنده صرف نيست بلكه او مضاف بر ترتيب دادن فروش آثار بايد و بايد يك كارشناس و صاحبنظر باشد تا جايي كه بتواند براساس دانش و تجربه خود، در وهله اول ارزش هنري آثار را تشخيص دهد و در وهله بعد آثار آماده فروش را به گونهاي منطقي قيمتگذاري كند؛ عملكردي كه متأسفانه در كشورمان با چالشهاي فراواني همراه است و به همين واسطه آثار ارائه شده غالباً از ارزش هنري برخوردار نيستند و قيمتگذاري آثار نيز توسط گالريداران انجام نميشود و اگر هم گالريداران در چنين امري نقش داشته باشند، قيمتگذاري آثار با اين هدف صورت ميگيرد كه در نهايت خواست هنرمند (توليدكننده) را تأمين كند.
منشأ اين سيكل معيوب كجاست؟ مشكل قيمتگذاري و فروش آثار هنري تجسمي به شكل واقعي و منطقي به هنرمندان اين حوزه برميگردد و در اين ميان هنرمندان، دانشجويان و دانشآموختگان دانشگاهها و دانشكدهها بيشترين قصور را دارند، به اين سبب كه در دوره چهار ساله تحصيل يك دانشجو، رئوس و دروس عملي و نظري طوري سازماندهي شدهاند كه ترمهاي اوليه مختص به درس و هنر طراحي است و همزمان با طراحي با دانشجويان، دروس اصول و ارتباطات بصري و رنگشناسي كار ميشود. اين رويه به اين خاطر است كه دانشجو از ابتدا بتواند نقشي را به حالت طبيعي (رئاليسم) طراحي كند و سايهروشن بزند كه همين امر مقدمه خلق و كار روي تابلو است چراكه تمام «كنتراست» (درجات تيره و روشن مداد يا رنگ)هايي كه دانشجو در سايهروشن تابلو ايجاد ميكند، همان كنتراستي است كه در ترمهاي اوليه و در درس طراحي با مداد تجربه كرده است، ضمن آنكه علم رنگ و رنگشناسي و كاربرد رنگ را هم به موازات طراحي فراگرفته است، بنابراين انتظار استادان و متوليان دانشگاهي اين است كه دانشجو، طراحي و نقاشي را به صورت رئال و واقعي فرابگيرد و با پاس كردن دروسي مانند تاريخ هنر و آشنايي با سبكها و مكاتب در حد بضاعت خود با مكتبها و سبكهاي مختلف آشنا شده و با كپيهكاري از آثار هنرمندان نامي و سردمداران سبكها و مكاتب رفتهرفته به شيوه اجرايي و حتي سبك منحصربهفرد خود برسند اما واقعيت امر اين است كه دانشجويان سختي و رياضت و ممارستي كه در اين كار نياز است را برنميتابند و با ساخت تابلوها و مجسمههاي عجيب، بيهويت و غيركارشناسي در مقابل هر سؤالي فعاليت در سبك مدرنيسم و پستمدرنيسم را علم و به اين وسيله ضعف خود را پنهان ميكنند چراكه در آثار مدرن شكل ظاهري يك شيء يا يك سوژه از اهميت خاصي برخوردار نيست بلكه هنرمند مدرنيست تنها در پي انتقال احساس و شاخصههاي ديگري است كه شكل ظاهر و اصول هنر رئال و طبيعي را نياز ندارد. حال تفاوت عمده بين هنرمند مدرنيست و دانشجو و هنرجويي كه از هنر مدرن كوركورانه تقليد ميكند اين است كه هنرمند مدرنيست از ابتدا با كار روي سبك رئال و طي زمان به هنر مدرن رسيده است و پشت هر طرح و هر كار او فلسفه محكمي قرار دارد، در حالي كه هنرجو و دانشجوي ايراني بدون درك و توانايي سبكهاي اوليه هنرتجسمي به يكباره به جايگاهي ميپرد كه رسيدن به آن جايگاه مستلزم سالها كار و تجربه است و كاملاً طبيعي است كه كارهاي چنين فردي آثاري بيهويت، الكن و فاقد اصول و ارزش هنري باشد، گرچه در ابتدا اين نقصان مستور و پوشيده ميماند اما گذر زمان هويت و حقيقت وجودي چنين فرد و چنين اثري را عيان خواهد كرد.
نقش گالريداران در فروش آثار فاقد ارزش در اين ميان يكي از بزرگترين عواملي كه به شدت حوزه اقتصاد هنر تجسمي را ملتهب كرده عدمسواد ديداري مردم كشورمان است، به گونهاي كه بسياري از هموطنانمان حتي از درك پيشپاافتادهترين پيامهاي عيان يك اثر عاجزند. همين مشكل فضايي فراهم آورده كه بسياري از افراد سودجو با فعاليت و داير كردن گالريهايي درصدد كسب سودهاي كلان برآيند. از طرفي خيلي از افراد و خانوادههايي كه تشخص و برتري را مأنوس بودن دروغين با هنر و نوعاً هنر تجسمي ميدانند و در واقع از درك اثر و اصول هنر فارغند در خريدهاي هفتگي و ماهانه خود از گالريها به دام چنين افرادي (كه نه گالري دارند و نه كارشناس) ميافتند و در قبال پرداخت مبالغ كلان آثاري خريداري ميكنند كه نه در حال حاضر و نه در آينده به درد فرهنگ و هنر اين مملكت نخورد چراكه يكي از مهمترين كاركرد گالريداران تأمين آثار فاخر و آثار هنري ناب براي موزهها و مجموعههاي خصوصي در آينده است، به اين مفهوم كه اگر يك اثر هنري با برخورداري از تمام شاخصهاي هنري به قيمتي منصفانه و كارشناسي شده خريد و فروش شود، قاعده اولي كه بر اين خريد و فروش مترتب است، برخورداري از ارزشافزوده است، واضحتر اينكه اگر يك اثر ۱۰ ميليون تومان فروخته ميشود، آن اثر بايد با گذشت زمان و گذشت هر سال به لحاظ ارزش (قيمت) رشد قابل قبولي داشته باشد، يعني به طور مثال اين اثر ۱۰ميليون توماني در فاصله بين
۱۰ سال ۲۰ درصد افزايش قيمت و ارزشافزوده داشته باشد، بنابراين از آنجايي كه بسياري از آثار هنري شخصي به طرق مختلف سر از موزههاي ملي و دولتي درميآورند، بايد در فروش آثار تجسمي گالريداران منتهاي دقت و توجه را اعمال كنند چراكه با عملكرد تخصصي و مثبت خود سه كار بسيار مهم را به سامان ميرسانند كه نخست تأمين نياز موزهها و مجموعههاي ملي و دولتي در درازمدت، دوم خدمت به خريدار و حصول به نتيجه اعتماد و اطمينان از سوي خريدار و سوم فعاليت فرهنگي و بسط و گسترش علاقهمندي جامعه به هنر تجسمي و ارتقاي سواد بصري مردم و مخاطبان هنر است، بنابراين ضروري است به هر صورتي به فرآيند طبيعي و سازنده اين سيكل معيوب توجه و به طور جدي در جهت رفع مشكلات اين حوزه اقدام شود تا در آينده شاهد آثاري ارزشمند در موزهها باشيم.