
از اين رو در سالروز اين واقعه يعني تهاجم سراسري رژيم بعث به كشورمان، با سردار قاسم صادقي از مسئولان ستادي لشكر ۲۷ حضرت رسول در دوران دفاع مقدس مصاحبهاي را انجام دادهايم كه خواندنش ميتواند پاسخي بر سؤالات و شبهات فراوان در خصوص اين مقطع از دفاع مقدس باشد و هر كدام گوشهاي از اين واقعه تاريخي را بگيرند و براي امروزيها باز كنند.
گفتوگو را از قطعنامه شروع كنيم، حال و هواي آن زمان و اينكه شما كجا بوديد و مسئوليتتان چه بود؟ قبل از قطعنامه در فروردين سال ۱۳۶۷ در عمليات حلبچه بودم كه ظهر يك هواپيما آمد و بمباران كرد و حقير مجروح شدم و راهي بيمارستان شدم. تقريباً تا قبل از اين «آخرين تك عراق» بنده در بيمارستان بستري بودم. همزمان با اعلام قطعنامه حقير يك ساك جمع كردم و با عصا رفتم به پادگان وليعصر و از آنجا هم حركت كردم به سوي پادگان دوكوهه. پادگان دوكوهه كه بوديم زمزمه اين بود كه عراقيها مرز شلمچه را شكستند و دارند ميآيند تا جاده اهواز- خرمشهر را باز پس بگيرند! لشكر ۲۷ در چند جاي ديگر از استان خوزستان مانند دوكوهه مقر داشت و به همين خاطر متعاقباً در مقرها نيرو هم داشت و اين خبر به تمام نيروهاي مستقر در منطقه رسيده بود كه عراق دوباره آمده است.
شنيدن خبر حمله مجدد عراق چه اتفاقاتي را در پي داشت؟
خدمتتان عرض كردم كه لشكر ۲۷ به جز پادگان دوكوهه در ديگر نقاط منطقه خوزستان چندين مقر داشت. گردان عمار و گردان حبيب را كاملاً يادم ميآيد كه وارد درگيري با نيروهاي بعثي شدند و اين درگيري از روي جاده اهواز- خرمشهر شروع شد و تا كانال ماهي ادامه پيدا كرد. بقيه گردانها هم بودند اما من اين دو گردان را كاملاً يادم ميآيد. در مقابل عراق هم پيشرويهايي كرده بود. براي مثال به عنوان خاطره بگويم كه pmpهاي خود را بدون سرنشين روشن كرده بود و به آن طرف جاده آسفالته اهواز- خرمشهر فرستاده بود كه بگويد و مطمئن شود كه جاده را كاملاً تصرف كرده است. حتي يك قرارگاهي با نام جنگال (جنگهاي الكترونيك) كه مركز مخابراتي سپاه بود و در ۲۰ كيلومتري خرمشهر سمت چپ جاده اهواز- خرمشهر واقع شده بود،يك سري نيرو در آن بودند كه اين نيروها با آقاي شمخاني با پاي برهنه با اسلحه دنبال عراقيها كرده بودند. خلاصه در يك كلام مانند روزهاي اول جنگ آمده بودند. به عبارتي عراق تا بيخ گوش قرارگاه مخابراتي سپاه آمده بودند. يعني كسي باور نميكرد كه دوباره و بعد از پذيرش قطعنامه عراق بيايد. اما آمدند و از جاده اهواز- خرمشهر هم رد شدند كه از اينجا كمكم درگيري با بچهها شروع شد و يگانها و گردانها اول به صورت پراكنده و بعد به صورت سازماندهي شده وارد درگيري و مقابله با دشمن شدند البته از طرف قرارگاه هدايت ميشدند كه اين درگيري تا مرز شلمچه ادامه پيدا كرد.
وقتي قطعنامه صادر شد نيروها از دوكوهه ترخيص شدند؟ چه اتفاقي افتاد؟ خير. اصلاً اينطور نيست. بعد از پذيرش قطعنامه دوكوهه شده بود غمخانه. تمام نيروها بودند و كسي نرفت. اگر هم رفتند خيلي كم. حتي من يادم است كه با پذيرش و اعلام اين موضوع تعدادي از بچهها سكته كردند و تعدادي هم از اين سكته مردند. آنقدر اين مسئله عظيم بود. خلاصه جنوب پر از نيرو بود.
اصلاً چه شد كه عراق دوباره آمد داخل ايران؟ مگر نيروهاي ما توي مرز نبودند؟ تدارك اين موضوع از قبل ديده شده بود؟ پشتوانه سياسي داشت يا مسائل ديگري بود؟ هر چه بود بعد از كربلاي ۵ در شلمچه، جنگ و راهكارهاي آن در جنوب بسته شد و به اصطلاح قفل شد. چندين مسئله باعث اين اتفاق بود. از اواخر سال ۶۵ قرار شد دو تيم يكي در جنوب و ديگري در غرب و شمال غرب شروع به بررسي منطقه كنند تا ببينند كه در كدام منطقه ميشود عمليات كرد. دشمن از اين فرصت استفاده كرد. مسئله بعدي كه هم اشتباه ما و هم اشتباه عراق بود، مسئله كوتاهي در پدافند بود. عراق در ابتدا كه حمله و تهاجم خود نسبت به ايران را آغاز كرد در پدافند كوتاهي كرد و ما هم كه در اواسط و اواخر جنگ مناطقي را به تصرف درآورديم مانند فاو، حلبچه و... در پدافند كوتاهي كرديم. عراق مناطقي كه داده بود را دوباره پس گرفت. ايران با پذيرش قطعنامه يك كد اشتباه به عراق داد و آن هم اين بود كه عراق فكر كرد ايران ضعيف شده و الان بهترين زمان براي حمله و تصرف و پيشروي در ايران است. اگر بخواهيم در چند مورد عوامل اين گستاخي و هجوم ددمنش را براي خوانندگانتان تشريح كنيم ميتوان گفت:
۱- بدون جنگ از جنوب به غرب و شمالغرب و اعزام نيرو و اين بخش باعث خالي شدن جبهههاي جنوب شد.
۲- نيامدن نيروهاي جديد به جبهه. يعني به عبارتي تمام نيروها، نيروهاي قديمي بودند.
۳- از دست دادن مناطق و شهرهاي تصرف شده توسط ايران و نداشتن يك پدافند قدرتمند و درگير كردن ايران تقريباً در تمام جبههها.
۴- پذيرش قطعنامه و باور عراق از ايران ضعيف شده و سپس حمله.
محسن رضايي به عنوان فرمانده سپاه پاسداران در طي دوران جنگ گفته بود كه اين دو هفته آخر كه درگيريهايي پس از قطعنامه داشتيم از هفته اول جنگ خيلي مهمتر است. علت اين حرف از نظر شما چيست؟ علت اين است كه ابتداي جنگ همه مردم نيامدهاند پاي كار تا بجنگند. برخي به صورت نيروي مردمي و به شكل پراكنده به منطقه رفتند، سپاه هم كه تشكيلات و سازمان منطقي نداشت. ارتش هم به خاطر جابهجايي كادرهاي خود و خيانتي كه در زمان بازرگان اتفاق افتاد، يك نيروي از هم پاشيده بود. همچنين به خاطر عدم فرماندهي متمركز، در شروع جنگ همان اتفاقاتي افتاد كه شاهدش بوديم. اما آن دو هفتهاي كه آقامحسن ميگويد خيلي از مردم آمدند پاي كار و همه چيز سازمانيافته و منظم بود. دوباره عراق با تمام توان خود وارد درگيري با روحالله و انقلاب و مردم ايران شد. به عنوان مثال من آن زمان در دوكوهه بودم. اي كاش دوربيني سر در دوكوهه را ميگرفت، ما نه تنها اسلحه و لباس كم آورديم، بلكه فرمانده هم كم آورديم. خيلي از علما و مسئولان وارد جنگ شدند. جانبازان با موتور سه چرخه خود از تهران تا دوكوهه آمدند. هر كس از تهران به سمت دوكوهه ميآمد مردم ميريختند سر او و سوار ماشين يا هر وسيلهاي كه داشت ميشدند و خودشان را به دوكوهه ميرساندند. يعني اين شد اعزام همه جانبه خودجوش و در اينجا با پيامي كه امام (ره) داد همه احساس مسئوليت كردند، چه آنهايي كه جبهه ميآمدند و چه آنهايي كه اصلاً رنگ جبهه را نديده بودند به اين نتيجه رسيده بودند كه اگر نروند ايران از بين ميرود.
صياد شيرازي ميگويد كه ما در مرصاد ميخواستيم تمام تلخيها و بغضمان را سر منافقين خالي كنيم، اين تلخيها چه بود؟ مناطقي كه از دست داده بوديم. انعكاس بدي كه توي جامعه پيدا كرده بود. كساني كه از اول به جنگ نق ميزدند. مثل جبهه مليها و در آخر جنگ همه را مسخره ميكردند و ميگفتند ديديد آخرش چه شد؟ ما گفته بوديم صلح كنيم و... اين همان تلخيهايي است كه صياد ميگفت.
برگرديم به بحث اصلي. وقتي هجوم دشمن آغاز شد، چه اتفاقي افتاد؟ بنده در دوكوهه بودم و يك اعزام سراسري صورت گرفت. زماني كه اعلام كردند يگانهاي ما كه نزديكتر بودند به خط درگير شده بودند. در حدود ۲۰ يا ۳۰ كيلومتري خرمشهر در كنار كارون اردوگاهي داشتيم كه نيروهاي آن درگير شده بودند. يعني به طور طبيعي نيروهاي نزديكتر زودتر درگير شده بودند. صبح ساعت ۷ يا ۸ بود كه شنيديم اين اتفاق افتاده است. توي ستاد بوديم كه خبر حمله را شنيديم. وقتي خبر حمله در دو كوهه پخش شد، ولوله افتاد توي نيروها. حاجمحمد كوثري گفت قاسم تو اينجا بمان و امور دوكوهه را به دست بگير. من هم مرتب در حال رفت و آمد به لجستيك و عمليات و... بودم. همين طور نيرو ميآمد. بچه بسيجيهاي قديمي همديگر را پيدا ميكردند و كار به جايي رسيد كه ميخواستند از دوكوهه پياده بروند و درگير شوند. اصلاً پادگان آنقدر پر بود كه نميتوان توصيف كرد.
اگر ساختمانها ۲۵۰ الي ۳۰۰ نفر جا داشت ظرفيت ساختمانها به حدود ۵۰۰ نفر الي ۶۰۰ نفر رسيده بود. يادم است زمين صبحگاه دوكوهه با آن اندازه جا نبود. همه نشسته يا خوابيده بودند. فرداي آن روز من خودم رفتم سمت منطقه كه ديدم با حمله عراق نيروهاي پدافند با ديدن اين هجمه پدافند را رها كرده و به سمت خودمان حركت ميكنند. عراق هم كه راه را باز ميبيند تخته گاز ميآيد.
اين درگيريها چون در وسط تابستان بود تعدادي از بچهها در همان اطراف بيابانهاي شلمچه تشنه و گشنه به شهادت رسيده بودند. تعدادي ديگر به خاطر دماي خيلي زياد و گرماي وحشتناك در محاصره افتاده بودند كه من يادم است تعدادي از بچههاي گردان عمار و حبيب به اسارت درآمدند و تعدادي مفقود شدند. به خاطر دارم لب بعضي از بچهها از شدت گرما ترك ميخورد و خون ميآمد. همزمان با اين اتفاق ديدم حاجمحمد كوثري خيلي ناراحت است،گفتم چي شده. گفت: منافقين از غرب زدهاند و آمدند داخل.
بعد آقا رحيم زنگ زد و سراغ كوثري را گرفت. گفتم حاجمحمد رفت اسلامآباد. گفت خيلي خب من ۲، ۳ تا هليكوپتر ميفرستم دوكوهه، تو هر چي ميتوني مهمات بار اينها كن. اينجا بود كه با نيروهاي خودمان درگير شديم! به طوري كه نيروهاي خودمان ميگفتند به جاي مهمات ما را اعزام كن. من ميگفتم نميشود يك سري نيرو رفته بايد مهمات بفرستيم كه حتي يك سري از قديميها از دست من ناراحت شدند. به همين صورت صبحگاه دوكوهه پر شده بود از مهمات. جنوب به صورت خط پدافندي درآمد بعد از آن در غرب درگيري ادامه پيدا كرد. يعني غائله جنوب را بستند بعد به غرب رفتند. دشمن هم فهميد كه ما در اين حد آمديم پاي كار ديگر عقب رفت و سرمرزهاي بينالمللي پدافند كرديم.
اواخر جنگ آقاي منتظري مسئلهاي را طرح كرد تحت اين عنوان كه آيا جنگ حق است يا باطل؟ تحليلتان نسبت به اين موضوع چيست؟ آيا اين طور مسائل هم باعث تضعيف جبهه خودي ميشد؟ ببينيد امام (ره) فرمودند شما در مسائل سياسي دخالت نكن. وقتي حرف امام را گوش نداد همين هم شد. اين حرفها يعني يك دوگانگي در سازمان رزم به علت دوگانگي فكري و در نهايت كاهش اعزام نيرو. اينكه ايشان در اين باره نظري بدهد، براي ما كه امام (ره) همه چيزمان بود اصلاً اهميت نداشت. چون تكليف ايشان را امام (ره) مشخص كرده و دخالت ايشان در مسائل سياسي كلاً غلط بود. اما كساني بودند كه تفكر ايشان را قبول داشتند و اين در نهايت نتيجهاش شد كاهش نيرو. اين مهم نيست. ما انسانهايي داشتيم كه تفكر جبهه ملي داشتند و در جهت مانع تراشيدن براي جنگ جانبازان ما را مداوا نميكردند. يعني كساني كه با پول اين ملت و بيتالمال رفتهاند و خارج درس خواندهاند اما ميآيند و به همين ملت خيانت ميكنند. اين طرحها كه ديگر جاي خود را دارد.
و سخن پاياني. دينباوري؛ اينكه تو خدا را قبول داري و قبول داري كه او پيغمبري برايت فرستاده و اين دستورات را براي اجرا و رسيدن به احسنالحال برايت گذاشتهاند. اگر اين طور شد آن وقت حج را قبول داري، جهادش را قبول داري و اين انسانها اكثراً دينباوري داشتند. اين دينباوري همان خداباوري است كه به همين علت مانند اول جنگ زرتشتي، كليمي، ارمني، مسيحي و... همه آمدند و در آخر هم همه آمدند. اين تكليفگرايي از خداباوري ميآيد كه رزمندگان مسلمان و حزباللهي يك جور داشتند و ديگر ايمان رزمنده طور ديگرش را داشتند.