
او كه بعد از ۵ سال حماسه آفريني در جبهههاي حق عليه باطل در عمليات كربلاي ۴ مجروح و سپس اسير شد، ۱۱ روز شكنجه سربازان دشمن را تحمل كرد تا عاقبت به شهادت رسيد. اما شهادت محمدرضا، آغاز ماجراي غريبي بود كه شنيدنش تن ديو صفتي چون صدام را نيز لرزاند. چراكه تن اين شهيد بزرگوار ۱۶ سال چون امانتي در دل خاكهاي كاظمين محفوظ ماند و در تبادلي كه بايد بين اجساد شهداي ايراني و كشتهشدگان عراقي صورت گيرد، سالم از دل خاك بيرون آمد. هرچند بعثيها سعي كردند اين جسد مطهر را سه ماه در مقابل آفتاب سوزان عراق قرار دهند تا بلكه با پاشيدن آهك آن را متلاشي كنند، اما در نهايت پيكر مطهر شهيد محمدرضا شفيعي سالم به وطن بازگشت. اينجاست كه به فرموده امام خميني(ره) ميرسيم كه:« همين شهادتهاست كه دشمن شما را رسوا ميكند در دنيا. . . » گفتوگوي ما را با مادر اين شهيد؛ فاطمه نادري بخوانيد.
خانهاي به وسعت دل يك شير زن يافتن خانه مادري كه از دامن پرمهرش چنين فرزندي پرورش يافته بود چندان هم دشوار نبود، هرچند اين ويژگي همه مادران شهيد است اما در جوار مسجد ميرزاي قمي، در كوچه پس كوچهها و محلههاي قديمي كه به راحتي ميتواني قدمت و كهولتش را از در و ديوارش احساس كني، از هركسي كه ميپرسيديم و نشاني از خانه شهيد ميگرفتيم، تمام تلاشاش را ميكرد تا درست و دقيق راه را نشانمان بدهد تا نكند ميهمان خانه شهيد سردرگم كوچه پس كوچههاي شهرشان شود. از همه اينها مهمتر آنكه به محض پرسيدن نشاني از خانه ميگفتند مادر شهيد بيمار است، ميداند شما ميآييد؟ آري مادر شهيد شفيعي براي عمل جراحي قلب به مدت يك ماه در بيمارستاني در تهران بستري بود.مهمانهايي از كشور كنيا هم براي ديدارش آمده بودند، اما نتوانسته مادر شهيد را زيارت كرده، برگشته بودند. درب خانه را كه زديم مهمان خانه ميزبانمان شد و درب را برايمان گشود، روي خوش او و خوشامد گويياش، به دلمان نشست و نويد يك مهماني خوب را به ما داد. هرچند دقيقه يكبار زنگ در خانه براي حال و احوالپرسي از مادر شهيد به صدا درميآمد، خانهاي پر از شور و شوق. نميدانم تمام خانه محمدرضا شفيعي چند متر از اين زمين خاكي را احاطه كردهاست. اما به وسعت دل يك شيرزن قمي بنا شده كه با دستان خود آجر به آجرش را بنا كردهاست و حالا آرام روي تختش نشسته بود تا برايمان از پسر شهيدش بگويد.
محمدرضا سال ۱۳۴۶به دنيا آمد. پدرش يك چرخ دستي داشت كه در تابستانها بستني ميفروخت. همه تلاش پدرش اين بود كه نان حلال خانه بياورد تا خدايي نكرده در آينده بچهها تأثير منفي نداشته باشد. خيلي روي رزق حلال تأكيد داشت. محمدرضا در دوران كودكي بسيار بازيگوش بود. از لحاظ هوشي هم بااستعداد بود و زيرك. خيلي هم مهربان بود. ۱۱سال بيشتر نداشت كه پدرش به رحمت خدا رفت، تمام تلاشش را ميكرد تا من غصه نخورم و ناراحت نباشم. در كارهاي خانه كمك حالم بود. ۱۴سالش بودكه تصميم گرفت به جبهه برود، اما چون سن و سالش كم بود قبول نميكردند، بعد از اينكه به شناسنامهاش دست زد و يك سالي سنش را اضافه كرد، اسمش را نوشتند. موفق شد ورفت جبهه. من هم با وجود اينكه پدر نداشت، قبول كردم، برايم سخت بود اما چارهاي نداشتم، غير از اين هم از او انتظار نميرفت. امام زمان(عج)را به يارياش طلبيدم، او هم راهي شد و خود آقا هم كمكش كرد.
هركه طاووس خواهد، جور هندوستان كشد
ارتباط عميق و توسل بالايي به امام زمان(عج) داشت. پايش هم كه پس از سه سال حضور در جبهه مجروح شد، خود امام زمان (عج) شفايش داد. چهار عمل روي پايش انجام دادند اما دكترها گفته بودند، اصلاً فايدهاي نكرده است، بايد ۵ يا ۶كيلو وزنش را كمتر كند. وقتي به من گفت، من خيلي ناراحت شدم، نه از اينرو كه جانباز شده است بلكه به خاطر اينكه ميدانستم جانباز خدمت ميخواهد كه اين خدمت از توان من خارج است. رسيدگي ميخواهد و شايد نتوانم چنان خدمت مناسبي به او كنم و براي همين نزدخداي خودم خجالتزده شوم. گفتم يا امام زمان (عج) من هزار صلوات نذر شما ميكنم كه قبولش كنيد، حالا شما ميخواهي كه پسرم را بيپا تحويل من بدهي؟! من آن روزها از مال دنيا دو قاليچه داشتم كه كف اتاقم بود، من يكي از اين قاليچهها را نذر ايشان كردم، كلي گريه كردم، كه پاي بچهام قطع نشود. محمدرضا رفت جمكران آمد، گفت مادر غصه نخور! بعد هم رفت از همه فاميلها و بستگان خداحافظي كرد. رفته بود پيش پزشك براي ويزيت مجدد، دكتر گفته بود پاي مجروحت را ميخواهم ببينم كه گفته بود خب همين پايم بود ديگر، دكتر گفته بود اين پاي ديروزيات نيست كه، گفته بود نه همين پا بود كه شما چند عمل روي آن انجام داديد. دكتر گفته بود مادرتان در قيد حيات است، گفته بود بله مادرم فرش خانهمان را نذر امام زمان(عج) كرده است. دكتر هم گفته بود هر كاري كرده است او انجام داده است، پاي تو از پاي من هم سالم تر است، اگر ميخواهي بروي جبهه برو. آمد خانه خيلي خوشحال بود، آقا امام زمان(عج)شفايش داده بود، عصاهايش را انداخت و ساكش را بر داشت و رفت جبهه. دو سال هم بعد از اين مجروحيتش در جبهههاي حق عليه باطل بود. مدت ۵سال جبهه بود. محمدرضا در اين مدت كه در جبهه بود، هر چند وقت يكبار چند روزي را ميآمد مرخصي تا من ببينمش و سري ميزد، شبها به جمكران ميرفت و صبحها در مسجد نبياكرم خدمت ميكرد، وشب را چند ساعتي كه خانه بود درب چوبي مياني اتاق را ميبست و در آن اتاق نماز ميخواند، زيارت عاشورا ميخواند، به درگاه خدا عبادت و تضرع وگريه ميكرد. يكبار به او گفتم مادر جان! بلند بخوان من هم كه در اين اتاق هستم بشنوم. گفت هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد. تو بيا پيش من بنشين تا بيبهره نماني.
عراقيها محمدم را به اسارت بردند يك بار صبحانه خريد و آورد، يك كمد چوبي هم خريده بود، كمد را كليد كرد و كليد كمد را به من داد و گفت كه مادرجان مديوني اگر تا قبل از شهادت من در كمد را باز كني، داخل كمد عكس روي حجله و وصيتنامهاش را آماده كرده بود. در شب عمليات كربلاي ۴ محمدرضا هم همراه دوستان و همرزمانش در عمليات شركت كرد. در اين عمليات به دلايل لو رفتن عمليات، بچهها مجبور به عقبنشيني ميشوند، محمد هم كه در اين عمليات شركت داشت از ناحيه شكم مجروح شده بود. دوستانش محمدرضا را روي دوش خود نشانده و تا آنجا كه توانسته بودند، بردند اما به خاطر فشار حملات دشمن و خستگي، بچهها محمدرضا را نتوانسته بودند به عقب بياورند. آنها محمدرضا را داخل يه كانال گذاشته تا فردا براي بردن محمدرضا بيايند. بچهها صبح كه رفته بودند تا محمدرضا را برگردانند، ديده بودند كه محمدرضا نيست، عراقيها پسرم را به اسارت برده بودند.
با لب تشنه به سوي شهادت رفت در آنجا هم محمدرضا با رزمندهاي به نام محسن دوست شده بود، محسن اهل مشهد بود، اسير شده بود. محمدرضا به محسن گفته بود: كه محسن ما انشاءالله پيروز ميشويم و تو آزاد ميشوي، بعد كه رفتي، برو قم به خانه ما -آدرس خانه ما را هم داده بود به او- كه به مادرم بگو تو ديدهاي من شهيد شدهام تا مادرم چشمش به راه نماند.
در مدت ۱۱روز يعني از زمان اسارت تا شهادتش محمدرضا دست عراقيها بود. بسيار شكنجهاش كرده بودند. عراقيها به او گفته بودندكه به امام خميني (ره) توهين كند! محمدرضا قبول نكرده بود وگفته بود من يك جان دارم و بهتر آنكه آن را در راه اسلام و امام خميني (ره) بدهم وبعدهم به صدام فحش داده بود. عراقيها هم با تمام نفرت و حقارتشان او را آزار داده، شكنجه كرده بودند و به دهانش زده بودند كه دندانهايش شكسته بود. محسن نتوانسته بود به محمدرضا بهرغم عطش فراوانش آب بدهد.» چون ترسيده بود و ميدانست كه نبايد به مجروحان آب داد. محمدرضا گفته بود محسن من دارم ميسوزم، من آب ميخواهم! محسن هم گفته بود من ميترسم بهت آب بدهم. محمدرضا هم خودش را كشانكشان به سمت طاقچه كشيده بود تا خودش آب بخورد كه نرسيده به آب، همانجا لب تشنه شهيد ميشود. بعد محسن ميآيد به سمتش تا ببيند چه شده، متوجه ميشود كه محمدرضا شهيد شده است.
تابوت خالي و تشييع يك مزار خالي
در همين اثنا صليب سرخ هم به آنجا ميرسد و متوجه شهادت محمدرضا ميشوند، آنها دستور ميدهند كه شهيد بايد در كاظمين دفن شود. براي همين محمدرضا را در كاظمين دفن ميكنند. ما هم تا ۸ ماه بعد از شهادتش هيچ اطلاعي نداشتيم. تا اينكه از طرف سپاه يك روز يك آلبوم عكس آوردند كه عكس اسرا در آن بود. ديدم همه چشمها بسته و دستها زخمي بودند. برگه آخر آلبوم را كه ورق زدم متوجه محمدرضا شدم. گفتند اگر مطمئن هستيد كه اين شهيد فرزند شماست فردا ساعت ۲ بعد از ظهر بياييد، ايشان مفقودالجسد هستند، بياييد تا ما تشييع نماييم و قبري به شما بدهيم. فردا ساعت ۲بعد از ظهر بود كه ما رفتيم، تابوت خالي را كه گل در آن بود، تشييع كرديم، به سمت يك قبر خالي. تشييع تمام شد همه رفتند. من به محمد رضام گفتم، پسرم كاش ميدانستم كه تو كجا هستي، كجا خاك شدهاي تا ميآمدم پيشت. بعد هم رفتيم خانه.
در خانه همانطور كه استراحت ميكردم در عالم خواب و بيداري ديدم كه رفتم گلزار، محمدرضا در بالاي پشتبام بلندي است. به او گفتم: مادر جان كجايي تا من بيايم پيشت؟ من دارم پي تو ميگردم! پسرم همان قبر خالي را نشان داد و گفت: هر وقت ميخواهي من را ببيني بيا اينجا. چهار جوان قد و نيم قد هم كنارش ايستاده بودند، پرسيدم مادر جان اينها كه هستند؟ گفت: «امام حسن(ع)، امام حسين (ع)، علي اكبر(ع)، علي اصغر(ع)»، يكباره چشمهايم را باز كردم ديدم در خانه هستم. بلند شدم رفتم سر مزارش.
زيارت مزار پسرم در كاظمين يك هفته بعد از طرف صليب سرخ عكس پيكر شهيد محمدرضا را با شماره قبرش براي سپاه آوردند. سپاه هم يك نسخه از آن را برايم آورد. تا ۸- ۹سال هم ميرفتم سر قبر خالي محمدرضا تا آرام بگيرم. اما در خواب هم نميديدم بتوانم به زيارت امام حسين (ع) بروم اما محمدرضا من را دعوت كرد تا به زيارت اباعبداللهالحسين (ع)بروم . چون پا درد داشتم پسر برادرم هم همراهم آمد، چون نميتوانستم تنها بروم. من آن عكس را داخل لباسهايم گذاشتم تا شايد قسمت شد و بتوانم بروم سر مزار پسرم. وقتي رفتم كربلا پسر برادرم به يك راننده گفت: كه عمه من ميخواهد برود سر مزار پسرش، او پرسيد كجا خاك شده است، ما گفتيم: كاظمين. گفت: صدام اگر بفهمد سر ما را ميبرد. پسر برادرم ۲۰۰۰۰ هزار تومان به او داد و دلش را به دست آورد، او هم گفت به شرطي كه صبح در بين كاروان باشيد و ظهر هم ناهار با آنها باشيد ميبرم، يعني بين صبح تا ظهر ميرويم و زود برميگرديم تا كسي متوجه غيبتتان نشود. ما با آن راننده رفتيم. سر مزار پسرم. بعد هم زود برگشتيم و از كربلا هم به ايران برگشتيم.
با وجود شرارت صدام، پيكرش سالم بازگشت
۸ سال از اين ديدار گذشت. من خيلي خوشحال بودم كه توانسته بودم مزار پسرم را در كاظمين زيارت كنم. ۱۶سالي ميشد كه از شهادت محمدرضا ميگذشت. يك روز كه تلويزيون را باز كردم ديدم كه ميگويند: «۵۷۰ شهيد آوردهاند» من با پسر خواهرم تماس گرفتم كه شايد محمدرضا را هم آورده باشند. او هم گفت خوب است كه رفتي سر مزارش، اگر نميرفتي چه ميگفتي؟! گفت حالا بعد از اين همه سال اگر ميآوردند حتماً خبرت ميكردند. من با او خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم كه ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. گفتم كي هست؟ گفت منزل شهيد شفيعي؟! گفتم محمدرضا را آورديد؟! گفتند كي به شما خبر داده است؟ گفتم خواب ديدهام، سه شب پيش خواب ديدم، پدرش يك قفس سبز در دستش داشت آمد و يك قناري سبز هم در آن بود كه اين طرف و آن طرف ميپريد. صبح از خواب بلند شدم گفتم: «قناري تعبيرش اولاد است، نكند واقعاً محمدرضا را بيارند؟» گفت: «بيا كه بعد از ۱۶ سال پسرت را از زير خاك صحيح و سالم درآوردند. تعبير خوابت درست بوده است. پسرت را بعد از اينكه سالم از زير خاك درآوردهاند، براي اينكه پيكر اينطور به ايران بازنگردد و باعث سرزنش بعثيها نشود، صدام دستور داده تا پيكر شهيد سه ماه تمام در زير آفتاب سوزان بماند! تا نگويند ببينيد درجه ايمان ايرانيها را، حداقل با اين كار از شناسايي بيفتد. ميگويند آب آهك هم ريختن رويش تا اينكه جنازه به اين شكل به ايران نرسد. گفتند اگر ميخواهيد شهيد را ببينيد فردا صبح بياييد و قبل از تشييع پيكر او را ببينيد. فرداي آن روز رفتيم بهشت معصوم(س). محمدرضا روي سرش، دو تا فرق مو داشت، بعد از گذشت ۱۶ سال اصلاً تغييري نكرده بود، هميشه به او ميگفتيم كه محمدرضا تو دوبار ازدواج ميكني! نشستم با او درد دل كردم. يك پاسداري آمد و گفت مادر شفيعي من ميخواهم براي اين شهيد نماز بخوانم، بعد ميبريم مصلا و بعد از نماز جمعه به همراه مردم تشييع ميكنيم. همه مراسم محمدرضا دوبار انجام شد، من را بردند بعد از ظهر گلزار شهدا همانجا كه قبر خالي محمدرضا بود. قبر را خالي كرده بودند. محمدرضا را كه آوردندگفتم بدهيد خودم داخل قبر بگذارمش. بعد حاج حسين كاجي آمد و گفت من همهجا با محمدرضا بودهام، اگر اجازه بدهيد من محمدرضا را داخل قبر بگذارم. من هم اجازه دادم. مراسم با شكوهي برايش گرفتند، همه از سراسر قم آمده بودند ودر مراسمش شركت داشتند. شهيد براي من نبود، براي همه بود، براي همه كساني كه به خاطرشان رفته بود. محمدرضا در تاريخ ۱۴دي ماه ۱۳۶۵ شهيد شد و در تاريخ ۴ مرداد ماه ۱۳۸۱پيكرش به كشور بازگشت.
محمدرضا خيلي تبرك است حاج حسين كاجي دوست و همرزم محمدرضا بود كه هميشه در جبهه با هم بودند. او گفت مادر شفيعي ميداني چرا محمدرضا پس از گذشت اين همه سال پيكرش سالم از زير خاك درآمده است؟ گفتم: «براي اينكه هميشه با وضو بود، با خدا بود، هيچگاه نمازش ترك نشد، مسجد جمكرانش هميشگي بود. روضه امام حسينش ترك نميشد، حاج حسين كاجي گفت: «حالا اجازه بده تا من برايت بگويم، ما ۵ سال در يكجا بوديم، محمدرضا شبانهروز با وضو بود، نماز شبش ترك نميشد، زيارت عاشورا ميخواند، ما اشكهايمانم را با چفيههايمان پاك ميكرديم و او با دستش اشكهايش را به سر و صورتش ميكشيد. گاهي هم كه آب نبود، آب جيرهبندي شده و سهم آشاميدنش را جمع ميكرد و با آن غسل جمعه ميكرد. هميشه امر به معروف ميكرد.» همان لحظات بود كه من كنار قبر نشسته بودم، ديدم آقايي لباس بلندي پوشيده وچفيه به گردنش. دو متري با من فاصله داشت، گفت مادر شفيعي يك قدمي بيا جلوتر، رفتم يك عقيقي به من داد گفت محمدرضا خيلي تبرك است، اين انگشتر را به او بماليد. من هم دادم به سرهنگ حاج حسين. او هم به صورت و بدن محمدرضا ماليد گفت آن حيف است كه با پيكر دفن شود، ببريد منزل براي شفاي مريض، گفتم اين براي آن آقاست براي من نيست كه! آمدم تا انگشتر عقيق را به صاحبش برگردانم هرچه گشتم آن آقا را پيدا نكردم. از آن روز به بعد انگشتر نزد ما ماند، هركسي كه آمد، ما براي شفا از آبش داديم، شفا يافته و حاجت گرفته است.
آرزويم زيارت حضرت آقاست قرار بود به ديدار امام خميني (ره) بروم. خيلي غصه خوردم. يك شب امام خميني (ره) به خوابم آمدندكه غصه نخوريد شما نتوانستيد بياييد من به ديدار شما آمدم. من دوست دارم تا امام خامنهاي، خانه من را با قدوم پر مهر خود مزين كند. چند سال پيش معاون ايشان آمدند، اما آقا هنوز نيامدند. هنوز هم آرزوي زيارت ايشان را دارم.