کد خبر: 475610
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۶
کشته ها و زخمی هایی که در چاه دفن شدند؛
علي عدناني
او در سالروز فاجعه گوهرشاد و درگفت‌وگو با ما به بيان خاطرات پدر و تحليل‌هاي خود از اين واقعه پرداخته است كه درمجموع تشكيل‌دهنده مصاحبه‌اي خواندني است. باسپاس از جناب عبدخدايي كه ساعتي با ما به گفت‌وگو نشستند.

تا آنجايي كه مطلع هستيم پدر گرامي‌تان مرحوم آيت‌الله شيخ غلامحسين تبريزي، در زمان كشتار مسجد گوهرشاد در مشهد اقامت داشتند و چه بسا كه خود ايشان هم در حركت مردم شركت داشتند. در اين‌باره و خاطرات ايشان از اين رويداد برايمان بگوييد.
بسم‌الله الرحمن الرحيم. همان‌طور كه مي‌دانيد واقعه مسجد گوهرشاد يكي از وقايع مهمي است كه در دوران رضاخان رخ داده است. البته چون آن زمان بچه بودم و به مدرسه مي‌رفتم فقط شنيده‌ها را به خاطر دارم.
در مشهد دو توپ‌بندي معروف بود، يكي زماني كه روس‌ها بعد از جنگ بين‌المللي اول حرم مطهر را به توپ بستند؛ دومين توپ‌بندي، ماجراي مسجد گوهرشاد بود كه كه توسط رضاخان انجام شد و خاطره بدي در ذهن مردم مشهد گذاشت. 

من سال‌هاي ۲۲، ۲۳ يادم هست كه منبري‌ها و مداح‌ها موقع روضه‌خواني، به ماجراي به توپ‌ بستن مسجد گوهرشاد به دست رضاخان اشاره مي‌كردند و خاطره‌اي از آن را براي مردم تعريف مي‌كردند و اگر نمي‌توانستند، گريزي به آن ماجرا مي‌زدند. حتي به ياد دارم از خود لغت «توپ‌بندي» استفاده مي‌كردند يا مي‌گفتند آن موقعي كه حرم مطهر به توپ بسته شد، يا آن موقعي كه مسجد گوهرشاد به توپ بسته شد. اين حالت در جامعه بود، متأسفانه از سال ۳۳ به اين طرف ماجرا فراموش شد، چون اختناق در جامعه حكمفرما شد و نسل جديد كه پا به عرصه مي‌گذاشت از اين وقايع كاملاً بي‌اطلاع بود، ولي آنچه كه مسلم است، اين است كه نمي‌شود واقعه مشهد را از وقايع ديگري كه در كشور اتفاق افتاده است، جدا كرد... 

اتفاقاً سؤال بعدي ماهم در همين‌باره بود. از ديدگاه شما چه عوامل و بسترهايي رويداد گوهرشاد و وقايع نظيرآن را شكل داد؟
به نظر من اين مسئله مسلم است كه ناسيوناليسم از نظر عاطفي چيز خوبي است، اما بعد از جنگ بين‌المللي اول و حاكميت استعمار بر كشورهاي اسلامي، پارچه‌پارچه كردن آنها از اهدافي بود كه فاتحان جنگ بين‌الملل اول تعقيب مي‌كردند. مي‌بينيم سعودي‌ها را در حجاز و فيصل‌ها را در عراق و سلطان‌حسن‌ها يا سلطان‌محمدها را در مراكش يا در آفريقا و به‌طور كلي در تمام كشورهاي اسلامي در هر جا ديكتاتور قدرتمندي را سر كار گذاشتند كه شعار اين ديكتاتور حفظ حدود و ثغور جغرافيايي بود. در همين قالب است كه ناسيوناليسم را به جنگ ايدئولوژي و مكتب مي‌فرستند و سعي مي‌كنند ناسيوناليسم را جايگزين مسائل مكتبي كنند كه در خاورميانه عليه امپرياليسم مقاومت مي‌كند. اين مسئله عملاً در تركيه توسط مصطفي كمال پاشا كه لقب بعدي او آتاترك بود و در افغانستان به دست سلطان امان‌الله‌خان و در ايران به وسيله رضاخان انجام گرفته است. مي‌بينيم عملكرد مصطفي كمال پاشا با رضاخان تقريباً يكسان است. هدف امپرياليسم اين بود كه در عين حال كه شعارهاي توخالي را به مردم آموزش مي‌دهد، مردم را از متن فرهنگ اصيل خودشان مي‌گيرد و حتي به نظر من موضوع تغيير لباس، يك موضوع فرهنگي است.
لباس ملت‌ها و اقوام دنيا مربوط به مسائل اعتقادي آنهاست. پس از حاكميت رضاخان، در سال ۱۳۱۰ او تصميم گرفت به نام متحدالشكل كردن جامعه، كلاه را عوض كند. 

اولين واكنش‌ها در برابر متحدالشكل كردن لباس‌ها در ايران در چه شهرهايي اتفاق افتاد و چگونه؟
مي‌دانيد كه تبريز در دوره قاجار وليعهدنشين بود، يعني بزرگ‌ترين شهر ايران بعد از تهران كه سلطان در آن مي‌نشست تبريز بود و بعد از مرگ يك شاه، وليعهد از تبريز به تهران مي‌آمد. مظفرالدين‌شاه و محمدعلي‌شاه مدتي در تبريز به عنوان وليعهد حاكم بودند، استاندار بودند و اين دوراني بود كه امتحان پس مي‌دادند و بعد به قول معروف به دارالخلافه مي‌آمدند و جلوس مي‌كردند. 

از مهم‌ترين جاهايي كه با تعويض كلاه مخالفت كرد تبريز بود. تبريز دو مرجع داشت، يكي آقاميرزا صادق آقا و يكي هم مرحوم سيدابوالحسن انگجي. اين دو مرجع در تبريز محور بودند كه پدر من آيت‌الله آقاشيخ غلامحسين تبريزي يك دوره درس خارج را خدمت مرحوم آقاي سيدابوالحسن انگجي تلمذ كرد و بعد به نجف مشرف شد‌.
پدرم وقتي برگشت افكار نويي آورد. اولين مجله اسلامي با عنوان «تذكرات ديانتي» را در تبريز منتشر كرد و در تبريز جلسه تفسير گذاشت و لذا در سري مجلات كه نگاه مي‌كنيم، اولين نشريه‌اي بود كه به صورت منظم و هفتگي منتشر مي‌شد، با اينكه امتياز رسمي از وزارت فرهنگ (معارف آن موقع) نداشت، ولي متن سخنراني‌هايي كه هر هفته در كوچه مجتهد تبريز انجام مي‌شد، به صورت يك نشريه منتشر مي‌كرد. 

داستان كلاه پهلوي كه پيش آمد، روحانيت معتقد بود خواه‌ ناخواه به علت ميراث‌ فرهنگي‌اي كه به دنبال دارد و به دليل شرايط اقتصادي، فرهنگي نامأنوس بر جامعه حاكم مي‌شود، لذا با همه وجود با تغيير كلاه مخالفت كرد. در رأس اين مخالفت دو مرجع مذكور بودند و تقريباً سخنگوي اينها پدر من بود. در تبريز مجتهدي گوينده‌ بود به‌خصوص كه نشريه‌اي هم داشت نتيجتاً در تبريز مرحوم سيد ابوالحسن انگجي و مرحوم آقا ميرزا صادق آقا دستگير و تبعيد شدند كه فكر مي‌كنم تبعيدگاهشان سمنان بود. دوستان پدرم هم به نايين‌دره اردبيل تبعيد شدند. در آنجا بزرگواري بود به نام آيت‌الله سيد‌يونس اردبيلي كه من بعدها از پدرم شنيدم كه وقتي دوستانش به اردبيل تبعيد شدند، آيت‌الله سيديونس اردبيلي براي اينها به اردبيل لباس فرستاده بود. البته خود آيت‌الله اردبيلي در اين زمينه از اردبيل به مشهد مهاجرت كردند، شايد ايشان را هم تبعيد كرده باشند. من ايشان را در مشهد ديدم. در واقعه مسجد گوهرشاد هم جلسات روحانيون به علت شخصيت بزرگ آقاي سيديونس اردبيلي در منزل ايشان تشكيل مي‌شد و اين منزل جلوتر از تپل‌محله (ته‌پل‌محله) يعني بازارچه حاج‌آقاجان و تپل‌محله مشهد بود. 

مرحوم والدتان درآن ماجرا چه سرنوشتي پيدا كردند؟
پدر بنده هم در تبريز تعقيب و بعد از آن مخفي شد. حتي به ياد دارم كه مي‌گفت: «زماني كه مأموران ريختند و منزل آيت‌الله انگجي را محاصره و ايشان را دستگير كردند، من در خانه آيت‌الله انگجي بودم. فرزند ايشان مرا به كتابخانه مرحوم آيت‌الله انگجي بردند و در آنجا را قفل كردند. مأموران هم آن روزها اين‌جور تجسس نمي‌كردند. وقتي همه‌جا را تجسس كردند و به در كتابخانه رسيدند، ديدند در كتابخانه قفل است. فرزندان آيت‌الله انگجي به مأموران گفتند اين كار درست نيست، آقا فردا، پس‌فردا برمي‌گردند. آقا وزنه‌اي هستند، خوب نيست كتابخانه ايشان را به‌هم بريزيد. آقا هميشه خودشان در كتابخانه را باز و بسته مي‌كنند». لذا مأموران به كتابخانه آيت‌الله انگجي نرفتند و پدرم در آنجا ماندند و فرداي آن روز از منزل آيت‌الله انگجي بيرون آمدند و هشت ماه در تبريز مخفي و فراري بودند، به‌طوري كه لشكر اميرطهماسب كه فرمانده لشكر آنجا بود گفت: «اول اين شيخ را مي‌گيرم و اعدام مي‌كنم و بعد خبرش را به تهران مي‌دهم!» به علت روابطي كه پدرم با مرحوم آيت‌الله آقا شيخ عبدالكريم حائري، مرجع تقليد در قم و بنيانگذار حوزه علميه داشتند و ايشان هم اين نشريات پدر را تأييد كرده بودند، در تهران اقداماتي كردند، به‌گونه‌اي كه پدرم پس از ۸ ماه آزاد شد و اجباراً به مشهد رفت چون نمي‌توانست به تبريز برود. خودشان مي‌گفتند: «ديدم اگر در تبريز بمانم و همان حرف‌هاي سابقم را بگويم، علي منصور كه آن موقع استاندار تبريز بود، دوباره مرا بازداشت مي‌كند و به زندان مي‌فرستد. به‌خصوص اختناق حاكم بر جامعه به من اجازه نمي‌دهد اين حرف‌ها را بزنم. لذا آنگونه كه مي‌خواستم در تبريز زندگي كنم نمي‌توانستم و اجباراً به مشهد مهاجرت كردم». 

بعد از تغيير كلاه، دومين تهاجم رضاخان اين بود كه چادرها را از سر زن‌ها بردارد، يعني به قول خودشان هدف متحدالشكل كردن مردها و بعد متحدالشكل كردن زن‌ها بوده است. مشخص است كه در اين موقع مخالفت‌هايي در شهرهاي ايران به وجود مي‌آيد. تبريز كه در همان موعد تغيير كلاه، مقاومتش در‌هم شكست و مراجع آن تبعيد شدند. خاندان پهلوي بي‌حجاب به قم رفتند و با عكس‌العمل مردم مواجه شدند. خود رضاخان به قم رفت و شروع كرد با مشت و لگد علماو مردم را زدن و در حقيقت حركت قم را با رودررويي با مردم در هم مي‌كوبد. 

چه شدكه درماجراي كشف حجاب تنهاشهرمشهد بود كه واكنشي گسترده ونمايان نشان داد؟
چون تنها جايي كه باقي ماند مشهد بود. مشهد شهر مذهبي و زيارتي است، شهري است كه ازاطراف واكناف جهان، همه به حضرت رضا (ع)اظهار ارادت مي‌كنند. آن روزها پاكروان استاندار مشهد و اسدي نايب‌التوليه بود و سروان خزاعي نامي ـ‌كه بعد از انقلاب تيرباران شدـ فرمانده گروهان و فرمانده لشكرش ايرج مطبوعي بود.
درباره نحوه كليدخوردن حادثه هم گمانه‌هاي مختلفي هست. 

شماچقدراين شايعات را جدي مي‌گيريد؟
گزارش‌هاي مختلف و شايعاتي هست كه اختلاف بين اسدي و پاكروان سبب به توپ بستن مسجد گوهرشاد بود و اين مسئله موجب كشتار مسجد شد. البته بعضي‌ها هم معتقدند پاكروان و اسدي هركدام به‌نوعي مي‌خواستند خوش‌خدمتي كنند و اين واقعه پيش آمد، ولي من فكر مي‌كنم اين يك سياست كلي بود كه رضاخان براي درهم كوبيدن افكار جامعه مي‌خواست تمام مقاومت‌ها را درهم شكند و براي همين است كه مي‌بينيم در زمان رضاخان نهضت پاكسازي زبان فارسي از واژه‌هاي تازي پيش آمد. يعني مي‌خواهد ناسيوناليسم را جايگزين گذاره‌هاي فرهنگ مكتبي و اسلامي كند. حالا شايد آن روز به اين شكل كه امروزه ما فرهنگ اسلامي را مطرح مي‌كنيم مطرح نبود، ولي آنچه مهم است واژه‌هاي اين فرهنگ در متن زندگي مردم بود و مردم در اين فرهنگ تربيت شده بودند. 

رويداد گوهرشاد مسبوق به برخي زمينه سازي‌هاي فرهنگي بود. اين بسترسازي‌ها از چه اقداماتي شروع شد؟
رضاخان از دو بعد حركت كرد، يكي اينكه شعار دانش براي همه و مدارس مختلط را به وجود آورد، يعني تحصيل را مقيد به اختلاط مي‌كند، به‌خصوص در شهرهاي مذهبي فراوان تأكيد مي‌شد كه مدارس بايد مختلط باشد. من به ياد دارم كودك بودم و پدرم بارها سال ۱۳۲۲، ۱۳۲۳ كه به مدرسه مي‌رفتيم خدا را شكر مي‌كرد و مي‌گفت كه چقدر خوشحالم كه سال‌هايي كه مدارس مختلط نيست شما به مدرسه مي‌رويد. 

به ياد دارم كه به پسرها دستور مي‌دادند كه شلوار كوتاه بپوشند و تقريباً لباس‌هاي متحدالشكل دانش‌آموزان شلوار كوتاه با جوراب بود. من فكر مي‌كنم حتي در اين مسائل هم امپرياليسم نظر داشت كه مقداري از پاي پسرها برهنه باشد. وضع دخترها هم كه مشخص بود و شلوار نمي‌پوشيدند، تقريباً بعد از سال ۴۵ و ۴۶ شلوار پوشيدن بين دختران مد شد. 

خواه و ناخواه واقعه مسجد گوهرشاد عكس‌العمل اين ماجراست كه ابتدا از سرنسل گذشته چادر را بردارند و بعد نسل جديد را به‌گونه‌اي تربيت كنند كه اصولاً قبح عريان شدن رادرك نكند. اين موضوع در مشهد با عكس‌العمل شديدي روبه‌رو شد، در اين شهر شخصيتي بود به نام آيت‌الله حاج‌آقا حسين قمي كه ايشان بعد از فوت مرحوم آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني مرجع شدند، من آمدن آيت‌الله قمي را بعد از شهريور ۱۳۲۰ به ياد دارم كه استقبال عجيبي از ايشان شد. در مقدمات كاري كه رضاخان مي‌خواست انجام دهد با عكس‌العمل آيت‌الله قمي روبه‌رو شد، لذا منجر به مهاجرت آقاي قمي به تهران شد كه در تهران با دستگاه مذاكراتي انجام گرفت و اين مذاكرات به نتيجه نرسيد و مرحوم حاج‌آقا حسين قمي اجباراً به نجف اشرف مهاجرت كردند. در اينجا بايد بگويم كه شهيد نواب صفوي افتخار مي‌كرد كه از شاگردان آن بزرگوار و مريدان ايشان بود. 

درغياب آيت‌الله قمي اعتراضات مشهد چه سيري را پيمود؟
در اين برهه مشهد رهبري قاطع را از دست مي‌دهد و مسئله‌اي كه آن زمان براي مشهد مهم بود، فقدان رهبري است كه تمام روحانيت آن روز او را بپذيرند و بتوانند در مقابل دستگاه بايستند و اگر نمي‌توانند پيروزي‌اي به دست بياورند، حداقل مانع كشتار عمومي شوند. گاهي اوقات يك رهبري قاطع مي‌تواند حركت را طوري تداوم ببخشد كه در عين حالي كه نيروهاي مردم را به طرف پيروزي مي‌برد، مانع كشتار مردم شود، فقدان اين رهبر در آن روزها در مشهد احساس مي‌شد.
همان‌طور كه مي‌دانيد رضاخان در۱۷ دي‌ماه ۱۳۱۴ اعلام كشف حجاب كرد. در آن زمان پدرم در مشهد بود، چون بعد از تغيير كلاه از تبريز به مشهد تبعيد و در آنجا ماندگار شده بود و در يكي از مساجد مشهد امام جماعت بود. خودشان تعريف مي‌كردند كه ظهرها براي نماز به مسجد گوهرشاد مي‌رفتند و در همين مدت مرحوم آيت‌الله سيديونس اردبيلي هم از اردبيل به مشهد آمدند و چون ايشان در مشهد موقعيت اجتماعي داشت، معمولاً جلسات در منزل ايشان بود و تصميم‌گيري‌ها در سطح بالا عموماً از آنجا آغاز مي‌شد. 

نقطه آغاز واقعه گوهرشاد از كجا بود؟ آيا از قبل براي انجام اعتراضات درحرم رضوي(ع) تمهيداتي انديشيده شده بود؟
خود واقعه مسجد گوهرشاد؛ مي‌توان گفت يك واقعه خودجوش بود. نيروهاي مردم وقتي اين موضوع را شنيدند از دهات و اطراف به طرف مسجد حركت كردند. مثلاً نامادري من تعريف مي‌كرد كه طرقبه‌اي‌ها با بيل‌هايشان آمدند، جاغرگي‌ها با چوب آمدند، محمدآبادي‌ها و مايوني‌ها و شانديزي‌ها و كاهون‌خرمني‌ها و تمام اطراف مشهد آمده بودند، جوان‌ها و پيرمردها و هركس كه سلاحي داشت برمي‌داشت و به طرف مسجد گوهرشاد حركت مي‌كرد. خواه و ناخواه اينها احتياج به غذا داشتند. يكي از دوستان من، حاج رسولي كه در اثر تصادف كشته شد و از فداييان اسلام شده بود، مي‌گفت: «من خودم در مسجد گوهرشاد بودم. ما مي‌ديديم كه آن موقع با اينكه دي‌ماه و سيب كم بود و مثل حالا سيب زياد نبود، دهاتي‌هاي اطراف مشهد سيب‌هاي اندوخته خودشان را كه معمولاً شب عيد براي فروش به بازار مي‌برند در دي‌ماه مرتباً به مسجد مي‌آوردند». در اينجا مرحوم نواب احتشام رضوي كه ابوالزوجه شهيد نواب صفوي بودند، به وسط منبر صاحب‌الزمان رفت و با مردم صحبت كرد. مي‌گويند سه روز روي منبر بود و فقط براي وضو پايين مي‌آمد. شيخ بهلول هم كه معروف بود. مشهدي‌ها مي‌گفتند از نژاد زرد بود و چشمان موربي داشت. من شنيده بودم كه بهلول ۱۱ هزار حديث حفظ بود و حافظه عجيبي داشت. يك نعلين مي‌پوشيد و يك پيراهن كرباس! نامادري من تعريف مي‌كرد كه بربري‌ها آن شب تصميم گرفتند شيخ بهلول را فراري دهند. طوري شد كه بربري‌ها شانه‌هايشان را گرفتند و شيخ از روي اين شانه به آن شانه فرار كرد. نامادري‌ام تعريف مي‌كردند كه عموي من كه در حرم حضرت رضا(ع) «پاس» بود‌، آن شب تلاش بسياري كرد كه عده‌اي را فراري دهد. در‌هاي مسجد گوهرشاد به داخل مسجد باز شد، فشار جمعيت به اندازه‌اي بود كه راهي براي آمدن از بيرون نبود، به‌طوري كه جمعيت پشت درها بود و نيروهاي رضاخان جلو بودند و راه عبور كساني را كه مي‌خواستند وارد مسجد شوند بسته بودند. اولين كاري كه مي‌خواستند انجام دهند، اين بود كه كساني را كه در مسجد جمع شده بودند بدون غذا گذاشتند، در همان وقايع درها بسته و بعداً در موقع حمله باز شد. 

مقدمات حمله به معترضان چگونه مهيا شد؟
آن زمان به مسلسل يا سلاح‌هاي خودكار، شربنل (Ghrebnel) مي‌گفتند. نامادري‌ام مي‌گفتند در وسط مسجد گوهرشاد، مسجدي به نام مسجد پيرزن بود كه خودم هم آن را ديده‌ بودم و الان حوض مسجد گوهرشاد است. مي‌گفت يك شربنل وسط مسجد روي پشت‌بام كار گذاشته بودند. محاذي بود با ايوان حضرت صاحب‌الزمان كه مردم در آن جمع شده بودند. چهار شربنل هم در چهار جاي مسجد گوهرشاد كه در بلندي بود، رو به قبله ‌كه گلدسته‌ها‌ و پشت به قبله رو به حرم حضرت رضا(ع) و در دوقسمت شرق و غرب كه مسلط به داخل مسجد گوهرشاد بود، گذاشتند. 

حاج رسولي مي‌گفت: «درحالي كه گويندگان مرتباً مردم را تهييج مي‌كردند و حمله آغاز شده بود، ما پشت در بوديم. اول مأموران با سرنيزه حمله كردند و در مسجد را با فشار از پشت كندند! چون مردم پشت درها بودند، از طرف بيرون حمله كردند. ما تلاش كرديم در راه نگاه داريم، اما هجوم و تيراندازي آنها به‌قدري شديد بود كه قفل و در شكسته شد.» عده‌اي مي‌گفتند ابتدا كه در را شكستند و وارد شدند ما چند نفر از مأموران را زديم و از بين برديم، ولي با مسلسل‌هايي كه در بالاي مسجد و روي مسجد پيرزن كار گذاشته بودند، كار خودشان را كردند، به‌گونه‌اي كه ما نتوانستيم پشت در مقاومت كنيم و كشتار شد. به‌قدري نيروها درهم ريختند كه همه همديگر را گم كردند! يعني هيچ‌كس نتوانست خودش را كنترل كند. در ضمن تيراندازي هوايي نبود و مستقيم و از چهار طرف به طرف مردم تيراندازي مي‌شد، طوري نبود كه راه فراري براي مردم باقي بماند و اين خود مسئله‌اي بود كه ابعاد كشتار را زياد كرد. نامادري من تعريف مي‌كردند كه آن شب در محمدآباد كه شش كيلومتري مشهد بود، صداي تيراندازي شديد و عجيبي را شنيده بودند- ‌يعني تيراندازي شب شروع شد و روز نبود كه لااقل مردم همديگر را ببينندـ ايشان مي‌گفتند تيراندازي خيلي ادامه پيدا كرد. 

از سرنوشت شهدا و مجروحان اين حادثه هم نكات عجيب و غريبي نقل مي‌شود. شما در اين باره چه شنيده‌ايد؟
يك آسيدجليل آقايي بود كه روحاني بود و با ما خويشاوند، اوتعريف مي‌كرد كه بين كشته‌ها خيلي بودند كه زنده افتاده بودند، ناله اينها به گوش مي‌رسيد و معلوم بود كه هنوز نمرده‌اند. اين آقا كه خودشان ناظر قضايا بودند، مي‌گفتند وقتي ديدم صداها خوابيد من روي زمين دراز كشيدم و خودم را به مردن زدم، به‌طوري كه وقتي آمدند جنازه‌ها را ببرند من در ميان آنها برده شدم و چون زخمي نشده بودم از غفلت مأموران استفاده كرده و فرار كردم! اينجور كه اينها مي‌گفتند سه چاه در خيابان سفلي در پايين خيابان مشهد كنده بودند كه جنازه‌ها را كاميون‌كاميون مي‌آوردند و در اين چاه‌ها خالي مي‌كردند! موقع خالي كردن صداي زخمي‌ها مي‌آمد، يعني عده‌اي از آنها زخمي و زنده بودند.
آن‌طور كه شنيدم، پس از اينكه كشتار تمام شد، شايد تعداد كشته‌ها از ۵ هزار نفر تجاوز مي‌كرد. چهار روز در مسجدگوهرشاد بسته شد و چون آن زمان آجر و سنگ كم بود، در اين چند روز سنگ‌هاي مسجد گوهرشاد را پشت و رو كردند! من بعداً آن سنگ‌هاي پشت و رو شده را ديدم. آجرهاي بزرگي بود كه فكر مي‌كنم هر چهار تا از آنها، يك متر بود. مي‌گفتند به علت اينكه روي اين آجرها خونين و نجس شده بود، رعايت ظاهر مذهب را كردند و آجرها را پشت و رو كردند. من مقداري از اين آجرهاي خونين را به ياد دارم كه ديدم پدرم در مسجد گوهرشاد در شبستان بزرگي نماز مي‌خواندند، در آن شبستان تعدادي از اين آجرها را تعويض و تعدادي را هم پشت و رو كردند. 

در سال‌هاي ۲۳ و ۲۴، حدود هشت نه سال بعد از آن، بعضي از آجرها آنقدر خونين بود كه آنها را بردند. آن شبستاني كه مستقيماً روبه‌روي خيابان تهران است، سال‌ها بسته بود، به خاطر اينكه در آنجا كشتار زياد و سنگ‌هاي آنجا خونين بود. اولين بار كه براي پدرم افتتاح كردند، بعد از شهريور ۱۳۲۰ بود كه پدرم در آنجا نماز مي‌خواندند. حتي وقتي سنگ‌هاي صحن مقدس حضرت رضا(ع) را برمي‌داشتند، استخوان‌هايي را كه در آنجا دفن كرده بودند ديدم. 

برخورد با معترضان بعد از كشتار گوهرشاد چه سيري پيمود؟
بعد از اين قضيه و كشتار وحشيانه‌اي كه انجام شد، دو‌باره جلسه‌‌اي در منزل آقاي آسيديونس اردبيلي تشكيل شد. مي‌دانيد كه رضاخان گفته بود گذاشتن عمامه بايد با اجازه مراجع باشد، يعني كسي حق دارد عمامه بگذارد كه يا مجتهد باشد يا اجازه‌اي از مراجع داشته باشد. البته پدرم چون از مراجع اجازه اجتهاد داشت، برايش از وزارت معارف تهران آن روز اجازه عمامه فرستاده بودند. همان‌طوري كه عرض كردم علما بين بازارچه حاج‌آقاجان و تپل‌محله مشهد درمنزل آقاي اردبيلي جمع شدند و تصميم گرفتند در مقابل اين عمل، عكس‌العمل نشان دهند. 

بعد از اين جلسه حاكم وقت دستور داد آقاي سيديونس اردبيلي را دست و پا بسته از شهر بيرون بيندازند! و خاطرم نيست كه به تهران فرستادند يا به جاي ديگري تبعيد كردند. به محض اينكه آقاي سيديونس اردبيلي دستگير شد، آنهايي كه در آن جلسه بودند فرار كردند. از جمله كساني كه فراري شدند، پدر من بود كه به دهات اطراف رفت. من متولد ۱۳۱۵ هستم. به ياد دارم كه پدرم مي‌گفت من يك بار در تولد پسر بزرگم به نام محمدتقي در تبريز فراري بودم و در تولد تو هم كه واقعه مسجد گوهرشاد پيش آمد به دهات مشهد فرار كردم.
بعد از حمله به مسجد گوهرشاد هم اختناق عجيبي در مشهد حاكم بود و جلو روضه‌خواني‌ها و حتي جلو جلسات چند نفري هم گرفته شد. اصولاً برنامه رضاخان اين بود كه حتي جلوي مرثيه و عزاداري را بگيرد و يكي از برنامه‌هايي كه بعد از واقعه مسجد گوهرشاد و بعد از بي‌حجابي پياده كرد، جلوگيري از مراسم مذهبي به صورت عام بود. حتي نمي‌گذاشتند سه نفر با هم روضه بخوانند. 

نامادري من داستاني را تعريف مي‌كردند كه همين داستان را علي‌آقاي ضيا هم تعريف كردند. مي‌گويند ما شنيده بوديم از تبريز شيخي به مشهد آمده كه درس خوانده و جلسات تفسيري در تبريز داشته است. پدرم لهجه تركي داشت و نمي‌توانست فارسي صحبت كند. بعد از اينكه مادر من در واقعه مسجد گوهرشاد موقعي كه يك ساله بودم فوت كرد و ‌در واقع شهيد شد، پدرم در مشهد ازدواج كردند و از آن نامادري برادرهايي در مشهد دارم. 

داستان از اين قرار بود كه من يك ساله بودم كه مادرم از حمام بازمي‌گشت. بين حمام و منزل ما قريب صد و پنجاه قدم راه بود. پاسباني مي‌بيند دو زن ـ‌ مادرم و همسايه‌اش‌ـ با چادر هستند، به آنها حمله مي‌كند تا چادر را از سرشان بكشد. مادرم فرار مي‌كند و خود را به آستانه خانه همسايه مي‌اندازد و در همان جا سقط جنين كرده و خونريزي شديد مي‌كند و به علت شرايطي كه پدرم داشت ـ‌و به صورت يك تبعيدي و فراري بود و يك سال بعد از آن ماجرا برمي‌گرددـ نمي‌توانند مادرم را به دكتر برسانند و مادرم پس از ۱۶ روز مي‌ميرد، درحالي كه ۲۱ سال داشت. بعد از آن پدرم اجباراً با خانواده‌اي در مشهد به نام علم‌الهدي وصلت كرد كه الان بعضي از اقوامشان در تهران ازعلما هستند. من در آن دوره يك ساله بودم و مادرم را به خاطر نمي‌آورم.
نامادري‌ام مي‌گفتند بعد از يك سال و نيم، مردم تك‌تك و آرام مي‌آمدند در خانه ما را مي‌زدند، هركدام يك ربع، نيم‌ساعت فاصله، در اتاق مي‌نشستند تا حاج‌آقاي شما براي آنها تفسير بگويد و ايشان براي اينها مسائل مذهبي را تعريف مي‌كرد. يك بار ايشان داشتند مي‌آمدند، خواستند خودشان را به درون خانه بيندازند، به مأمور مي‌گفت: «بگذار به خانه بروم». مأمور مي‌گفت: «چرا قبا و لباده پوشيده‌اي؟!» با اينكه پدرم اجازه اجتهاد داشت و اين اجازه را استاندار مشهد به لطايف‌الحيل از دستشان درآورده بود. در جلسه‌اي كه قبل از مسجد گوهرشاد در منزل آقاي اردبيلي تشكيل شد، استاندار به اينها مي‌گويد اجازه اجتهادهايتان را بدهيد تا ما اين اجازت را به وسيله وزارت فرهنگ (معارف) دو باره تجديد كنيم. با اين حيله اجازه اجتهاد آقايان را گرفت و بعد آنها را پس نداد، لذا مأموران آزاد بودند آنها را بگيرند و اينها هم حق نداشتند از قبا و لباده و عمامه استفاده كنند. احياناً اگر قبا و لباده مي‌پوشيدند و عمامه هم نمي‌گذاشتند باز هم بازداشتشان مي‌كردند! بعدها پدرم مي‌گفت: «من به مرحوم آقاي شيخ عبدالكريم حائري كه از اعاظم و مراجع در قم بود نامه نوشتم و ايشان اقدام كردند و دو باره اجازه جديدي را براي من فرستادند». با اينكه خودشان اين قوانين را گذاشته بودند، با حيله اين قوانين را نقض مي‌كردند.
 
بعد از واقعه مسجد گوهرشاد كه مي‌توان گفت در تاريخ حركت ملت ما، واكنشي عليه هجومي است كه غرب مي‌خواست عليه فرهنگ اسلامي به وجود بياورد، مشهد خاموش شد و زماني بيدار شد كه مرحوم آيت‌الله حاج‌آقا حسين قمي به مشهد بازگشتند. وقتي ايشان به مشهد برگشتند مستقيماً عزل و نصب‌هايي در اوقاف و مدارس مشهد انجام دادند. البته بعد از ماجراي گوهرشاد، رضاخان تهاجمي هم به مدارس علميه مشهد كرد، بعضي از مدارس علميه را خراب كرد. حتي مدرسه‌اي را كه دور فلكه و موقوفات آن بعداً دست حاج ميرزا احمد كفايي بود، خراب كرد. به‌طور كلي معلوم بود كه منظور تنها از بين بردن حجاب نبود، بلكه در زير لواي برداشتن حجاب، از بين بردن يك فرهنگ بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار