
چشم باز كردم و آهسته از بسترم برخاستم. لقمهاي از نان و پنير به جهت توشه راه صناعت كرده و از ترس خانم خانه كه خوابش خراب نشود پاورچين پاورچين به طلب روزي حلال، كرايه خانه و پول بنزين از راه مسافركشي ترك منزل نمودم.
اولين مسافرم آقايي بود مثل خودم فربه. تا نزول اجلال نمودند عرض ادب كردم. نگاهي از بالا مرحمت كرده و سري تكان دادند. طوري نشستند كه تن مباركشان كمتر با ماشين مدل قديمي بنده برخورد كند. سر چهارراه گفتند: «وايسا!»
اطاعت كرده و با ترس بسيار چشم چرخاندم كه خداي ناكرده مأموري از عوامل نظميه آنجا نباشد. حضرت آقا به سختي پياده شد. تمام جيبهايش را گشت تا يك ده هزار توماني از ميان انبوهي از تراول درآورد و گفت: «بردار ۳۰۰ تومانت را»! اين شد كه عطايش را به لقايش بخشيدم و پولش را با احترام پس داده و دنده را چاق كردم كه ناگهان مأمور نظميه را در حال اعمال قانون مشاهده كردم و به محض رؤيت او صفرايم بر سودايم غالب گشت و رنگم پريد! پياده شده و تعظيمكنان به خدمتشان مشرف شدم ولي حكم صادر گشته بود.
حكمم را بر دست چپ گرفتم و اين بار به جهت پرداخت ۲۰ هزار تومان جريمهام « الهي به اميد تو» گفته و راه افتادم. آقايي فرمايش كردند: «دربست!»
شكر خدا به جا آوردم و به رودهن روانه شديم با ۲۰ هزار تومان مواجب. در راه به همصحبتي هم مشغول گشتيم. از روزگارم پرسيد، عرض كردم كه مسافركشم و مستأجر. پوزخندي زد و با لحني عاقل اندر سفيه گفت: «كار من بيزينس است و ثروتمندم. شاهدش هم آنچه در كيفم ميبيني»! نگاهم كه پايين آمد از برق آنچه ديدم چند لحظهاي «تاكسيدرمي» شدم! بستههايي از دلار و تراول! آقا در جلوي ويلاي دلربايشان پياده شده و طبق فرمايشاتشان رفتند كه به لذت بردن از ثروتشان مشغول شوند. غرق در فكر بودم كه دوباره مجبور به ترمزي شديد شدم. ناگهان از زير صندلي چيزي جلو پريد؛ يك بسته دلار بود كه ميتوانستم با پول پيش خانه و مبلغ آن دلارها يك خانه قولنامهاي در طبقه ششم كوچه پس كوچههاي كرج را صاحب شوم.
لابد دلارها مال آن آقا بود. دور زدم كه برايش ببرم و بگويم كه ما اگر چه به دشواري روزگار ميگذرانيم اما اين برگرداندن دلارها به سبب درستيمان است. ديگر هم مسافر نزدم كه حتماً مژدگاني خواهم گرفت! رفتم تا سه راه تهرانپارس. در ترافيك ديدمش كه آن سو بود؛ او هم در ترافيك. آمدم كنار تا صدايش كنم كه او هم مرا ديد. با دوستانش پياده شد و به سويم آمد. دلار را زير صندلي گذاشتم كه كمي سر به سرش بگذارم. پياده شدم تا رسيد. تا گفتم سلام، مشتي به سويم روانه و دزد خطابم كرد! مشتش به چانهام خورد و دزد گفتنش به شخصيتم! نميدانم آخي كه گفتم از درد دل بود يا درد چانه.
دوستانش هم همراهياش كرده و مفصل مشت و مالم دادند. پول را در ماشين پيدا كردند و دوباره مشغول به پرداخت مژدگانيام شدند، جاي شما بسيار خالي! خلاصه با وساطت رهگذران بخشيدند و رفتند و نگذاشتند حتي تشكر كنم! خلوتي يافتم و چون ابر بهار گريستم.
يكي بر سر ميكوفتم از درد و يكي بر صورت كه چرا... ! شب به خانه رفتم و همسايهام را ديدم و شرح مصيبت را عرض كردم. او هم توصيهام كرد به شكايت و گرفتن ديه. آن طور كه احمد –همسايهام- ميگفت پول ديه كمي از آن دلارها ندارد. فردا راهي شكايت شديم به نظميه و عدليه. فردايش هم به جهت بازداشت و جلب با دهاني آب افتاده از پول قلمبه ديه در حالي كه ديگر از كبوديهاي صورتم چون زراعتي كه به بار نشسته مراقبت ميكردم و خوشحال از كتكي كه نوش كرده بودم با مأمور به ويلايش رفتم و چه رفتني! آنجا پر بود از جمعيت. ظاهراً كه آقا ساختماني ساخته و هر واحد را به چند نفر فروخته بود! چند ماه پيش هم، ساختماني كه ساخته بود نشست كرده و خراب شده بود. ناگهان آن آقا را ديدم كه او را دستبند زده بودند.
قيافهاش خيلي بدبختتر از من بود! جمعيت هم هر چه بر زبانشان ميآمد به او ميگفتند. خواستم برگردم ياد احمد افتادم و من هم شكايتم را دادم.
نميدانم چرا اما احساس پاكي ميكردم. دوباره خوشبخت بودم. دوباره احساس كردم بايد اگر چيزي يافتم به صاحبش بازگردانم و اگر باران آمد شكر كنم خداي را و به شكرانهاش خوب باشم و مردمم را به مقصد برسانم. همان وقت عزيزي كه خيلي دوستش دارم در تلويزيون مطلبي ميفرمود كه مضمونش اين بود: هركسي هر جايي كار خودش را درست انجام دهد بزرگترين كار دنيا را انجام ميدهد». احساس كردم من هم مهم هستم!