کد خبر: 469553
تاریخ انتشار: ۰۳ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۲:۰۹
چندی است که در رسانه‌های آمریکایی و اروپایی مطالبی در ارتباط با رواج اسلام هراسی در این مناطق انتشار مي‌یابد. در مقاله حاضر، نویسنده که روزنامه نگاری اهل آمریکای جنوبی است، در سفری چند هفته‌اي به چندین کشور اروپایی، چنان از اوج گیری موج اسلام هراسی در اروپا غافلگیر و هراسان مي‌شود که به سهم خود مي‌کوشد نسبت به تبعات کوتاه و دراز مدت این پدیده در اروپا و در سطحی فراگیرتر در آمریکا و کانادا هشدار دهد. از نظر وی، قدرت گرفتن احزاب و جریان‌های افراطی در بیشتر کشورهای اروپایی، نشانه‌اي جدی از تداوم این موج در سال‌های آینده و سوء استفاده از آن به عنوان حربه‌اي تبلیغاتی در انتخابات‌های مختلف و مآلا اقبال مردمی بیشتر نسبت به آن است. امری که نهایتاً به اصطکاک‌های اجتماعی شدید و وضع قوانین محدود کننده برای مسلمانان و مبهم شدن جایگاه آنان در آینده خواهد انجامید.

چندی پیش صدر اعظم آلمان آنگلا مرکل با اعلام مطلبی در حضور اعضای جوان حزب متبوعش اتحاد دمکرات مسیحی، جهانیان را بهت زده کرد. وی گفت که چند فرهنگی به معنایی که در آلمان شناخته مي‌شود، مرده است.

روز پیش از آن، من در سالن انتظار لوفت‌هانزا در فرودگاه فرانکفورت، بحث مشابهی را با گروهی از کاسبکارهای آلمانی داشتم. آنها خبری را در اختیار من قرار دادند که قرار بود مرکل به زودی آن را علنی کند. تصادفی نیست که بهترین و پرفروش ترین کالا در تمام کیوسک‌های فرودگاهی، جزوه «اسلام هراسی» بود که توسط عضو ذی نفوذ «بوندس بانک»، تیلو ساراتزین به چاپ رسیده است و در آن، مهاجران مسلمان را به عنوان افرادی تنبل، متقلب در امور رفاهی و موجوداتی نیمه هوشمند و اهل فسق و فجور تصویر مي‌کند. سارا تزین مسلمانان را تهدیدی برای موجودیت آلمان مي‌بیند، در همان سطحی که صهیونیست‌های سرسخت، ایران را تهدیدی برای موجودیت اسرائیل مي‌بینند.

در آن موقع، بعد از هفته‌ها سفر از شمال ایتالیا تا جنوب سوئد از طریق کپنهاک، هیچ تردیدی در این باره نداشتم. در پیرامونم اسلام هراسی ژرفی را مشاهده مي‌کردم که در گستره اروپا، شادمانه از آن به عنوان یک عامل هراس افکن در کسب و کار انتخابات استفاده مي‌شود.

مرکل علاوه بر اشاره به مسائل دیگر، گفت که مهاجرت اقتصاد آلمان را به مخاطره انداخته است ـ اظهارنظری که به خودی خود مضحک است ـ؛ این کشور برای جبران کاستی‌های شدیدی که از نظر نیروی کار داشته است، در چند دهه گذشته توانسته است به شکلی موفقیت آمیز از نیروی کارگران مهمان خود از ایتالیا، فرانسه، یونان، ترکیه و یوگسلاوی سابق استفاده کند. اما مهم‌تر از هر چیزی، این سایه‌های شوم تجدید حیات یک فرهنگ آلمانی غالب است که باید ستون فقرات بسیاری از اروپاییان را بلرزاند. در واقع شوم‌تر از همه، این حرف مرکل است که واکنشی نسبت به مقوله مهاجرت در سطح اروپا محسوب مي‌شود. چند فرهنگی مفهومی بود که در دهه ۱۹۸۰ برای پذیرش موجی از مهاجرانی که آلمان به هیچ وجه آمادگی هضم کردن آنها را ـ با توجه به تمام دردسرهای همگون سازی فرهنگ، زبان و مذهب آنان ـ نداشت به وجود آمد. نکته محوری این معامله چندفرهنگی این بود که یک مهاجر اجازه دارد به فرهنگ بومی اش بچسبد، اما باید نسبت به حکومت آلمان نیز سوگند وفاداری بسپارد.

مشکل این است که این حقه اساساً به از خودبیگانگی دائمی تعداد کثیری از مهاجران منجر شد. مشکل دیگر نیز این است که تعریف اروپا از کشور، یکسره بر اساس ملیت است.

پس چرا این مسئله حساس درباره هویت ملی در آلمان، هم اکنون سر باز کرده است؟ اول از همه به این دلیل که این توده‌های کارگران، مسلمان و عمدتاً ترک هستند. به نظر مي‌رسد که در آلمان، نوعی اشتراک بین ترکیه و اسلام صورت گرفته است که شامل هر کسی مي‌شود، از اقدامات تروریستی جهادی‌ها گرفته تا در خواست ترکیه برای پیوستن به اتحادیه اروپا.

تمام نظرسنجی‌های عمده تاکید دارند که اکثریت آلمانی‌ها به چهار میلیون مسلمان مقیم در این کشور( پنج درصد کل جمعیت) علاقه مند نیستند. سی و پنج درصد آنها معتقدند که این کشور « توسط مهاجران به مرداب» تبدیل شده است و ده درصد نیز به تفکرات دوران فوهرر با یک «مشت آهنین» باز گشته‌اند. در آلمان گروه‌های نئونازی کوچکی با تاثیر اجتماعی حداقلی نیز وجود دارند. از طرف دیگر «حزب ملی دمکرات» با گرایش‌های نئونازی، تاکنون پنج درصد آرا را در مجلس کسب کرده است. به علاوه بحران عمیق اتحادیه اروپا در این کشور نیز وجود دارد. اگر دولت آلمان به مفهوم چند فرهنگی حمله مي‌کند، همزمان بر برتری هویت ملی آلمان صحه مي‌گذارد. و این هویت مطمئناً به انگاره یک هویت اروپایی فراگیر تقلیل داده نمی شود. مختصر و مفید اینکه، رؤیای اتحادیه اروپا توی بد دردسری افتاده است.

اگر آلمان نتواند کارگران ماهر را وارد کند ـ مرکل مي‌گوید که این کشور دست کم به چهارصد هزار کارگر متخصص نیاز دارد ـ مطمئنا باز هم مي‌تواند همه چیز، از خط‌های تولید خود گرفته تا پشتیبانی فن آوری اطلاعات را صادر کند. اما اگر این کارگران شدیداً مورد نیاز و برخوردار از فن آوری پیشرفته از روسیه بیایند چه؟ آیا روسیه هم شروع به دریافت سرمایه گذاری‌های حتی بیشتر از آلمان کرده است؟ این رویکری کاملاً متفاوت نسبت به اتحادیه اروپاست. اکنون اروپا در کلیت خود در یک برخورد فرهنگی شدید ـ واقعی یا خیالی ـ در درون مرزهای اتحادیه اروپا فرو رفته است، در نتیجه ادعای مرگ مفهوم چند فرهنگی تعجبی ندارد و این اظهار نظر مرکل، فراتر از اهداف انتخاباتی وی، در محدوده اقدامات احتیاطی جغرافیایی و ژئوپلتیک شدید قرار مي‌گیرد.

تفتیش عقاید جدید

روان درمانگر اتریشی ـ آمریکایی ویلهلم رایش در اثر خود «روان شنانسی توده‌اي فاشیسم» تاکید کرده است که فرضیه نژادی به معنای خلق فاشیسم نیست. برعکس، فاشیسم به معنای خلق نفرت نژادپرستانه و تجلی سیاسی سازمان یافته آن است.

تفتیش عقاید (ضد اسلامی) جدید بلافاصله بعد از یازدهم سپتامبر به اروپا نرسید؛ این مقوله فقط امروز به مرحله انباشت حساسی رسیده است. ورزش سیاسی مورد توجه در اروپای امروزی، تماشای مسابقه بین «رئال مادرید» و «آ ث میلان» در قالب جام قهرمانان فوتبال نیست؛ تماشای توده گرایانی است که اسلام و مسلمانان را تحریک مي‌کنند ـ اسلامی که آن را تحت عنوان «یک ایدئولوژی که تمام چیزهای را که برای ما اهمیت دارد قبضه کرده است» تعریف کرده‌اند ـ تا بدین طریق کلیه شیوه‌های هراس و ترس در شهروندان اروپایی را متبلور کنند.

هراس از اسلامی شدن، ترس از برقع و روبنده؛ هیچ عامل منحرف کننده حواسی نمی تواند باعث شود که مردم از این هراس فارغ شوند و بحران اقتصادی مخوف و خاتمه نیافته‌اي را از یاد برند که این نرخ‌های بی کاری فاجعه آمیز را در سراسر اروپا به وجود آورده است. این مي‌تواند بخشی از یک بحران فرهنگی و روانی ژرف در داخل اروپا باشد که کوچک ترین بدیل سیاسی واقعی برای آن موجود نیست. اما معدودی ذهن‌های مترقی هستند که وجود واقعیتی را هشدار مي‌دهند که این نژاد پرستی و بیگانه هراسی شدیداً در حال تغییر، یکی از پیامدهای بحران سراسری نو لیبرالیسم نیز هست.

جنون نسبت به بیگانگان؟ جنون نسبت به سیاست مداران؟ در قرن گذشته اوضاع به این منوال بود. هیاهوی تازه، جنون نسبت به اسلام است. اهمیتی ندارد که مهاجرت به اروپا سال‌هاست که تنزل یافته است. یا این حال هنوز هم «آنها» باید مثل «ما» شوند. و اروپای در حال پیر شدن، هراس زده و واکنش گرا، غرق این وحشت شده است که «دیگرانِ» صادر شده از سوی مناطق جوان‌تر یا پویاتر جهان، در حال قبضه قدرت هستند.

این آسیاست که آینده جهان است نه اروپا. گذراندن یک آخر هفته مالیخولیایی در یک ونیز برخوردار از جاذبه‌های گردشگری و آلوده به زباله‌ها، این شهر را برایم به یک نسخه المثنای لاس وگاس تبدیل کرد که بازتاب آن را در تصویرآرایی گرافیکی مي‌دیدم. من در ونیز احساسی چون «درک بوگارد» در «مرگ در ونیز» داشتم ـ و لابد تعداد بی شماری از اروپاییان چنین احساسی دارند.

آیا کسی باقی مانده است؟

به همان اندازه که سوئد دمکراسی اجتماعی نوین و بهترین دولت رفاه کارکردی را در بخش پایانی قرن بیست ابداع کرده است، این نکته نیز چندان تعجب انسان را برنمی انگیزد که راست افراطی در حزب «سوریگدموکراترنا» (به معنای دمکرات‌های سوئد) برای اولین بار در نوزدهم سپتامبر با کسب پنج و هفت دهم در صد آرا به پارلمان راه یافت.

این حزب که از سوی بسیاری از مردم به عنوان حزبی «فاشیست و نئونازی» قلمداد مي‌شود، توسط جیمی آکسون سی ویک ساله، محبوب، جوان و طرفدار راست افراطی اروپا در کنار همتای سالمندتر آلمانی اش گیرت ویلدرز هدایت مي‌شود. آکسون تاکید دارد که مهاجرت مسلمانان، بزرگ ترین تهدید خارجی است که از زمان آدولف هیتلر به بعد متوجه سوئد شده است. (ویلدرز به سهم خود اخیراً از سوی عضو پیشین اتحاد دمکرات مسیحی، رنه اشتادکویتز که حزب تازه‌اي را با نام «دی فرایهایت» (آزادی) تاسیس کرده است و نام آن را به تأسی از حزب خود ویلدرز یعنی «حزب آزادی» گذاشته است، به برلین دعوت شد. اشتادکویتز نیز به تازگی به نیویورک دعوت شد تا علیه پیشنهاد احداث مرکز اسلامی در نزدیکی محل برج‌های سازمان تجارت جهانی سخنرانی کند.)

این ویدئو نشان مي‌دهد که چگونه حزب دمکرات‌های سوئد برای کسب رأی حد و مرزی را رعایت نکرده است ( آنطور که برای من توضیح داده شد، پخش این فیلم ممنوع شده بود و بعدها یک تلویزیون خصوصی آن را پخش کرد، اما تمام صحنه‌های این ویدئو کاملاً مات شده بود). لازم نیست کسی زبان سوئدی بلد باشد تا بفهمد که یک بانوی سالخورده در این فیلم، نسبت به کسب مزایای دولتی از سوی گروهی از زنان برقع پوش معترض است.

به دشواری مي‌توان بین دمکرات‌های اجتماعی سوئدی که از لحاظ تاریخی نفوذ چندانی نداشته‌اند، با اوج گیری تاریخی راست افراطی ارتباطی برقرار کرد. شاید از نظر ناظران آمریکایی، آسیایی و خاورمیانه ای، این کار خودکشی محض به نظر آید؛ چگونه ممکن است سوئدی‌ها یک دولت رفاه سبک قدیمی را که تثلیث مقدس بهداشت، آموزش و تحصیلات و مقرری مکفی برای همگان را تأمین مي‌کند، رد کنند؟

اگر سوئدی‌های شدیداً مدنی، مدل خود را رد مي‌کنند، این امر را چگونه باید توضیح داد؟ شاید پاسخ را باید در کتابی جست که برای نخستین بار در سال ۲۰۰۸ در ایتالیا از سوی زبان شناس و مقاله نویس ایتالیایی رافائله سیمونه چاپ شد که عنوان فرعی آن دقیقاً «چرا غرب به چپ تکیه نمی کند» ترجمه شده بود.

در این کتاب که موضوع بحث و جدل‌های بسیاری گردید، سیمون اثبات مي‌کند که چپ اروپایی از نظر روشنفکری مرده است؛ چپ به هیچ وجه محرکات سرمایه داری اصلی را ( که او آن را «سرمایه داری مکارانه» یا «تجلی سیاسی و اقتصادی راست جدید» مي‌نامد) درک نکرده است؛ چپ، برتری بی چون و چرای فردگرایی و مصرف گرایی را درک نکرده است و از بحث و گفت و گو پیرامون پدیده مهاجرت جمعی امتناع ورزیده است.

از فرانسه تا دانمارک و از ایتالیا تا سوئد، به وضوح مي‌توان دید که چگونه توده گرایان زیرک، با مهارت، ارزش‌های اروپایی آزادی بیان، فمینیسم و سکولاریسم را ـ مسائلی که از طریق ساده سازی کردنشان آنها را به نقطه‌اي رسانده‌اند که اموری به ظاهر منطقی فرض مي‌شوند ـ به عنوان مهماتی برای حمله به مساجد، مناره‌ها، روسری و البته «موجودات نیمه هوشمند» به کار مي‌گیرند.

گذشته از اینها، برخی واقعیت‌های محلی نیز وجود دارند. اکثریت رأی دهندگان به حزب دمکرات سوئد، نسبت به افزایش شدید مهاجران مسلمان معترض بودند، مهاجرانی که تعداد زیادی از آنها بی کار هستند و زمانی که به سوئد مي‌آیند، از مزایای چاق و چله دولتی بهره مند مي‌شوند و جدا و منزوی باقی مي‌مانند. مهاجرت به سوئد به اندازه دانمارک، نروژ یا هلند دشوار نیست.

در مالمو، که با قطار از طریق پل اورسون از کپنهاک، فقط بیست دقیقه تا آنجا راه است، حدود هشتاد هزار تن از جمعیت آن ( که شصت هزار تن آنان مسلمانان هستند) از کل جمعیت سیصد هزار نفری، مهاجر هستند. در تغییر شکل به دقت برنامه ریزی شده مالمو از یک شهر صنعتی قدیمی به یک بارانداز مشتری محور پسا مدرن، بازندگان به رسمیت شناخته شده‌اي وجود دارند؛ یعنی سالخوردگان، فقرا و بیشتر از همه مهاجران. بنابراین به نظر مي‌رسد که سوئد، مسئله ضرورت دولت رفاه اروپایی را که در گستره اروپا مطرح است، کمتر بر بهداشت و مقرری‌ها و بیشتر بر «در برگرفتن» مهاجران متمرکز کرده است. اما آیا به راستی مسئله واقعی این است؟

شلیک به مناره

سخن از یک تابستان نفرت اروپایی است؛ از منع احداث مناره در سوئیس گرفته تا ممنوعیت پوشیدن برقع در بلژیک. اکنون سال‌هاست که راست افراطی توده گرا، همواره بخشی از دولت‌های ائتلافی در ایتالیا و سوئیس بوده است. آنها در پارلمان اتریش، دانمارک، نروژ و فنلاند نیز نمایندگانی دارند. «جبهه ملی» نه درصد آرا را در انتخابات منطقه‌اي بهار گذشته فرانسه از آن خود کرد.

حزب آزادی گیرت ویلدرز در هلند، سوخت اسلام هراسی را تا نقطه نقریباً فلج کردن دولت هلند تأمین کرده است. ویلدرز توده گرای آراسته، شیوا سخن و بلوند، خواهان ممنوعیت قرآن ـ که او آن را با «نبرد من» هیتلر مقایسه کرده است ـ و وضع یک «مالیات روسری» است (چگونه شده است که هیچ دولتی در خاورمیانه یا پاکستان تا به حال به فکر این موضوع نیفتاده است؟)

رئیس جمهور فرانسه نیکلا سارکوزی ـ که هم اکنون با رونوشت مي‌۱۹۶۸ تظاهرات خیابانی بر سر اصلاح سن بازنشستگی مواجه است که خود به آن دامن زده است ـ کوشید با اخراج انبوهی از کولی‌های رومانیایی (یک بار دیگر) حزب ملی را اغفال کند.

طرفدار ثابت قدم راست افراطی اتریشی،‌هاینتز کریستین استراخ، چند هفته پیش در انتخابات شهرداری وین شرکت کرد و قریب بیست و هفت درصد آرا را کسب کرد. باربارا روزنکرانتز نیز که اصرار دارد قوانین ضد نازی باید منسوخ شوند، در مبارزات انتخابات ریاست جمهوری اتریش نفر دوم شد.

«اتحادیه شمالی اومبرتو بوسی» که تشکیلاتی اسلام هراس و ضد مهاجرت در ایتالیاست، بخشی از دولت در رم محسوب مي‌شود و تصادفی نیست که این حزب که بیشترین رشد را در این کشور دارد، هم اکنون استان‌های بسیار ثروتمند ونتو و پیه مونته را در کنترل خود دارد. در خلال آخرین مبارزه انتخاباتی، طرفداران لا لگا، قالب‌های صابون را با خود حمل مي‌کردند تا «بعد از لمس یک مهاجر» از آنها استفاده کنند.

در اسپانیا جنبش «پرونتیو رکونکوئیستا» در حال قدرت گرفتن است ـ جنبشی طرفدار جنگ بازدارنده و شاید الهام گرفته از جرج بوش، علیه یک میلیون مهاجر مسلمان و طرح‌های ادعا شده «شیطانی» آنها برای چسباندن دوباره اسپانیا به جهان اسلام. برای شروع، در آوریل گذشته یک کارزار «مخالفت با روسری» در مادرید به راه افتاد. شوراهای محلی شهرها برقع و نقاب را منع کرده‌اند ـ به سبک فرانسه ـ ( هر چند که یک طرح پیشنهادی برای ممنوعیت برقع در سطح کشوری، در جولای گذشته با اختلاف آرای اندکی در کنگره اسپانیا موفق به کسب آرای لازم نشد).

اصلاً تعجبی ندارد که راست افراطی بیشتر از همیشه در شهرهای پسا صنعتی اروپایی که همواره مراکز استقرار چپ بوده‌اند، چنین رشد کرده‌اند.

چیزی که این توده گرایان را خطرناک‌تر نیز مي‌کند، تأثیرگذاری متقابل آنها بر یکدیگر است. حزب آزادی اتریش یک بازی را از حزب مردم سوئیس تقلید کرده است که در آن بازیکنان به مناره‌هایی شلیک مي‌کنند که در چشم انداز «اشک‌ها و لبخند‌ها» مانندشان سربرمی آورند (در نسخه اتریشی آن برای شلیک به مؤذن‌ها نیز امتیازاتی در نظر گرفته شده است.).

حزب دمکرات‌های سوئد از ویلدرز و حزب مردم دانمارک و رئیس آن پیا کیارسگارد چیزهای زیادی آموخته است. تمامی آنها در حال کپی کردن شگرد شناسنامه دار ویلدرز یعنی قراردادن مهاجران در برابر مستمری بگیران سالمند هستند؛ یعنی اسلام هراسی آمیخته با هراس گسترده از دولت رفاهی که از سوی خارجی‌ها تحت فشار قرار گرفته است.

در فرانسه «جبهه ملی» تغییر کسوت داده است ـ هدف گیری کردن اسلام هراسی ـ که شاید حتی خطرناک‌تر هم باشد، اکنون توسط مارین «روشنفکر» و در کسوت تجارت هدایت مي‌شود.

له پن دختر جین ماری مؤسس حزب است. مارین مي‌خواهد مرکز سیاسی را فتح کند، تا جایی که سارکوزی اصولاً بدون او قادر به انجام هیچ کاری نباشد.

این تأثیرگذاری متقابل که حتی مي‌تواند به یک اتحاد در سطح اروپا منجر شود، ممکن است آمریکا و کانادا را نیز در بر گیرد و شکل یک اسلام هراسی بین اقیانوسی به خود گیرد. در واقع این رؤیای ویلدرز است؛ تشکیلاتی که «اتحاد آزادی بین المللی» نامیده مي‌شد و در جولای گذشته برای «دفاع از آزادی» و «متوقف ساختن اسلام» تشکیل شد.

مارین له پن در این باره چندان پر حرارت نیست؛ دستور کار ترجیحی او فتح قدرت در فرانسه است. ایالات متحده نیز وضعیت حساسی دارد. کل مسلمانان این کشور، تنها یک درصد جمعیت آمریکا را تشکیل مي‌دهند و ادامه این روند مي‌تواند به یک پدیده فرا واقع گرایانه آمریکایی، یعنی اسلام هراسی بدون مسلمانان منتهی شود. در هر حال موضوع مشکل آفرین این است که پنجاه درصد آمریکاییان مي‌گویند که آنها احساسی منفی نسبت به مسلمانان دارند. مسلمانان باید هرچه زودتر کاری کنند.

هراس فروشی

چه باید کرد؟ ما در میانه دومین موج جهانی سازی گیر کرده ایم. اولین موج جهانی سازی بین سال‌های ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۴ صورت گرفت. این روند، بازگشت به یک سناریوی آینده آمیخته با بازگشت یک مرده زنده شده است. همچون اکنون که تسریع انتقال سرمایه، مهاجران و حمل و نقل، در حال ایجاد ناسیونالیسم، بیگانه هراسی، نژاد پرستی و نوعی تفتیش عقاید جدید قهقرایی و گمراه شده است.

در جلسه‌اي مرکب از نویسندگان و روزنامه نگاران که اخیراً از سوی مجله «اینترناتزوناله» در فرارا در امیلیا ـ یکی از ثروتمندترین استان‌های ایتالیا و اروپا ـ ترتیب داده شده بود، حساس ترین بحثی که جریان داشت و همه در آن اتفاق نظر داشتند، «اسلام» بود؛ شبحی که بر فراز اروپا بال بال مي‌زند. سخنرانان اصلی این مراسم طارق رمضان استاد مطالعات اسلامی در آکسفورد و یک ستاره راک راستین آکادمیک در اروپا، یعنی اولیویر روی استاد مؤسسه دانشگاهی اروپا در فلورانس و یکی از برترین مقامات اروپایی در زمینه اسلام و جهاد بودند. منصفانه است اگر بگوییم که هر دوی آنها یک نقشه راه را برای مشخص کردن شهروندان معقول ارائه دادند.

رمضان در پاسخ به دلایل هراس گسترده از مهاجران مسلمان اشاره کرد و گفت که این «تصور به دوران احداث پروژه اروپایی باز مي‌گردد». فرض بر این بود که این مهاجران فقط برای کار کردن به اروپا مي‌آیند. «اما اکنون ما با مهاجرانی از نسل‌های دوم، سوم و چهارم رو به رو هستیم. آنها گتوهای خود را ترک کرده‌اند، مرئی‌تر شده‌اند، احساس مي‌کنند که باید ابراز وجود کنند و صدایشان را به گوش دیگران برسانند.» این امر باعث برخوردی شدید با کلیت آنها شده است.

رمضان اصرار دارد که «مسلمانان اروپایی، مفهوم آزادی بیان اروپایی را در ذهن دارند. همگرایی مقوله‌اي مربوط به گذشته است. ما قبلاً همگرا شده ایم.»

نکته کلیدی حرف‌های رمضان این است که اروپاییان ـ و نیز آمریکاییان ـ باید «بین ابزار سازی از این هراس‌ها توسط جنبش‌ها و احزاب که از نادیده گرفتن خود این هراس ناشی شده است، تمیز بگذارند. ما باید از درون مایه همگرایی فراتر رویم و بر ارزش‌های مشترک تأکید کنیم. اکنون اجماعی در اروپا وجود دارد که مهاجران نسل‌های دوم و سوم درچهره‌های فرهنگی، سیاسی و ورزشی نمود بیشتری دارند. این مواجهه منفعلانه با ابزارسازی است که مي‌تواند به خطری عظیم برای تمامی شهروندان اروپایی تبدیل شود.»

روی از چشم اندازی متفاوت به این بن بست حمله کرد. از نظر او «اکنون نوعی اجماع جعلی وجود دارد. اجماع ما بر سر اسلام، مرتبط با این واقعیت است که ما اروپاییان با آنچه که هستیم موافق نیستیم. اکنون در بیشتر پارلمان‌های اروپایی، چپ و راست با هم برای ممنوع کردن برقع و احداث مساجد رای مي‌دهند...به نظر مي‌رسد که چپ و راست علیه اسلام البته بنا به انگیزه‌های متفاوت، با هم به نوعی توافق رسیده باشند. اما نوعی عدم ارتباط بین یک شاخص مذهبی با زندگی روزمره وجود دارد. مذهب چیست؟ فرهنگ چیست؟ ما باید بگوییم که مذهب فرهنگ است و شهروندی شهروندی است. این طرز نگاه است که در اروپا جواب مي‌دهد. «شهر انسان و شهر خدا.» مسلمانان در اروپا سازگار شده‌اند و با مدل اروپایی جدایی بین دین و کلیسا نیز در حال سازگاری هستند.»

روی «دو جنبه هراس از اسلامی شدن را تعریف مي‌کند: مهاجرت و اسلامی شدن. از نگاه افکار عمومی، این دو مترادف هم هستند، اما این درست نیست. در فرانسه برای نسل‌های دوم و سوم همه چیز وجود دارد. مسلمانانی که تمام وقت نماز مي‌خوانند، برخی از آنها گاهی اوقات نماز مي‌خوانند و کسانی هستند که اصلاً به شعایر مذهبی عمل نمی کنند اما مي‌گویند که مسلمان هستند. اروپایی‌ها به دین اسلام روی مي‌آورند، مسلمانان به مسیحیت روی مي‌آورند. همه چیز به فرهنگ سیاسی کشورها بستگی دارد. آزادی مذهب در اروپا یکی از پیامدهای حقوق بشر نیست. این امر بعد از قرن‌ها جنگ‌های مذهبی، به عنوان یک مصالحه تعریف شد. اما این مصالحه هم اکنون ـ در برخی از کشورهای اروپایی ـ به مخاطره افتاده است. به دو دلیل؛ اول اینکه دولت ـ کشور در بحران قرار دارد. به دلیل جهانی سازی، همگرایی اروپا، مصالح ملی که قوانین فرا ملی آنها را تحت الشعاع قرا مي‌دهند و اکنون عمل به آزادی مذاهب به یک حق فردی تبدیل شده است. این چیزی به کلی جدید در فرهنگ سیاسی اروپا محسوب مي‌شود.»

اطمینانی نیست که این حرف‌ها برای متقاعد کردن ویلدرز و آکسون کافی باشند. آنها برای وصل کردن نیامده‌اند، برای فصل کردن آمده‌اند و بیشتر از همیشه آنها با کسب و کار انتخاباتی هراس فروشی آشنا هستند. این تفتیش عقاید جدید، به مسائل دیگر نیز سرایت خواهد کرد ( و اگر یکی از این القاعده ای‌های شبح مانند اهل عراق، مغرب، شاخ آفریقا یا هر جایی دیگری یک هواپیما را به برج ایفل بکوبد، از کنترل خارج خواهد شد). من با داشتن این چشم انداز تیره و تار در ذهن، رواج اسلام هراسی را به بهترین روشی که مي‌توانستم ترک کردم ـ یعنی سوار هواپیمایی شدم که عازم رفتن به یکی از مناطق جهان بود که در آن از نفرت پراکنی و هراس زدگی خبری نیست، سراسر امیدواری است؛ پویایی بی حد و مرزی دارد و از جنگ‌های مذهبی رهاست: آمریکای جنوبی.

www.alternet.org/story/۱۴۸۵۸۹

به نقل از: ماهنامه سیاحت غرب، شماره ۸۸
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار