
«ما پشت سنگرهاي عراقيها منتظر بوديم ميادين مين باز شود. تخريبچيها جلوتر رفته بودند ميادين مين را باز کنند تا نيروها عبور کنند. ميادين مين که باز شد دشمن خيلي نارنجک انداخت و فرمانده و دو بيسيمچي گردان اول به شهادت رسيدند. بنابراين آنها نتوانستند خط را بشکنند. شهيد حميد شهبازي و شهيد حاج اسماعيل فرجواني واقعاً نيروهاي زبدهاي بودند به سرعت به آن طرف خاکريز پريدند و هنگامي که عراقيها مشغول اين طرف بودند، آنها رفتند و از پشت عراقيها سه سنگر را منفجر کردند بهاين ترتيب خط سقوط کرد و دسته اول حرکت کرد و از ميادين مين عبور کرد و به پشت خاکريز عراقيها رفت و درگيري شديدي در آنجا آغاز شد...»
اين بخشي از صحبتهاي عليرضا معينيان است که يکي از رزمندگان عمليات بيتالمقدس و فرمانده گروهان قدس از گردان كربلاي اهواز در زمان آزادسازي خرمشهر بوده است. آنچه در ادامه ميآيد ماحصل گفتوگوي ما با اين فرمانده است.
آزادسازي خرمشهر سختتر از شکستن گردو
اگر بخواهيم به عمليات بيتالمقدس نگاه کنيم بايد به عملياتهايي که پيش از آن بود نگاهي داشته باشيم. ما در مهرماه سال ۱۳۶۰ عمليات ثامنالائمه را داشتيم که حصر آبادان شکسته شد و پس از آن طريقالقدس که طي آن منطقه سوسنگرد و هويزه آزاد شد و در ادامه عمليات فتحالمبين که ۲۵۰۰ کيلومتر هم از خاک ميهنمان آزاد شد و ۴۰ روز پس از آن يعني در تاريخ دهم ارديبهشت ماه سال ۶۱، نيروها براي حضور در عمليات بيتالمقدس آماده شدند و بالاخره خرداد ماه همان سال خرمشهر آزاد شد.
ادامه اشغال خرمشهر، دشمن را از يک موضع قوي در روند مذاکرات صلح برخوردار ميکرد و لازم بود خرمشهر آزاد شود و اين حربه از دشمن گرفته شود. از طرفي همه کساني که با عراق همکاري ميکردند معتقد بودند که اول آتشبس و بعد مذاکره و اگر چنين اتفاقي رخ ميداد حقيقتاً ما جنگ را ميباختيم و اين يک دليل محکم بود براي اينکه بگوييم بايد عمليات بيتالمقدس را انجام ميداديم و خرمشهر را از اشغال دشمن خارج ميکرديم. اما همه کارشناسان و تحليلگران سياسي شکستن استحکامات خرمشهر را غيرممکن ميدانستند و حتي بيبيسي گفته بود «اگر ايرانيان درصدد آزادسازي خرمشهر برآيند سختترين گردو را براي شکستن برگزيدند.» در چنين شرايطي عراق در شمال اهواز لشکر ۶ را داشت و از جنوب لشکر ۵ را. تيپهاي ۲۲، ۴۴ و ۴۸ از لشكر ۱۱ هم مأمور مخصوص حفاظت از شهر بودند. در شرق بصره نيز تيپ ۱۰ زرهي را در اختيار داشتند. در مجموع برآورد دشمن پياده ۳۶ هزار نفر بود و ۴۱ گردان تانک و ۳۸ گردان مکانيزه و ۵۳۰ قطعه توپ داشت.
عمليات الي بيتالمقدس در ۴ مرحله انجام شد. مرحله اول آن ۳۰ دقيقه بامداد دهم ارديبهشت ماه سال ۶۱، مرحله دوم شانزدهم ارديبهشت ماه، مرحله سوم نوزدهم ارديبهشت ماه و آخرين مرحله اول خرداد ماه انجام شد.
دعوا سر سربند
در مرحله اول اهواز يک گردان بيشتر نداشت. تازه براي اولين بار بود که اهواز به صورت گرداني عمل ميکرد. در عمليات الي بيتالمقدس آنقدر نيرو آمده بود که بالاجبار بايد گردان دومي هم راهاندازي ميشد. فرمانده گردان اول يعني گردان نور شهيد حاجاسماعيل فرجواني بود و گردان دوم فرمانده نداشت و قرار شد من مسئوليت اين گردان را به عهده بگيرم و به منطقه ببريم و آن را به تيپ ۴۷ که برادر کلاهکج مسئوليت آن را به عهده داشت، تحويل دهم. گردان را سازماندهي کرديم و بچهها سوار اتوبوسها شدند و راهي منطقهاي خارج از اهواز شديم و در آنجا در يک مهمانسرا مستقر شديم و حدود ساعت ۳ بعد از ظهر هم گردان نور آمد و در طبقه بالا آنجا مستقر شد و از همان شب آموزش به نيروها آغاز شد. بسياري از رزمندگان اولين بار بود که به منطقه عملياتي ميآمدند و برخي ديگر باتجربهتر بودند، ما هم سعي کرديم فرمانده و معاون دسته را از ميان نيروهاي باتجربه انتخاب کنيم. آموزشها انجام ميشد و هر روز توان رزمي نيروها بهتر از روز قبل ميشد. فرمانده گردان نور شهيد حاجاسماعيل فرجواني بود که من هر روز با او مذاکره ميکردم که گردان را به شخص باتجربهاي تحويل دهم اما برادر کلاهکج موافقت نميکردند و دست آخر فردي به نام پرويز رمضاني که بسيار باتجربه بود، را به عنوان فرمانده گردان معرفي کردند. او بعدها در عمليات خيبر به اسارت درآمد.
خلاصه پس از اينکه گردان را به برادر رمضاني تحويل دادم من نيز به گردان نور بازگشتم و به عنوان معاون گردان مشغول به کار شدم. بعد از مدتي به ما امر کردند که گردان بايد به «دب حردان» برود چرا که عراقيها در ۲۰ کيلومتري اهواز بودند و يک خط پدافندي در آنجا وجود داشت که بايد تحويل ميگرفتيم و براي عمليات آماده ميشديم. چند روزي از آنجا بازديد کرديم و پس از سنجش موقعيت، مستقر شديم و نيروها را به وسيله يک لندکروز به خط انتقال داديم. در همين حين دشمن متوجه جابهجايي نيروها شد و به سمت ما شروع به تيراندازي کرد. به هر حال موفق شديم خط دبحردان را تحويل گرفتيم. حدود ۲۰ روز آنجا بوديم. کار شناسايي را آغاز کرديم. نزديکهاي خط موقعيت دشمن را ميديديم. کم کم فرماندهان دسته را با ماشينهايشان برديم و موقعيت دشمن را به آنها نشان داديم. آرام آرام زمان شروع عمليات نزديک ميشد. چند جلسه در تيپ تشکيل شد و توجيهات لازم انجام شد. منطقه عملياتي که براي ما در نظر گرفته بودند همين روستاي دبحردان بود.
معمولاً شبهاي عمليات غذاي سبکي ميخورديم و هر يک از بچهها در سنگرهايشان مشغول کاري ميشدند. يکي دعا ميخواند و ديگري وصيتنامه مينوشت. آن لحظات واقعاً شاهد صحنههاي تأثيرگذاري بودم مثلاً در گردان ديدم که پدري محکم و استوار، پسر ۱۵ سالهاش را راهي ميدان نبرد ميکرد. به او گفتم:«حاج آقا خوب به پسرت ميرسي؟» پدر جواب داد: «خيلي دوستش دارم.» البته من بعدها از سرنوشت اين پدر و پسر اطلاعي پيدا نکردم.
رزمندگان مشغول بستن سربندهايشان بودند و واقعاً بخاطر سربند «يا زهرا»، «يا فاطمه»، «يا حسين» دعوا ميشد. تنها مسئلهاي که موجب حسادت رزمندگان به يكديگر ميشد همين موضوع سربندها بود.
مقرر شده بود نيمه شب دهم ارديبهشت ماه سال ۶۱ به خط دشمن هجوم ببريم. قرار بود گردان يک خط را بشکند و گردان دوم کار را ادامه دهد. با وجوداينکه هنگام شکستن خط تقريباً همه نفرات اول به شهادت ميرسند اما بار اصلي کار به عهده نفرات بعدي است که بايد کار را ادامه دهند. وقتي خط شکسته ميشود دشمن هوشيار ميشود و ميتواند مقاومت کند در نتيجه کار سختتر ميشود.
تصور عراقيها بر اين بود که عبور از رودخانه کارون براي رزمندگان اسلام کار دشواري است به همين جهت از شمال اهواز عمليات ميکند. ما پشت سنگرهاي عراقيها منتظر بوديم ميادين مين باز شود. تخريبچيها جلوتر رفته بودند ميادين مين را باز کنند تا نيروها عبور کنند. ميادين مين که باز شد دشمن خيلي نارنجک انداخت و فرمانده و دو بيسيمچي گردان اول به شهادت رسيدند. بنابراين آنها نتوانستند خط را بشکنند. شهيد حميد شهبازي و شهيد حاجاسماعيل فرجواني واقعاً نيروهاي زبدهاي بودند به سرعت به آن طرف خاکريز پريدند و هنگامي که عراقيها مشغول اين طرف بودند، آنها رفتند و از پشت عراقيها سه سنگر را منفجر کردند بهاين ترتيب خط سقوط کرد و دسته اول حرکت کرد و از ميادين مين عبور کرد و به پشت خاکريز عراقيها رفت و درگيري شديدي در آنجا آغاز شد.
دستگيري اسرا با بند کفش
ميادين کانالي بود که ما بايد از داخل آن عبور ميکرديم اما در فاصله ۳۰۰ متري ما يک تيربارچي گذاشته بودند که حدود ۲ متر و ۱۰ سانت قد داشت، بسيار قوي هيکل بود و مثل نواي بلبل لحظهاي صداي تيرش قطع نميشد و مدام به سمت ما تيراندازي ميکرد. يک آرپيجيزن هم سمت من بود. سنگر آنها را هدف گرفت. به محض رها کردن ضامن سنگر آنها منفجر شد و صداي تيربار خاموش شد و آرپيجيزن هم شهيد شد. وقتي صدا خاموش شد من يک اللهاکبر گفتم. همه در کانال سرشان را بالا آوردند. همزمان با منفجر شدن سنگر عراقيها من هم از ناحيه کمر زخمي شدم اما اصلاً متوجه نشدم فقط احساس داغي از سمت کمرم داشتم، چفيهام را دور کمرم محکم بستم. دراين لحظات دشمن در حال فرار بود و کم کم هوا در حال روشن شدن بود. من در حال بيهوش شدن بودم که دو امدادگر به کمکم آمدند و مرا روي برانکارد گذاشتند و به خاکريز بردند، در حال رفتن يادم آمد که نماز نخواندهام و همانطور که روي برانکارد بودم سعي کردم نمازم را بخوانم و در همين حين پايين را نگاه ميکردم که شب گذشته چگونه از آن ميادين مين حرکت کرده بوديم و خداوند چقدر به ما کمک کرد.
مرا به شهر منتقل کردند. آن روزها بيمارستان رازي اهواز در زيرزمين بانک ملت مستقر بود. مردم زيادي آنجا جمع شده بودند. کمر مرا بدون بيهوشي بخيه کردند. به سرعت لباسهايم را عوض کردم و به سختي خود را به مقر تيپ رساندم. وقتي بچهها مرا ديدند بسيار تعجب کردند و ميگفتند: «تو چرا آمدهاي؟ زخمت عفونت ميکند.»
رزمندگان در حال تخليه اسرا بودند، دستهايشان را با پوتين ميبستند. اسرا را سازماندهي کرديم و راهي کمپ کرديم.
فرار با کلمن آب
در مرحله دوم عمليات وقتي به جاده خرمشهر رسيديم و به منطقه دشمن وارد شديم، عراقيها سعي ميکردند نيروها را از خرمشهر عقب بزنند. چند روز بهاين منوال گذشت و در نتيجه مقاومت رزمندگان، عراقيها مجبور شدند شمال اهواز را تخليه کنند.
ادامه کار در مرز بود و دراين مرحله اطراف خرمشهر موانع زيادي ايجاد کرده بودند. مرحله سوم عمليات که انجام شد به نزديکيهاي خرمشهر رسيديم و براي هجوم اصلي دشمن آماده شديم.
بالاخره اول خرداد ماه سال ۶۱ مرحله چهارم عمليات آغاز شد. برخي نيروها جاده شلمچه را قطع کردند و مستقيم به موازات خاکريزهاي عراقي تا نزديکيهاي تاکستانهاي اطراف خرمشهر از داخل نخلستانها خودشان را به رودخانه اروند رساندند. همزمان با آنها بعضي ديگر از نهر عرايض گذشتند و در نزديکيها نهر خين خاکريزهاي دشمن را تصرف کردند. نيروهايي که از ايذه نخلستانهاي اطراف خرمشهر وارد شده بودند راه را براي خر وج تيپهاي ۲۲، ۴۴ و ۴۸ که معمولاً خارج از شهر بودند بستند و شهر را محاصره کردند. صبح روز سوم خرداد ماه همه عراقيهايي که در گمرک خرمشهر بودند در حالي که هرکدام قرآن، مفاتيح يا عکس حضرت علي(ع) در دست گرفته بودند و پيراهنهاي سفيدشان را هم روي دستشان گذاشته بودند و دخيل يا خميني ميگفتند به اسارت درآمدند.
برخي از آنها که گمان ميکردند ميتوانند فرار کنند به وسيله يونوليت، کلمنهاي آب و چوبهايي که به دست آورده بودند ميخواستند از رودخانه اروند عبور کنند و خودشان را به امالرصاص برسانند که فرار آنها با شکست مواجه شد و در آب غرق شدند. بهاين ترتيب حدود ساعت ۳ بعدازظهر سوم خرداد ماه بود که آزادي خرمشهر از طريق راديو به همه اعلام شد.