مهر: دور و اطراف محل دیدار با بنرهایی از بیانات و تصاویرحضرت امام و رهبر انقلاب آذین شده است و روبروی جایگاه یاد آور حماسه ساز میدانهای نبرد و دفاع مقدس شهید برونسی و به قول حضرت آقا «همان اوستا عبدالحسین بنای خودمان» است.
تصویر شهید برونسی به عنوان اسوه بسیج کارگری با چهرهای استوار و مصمم و با لبخند رضایت، گویای استقامت و پایمردی بسیج کارگری در دفاع از ارزشهای انقلاب، نظام و ولایت است.
ساعت حوالی ۱۰: ۳۰ صبح است. پشت جایگاه و منتظر ورود تعدادی از خانواده شهدا هستم. زنده نگه داشتن فرهنگ شهادت و مقاومت همیشه راه نورانی ولایت است، که امروز این قدردانی در قامت پاسداشت شهیدان و خانوادههایی از شهدای جامعه کارگری ظهور و بروز مییابد.
از دور جمعی متشکل از دو سه تا پیر مرد و یک جوان و یک پیر زن قد خمیده پدیدار میشوند. قطعا خانواده شهدا هستند.
جلو میروم، سلام مادر، خوش آمدید. جواب سلام مرا با صدایی لرزان میدهند. آنها را به کمک دوستان دیگر راهنمایی کردیم تا به محل ملاقات آمدند و بر صندلیهایی که از قبل ترتیب داده شده بود نشستند.
پدر شهید مجید کمالی که باز نشسته محیط زیست است هم اینجا حضور دارد.
او میگوید «جنازه شهیدم را برایم نیاوردند. او مفقود الجسد است» از ایشان حال مادر شهید را میپرسم و معلوم میشود که مادر شهید دچار بیماری و در منزل بستری است. پدر این شهید قدری از بیمهریهای دنیا برایم تعریف میکند و از مشکلاتی که درباره فرزند معلولش گریبانش را گرفته است.
کمی آن طرفتر پیر مردی نشسته است انتظار مرا میکشد.
ایشان پدر سه شهید عبدالله، اسدالله و مجتبی اسداللهی است. یکی از شهیدانش را در فکه و یکی را در حاج عمران و دیگری را نیز در مرصاد تقدیم انقلاب کرده است. نوه ایشان که هم نام آخرین شهید است نیز او را همراهی کرده است. نوجوانی سیاه چرده و بانمک.
از او سوال کردم چه خبر؟... از حال و هوایت برایم بگو.... او که انگار قدری هم خجالتی است اشک در چشمانش که مثل سیاهی شب میدرخشد جمع میشود و میگوید «پدرم از فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله است. را ستش را بخواهید نمیدانم چه کار خوبی انجام دادهام که خدا این سعادت را نصیبم کرده. این توفیق میخواهد.
میخواهم به هم سن و سالهای خودم بگویم را ه ولایت است که به مقصد میرسد و بقیه انحراف است.
سخن کوتاه و از سر صداقت این نوجوان تلنگری است تا عدهای از خواب غفلتی که در آن فرو خفتهاند بیدار شوند.
نزد خانواده شهیدان کریمی میروم. مادر شهید که تقریبا هفتاد و پنج ساله است به همراه یکی دیگر از پسرانش به ملاقات آقا آمده وکمی جلوتر نشسته است.
من هنوز حرفی نزدهام که مادر شهیدان کریمی میگوید» از اینکه آقا را ملاقات خواهم کرد خیلی خوشحالم. اقلا یک بار هم که شده، حق ما بود که به دیدار ایشان بیائیم. آرزو داشتم ایشان را زیارت کنم. و خدا را شکر میکنم.
من یکی از فرزندانم را در کوره موش از دست دادهام و یکی را هم در فکه. همه فدای آقا و انقلاب.
این وارستگی و طبع بلند مادر شهیدان کریمی اشک شوق را در چشمانم به قلیان در میآورد.
آفتاب تا وسط کوچه باریک پشت جایگاه آمده است. کم کم زمینه حضور آقا فراهم میشود و عوامل در پی راست و ریس کردن امور هستند.
خانواده معظم شهدا نیز ایستادهاند تا آقا تشریف بیاورند، با ورود آقا صدای صلوات در محوطه بلند میشود. چهره نورانی آقا مثل همیشه مجذوب کننده و مهربان است. به محضرشان سلام میکنم.
تعدادی از برادران حفاظت هم کمی دورتر ایستادهاند. آنها هم که تقریبا همیشه آقا را زیارت میکنند زیر لب ذکر میگویند و صلوات میفرستند.
برادر شهیدان کریمی با شوق خاصی به پیشواز آقا میرود و ایشان را زیارت میکند. مختصری از شهادت دو برادرش به محضر آقا عرضه میکند.
آقا چند قدم جلوتر آمدهاند. مادر شهیدان کریمی ایشان را صدا میزند. آقا... آقا جان. جانم فدای رهبر...
حضرت آقا با مادر شهیدان سلام و احوال پرسی میکنند و جویای حالشان میشوند. مادر قد خمیده شهیدان کریمی میگوید «حالمان از اینکه شما را زیارت میکنیم صد مرتبه بهتر میشود»
قدمهای کوتاه آقا جمع اطرافشان را به همراه میآورد. صدای مادر شهیدان هنوز شنیده میشود. از آقا چفیه ایشان را مطالبه میکند و میگوید «آقا خواهش کوچکی داشتم». آقا فرمودند: «بفرمائید». «لطفا چفیهتان را بدهید تا جانمازم باشد» آقا قبول میکنند. همراهان چفیه را از دوش مبارک آقا بر میدارند و به مادر شهید تقدیم میکنند. اما مادر شهید که فرصت را غنیمت دانسته است چفیه را به محاسن نورانی آقا میکشد و بیش از پیش تبرّک میکند، اشک امان از چشمان فرسودهاش بریده است.
آقا با پدری که سه شهید تقدیم انقلاب کرده است، پیرمردی نورانی، آقای اسداللهی مصافحه و احوال پرسی میکند. نوه آقای اسداللهی هم که پدر بزرگش را همراهی کرده است نظاره گر و چهرهاش شادمان و شوق انگیزشده است. آقا کمی جلوتر میآیند و با پدر شهید کرمی هم مصافحه میکنند و احوال ایشان را میپرسند و با بقیه حاضران هم احوال پرسی میکنند. حال و هوایی معنوی در جمعشان پدیدار میشود.
در ادامه همراه با خانواده شهدا به محل دیدار میرویم، رو بروی ما سه تن از وزرا هم روی چمن ورزشگاه و در محضرآقا نشستهاند. در حالی که حاضران در ورزشگاه مشتاقانه فریاد میزنند (صل علی محمد، یاور مهدی آمد) به جمع کارگران میپیوندیم.
و من هنوز هم در ذهنم صفحات لحظات قبل را ورق میزنم.