
روزهاي قبل خبرهايي رسيد كه از آنچه بولتنسازي عليه برخي بزرگان اصولگرا ميناميد، شكايت ميكرد؛ خبرهايي كه صورت خوشي نداشت و البته لابهلاي شلوغي بازار ارز و سكه گم شد اما مثل خيلي بياخلاقيهاي ديگر كه يك جايي وسط شلوغيهاي خبري گم ميشود، بايد حواسها جمع باشد كه اين گمشدنها، تمام شدن نيست؛ در ازدحام خبرهايمان گم ميشود اما يك جايي و به يك شكل ديگر، مثل يك زخم كهنه سر باز ميكند و شايد آن وقت، زمان درمان گذشته باشد ديگر.
اصلاً همين بياخلاقي القاي بولتنسازي براي خودشيريني نزد برخي بزرگان و البته نزد ملت و زياد كردن پيازداغ چند انتقاد و اختلاف سليقه براي تخطئه رقيب انتخاباتي تا حدي كه انگار كسي كبيرهاي مرتكب شده است نابخشودني، همين كشاندن دعواهاي رسانهاي كودكانه اين سايت و آن سايت اصولگرا تا مرز بزرگان جريان اصولگرا، خود يكي از همين زخمهاي كهنه است كه حالا اينجا و درست در آستانه انتخابات كه بيش از هر وقت ديگري نياز به وحدت احساس ميشود، سر باز كرده است؛ زخم كهنهاي كه از كمي قبلتر مانده است و براي وقتي است كه دوستان آنقدر بر نظرات خود پافشاري كردند كه اصل وحدت وسط اختلافات درون گروهيشان، گم كه هيچ، به نظر ميرسد زير پا له شد و... شايد براي همين است كه حالا به جاي شماتت كردن حاميان رسانهاي و دانشجويي جبهه متحد و جبهه پايداري، لازم است به سراغ خود اين آقايان هر دو جبهه برويم كه راستي آيا اين همه تخطئه همديگر و اين همه پررنگ كردن اختلاف سليقهها لازم است؟ وقتي بزرگان به وحدت نرسند، پاي جدلهاي كودكانه به ميان ميآيد. اين ميشود كه اسم آقايان مهدويكني و مصباحيزدي را هم وسط ميكشند وسط دعواهاي كودكانه شان! وقتي عقل اغلب محافظهكار كهنهكاران سياست به مصلحت نينديشد، از احساس آرمانگراي جوانان چه توقعيست ديگر!
شرطي كه عملي نشد دغدغه وحدت در ميان اصولگرايان از خيلي وقت قبلتر ميان دلسوزان نظام وجود داشت و هرچه همه گفتند و گفتند، آنچه البته به جايي نرسيد، فرياد بود. آن سو جبهه متحد اصولگرايان است كه با مديريت آيت الله مهدوي كني و آيتالله يزدي گروه ۷+۸ را تشكيل دادهاند و از ابتدا هم دو نفر از اين ۱۵ نفر را براي جبهه متحد پايداري خالي گذاشتند و بارها هم افراد مختلف از ۸+۷ از جبهه پايداري براي پيوستن به اين كميته ۱۵ نفره دعوت كردند؛ اتفاقي كه هيچ وقت روي نداد. چه آنكه آن سو جبهه پايداري است كه براي پيوستن به اين جمع ۱۵ نفره و دادن ليست مشترك با اين گروه شرط و شروطي دارد.
شرط حذف ساكتين فتنه از ۷+۸. اهالي پايداري معتقدند كه ساكتين فتنه، يعني كساني كه در دوران فتنه ۸۸ مواضع شفاف و به موقع نداشتند، نه اينكه از دايره اصولگرايي اخراج شوند اما اينگونه هم نباشد كه در رأس اصولگرايان قرار بگيرند؛ شرطي كه هيچ وقت عملي نشد و نتيجه اينكه وحدت در دايره اصولگرايي محقق نشد. حالا البته آسمان هم به زمين نرسيده است؛ فقط برخلاف همه آنچه تاكنون از امام و آقا آموختهايم، وحدت شكل نگرفته است! نهايت آنكه اصولگرايان بخشي از ميدان انتخابات را به حريفان اصلاحطلب و انحرافي واگذار ميكنند؛ به همين سادگي!
بگذريم... به نظر ميرسد چند نكته هست كه مورد غفلت قرار گرفته است...
رسيدهايم به دوران عافيت؟ قطعنامه ۵۹۸ را كه حضرت امام(ره) امضا كردند و دفاع مقدس هشت سالهمان كه تمام شد، براي آنان كه جنگ را فقط در تير و تركش و بمب و گلوله ميديدند و در يورش نظامي، دوره عافيت فرا رسيد. از آن دوران اتحاد در مقابل دشمن مشترك عبور كرده و همه افتادند در دوره عافيتطلبي؛ دوره رفتن پي رزق همين دنيا و سراغ پررنگ كردن اختلاف سليقههايي كه تا پيش از اين، ميان گرد و غبار مقدس دفاع از دين و سرزمينمان كمرنگ شده بود. كم كم كمي و كاستيهاي قبلي هم كشيده شد وسط و نشستند برايش مقصر پيدا كردند كه حالا كه جنگ تمام شده، بررسي كنيم چرا بعد فتح خرمشهر جنگ ادامه يافت يا چه كسي جام زهر را دست امام داد و از همين قسم شبهات. اصلاً شبههها تراشيده شدند كه مقصر برايش تراشيده شود كه بشود حريف سياسي را از ميدان بهدر كرد! (حالا خيلياش هم با قصد خير و با اهداف انقلابي صورت ميگرفت البته.)
يك سري هم ميدان دفاع را رها كردند و گفتند دوران صلح است و برسيم به دنياي سياست. خيال همه راحت شده بود كه حالا ديگر دشمن خارجي مقابلمان قد نكشيده كه نياز به اتحاد صددرصدي باشد و... (آنچه بعدتر اتفاق افتاد، البته نشان داد كه اين تفكر اشتباه بود و جنگ تنها در بمب و گلوله و عمليات نظامي خلاصه نميشود؛ امري كه آقا از همان ابتدا در قالب شبيخون فرهنگي گفته بودند و كسي نخواسته بود كه بشنود.)
اين روزها هم، بيتعارف آنكه انگار آقايان افتادهاند در دوره عافيت. فكر كردهاند كه دوران فتنه تمام شد و ديگر دشمن مشتركي نيست كه لازم باشد مقابلش متحد باشيم. فتنه را لابد صددرصد مرده تلقي كردهاند كه اينگونه مشغول شدهاند به مباحث درون گروهي. شدهاند مثل همان سالهاي پس از امضاي قطعنامه كه بنشينند و براي هر چه هست و نيست، مقصر پيدا كنند و هورا كشيدنهاي همان آدمهاي مرده را پس از هر كلام تفرقهانگيزشان نبينند.
جالب آنكه در دهه شصت اگر قطعنامه آتش بسي امضا شده بود كه يك حجت نيمبندي را براي طرفين تمام ميكرد و بهانه پر رنگ كردن اختلافات ميشد، امروز قطعنامه آتش بسي هم امضا نشده و آقا همچنان از فتنه ميگويند و آدمهاي فتنه، هرقدر كم واندك، همچنان مشغول نقشهچينياند. پس چه حجتي داريم كه دشمن مشترك را رها كرده و به اختلافات درون گروهي بپردازيم؟ بهانه اين اختلاف اگر سكوت در برابر فتنه و انحراف است كه حالا خود اين اختلاف، بيشتر آب به آسياب فتنه و انحراف ميريزد. خصوصاً كه در اين انتخابات جريان انحرافي هم خيلي استخواندار حضور دارد و از قضا چه اصلاحطلبان و چه جريان انحرافي، نفعشان در اختلاف اصولگرايان است.
گاهي بايد از حقمان بگذريم اين نوشتار نميخواهد بگويد كه حق با اين سو است يا آن سو؛ در مقام قضاوت نيستيم كه حق با كيست اما ميگوييم گاهي لازم است آدمها در يك فعاليت اجتماعي، به خصوص در جامعهاي اسلامي، به خاطر اصلي بزرگتر از حق مسلم خويش هم بگذرند. نهايت آنكه گاهي حتي اگر خود پيامبر هم جلوي آن همه چشم در غدير دستت را بالا برده باشد، براي حفظ اصلي مهمتر، لازم است ۲۵ سال خار در چشم و استخوان در گلو سكوت كني. حالا كه نه اين سو تا اين حد عليهالسلام و أنعمت عليهم است و نه آن سو تا آن حد لعنه الله عليه و مغضوب عليهم!