به تعبير ديگر قدرتهاي بزرگ كمتر با كشورهاي كوچك بر سر ميز مذاكره مينشينند، زيرا خود را در سطحي قرار ميدهند كه رابطه آنان در روابط بينالملل رابطهاي ارباب- رعيتي جلوه ميكند. با اين مقدمه بايد پرسيد چرا مقامات امريكايي كه در ۳۲ سال گذشته از هيچ خباثتي عليه ملت و نظام جمهوري اسلامي ايران فروگذار نكردهاند، اقدام به نوشتن نامههاي منفعلانه ميكنند؟ تفسير اين رفتار ميتواند به فهم جايگاه جهاني امريكا در عصر حاضر كمك كند. در بيرون از ايران نيز اين مسئله مصداق دارد. دولتمردان امريكا كه ۱۰ سال پيش در يك حركت برق آسا نظام طالبان را سرنگون كردند، اكنون به دنبال مذاكره با آنان هستند و افسر اطلاعاتي خود(امير قطر) را مأمور ايجاد دفتر سياسي براي آنان در دوحه ميكنند. غير از اين است كه تلفات امريكاييها در افغانستان از استاندارد آن گذشته است؟ قدرتهاي بزرگ در دو صورت به مذاكره، نامهنگاري و احترام به نهادهاي بينالمللي تن ميدهند. اين دو مؤلفه عبارتند از ۱- نداشتن قدرت سياسي- اقتصادي و اجتماعي براي اقدام و لوث شدن جايگاه ابرقدرتي آنان و ۲- هنجار نشان دادن رفتارهاي قلدر مأبانه خود. در نوع اول مجبور ميشوند به گفتوگو تن دهند؛ سخن مخالف را بشنوند و از مطالبات حداكثري و مطلق خويش عدول نمايند. به همين دليل است كه اوباما بر وجود خط تلفن (خط قرمز) بين ايران و امريكا براي رفع سوءتفاهمهاي احتمالي اصرار ميورزد. به همين دليل است كه اراده كردهاند بستن تنگه هرمز توسط ايران را با گفتوگو مانع شوند و به همين دليل است كه دستكش مخملين ميپوشند. در حالت دوم زماني قدرتهاي بزرگ به گفتوگو يا احترام به نهادها و مجامع بينالمللي تن ميدهند كه قواره خود را كوچك شده ميبينند و گستاخي خود را در اقدامات يك جانبه از دست دادهاند بنابراين براي اينكه رفتار خود را در قالب هنجارهاي بينالمللي توجيه كنند، تلاش ميكنند از مقوله «اجماع جهاني» به جاي تكيه بر قدرت خود استفاده كنند. در اين صورت هم چهره زشت خود را تا حدودي پوشاندهاند و هم مقاصد خود را با زبان و رفتار ديگران پيش ميبرند. وضعيت امروز امريكا آنقدر شكننده است كه نه تنها خود جرئت حمله به ايران (مانند افغانستان و عراق) را ندارد، بلكه از حمله احتمالي صهيونيستها نيز نگران است و از آن بيم دارد كه حمله احتمالي صهيونيستها، منافعش را نيز به خطر اندازد، بنابراين كشوري كه در دهها نقطه جهان نيروي نظامي دارد و داراي ناوهاي بزرگ هواپيما بر است امروز با ارسال نامه و تقاضاي ايجاد خط تلفن مستقيم، درصدد پيشگيري از بستن احتمالي تنگه هرمز است. امروز كاملاً روشن است كه تحليل مستمر مقام معظم رهبري مبني بر اينكه امروز امريكا، امريكاي ۳۰ سال پيش نيست، تحليلي عميق و مبتني بر واقعگرايي در روابط بينالملل است. اين درحالي است كه وضعيت ايران در يك فرآيند معكوس است، يعني ايران نيز ايران ۳۰ سال پيش نيست، به اين معني كه ما ۳۰ سال پيش يك كشور وابسته بوديم، بعد از انقلاب به يك قدرت ملي و بعد از رحلت امام (ره) كمكم به يك قدرت منطقهاي تبديل شديم كه امريكا را بارها در مقابل ميز خود درعراق و افغانستان ديديم، بنابراين اقدامات امريكا امروز در خاورميانه با اراده منطقهاي جمهوري اسلامي ايران بالانس ميشود، خروج از عراق متأثر از رفتار ايران قلمداد ميشود و حتي تلفات آنان در افغانستان را به ايران نسبت ميدهند. امروز صحنه خاورميانه صحنه هماوردي جمهوري اسلامي ايران و امريكاست و بلوك بنديهاي جديد جهان شكل گرفته است. آن روز امام (ره) از مسلمانان ميخواست تا به عنوان قدرت سوم جهان در معادلات قدرت بينالملل وارد شوند، اما امروز مسلمانان به عنوان قدرت دوم جهان خودنمايي ميكنند و اين اصل زماني اتفاق ميافتد كه طرف مقابل از جايگاه اوليه خود نزول كرده باشد و بحمدالله اين اتفاق امروز افتاده است، بنابراين نامهنگاري اوباما را نه از سر تدبير بلكه از اين منظر بايد ديد كه آنان منافع خود را از رهيافت نظامي قابل تحقق نميدانند و نهيب آنان نيز امروز خريداري ندارد.
پشم از يال و كوپال امريكا ريخته است و اين فرايند كه به مقاومت سيو چند ساله جمهوري اسلامي ايران پيوند خورده است كه از يك سو تحليل تدريجي قدرتهاي بزرگ را موجب شد و از سوي ديگر ايجاد كانون و نقطه اميد در دل ملتهاي جهان كه اين سخن خميني كبير را باور نمايند كه :«بدون امريكا هم ميشود زندگي كرد» و چنگ و دندان آن را خرد نمود.