کد خبر: 454692
تاریخ انتشار: ۲۹ آبان ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۷
«ناگفته‌هايي از منش عرفاني علامه سيد محمدحسين طباطبايي»
‌قديمي‌ترين خاطراتي كه از علامه طباطبايي داريد، چيست؟ نقل مي‌كنند كه وضع مالي ايشان در تبريز خيلي خوب بود. چه شد كه دچار تنگي معيشت شدند؟
ايشان حدود ۱۰ سال در نجف بودند و از محضر مرحوم آقاي قاضي استفاده مي‌كردند، تنگي معيشت باعث شد به تبريز برگردند و ۱۰ سال در آنجا به كشاورزي مشغول بودند. مكرر هم اين بحث را مي‌فرمودند كه ۱۰ سال از عمرمان در تبريز هدر رفت. نه اينكه كشاورزي بد باشد، ولي رشته ايشان علمي بود و طالب ادامه بودند كه نشد. ايشان آمدند در قم متوطن شدند در منزلي اجاره‌اي. ما در قم بوديم. يادم هست براي زمستان زغال اندكي بود كه بعضي از آقايان مراجع به طلاب سهميه مي‌دادند. نفت هم به اندازه خوراك‌پزي كفاف مي‌داد و خريدنش سنگين بود و هر كسي نمي‌توانست بخرد. ايشان زود ازدواج كردند، يعني ۲۰ ساله بودند كه ازدواج كردند. خانواده ايشان خانم قمرخانم قاضي طباطبايي بود و از ايشان داراي ۴ اولاد شدند، ۲ پسر، ۲ دختر. پسرها بزرگشان مرحوم آقاي آسيدعبدالباقي بودند كه سال گذشته به رحمت الهي رفتند. آقاي عبدالباقي كه باجناق مرحوم آقامصطفي خميني هم بود، ماند كه سال گذشته فوت كرد. دو دختر هم داشتند كه يكي خانم نجم‌السادات، عيال مرحوم شهيد قدوسي بودند، يكي هم خانم بدرالسادات، همسر آقاي مناقبي بودند. بعد از وفات عيال اولشان ما از تشييع جنازه ايشان در قم برگشتيم، در كوچه ارك مي‌نشستند. خيلي محزون و غمگين بودند. آقاي آشيخ ابراهيم اميني ديد كه آقاي طباطبايي خيلي محزون و غمگين است و گريه مي‌كند. رفتند به ايشان گفتند: «آقا! شما سوره قيامت را تفسير فرموده‌ايد. اين حالت حزن و اندوه از شما بعيد است». مرحوم آقاي طباطبايي فرمودند: «نمي‌داني چه نعمتي از دستم رفت. اين بخش تفسير را مديون خانمم هستم.»
بعد از وفات خانم اولشان، ايشان با همشيره مرحوم آقاي روزبه ازدواج كردند كه از ايشان صاحب اولاد نشدند و اين خانم مكرمه الان هم در قيد حيات هستند.
از روابط عرفاني و فكري علامه با پدرتان و مكنوناتي كه به شكل ناخواسته بروز كرد و شما متوجه شديد، مطالبي را بفرماييد.
مرحوم علامه در ۵ سالگي مادرشان و در ۹ سالگي پدرشان را از دست دادند و ايشان و برادر كوچكشان مرحوم آسيد حسين الهي طباطبايي، بنا بر وصيت پدر، تحت تعليم و تربيت مرحوم آسيدمحمدباقر قاضي طباطبايي، پدر آيت‌الله شهيد سيدمحمدعلي قاضي طباطبايي قرار گرفتند و او در همه امور اينها مباشرت داشت. اينها از آغاز نوجواني به منزل پدربزرگ من مرحوم آسيداحمدآقاي قاضي در تبريز رفت و آمد داشتند. مرحوم آسيداحمدآقا در تبريز عصرهاي جمعه، گاهي هم صبح‌ها يا عصرهاي شنبه مجلس روضه داشتند كه اين ادامه پيدا كرد و بعد از وفات ايشان هم مرحوم پدر من آن را در قم ادامه مي‌داد. بعد از وفات پدر هم من ادامه مي‌دادم تا اينكه منجر شد به فوت والده كه مجبور شديم تعطيل كنيم و خانه هم در طرح حرم مطهر حضرت معصومه(س) رفت. مرحوم آقاي طباطبايي هميشه در اين مجلس حضور داشتند. من جوان بودم و به خدمت چاي و اين قضايا مي‌پرداختم.
منزل پدري‌تان؟
جدّم. منزل جد بنده در تبريز بود و منزل پدريم در قم. بعد ايشان راهي مدرسه طالبيه تبريز شدند. در طالبيه تبريز در آن زمان بزرگاني بودند مثل مرحوم آسيدابوالحسن انگجي و آسيدمرتضي خسروشاهي و غيرذلك. در آنجا شروع كردند به درس خواندن و پس از فراغ مقدمات كه از اينها خوانده حجت‌الاسلام نيّر تبريزي، راهي نجف اشرف شدند. آن زمان با كاروان مي‌رفتند و اتومبيل و اين حرف‌ها خيلي نبود. نجف رفتن ايشان علتش بيشتر اين بود كه اخوي مرحوم آسيداحمد‌آقاي قاضي، استاد آقاي طباطبايي، عارف بزرگوار آقاي آسيدعلي‌آقاي قاضي مقيم نجف بودند، به اعتبار آنها، اينها رفتند به نجف. وقتي به آنجا رفتند، در آن زمان اساتيد بزرگي در حوزه بودند مثل مرحوم ميرزاي ناييني كه كتاب معروفي دارد به نام «تنبيه الامه و تنزيه الملّه» كه مرحوم آيت‌الله آسيد محمود طالقاني آن را به فارسي ترجمه كرده‌اند. مربوط به زمان مشروطه است. از مرحوم آقاي ميرزاي ناييني و مرحوم بادكوبه‌اي و مرحوم غروي كمپاني و مرحوم آسيدابوالحسن اصفهاني، مرحوم آسيدابوتراب خوانساري و بزرگان ديگري كه الان خاطرم نيست، استفاده‌هاي شاياني بردند.
مرحوم آقاي طباطبايي و مرحوم پدرم و مرحوم آقاي الهي، هر سه در خدمت آقاي قاضي شروع كردند به رشد و تربيت و آنچه كه حقاً در حق يك انسان فرهيخته بود، مرحوم آقاي قاضي كوتاهي نكرده و تعليم داده بود. بعد مرحوم آقاي طباطبايي و اخوي‌شان مرحوم آقاي الهي، بيش از ۱۰ سال در آنجا مقيم نشدند و به ايران برگشتند و به تبريز رفتند. پدر من همچنان ماندند. ايشان هم بعد از آمدن به ايران و گرفتن گواهي اجتهاد از بسياري از علما، مثل آشيخ ضياءالدين عراقي و آقاي اصفهاني و غيره ذلك، راهي مشهد شدند كه مرحوم حاج‌آقا حسين قمي، پدر حسن‌آقا قمي كه در آغاز انقلاب با مرحوم امام همكاري زيادي داشتند، به آنجا رفتند و بعد هم پدرم در سال ۱۳۵۴ قمري به قم برگشتند و در آنجا متوطن شدند و تا پايان عمرشان همان‌جا بودند. بعداً هم مرحوم آقاي طباطبايي به قم آمدند. مرحوم آقاي الهي ـ‌برادر آقاي طباطبايي‌ـ مدت كوتاهي در قم متوطن شدند. به نظرم يك سال بود و بعد هم كسالت، ايشان را از قم فراري داد.
از روابط روحي و فكري و عرفاني پدرتان با علامه طباطبايي چه خاطراتي داريد؟ اينها بنايشان بر كتمان عوالم عرفاني بود، ولي شما قطعاً چيزهايي مي‌فهميديد.
در سال ۴۳ در زندان قزل‌قلعه بودم. در آنجا مرحوم پدرم و مرحوم آقاي طباطبايي و مرحوم حاج‌ميرزاحسن‌آقاي مقدس آمدند. ملاقات ممنوع بود و كاغذ رد و بدل مي‌شد و فهميدم كه آمده‌اند. ۲۰ تومان هم به من پول دادند. مرحوم پدرم زواياي آن زندان را ديده و علامت‌گذاري كرده بودند. بعدها كه اسناد و مدارك ايشان را مي‌ديدم، ديدم يك چيزهايي نوشته بودند، منجمله اينكه دو تا قرآن نذر مي‌كنم كه بنده‌زاده زود آزاد شود، يكي براي مادر حضرت ولي‌عصر(عج) و يكي براي شيعيان بلاعقب حضرت اميرالمؤمنين(ع). من خيلي زود آزاد شدم.
فقره دوم در زندان قصر در خدمت مرحوم آيت‌الله طالقاني، مرحوم آقاي مهندس بازرگان، مرحوم آقاي دكتر سحابي و فرزندشان مرحوم آقاي عزت‌الله سحابي و دكتر شيباني بودم. مرحوم پدرم باز به اتفاق مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم حاج ميرزاحسن‌آقاي مقدس كه بعدها امام جماعت مسجد اعظم قلهك شد، به ديدن بنده آمدند. زندان قصر يك در به خيابان و ميدان زندان داشت. ۱۰-۲۰ قدم فاصله در ديگري به اندرون زندان بود و محوطه باغي بود كه به آنجا مي‌آمدند تا جلوي سلول‌ها. در خلال مدتي كه در آنجا بودند و قاعدتاً تفتيش بدني مي‌شدند، عده‌اي از طلاب قم به ديدن آيت‌الله طالقاني آمده بودند. زماني بود كه مرحوم امام مبارزه را شروع كرده بودند و آقاي طالقاني به خاطر مقاومت و مساعدت با نهضت امام، شهره شده بودند. در جيب يكي از طلابي كه از قم آمده بودند، مقداري اعلاميه مرحوم امام بود و اگر او را مي‌گرفتند، خيلي اذيتش مي‌كردند. هفته قبل از آن آقاي مرتضي فهيم كرماني را به همين دليل گرفته و بسيار آزار داده بودند.
مرحوم پدرم متوجه حال آن طلبه جوان مي‌شود و مي‌پرسد: «چرا ناراحتي؟» طلبه قضيه را نقل مي‌كند. مرحوم ابوي مي‌گويند: «بياور بده به من». طلبه امساك مي‌كند و مي‌گويد: «نمي‌دانيد چه به سر آدم مي‌آورند». ضمناً برگشتن از زندان به بيرون هم ميسر نبود. كسي مي‌‌خواست بيايد، بايد به دستش مهر مي‌زدند و لذا طلبه‌هايي كه وارد شده بودند، نمي‌توانستند برگردند. مرحوم علامه طباطبايي متوجه موضوع مي‌شوند و به آن طلبه مي‌فرمايند: «وقتي آقا مي‌گويد بده، بده و كاري نداشته باش». طلبه جوان اعلاميه‌ها را به مرحوم پدرم مي‌دهد و ايشان در جيبش مي‌گذارد. مرحوم آقاي طباطبايي بعدها به من فرمودند ما تك‌تك وارد بازرسي شديم كه ببينند در لباس‌هايمان چيزي داريم يا نه. همه رد شديم به مرحوم پدر شما كه رسيدند، به در اشاره كردند و گفتند:‌ «شما بفرماييد» و حتي به عباي ايشان هم دست نزدند. جوان بودم و مي‌خواستم سرّ اين را كه چرا ايشان را نگشتند بفهمم و هرچه اصرار كردم مرحوم پدرم چيزي به من نفرمودند.
من در آن زمان گمان مي‌كردم مرحوم پدرم با آقاي طالقاني انس و الفتي ندارند، ولي در زندان كه بوديم و به اتاق ملاقات آمديم كه ميله‌هايي در وسط بود و مأموري هم وسط دو ميله ايستاده بود كه كسي چيزي رد و بدل نكند، من ديدم مرحوم پدرم و مرحوم آقاي طباطبايي با آقاي طالقاني خيلي گرم و صميمي صحبت مي‌كنند. بعد معلوم شد كه اينها در محضر مرحوم آيت‌الله حجت كه آقاي طالقاني هم محضر آن بزرگوار را درك كرده بود، همدوره و همدرس بودند. شايد با مرحوم علامه به دليل تفسير قرآن مناسبات نزديك‌تري هم داشتند.
با توجه به سوابق مبارزاتي كه داريد، نگاه علامه طباطبايي به اين نوع فعاليت‌ها چگونه بود؟ در برابر كارهايي كه انجام مي‌داديد، پدرتان و علامه طباطبايي چه مي‌گفتند؟ چقدر راضي بودند؟ چقدر نصيحتتان مي‌كردند كه اين كارها را نكنيد؟
بنده را كه نهي نكردند. اولاً اخوي‌زاده علامه طباطبايي، يعني آقاي آسيدمحمدآقا الهي از مبارزين، نه پدرش و نه عمويش، ايشان را نهي نكردند. به علاوه اگر قرار بود از ناحيه علامه طباطبايي نهي شود، بايد اول شهيد قاضي طباطبايي را نهي مي‌كردند كه هم خويشاوند و شاگردشان بود و هم حرف‌شنوي از پدرم و ايشان داشت.
شرايط زندگي ما با مرحوم آقاي طباطبايي متفاوت بود. اولاً مادر من اهل تبريز و از فاميل ما نبود و مريض احوال بود و من وقتي بازداشت شدم، در سال ۴۳ كه از زندان بيرون آمدم و به قم رفتم، مرحوم امام و مرحوم آقاي طباطبايي و مرحوم آقاي مرعشي‌نجفي كه همسايه ما بودند، براي ديدنم تشريف آوردند. قرار شد من با پدرم به بازديد مرحوم امام برويم. مرحوم پدرم به مرحوم حاج‌آقا مصطفي گفته بودند من بنده‌زاده را به ديدن آقا مي‌آورم، به آقا بگوييد او را در اين‌جور كارها تشويق نكنند. مادرش مريض احوال است. پدرم دلش نمي‌خواست من در اين كارها وارد شوم. دلش مي‌خواست در قم ادامه تحصيل بدهم و حوزوي بشوم. به قول استاد حسن‌زاده‌آملي، من دين تقليدي را رها كردم، دين عقيدتي را شروع كردم. آقاي حسن‌زاده مي‌فرمودند من يك بار بي‌دين شدم، دو باره ديندار شدم. آن دفعه دين آبا و اجدادي را داشتم، اين دفعه دين اعتقادي را پيدا كردم. خدايشان را حفظ كند كه از مفاخر حوزه و از مفاخر شاگردان علامه طباطبايي و برادرشان آقاي آسيدحسن الهي هستند.
به هر حال صبح زودي در اندروني خدمت مرحوم امام رفتيم. ايشان در حياط نشسته بودند. پدرم با توجه به حرفي كه به آقامصطفي گفته بودند، توقع داشتند كه امام بنده را نصيحتي بفرمايند كه دنبال اين‌جور كارها نروم، چون مي‌دانستند كه اگر مرحوم امام مرا نهي كنند، اطاعت مي‌كنم، چون من اشتغالم را از جواني، با تقليد از امام شروع كرده بودم. مرحوم امام عكس آن مطالبي را كه پدرم به آقامصطفي گفته بودند، به من فرمودند كه: «ما پير شده‌ايم و رفتني هستيم و اسلام به فداكاري شما نياز دارد. بايد اسلام را نجات بدهيد» و خلاصه به‌جاي اينكه مرا نهي كنند تشويق كردند. مرحوم پدر نگاه چپي به آقامصطفي كردند، وقتي بلند شديم، آقامصطفي گفت: «آقا! من پيغام شما را داده بودم. بقيه‌اش به من ربط نداشت». پدر خنده‌اي كردند و از در آمديم بيرون. مرحوم علامه طباطبايي مي‌توانستند بفرمايند كه دنبال اين كارها نرو، درحالي كه مرحوم آيت‌الله حاج سيداحمدآقا زنجاني، پدر آيت‌الله شبيري مرا نهي كرد و يك بار كه در كوچه مي‌رفتيم، به من فرمودند: «دنبال اين كارها نرو، به كار خودت برس، چه كار داري به اين كارها؟» با اينكه خودشان در آغاز نهضت امام، پايين اعلاميه‌ها را امضا مي‌كردند، اما بعدها كه به‌تدريج مرحوم امام، لبه تيز تيغ را متوجه شخص شده كرد، عده‌اي عقب كشيدند. من در جايي بودم و يكي از آقايان عظام گفتند: «به آقاي خميني بگوييد اگر قرار است اعلاميه‌اي داده شود، ايشان تنهايي بدهند و ما هم با هم اعلاميه مي‌دهيم»، چون حضرات نوعاً حمله را متوجه دولت علم يا منصور مي‌كردند، ولي مرحوم امام رأس هرم را ديده بود و مستقيماً شخص شاه را نشانه مي‌رفت و اين براي آقايان سنگين بود.
به هر حال مرحوم علامه طباطبايي در آغاز نوجواني، در منزل آيت‌الحق حاج‌سيداحمد قاضي طباطبايي تبريزي، پدر عارف بي‌نظير آيت‌الله سيدحسين قاضي طباطبايي «رحمه‌الله» زياد تردد داشتند و به‌ويژه در مجلس روضه‌هاي هفتگي ايشان در تبريز. كه در مجالس حتماً بايد شركت مي‌كردند. پس از وفات مرحوم حاج‌سيداحمد در تبريز، روضه در قم توسط فرزندشان ادامه يافت و مرحوم علامه در قم هم عصرهاي جمعه، مقتداً در آن مجالس شركت مي‌كردند، الا اوقاتي كه در تهران بودند و من در اواخر كه كمي ناتوان جسمي شده بودند، عرض كردم: «چرا خود را به زحمت مي‌اندازيد و با اين سختي تشريف مي‌آوريد؟» فرمودند: «آمدن به اين روضه هفتگي آرزوي من است و تا بتوانم حتماً شركت خواهم كرد». ايشان در مرثيه هفتگي جدّ ما در تبريز يك هفته نتوانستند شركت كنند. براي اخوي معزز خود، مرحوم آيت‌الله سيدمحمدحسن الهي طباطبايي شعري فرستادند كه تضمين غزلي است از حافظ «رحمه‌الله‌عليه» و از ايشان خواستند كه آن را در مجلس هفتگي آقاي قاضي بخوانند.
علامه طباطبايي با كدام يك از علماي قم رابطه بهتري داشت؟ بيشتر خانه‌نشين بودند يا حضور اجتماعي داشتند؟
ابداً در خانه نبودند. من اغلب مرحوم پدرم و علامه طباطبايي را با هم مي‌ديدم آقايي هم به اسم آقاي تيلي بود كه هميشه با ايشان ملتزم بود. به قول يكي از بزرگان، گويي اين دو منار اين مسجد هميشه با هم هستند و هيچ‌وقت آنها را تك نديدم. مشغله ذهني و فكري مرحوم علامه در قم خيلي وسيع بود. پدر من اهل اين‌جور مسائل نبود. شاگردان مرحوم علامه طباطبايي خيلي زياد بودند، ولي پدر من اين‌جور نبودند. مدت كوتاهي در تبريز و قم اقامه جماعت كردند، در ابتدا توسط مرحوم حاج‌شيخ عبدالكريم حائري دعوت شدند، بعد رها كردند. مرحوم آقاي بروجردي مي‌خواست ايشان را به هامبورگ بفرستد تا مسجد تازه‌ساز امام‌علي(ع) را در هامبورگ اداره كنند. ايشان امساك كردند و آقاي محققي را فرستادند.
مرحوم علامه طباطبايي اهل صحبت نبود. يك بار در منزل ما، آقاي جوادي‌آملي هم بودند و در باره يكي از سُوَر قرآن از مرحوم علامه پرسيد شما اينجا اين را فرموديد. علماي ديگري كه در مجلس بودند شروع كردند به پاسخگويي به آقاي جوادي‌آملي، طوري كه سرانجام آقاي جوادي فرمودند:‌ «اجازه بدهيد نظر خود آقا را بشنويم». مرحوم آقاي طباطبايي پاسخ ايشان را دادند و تقريباً آقاي جوادي قانع شد. مراد من اين است كه مرحوم علامه طباطبايي هيچ‌وقت ابتدا به ساكن شروع به صحبت نمي‌كرد و نوعاً سكوت مي‌كرد. در سكوت هم مشغول ذكر بود.
از برخوردهاي خودتان با مرحوم علامه كه خيلي روي شما تأثير گذاشته است، خاطراتي را بيان كنيد.
در سال ۵۷ در قم حكومت نظامي بود. عصر جمعه‌اي بود و مرحوم علامه براي روضه به منزل ما مي‌آمدند كه مأمورين يك گاز اشك‌آور پشت پاي ايشان زدند. منزل ما دو تا پله مي‌خورد تا به كف حياط مي‌رسيد. من در را باز كردم، ديدم چشم‌هاي ايشان دارد از حدقه بيرون مي‌آيد. چشم‌هاي آقاي طباطبايي خيلي زيبا بودند. تشريف آوردند به اتاق من و من رفتم چراغ گردسوزي را روشن كردم و آوردم جلوي ايشان گذاشتم و عرض كردم آقا صورتتان را نزديك آتش بياوريد. بعد هم آب و لگن آوردم و صورت و چشم‌هايشان را شستند.
بهترين شاگردان ايشان از نظر شما چه كساني هستند؟
آقاي بهجت در سير و سلوك و عرفان، آقاي مطهري در فلسفه. ديگر از شاگردان ايشان آقاي منتظري، آقاي مصباح يزدي، آقاي حسن‌زاده‌آملي، آقاي سبحاني،‌ آقاي اميني، آقاي مكارم و... مرحوم علامه تهراني مي‌فرمود چهل سال شاگرد آقاي طباطبايي بودم. ايشان را دعوت كردم و اجابت كردند و تشريف آوردند. در كتابخانه سجاده انداختم و از گوشه‌اي مراقب بودم كه وقتي ايشان به نماز ايستاد، من پشت سر ايشان اقامه جماعت كنم. ديدم غروب شد و ايشان نايستادند. بعد مرا صدا زدند و فرمودند: «قاعدتاً ميزبان بايد آنچه را كه مهمان مي‌خواهد اجابت كند». عرض كردم: «حتماً همين‌ طور است». فرمودند: «بيا بايست به نماز تا من به تو اقتدا كنم». بدنم لرزيد. بالاخره مرا رها نكردند و با كمال شرمندگي نماز را خواندم و ايشان هم اقتدا كرد.
و اما يك بار ما مشرف شديم به مشهد. من بودم و پدرم و مرحوم آيت‌الله تيلي. آقاي طباطبايي قبلاً به مشهد رفته بودند. وقتي به مشهد رفتيم در مدرسه نواب كه آقاي خامنه‌اي در جواني در آنجا درس خوانده بود، مقيم شديم. الان مدرسه نواب بازسازي شده و تقريباً كنار فلكه حرم است. آن موقع وسط‌هاي بست بالا خيابان بود و وسط آن خيابان هم نهر آبي بود كه الان شده خيابان آيت‌الله شيرازي. به هر حال با حرم فاصله داشت. روزي مرحوم آيت‌الله ميلاني و پدر آيت‌الله خامنه‌اي ـ ‌مرحوم آسيدجوادآقاي خامنه‌اي و مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم آسيدحسن‌آقا قمي‌ـ پسر حاج‌آقا حسين در مدرسه نواب به ديدن پدرم آمدند. به‌شدت به اينها برخورده بود كه چرا ايشان آمده و در مدرسه متوطن شده و گلايه مي‌كردند كه شما در مشهد اين‌قدر مكان‌هايي داريد كه مي‌توانيد در آنها مقيم شويد، چرا آمده‌ايد به اينجا و اين به ما توهين است. مرحوم پدر نپذيرفتند و همان‌جا ماندند و حتي دعوت‌هايي هم براي شام يا نارها كردند، هيچ‌يك را نپذيرفتند.
چرا؟
اهل اين‌جور مسائل نبودند. معمولاً به خانه كسي نمي‌رفتند. آقاي حسن‌زاده‌آملي پس از فوت مرحوم پدرم از مرحوم آقاي طباطبايي در باره ايشان سئوال كرده بودند و مرحوم علامه فرموده بودند ايشان از بيت انزواست. پدرشان و جدشان ـ‌حاج‌سيدحسين‌آقاي قاضي‌ـ هم همين‌طور بودند و داستان‌هاي ديگري كه ميرزاي شيرازي فرموده بودند و خود مرحوم آسيدعلي‌آقاي قاضي هم اهل انزوا بود. مرحوم آقاي طباطبايي را تفسير به ميدان كشيد.
خود ايشان هم زياد اهل مراوده با ديگران نبود‌
بله، در بيرون كسي ايشان را نمي‌شناخت. پروفسور كوربن را كه دكتر نصر به محضر آيت‌الله طباطبايي آوردند، گفته بود من فكر نمي‌كردم كسي با اين جثه كوچك و با اين همه تواضع و گمنامي، اين همه علم داشته باشد. بعدها مرحوم علامه به دانشگاه امريكايي بيروت، دانشگاه پاكستان و حتي دانشگاه سوربن دعوت شدند كه بروند و در آنجاها تدريس كنند و مبالغ سنگيني را هم براي حق‌التدريس پيشنهاد دادند، اما ايشان هيچ‌كدام را نپذيرفت. هاروارد هم دعوت كرد. من اتفاقاً در دانشگاه سوربن فرانسه رفتم كه بلكه آقاي هانر كوربن را ببينم، ولي متأسفانه نبود. بهترين شاگرد مرحوم علامه طباطبايي كه مكلاست آقاي دكتر غلامحسين ديناني است. ايشان مي‌گفت روزي با مرحوم هانري كوربن و مرحوم علامه در جايي بوديم و ما مانديم.
ايشان ابتدا مكلا نبود، خود را مكلا كرد، معمم بود. در مدرسه حجتيه با آيت‌الله خامنه‌اي همدرس بوده.
الان كه مكلاست و بسيار هم اهل فضل. اگر آقاي خامنه‌اي گفته‌اند كه صحتش مسلم است، چون من اين جوانب را نمي‌دانم. به هر حال آقاي ديناني مي‌گفتند من به پروفسور كوربن گفتم چطور ديشب چراغ‌هاي اتاق شما تا صبح روشن بود؟ گفت براي چه سئوال مي‌كنيد؟ جواب دادم: «من آدم فضولي هستم». آقاي طباطبايي مي‌دانند تا از چيزي سر در نياورم، رها نمي‌كنم. پروفسور كوربن گفتند به قال الباقر و قال الصادق‌ها فكر مي‌كردم و مي‌خواندم و مي‌گفتم الله‌اكبر، شما در كنار چه گنجينه‌هايي نشسته‌ايد. خدا رحمت كند مرحوم آقاي طباطبايي را. يكي از مسائل مهم زندگي ايشان، همين تنگي معيشتشان بود. مرحوم در مضيقه و فشار مالي سنگين بودند. از وجوهات كه استفاده نمي‌كردند. به يكي از آشنايان فرموده بودند وقتي نگارش جلد اول الميزان را تمام كردم، امتياز دوره آن را فروختم و خريدار مرا براي جلد دوم در فشار قرار داد و لذا خيلي روي جلد دوم كار نكردم و كتابي كه چاپ شود، از اختيار انسان خارج مي‌شود. مرحوم آيت‌الله قدوسي كه داماد ايشان بود و پس از پيروزي انقلاب، مقام عالي قضايي كشور را عهده‌دار بود، مي‌گفتند من تا اين اواخر نمي‌دانستم كه ايشان مبالغ سنگيني بدهكارند.
مرحوم علامه طباطبايي اغلب كتب مورد نياز خود را از ديگران عاريه مي‌گرفتند و نمي‌خريدند. از جنبه اخلاقي هم ايشان هيچ‌وقت عصباني نشد و ما هيچ‌وقت عصبانيت در ايشان نديديم. حتي بعضي از جهّال با نامه‌هاي بي‌امضا به ايشان جسارت‌هاي ناروايي را روا مي‌داشتند و انتقادهاي بي‌جايي مي‌كردند. مي‌فرمود من كه رسواي جهانم، عيبم يكي دو تا نيست. ايشان در طول ۲۴ ساعت، كمتر از ۶ ساعت مي‌خوابيد و مدام در حال مطالعه بود. زماني پزشكان ايشان را از اين همه مطالعه نهي كردند و كار مطالعه را براي ايشان مرگ‌آور دانستند. مرحوم آقاي طباطبايي فرمودند: «زندگي بدون مطالعه بدتر از مرگ است». از مطالعه خسته نمي‌شد و مي‌فرمود علم باغ است. اگر در باغي خسته شوم، به باغي ديگر مي‌روم. ايشان پاسخ بعضي از اشكالات و شبهات را در خواب مي‌يافتند. يكي از خصوصيات بارز ايشان كم‌سخني بود. هيچ‌گاه ابتدا به ساكن مطلبي را عنوان نمي‌كردند. هر كس مي‌خواست به زيارت خانه خدا برود و از مرحوم علامه خداحافظي مي‌كرد و ره‌توشه‌اي مي‌خواست، علامه مي‌فرمودند: «به ياد خدا باش، خداوند خودش فرموده: فاذكروني...» مرحوم علامه به مشهد كه مشرف مي‌شدند، مقيد به حضور در نماز جماعت مرحوم آيت‌الله ميلاني بودند، آن هم اغلب اوقات به صورت ناشناس و در بين جمعيت.
يكي از اعاظم حوزه‌هاي علميه در ايران مرحوم آخوند همداني است. بسيار عظيم‌الشأن بود و اگر در قم بود، چه بسا مقدم بر آقاي بروجردي مي‌شد.
از همدوره‌هاي آقاي گلپايگاني و از شاگردان حاج شيخ بود.
ايشان مي‌فرمودند: «من مردي را بي‌هوي‌تر از علامه طباطبايي نديده‌ام» و نيز فرمودند همواره علامه طباطبايي را در سكوت مي‌ديديم، تا آنكه شبي در مشهد، در خارج شهر كه احتمالاً طرقبه بوده، ايشان را همراه با آيت‌الله ميلاني و عده‌اي ديگر ديديم و مسئله‌اي پيش آمد و مرحوم طباطبايي دو ساعت ديگر بيانات مفصلي را ايراد كردند. پس از پايان سخن گفتم: «من در اعمال ظاهر شب جمعه را خوانده بودم كه هر كس فلان دعا را بخواند و فلان عمل را انجام دهد، خداوند به او گنجي اهدا مي‌فرمايد يا مال يا علم. من چون مال نمي‌خواستم، آن اعمال را در طلب علم به‌جا آوردم و الحمدلله كه امشب محضر شما نصيبم شد و گنج علم را پيدا كردم.»
آقاي طباطبايي مي‌فرمود: «استادم حضرت آسيدعلي‌آقاي قاضي اجازه نمي‌داد كسي از ايشان عكس بگيرد تا آنكه اجباراً براي داد و ستدي، شناسنامه‌ عكس‌دار از ايشان خواستند و ايشان عكسي انداختند و به شناسنامه خودشان الصاق كردند». شماري از آن عكس‌ها را شاگردان برداشتند، تعدادشان كم بود، بر سر تصاحب عكس‌ها از هم سبقت گرفتند. آقاي قاضي هم حضور داشت و كشمكش آنها را نظاره مي‌كرد. شلوغ كه شد، مرحوم قاضي فرمود: «شما اصلاً عقل داريد. من خودم اينجا نشسته‌ام، شما سر عكس من دعوا مي‌كنيد؟» مرحوم آقاي طباطباي مي‌فرمودند عرض كردم: « خود من هم جزو آنان بودم.» من اين جمله را كراراً از مرحوم علامه شنيدم كه ما هر چه داريم از آقاي قاضي داريم. اين جمله‌اي است كه ممكن است بنده هم به شما عرض كنم، ولي جمله بعدي مهم است: «چه در حيات، چه در ممات» يعني بعد از مرگ هم اين رابطه ادامه داشته. اينكه جسمي يا روحي بوده، دركش خيلي سنگين است.
مرحوم اخوي ايشان، آقاي آيد حسن الهي، اهل احضار روح هم بودند. من خودم منزل مرحوم آقاي زرگر- پدر خانم بنده – ديده بودم كه اينها بعد از لسه روضه كه دور هم مي‌نشستند، حالات بسيار خوشي داشتند. مرحوم آقاي آسيد حسن لهي احضار ارواح مي‌كرد. در تبريز يكي از دوستانش را احضار روح كرده بدكه آقاي طباطبايي را نمي‌شناخت. ايشان طي نامه‌اي به آقاي طباطبايي از قول آن فرد نوشت پدر شما از شما گله‌مند است كه پسرم تفسير قرآن نوشت و مرا در ثوابش شريك نكرد. وقتي اين نامه به دست آقاي طباطبايي مي‌رسد، مي‌فرمايند نمي‌دانستم كه اين اجر را دارد و يا به محضر باريتعالي قابل عرضه است. حالا كه فهميدم اين طور است، تمام آن را به والدينم هديه مي‌كنم.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار