
هر چند سومار بعد از جنگ، خالی از سکنه شده، اما از مردم بومی بگیر تا امثال ما، آمده بودند برای مراسم تشییع. به یمن شهدا باز هم شهر، شهر شده بود و زندگی مگر برای ساعاتی جاری شده بود در این شهر. سومار زمان جنگ، روستایی بزرگ بود که جنگ، به شدت ویرانش کرد. خیلیها رفتند شهر ایوان استان ایلام و همان جا ساکن شدند. بعد از جنگ اما نبود امکانات سبب شد اهالی سومار، اگر چه زادگاهشان را دوست میدارند، مع الاسف به سومار برنگردند. حالا چند صباحی است که سومار، صاحب شهردار و شهرداری شده تا بلکه مردم و مسئولان دست به دست هم بدهند و دوباره روح زندگی بدمند به این شهر جنگ زده. بگذار چند نکتهای بگویم از آنچه روز عرفه در این شهر دیدم.
یک: قبل از دعا رفتم تا از تنها سوپرمارکت شهر، آری! تنها سوپرمارکت شهر، واقع در تنها میدان شهر، آب معدنی بخرم. به جوان صاحب بقالی گفتم چرا همچین است اینجا؟! در جواب، همان چیزهایی را گفت که در مطلع این پلاک خواندی. با بغض حرف میزد و از اینکه سومار خالی از سکنه شده، غصهها داشت: «گیرم که اهالی بخواهند برگردند، با کدام امکانات؟! اینجا اسمش شهر است، اما مسجد ندارد، مدرسه ندارد، رونق و کسب و کار و مغازه ندارد. راهیان نور هم اغلب میروند جنوب، تا سومار در میان جبهههای غرب غریب، غریب ترین باشد».
دو: کنار شهرداری اما مردی را دیدم که با زن و بچه آمده بود. گوشهای سفره پهن کرده بودند و نشسته بودند به غذا. منتظر بودند تا شهدا بیایند و بعد از مراسم تشییع، دعای عرفه بخوانند. با این مرد همکلام شدم. به گوشهای از شهر اشاره کرد و خانه مخروبه ای را نشانم داد و گفت: آنجا که میبینی، خانه من است. من توی همین خانه به دنیا آمدم. وقتی جنگ شد، زن و بچه و زندگی ام را بردم ایوان و خودم برگشتم. سومار خیلی کوچک بود و زود دست به دست میشد میان ما و عراق. بعثیها خیلی بد زدند سومار و نفت شهر را. روزی که شهر سقوط کرد، دیدم روی دیوار نوشته اند:«آمدهایم که بمانیم». نوشته بعثیها را پاک کردم و به جایش نوشتم:«ما برمی گردیم به شهرمان»... و بعد، با یک دل پر از درد، رفتم پیش خانوادهام که ببینم در غربت چه میکنند. سقوط سومار، تلخ ترین خاطره همه زندگیام است، اما وقتی که به همت رزمندهها، شهر دوباره دست ایران افتاد، من سه هفته قبلش از ایوان برگشتم، تا در آزاد کردن شهرم، بی نقش نباشم. از همان دوران سقوط، اسلحهای دستم مانده بود که با آن آمدم. بعد از چند روز درگیری و تعدادی شهید، عاقبت شهر آزاد شد. بعد از آزادی شهر، اولین کاری که کردم، رفتم پی همان دیوار و همان نوشته. در میان خرابهها، آنقدر گشتم که پیدا کردم دیوار را. همین که چشمم به دست خطم افتاد، زدم زیر گریه. دستم را میکشیدم روی کلمات جمله «ما برمی گردیم به شهرمان» و اشک میریختم. از سر شکر به درگاه خدا ایستادم به نماز. آب شهر اما کلا قطع بود. مانده بودم چگونه وضو بگیرم. کمی آن سوتر جنازه یک عراقی افتاده بود. مرده بود. قمقمهاش را نگاه کردم. هنوز چند قطره ای آب داشت. قمقمه را برداشتم تا وضو بگیرم، اما دروغ نگفته باشم، خیلی تشنهام بود، خیلی! آب درون قمقمه به اندازه ای بود که یا باید وضو میگرفتم و یا آب را مینوشیدم. بی خیال عطش که کشنده بود، وضویی ساختم و کنار همان دیوار ایستادم به نماز.
بهترین و قشنگ ترین نماز همه عمرم را با اشک و ندبه و گریه و زاری خواندم. چند ساعت بعد، ماموریت مراقبت از چند اسیر بعثی را دادند به من.
یکیشان که مثل بلبل، فارسی را با لهجه کردی حرف میزد، گفت: ما عراق را که خاکمان است، دوست داریم، شما ایران را که خاکتان است، اما شما خمینی را دوست دارید، ما از صدام بیزاریم.
سه: سخنران این مراسم، سردار علی فضلی بود. مرد محبوب جبههها. بعد از اینکه سخنان سردار تمام شد، خیلیها به خصوص از مردم بومی و عشایر، جلو آمدند و سردار را گرفتند به روبوسی. یکی پیشانی علی فضلی را میبوسید و دیگری چشمش را. همان چشم مجروح را. از همین دیدار گرم و صمیمی اشاره کنم به دو صحنه. مردی با لباس عشایر آمد جلو و بعد از اینکه پیشانی سردار را بوسید، گفت: زمانی که «آقا» آمده بود کرمانشاه، نشد که به خود ایشان بگویم. این را به شما میگویم، شما هر وقت ايشان را دیدی، از قول ما بگو «ما عشایر حواسمان به همه جا هست؛ مرد نیستیم، اگر برایت شهید نشویم». اما صحنه دوم. همان نویسنده جمله «ما برمی گردیم به شهرمان»، جلوی علی فضلی را گرفت و گفت: «سردار! درد ما را به گوش مسئولان برسان. چه کسی بدش میآید به شهرش، وطنش، زادگاهش برگردد، اما در سومار غریب، کو کار؟ کو زندگی؟ کو مدرسه؟ کو بازار؟ »
چهار: گمانم به برکت تدفین دو شهید گمنام دفاع مقدس در خاک سومار و حضور گرم تر راهیان نور در جبهههای غرب و به ویژه شهرهای نفت شهر و سومار و ایضاً همت مسئولان محلی، میشود امید داشت که دوباره سومار را زنده کرد. سومار حیف است، شهری که بود، باشد؛ بهتر است شهری که هست، باشد. هر چه در شهرهای مرزی، روح زندگی بیشتر جریان داشته باشد، این به نفع امنیت ملی ماست، چرا که اولین مرزبانان این خاک، ساکنین شهرهای مرزیاند.
پنج: باز هم از همان نویسنده جمله «ما برمی گردیم به شهرمان» بگویم که میگفت: «آخرین بچه ام سمیه، گاهی که از ایوان میآورمش سومار، و دیوار پر خاطره را نشانش میدهم، میزند زیر گریه و میگوید بابا! پس ما کی برمیگردیم به شهرمان؟!»
شش: این همه را نوشتم، اما آنچه که من فهمیدم، سومار، دوباره یک شهر زنده نمی شود، مگر که سوماریها، خود بخواهند به شهرشان برگردند. اگر قناعت کنند به همین که فلان جا کار دارند و بهمان جا خانه، لابد هیچ وقت سومار، شهر سومار نمی شود. برای طلوع دوباره زندگی در این شهر پر خاطره، اولین کسی که مسئول است، خود سوماریها هستند. این شهر، سقوط غمانگیزش و آزادی جان افزایش، بخشی از خاطرات همچون گنج هشت سال جنگ ماست. حالا که بلندای سومار، زیارتگه دو ستاره شهید شده، حالا که نسل سمیه، دنبال روزگار وصل میگردند، البته که حیف است شهری شهردار داشته باشد، اما سکنه نداشته باشد. این جمله را از زبان همان جوانک سوپرمارکتی نوشتم که با بغض حرف میزد.