کد خبر: 451626
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۰
خاطرات حاج غفار رستمی محافظ شهید محراب آیت الله مدنی
ناصر ياري

 اين شهيد گرامي با وجود كهولت سن، در حالي كه كسي از روحاني والامقامي چون او انتظار حضور فيزيكي در جبهه‌ها را نداشت، بارها و بارها در مناطق عملياتي حضور يافت و در روحيه‌بخشي به رزمندگان اسلام از هيچ كوششي فروگذار نشد و عاقبت نيز در سال ۱۳۶۰ به دست كوردلان منافق در محراب نماز جمعه به شهادت رسيد. همزمان با سالروز عمليات آزادسازي سوسنگرد و به پاسداشت تلاش‌هاي بي‌شائبه‌ اين شهيد روحاني در جبهه‌هاي حق عليه باطل، به گفت‌وگو با غفار رستمي، محافظ وي نشستيم كه خاطراتي خواندني از حضور دومين شهيد محراب در مناطق عملياتي دفاع مقدس بر سينه دارد.
اولين آشنايي شما با شهيد مدني چگونه بود؟
اوايل تشكيل سپاه بود كه گفتند آيت الله مدني به سپاه آمده است. در جلسه‌اي كه با بچه‌هاي سپاه داشتند، حضور داشتم و واقعاً در همان اوايل ديدار به ايشان علاقه‌مند شدم. قبل از جنگ بود. دفعه دوم يا سومي كه ايشان را ديدم، موقع اعزام بچه‌ها بود كه ايشان بچه‌ها را بدرقه مي‌كردند. بچه‌ها دست و رو و عباي ايشان را مي‌بوسيدند و گريه مي‌كردند و مي‌گفتند: حاج آقا ! دعا كنيد ما شهيد بشويم. ايشان هم متقابلاً گريه مي‌كردند و با آن صداي دلنشين و گرمشان مي‌گفتند: فرزندانم! من دعا مي‌كنم شما پيروز بشويد و برگرديد. شما در آينده كارهاي زيادي داريد. اين خاطرات هيچ وقت يادم نمي‌رود. خود من هم در آن اعزام بودم. سوسنگرد كاملاً در محاصره بود. تقريباً ده بيست روز قبل از ما، گروهي براي سوسنگرد اعزام شده بود و ما دومين گروه بوديم. مي‌گفتند عراق پيشرفت كرده، ‌ولي ما نمي‌دانستيم تا كجا آمده. فقط اخبار چيزهايي مي‌گفت و فرماندهان ما مي‌گفتند عراق از زمين و دريا و هوا حمله كرده. آن قدر در محل اعزام، افراد مي‌آمدند كه مسئولان مي‌گفتند ديگر جا نداريم و نمي‌توانيم شما را سازماندهي كنيم.
حاج آقا مدني به نظر من يكي از انسان‌هاي ويژه در تمام دنيا بود. ايشان با آن نگاه زيباي خودشان همه را جذب مي‌كردند. بچه‌ها مي‌گفتند حاج آقا! شما به اين مسئولان بگوييد به ما اجازه بدهند به جبهه برويم. يادم هست در آن روزها خانمي دست فرزندش را گرفته و آورده بود و مي‌گفت: حاج آقا! مي‌گويند جا نيست و بماند براي اعزام بعد. اگر پسرم را به جبهه نفرستم، از بين مي‌رود. شما واسطه شويد بين فرزند من و مسئولان تا او را اعزام كنند.
آيت الله شهيد مدني از انسان‌هاي نادر روزگار بود. با هر كس صحبت مي‌كرد، در همان ديدار اول مجذوبش مي‌كرد. نمي‌دانم در وجودش چه داشت. هر كس فقط يك مرتبه با ايشان مي‌نشست و صحبت مي‌كرد، فدايي ايشان مي‌شد.
سوز و گداز و حالت ويژه‌اي داشت و بچه‌ها خيلي به حاج آقا علاقه داشتند. بعد از شهادت آيت الله قاضي طباطبايي، نقش بسيار مؤثري در استان ما داشت و محور وحدت بود. به نظر من اگر امام راحل غير از ايشان كس ديگري به آذربايجان شرقي مي‌فرستادند، واقعاً مشكلات عديده‌اي پيش مي‌آمد. ايشان با آن مديريت و تدبر و معنويت خودش همه را سروسامان مي‌داد و وحدت را در تبريز آن زمان كه به شدت بحراني بود، با آن سليقه ويژه خودش و مديريتي كه داشت، همه را سازمان مي‌داد و به وحدت دعوت مي‌كرد.
اين طور بگويم كه در همان ديدار اول، ايشان مرا ديوانه خودش كرد، طوري كه از مسئولان خواستم مرا به بيت ايشان بفرستند تا از ايشان محافظت كنيم و پيشمرگ ايشان باشيم. بالاخره هم موفق شدم و به بيت ايشان رفتم.
نگاه ايشان به سپاه چگونه بود؟
خدا كند ما بتوانيم پاسدار خوبي باشيم و عاقبت به خير شويم. من اين جور احساس مي‌كردم كه ايشان سپاه را به عنوان يكي از مقدس‌ترين نهاد‌هاي انقلاب و اسلام مي‌دانستند.
من خودم ديدم كه ايشان لباس سپاه را به تن كرده بودند و آرم سپاه روي سينه‌شان بود. نگاه ويژه‌اي به اين لباس داشتند. خدا كند كه ما شرمنده ايشان نباشيم. خيلي اين لباس را مقدس مي‌شمردند. در آن اعزامي كه به سوسنگرد داشتيم، دائماً با ايشان در تماس بوديم. به جايي رسيديم به اسم حميديه، بين سوسنگرد و اهواز. ما با قطار رفتيم و انديمشك پياده شديم، چون گفتند آنجا به كل سقوط كرده و نمي‌شود رفت. ما گفتيم دوستان و هم لباس‌هاي ما در سوسنگرد هستند.
ما خيلي اصرار كرديم و اجازه ندادند. شهيد آيت‌الله مدني را در جريان امر قرار داديم و گفتيم حاج آقا‌! اجازه نمي‌دهند. ايشان فرمودند:‌ نگران نباشيد. من با امام صحبت مي‌كنم و اجازه را مي‌گيرم. ما تا حميديه رفتيم و آنجا ما را نگه داشتند و گفتند مسئولان منطقه اجازه نمي‌دهند.
فرداي آن روز ديديم شهيد دكتر چمران آمد و گفت: امام فرموده‌اند امشب بايد محاصره سوسنگرد شكسته شود. در جلسه بوديم. من به عنوان معاون گروهان اعزامي از سپاه تبريز و جانباز سرافراز حاج ناصر بيرقي هم فرمانده ما بود كه الان هر دو پايش از زانو قطع است.
آن زمان هنوز تيپ وجود نداشت؟
نخير، هيچ چيز نبود. نيروهاي اعزامي از آذربايجان آن قدر زياد بودند كه نمي‌شد همه آنها را متشكل كرد و فرستاد. خود من ژ-۳ داشتم. سلاح نداشتيم. اولين بار من كلاشينكف را دست شهيد دكتر چمران ديدم. در هر حال شهيد آيت‌الله مدني با امام تماس گرفته بودند. امام هم واقعاً به ايشان علاقه ويژه‌اي داشتند و فرموده بودند همين امشب بايد محاصره سوسنگرد شكسته شود. همان شب نيروهاي ستاد جنگ‌هاي نامنظم شهيد دكتر چمران همراه با عده‌اي از بچه‌هاي سپاه، به سوسنگرد حمله كردند. شهر واقعاً در دست دشمن بود و اينها با تانك وارد شهر شده بودند. الان بعضي از آن تانك‌ها هنوز در بازار سوسنگرد هست. با تانك روي ساختمان‌ها رفته و همه را با خاك يكسان كرده بودند. شهيد آيت الله مدني در آزاد‌سازي سوسنگرد نقش قاطع و مستقيم داشت.
بعد از ۵۰ روز يا دو ماه نيرو از آذربايجان آمد كه ما را تعويض كنند. مأموريت ما تمام شد و ما مي‌خواستيم به تبريز برگرديم. شهيد مدني وقتي فهميده بود كه ما مي‌خواهيم برگرديم، آمده بودند به قم به استقبال رزمندگاني كه قبلاً بدرقه شان كرده بودند. ما يك اتوبوس بيشتر نبوديم. قم كه رسيديم، واقعاً صحنه عجيبي بود. الحمدلله عمليات ما عمليات پيروزمندانه‌اي بود كه خيلي جالب بود كه ما در آن عمليات فقط يك شهيد داشتيم به نام شهيد حسين ميرسلطاني، بچه تهران و بسيار انسان با معنويتي بود و عشق عجيبي به شهادت داشت.
رسيديم و شهيد آيت‌الله مدني تك تك ما را در آغوش گرفتند و بوسيدند. صحنه عجيبي بود. ايشان گفتند ناهار را ميزبان هستم. محله‌اي قديمي بود و ما را به يك خانه گلي بردند و ايشان فرمودند براي رزمنده‌ها آبگوشت بپزيد. ما نشستيم و سفره پهن شد و همه منتظر كه غذا خوردن را شروع كنند. شهيد آيت‌الله مدني آمدند و در آستانه در ايستادند و گفتند: رزمندگان اسلام ! پاسداران امام ! شما بخوريد، من مي‌خواهم تماشا كنم. اشاره به علاقه امام به شهيد آيت‌الله مدني كردم. يكي از بچه‌ها گفت: حاج آقا ! مي‌شود در تهران امام را زيارت كنیم. شنيدم كه آيت‌الله مدني گفتند: ما نوكر امام هستيم، هر كسي كه نيستيم ! بالاخره ايشان گفتند ديدار با امام جور شد.
ما به ديدار حضرت امام رفتيم. شهيد آيت‌الله مدني‌ آن قدر به امام علاقه داشتند كه از نزديكان ايشان شنيدم وقتي تلفني با امام صحبت مي‌كردند، تمام قد بلند مي‌شدند و مي‌ايستادند. به يكديگر علاقه بسيار زيادي داشتند. وقتي هم كنار امام مي‌نشستند، به قدري حالت خاضعانه داشتند كه انسان تعجب مي‌كرد.
مواضع شهيد مدني نسبت به عملكرد بني صدر چه بود؟
به قدري تبليغات در مورد بني صدر گسترده بود كه شايد حتي خود ما هم به بني صدر رأي مي‌داديم، ولي من خودم از ايشان سؤال كردم: حاج آقا ! به چه كسي رأي بدهيم؟ ايشان گفتند من خودم به دكتر حبيبي رأي مي‌دهم. ما قضيه را دريافت كرديم. واقعاً در آن زمان تشخيص موضوع خيلي سخت بود. ما رفتيم و به همه بچه‌ها گفتيم كه آيت‌الله مدني اين حرف را زده‌اند. ايشان مي‌دانستند ماهيت بني صدر چيست، اما ما نمي‌دانستيم كه بعداً مشخص شد.
وقتي اطلاع پيدا مي‌كردند خانواده‌هايي در مضيقه هستند و دختران و پسران دم بخت دارند، اكيداً توصيه مي‌كردند برويد كمك كنيد. بعضي از حرف‌ها را گفتن زود است. هنوز جامعه آن آمادگي را ندارد كه بعضي حرف‌ها را پذيرا باشد. شما كجا كسي را سراغ داريد كه نصف شب بلند شود و برود ببيند اوضاع بيمارستان‌ها چگونه است؟ ناشناخته برود ببيند اوضاع خانواده‌ها چگونه است؟ ايشان نماز شب را بر خود واجب كرده بود. آن قدر به محافظان خود علاقه داشت كه ظهرها مي‌گفت آنهايي را كه روي پشت بام نگهباني مي‌دهند بگو بيايند سر سفره بنشينند. مي‌گفتم: حاج آقا ! خطرناك است. بايد مراقب بود. ما فدايي شما هستيم. مي‌گفت: مشكلي پيش نمي‌آيد، بگو بيايند.خيلي وقت‌ها مي‌آمد و با محافظانش غذا مي‌خورد. تا وقتي همه نمي‌آمدند، شروع نمي‌كرد.
هيچ وقت غير از ماشين آهويي كه براي اين طرف و آن طرف رفتن در اختيار داشتيم و بيش از ما دو نفر كسي را اجازه نمي‌داد همراهش برويم و يك موتور كه راه را باز مي‌كرد، اسكورت و اين برنامه‌ها را نداشت.
يادم هست وقتي خبر شهادت شهيد رجايي و باهنر به گوش ايشان رسيد، بلافاصله از منزل آمدند بيرون. من هم يك يوزي دستم بود و پشت سرشان آمدم بيرون. همه مردم پشت سر ايشان راه افتادند. حاج آقا خيلي شبيه امام بود و من خودم شنيدم كه بعضي مي‌گفتند امام آمده‌اند تبريز و دارند در خيابان راه مي‌روند. جماعت هم آمدند بيرون و راهپيمايي عظيمي در تبريز راه افتاد. حاج آقا همه را جهت دادند و آگاه كردند و سخنراني بسيار شيريني كرد و منافقين و بني‌صدر و ضد انقلاب را با اين حركت رسوا كرد. متأسفانه طولي نكشيد كه ايشان به همسنگران خود پيوست.
از ارتباط مردمي با شهيد آيت‌الله مدني چه خاطره‌اي داريد؟
آن زمان اين طور نبود كه فاصله‌اي باشد. همه مردم مي‌آمدند مشكلاتشان را مطرح مي‌كردند. شهيد مدني در اختيار مردم بود. اين طور نبود كه مردم به ايشان دسترسي پيدا نكنند يا مثلاً بروند چند ماه نوبت بگيرند. تا آخر هم به حرف‌هاي مردم گوش مي‌دادند. حتي در مساجد كه براي مراسم شهدا مي‌رفتيم، مي‌آمدند و كنار آقا مي‌نشستند و درد دل مي‌كردند. حاج آقا مي‌گفتند كارشان نداشته باشيد. اصلاً مرسوم نبود كه ما به عنوان محافظ مانع بشويم.
ايشان در مسير كه به مسجد مي‌رفتيم يا به جاي ديگري، هميشه مي‌گفت خدا ! بقيه‌اش را نمي‌شنيديم كه چه مي‌گويد، ولي اين « خدا » را مي‌شنيديم. يادم هست يك روز از نماز جمعه برمي‌گشتيم و من و يك پاسدار ديگر كنارشان بوديم.يك ماشين راهنمايي پليس در كنار ماشين ما حركت مي‌كرد. آقا رو كردند به آن پاسدار و گفتند: صمد ! اين ماشين براي تو آمده ! از دوست و رفقاي تو هستند. بسيار بي تشريفات و ساده زيست و يك رجال معنوي بود. علم ايشان بي نظير بود. آن موقع جوان بوديم و اين چيزها را خيلي درك نمي‌كرديم. بعداً كه سن‌مان بيشتر شد، فهميديم كه حاج آقا عجب انسان برجسته و والايي بود. اينها زميني نبودند، منتهي دست ما افتاده بودند كه قدرشان را ندانستيم.
حاج آقا به امر به معروف و نهي از منكر بسيار حساس بود و اهتمام داشت. اگر خانمي را مي‌ديد كه حجابش را درست رعايت نمي‌كند، به راننده مي‌گفت نگه دار و تذكر مي‌دادند. ردخور نداشت. امر به معروف و نهي از منكر براي حاج آقا مثل نماز واجب بود كه واجب هم هست. در عين حال كه بسيار رئوف و مهربان بود، در مقابل منكرات گذشت نداشت.
از شهادت ايشان چه خاطره‌اي داريد؟
من متأسفانه آن روز با ايشان نبودم، اما خاطره‌اي دارم كه مردم شنيده بودند ايشان را به بيمارستان سينا برده‌اند. من خودم آنجا بودم و جماعت عجيبي آمده بود. گفتند آقا خون مي‌خواهند. همه آمده بودند كه خون بدهند. يكي زار مي‌زد كه شما را به خدا اگر آقا قلب نياز دارند، قلب مرا دربياوريد. ديگري مي‌گفت اگر آقا چشم مي‌خواهد، چشم مرا دربياوريد. خيلي صحنه عجيبي بود. همه داوطلب بودند جانشان را بدهند كه آقا زنده بماند. گريه مي‌كردند و توي سر خودشان مي‌زدند.
شهادت ايشان چه تأثيري گذاشت؟
منافقان را از ريشه كند. همان طور كه امام در پيامشان فرمودند كه شهادت شهيد مدني منافقان را از بين برد، واقعاً اين طور بود و خيلي اثر بخشيد. اگر ناهماهنگي‌هايي هم در سطح استان و كشور بود، به بركت خون اين شهيد بزرگوار برطرف شد و همه به صحنه آمدند و يكدست و همراه نظام شدند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار