مليكا زارعی (خاله شادونه) مجری و تهیهکننده سیما
(شور اشتیاق برای مجریگری در سن ۹ سالگی) 
روز اول مدرسه آنقدر خوشحال بودم که مانتو سرمهای به تن داشتم و مقنعه سفید، وقتی که مقنعه میپوشیدم احساس میکردم که بزرگ شده، خانم دکتر شدهام و باید بروم مدرسه و باسواد شوم. آنقدر به فکر این بودم که چطوری میخواهم وارد مدرسه بشوم که وقتی خواستم در حیاط خانه را باز کنم از شدت شوق و ذوق در حیاط را محکم باز کردم و تیزی در به شدت به پیشانیام خورد و پیشانیام کبود شد و شروع به گریه کردم.
از خاطرات خوب آن دوران (سال سوم دبستان) این است که معلم شعرهای کتاب را با سرود به ما یاد میداد و همین امر باعث شد که ما شعرها را بهتر یاد بگیریم و از خاطرهانگیزترین شعرها برای من، شعر «باز باران با ترانه» بود که برای همیشه در ذهن من باقی مانده است و دیگر از این بزرگتر نمیتوانم بشوم.
بهترین خاطره از سالهای مدرسه مربوط به جشن عبادت است که در آن همه دخترها لباس سفید پوشیده و در سالن مدرسه جمع شده بودیم. من مجری برنامه خودمون بودم. احساس خیلی خوبی داشتم، احساس میکردم که کار خیلی بزرگی انجام میدهم، همه بچه را به عبادت دعوت میکنم و اینکه بزرگ شدهام و میتوانم خوب را از بد تشخیص بدهم و این حس خیلی خوبی بود.
دکتر اسماعیل آذر، استاد دانشگاه و مجری برنامه مشاعره شبکه ۴ سیما .jpg)
دکتر آذر بسیار طبع شعر و شاعری دارند، به گونهای که برای تمامی لحظات و گفتوگوها از طبع لطیف شعر استفاده ميكنند، ایشان در تمثیلی بسیار زیبا، لحظات کودکی خود و اتفاقات و خاطرات دوران کودکی خود را به زبان شیرین شعر برایمان بازگو میکند. تحصیلات خود را از مدرسه هاتف واقع در خیابان مدرس اصفهان شروع کردم. نام معلم کلاس اول خود را به خوبی به یاد دارم او جناب آقای همتیار بود.
روزی که برای اولین بار میخواستم به مدرسه بروم:میگریستم و مادرم را رها نمیکردم/ اما بوسههای شوق همچنان بر گونههای من میتراوید / و من گویی گاهی در خواب و گاهی در بیداری بودم/ وقت آن رسیده بود که دامان مادر را ترک گویم/ و به آغوش جامعه بروم/ و در دنیای کودکی ام/ چون تنها شدم خدا را پیدا میکردم. روزگار مدرسه روزگار زیبایی بود. اولین دوست دوران مدرسهام آقای دکتر یقینی است که هم اکنون از بزرگترین اساتید هنر و استاد دانشگاه اصفهان است. شیرینترین شعر از دوران مدرسه برای من این است:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود/ مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
ماشاالله عالیحسینی معاون پژوهشی اداره کل آموزش و پرورش بوشهر (مداحی شهید صادق میگلی در کلاس) کلاس سوم دبستان بودیم. نزدیکترین دبستان به محلهمان مدرسه بنمانع (شهید عاشوری فعلی) بود. من و شهید صادق میگلی (که در درگیری مسلحانه با گاردهای رژیم ستمگر پهلوی در مدرسه شهادت بوشهر به شهادت رسید) و غلامحسین اردشیری روی یک نیمکت مینشستیم. زنگ دوم روز سهشنبه درس تعلیمات دینی داشتیم. طبق معمول معلم، ابتدا درس را توضیح میداد، سپس چند نفری از بچهها را میخواست تا پای تخته آمده و به ترتیب درس را روخوانی كنند. نوبت به صادق رسید. موضوع درس بوسیدن دست کارگر بود. صادق شروع به خواندن كرد. اول قرائت همه ساکت و آرام گوش میدادند ولی لحظاتی بعد همهمهای در کلاس آغاز شد. در آن دقایق معلم مشغول خواندن نامهای بود که تازه از سوی مدیر به دستش رسیده بود. روخوانی صادق همچنان ادامه یافت او با آهنگ حزینی همچون مداحان اهل بیت(ع) جملات پیامبر(ص) را از روی کتاب قرائت میکرد و در عالم معنویت خود فرو رفته بود. هنگامی که سر و صدای بچهها با نگاه معلم آرام شد، اذهان متوجه قرائت مداحانه صادق شد که تا ثانیههایی ادامه یافت. بچهها با تعجب خندیدند و معلم رو به صادق کرد و گفت: این چه نوع خواندن است؟ مگر اینجا مسجد و تکیه است؟ او سرش را پایین انداخت و با وقار ایستاد. هیچ کس به اندازه ما نمیدانست که صادق در چه حال و هوایی است؟
فرشید طاوسی رئیس سابق آموزش و پرورش شهرستان بادرور اصفهان(جوانمردی کودکانه) حدود سال ۱۳۶۰ که بنده دانشآموز مدرسه راهنمایی ارباب در ناحیه ۳ اصفهان بودم، یک روز صبح در هفتههای اول سال تحصیلی که طبق معمول مسیر خانه تا مدرسه را طی میکردم، در خیابان یک خانم پیر را دیدم که زنبیلی حاوی سیبزمینی و پیاز و سبزی را به دست گرفته و از شدت سنگینی آن را به سختی با خود میبرد و هرچند قدم یکبار بر زمین میگذارد و بعد از اینکه نفسی تازه میکند آن را بر میدارد و. . .
با دیدن این صحنه قصههای فتوت و جوانمردی و نوع دوستی مردان و زنان بزرگ که همیشه آنها را در خانه میشنیدم به یکباره در ذهنم زنده شد، به همین خاطر، با اینکه خیلی مدرسهام دیر شده بود. جلو رفتم و بعد از سلام کوتاهی، آن زنبیل سنگین را از پیرزن خسته گرفتم و با غرور خاصی گفتم مادر خانه شما کجاست؟ و او با اشاره دست مسیر کوچه پس کوچههایی را که پشت گذاشته بودم را نشان داد و من با آن بار سنگین در حقیقت راه رفتهام را دوباره برگشتم. پس از رساندن زنبیل به در خانه پیرزن، دوان دوان خود را به مدرسه رساندم و از آنجا که حدود یک ربع تا ۲۰ دقیقه از شروع کلاسها گذشته بود، مدیر مدرسهمان که فرد بسیار خشنی بود به علت این تأخیر با چند سیلی آبدار مرا روانه کلاس کرد و آن جوانمردی کودکانه با وجود شرح ماجرا و توضیحات ملتمسانهام با ناجوانمردی پاسخ داده شد!
دکتر پرویز کردوانی اسـتاد نـمــونه دانشگاه تهران (با اسب به مدرسه میرفتم) .jpg)
متولد ۱۳۱۰ در شهرستان گرمسار است، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهرستان و تهران و تحصیلات عالیه را در آلمان گذرانیده است. او به عنوان چهره ماندگار علمی کشور در سال ۱۳۸۴ انتخاب شده است، مؤلف ۲۲ جلد کتاب مختلف و مقالات علمی چاپ شده به زبانهای فارسی، آلمانی و انگلیسی است. بیش از ۲۵۰ سخنرانی در مجامع علمی داخلی و خارجی ایراد کرده و عضو چندین مجمع و انجمن علمی و بینالمللی است. مدرسه را از مکتبخانه آقاسیدعلی آغاز کردم، در آن زمان هنوز مدرسهای ساخته نشده بود اولین مدرسه را یک سال بعد از کلاس اول پدرم بنا نهاد، این مدرسه در روستای داراب گرمسار ساخته شد، یکی از مشکلات آن زمان این بود که مدرسهای برای تحصیل در روستا وجود نداشت و گاهی مدرسهای برای چندین روستا ساخته میشد و بدتر از آن اینکه علاقهای در بین بچهها و خانوادهها برای تحصیل وجود نداشت و خانوادهها بیشتر دوست داشتند که فرزندان آنها به کار کشاورزی بپردازند تا تحصیل علم. یادم میآید بعضی از روزها که من مریض میشدم خواهرم خیلی خوشحال بود، زیرا برای رفتن به مدرسه با اسب میرفتیم و خواهرم به عنوان آخرین نفر مینشست ترک اسب و من نفر جلو بودم، روزهایی که مریض بودم خواهرم جای من مینشست. در هر حال تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با تمامی سختیها و تنبلیها گذراندم و وارد دبیرستان شدم، در این مقطع مسیر زندگی من تغییر کرد و کسی که این مسیر را تغییر داد و باعث رشد من شد و در حقیقت جایگاه امروزیام را مدیون این معلم عزیز هستم آقای جعفر ثانی بود که هنوز هم خوشبختانه زنده هستند و دست ایشان را میبوسم.
سارا روستاپور (خاله سارا) مجری و تهیهکننده برنامههای شاد کودکان و نوجوانان (یادآوری دوران کودکی با شنیدن شعر کتاب خوب) اولین مدرسهای که میرفتم دبستان هویزه در منطقه ۲ تهران بود. روز اول مدرسه همراه مادرم به طرف دبستان هویزه حرکت کردیم، در حالی که ذوق زیادی برای مدرسه رفتن نداشتم اما وقتی وارد مدرسه شدم و شلوغ بودن صف کلاسها و دوستی بچهها را دیدم تا حدودی از این حالت بیرون آمدم و با وجود معلم مهربانی به نام خانم اعتمادزاده در سال اول دبستان و به خاطر مهربانیهای ایشان به مدرسه علاقهمند شدم. شعر «کتاب خوب» و همچنین«انار» (صد دانه یاقوت) از بهترین شعرهای دوران مدرسه من است که هر موقع این شعرها را میشنوم یاد دوران مدرسه میافتم. از بهترين خاطرههای من در روز اول مدرسه این است که بچهها برای کلاسبندی میآمدند و هرکس دوست داشت در کلاسی باشد که دوستش در آن کلاس است و من همیشه دلهره داشتم که مبادا از دوستانم جدا شوم.
سید عنایت میرزاده مدیر کل اسبق آموزش و پرورش اردبیل (مهربانان مهر را با مهربانی آغاز کنیم)
سال ۱۳۴۷ که من دانشآموز پایه اول ابتدایی در روستای وانستانگ دشت مغان در نزدیکی مرز ایران و شوروی بودم، تقریباً هیچ یک از دانشآموزان همکلاسیام زبان فارسی نمیدانستند. در آن ایام و براساس سیاستهای غلط رژیم پهلوی معلمان غیربومی به مناطق مختلف اعزام میشدند که این مسئله مشکلات عدیدهای را برای نوآموزانی که هیچ آشنایی به زبان فارسی نداشتند ایجاد ميكرد. به هر حال و براساس همان رویه، آموزگار ما نیز فردی به نام آقای آهنگران از اهالی استان مازندران بود که نه ما زبان او را میدانستیم و نه او زبان ما را.
بماند که بچههای کلاس چقدر در فهمیدن و دریافت مطالب درسی مشکل داشتند، مشکل اصلی بچههای کلاس به ویژه در اولین روزهای سال تحصیلی اجازه گرفتن از معلم جهت بیرون رفتن از کلاس برای آب خوردن و... بود. هر وقت که یکی از بچهها میخواست برای بیرون رفتن از معلم اجازه بگیرد همانطور که دست خود را بالا گرفته بود با زبان مادری خود حرف میزد و معلم منظور او را متوجه نمیشد که او میخواهد برای آب خوردن برود یا رفتن به دستشویی. یکی، دو روزی که از سال تحصیلی گذشت، من با تلاش فراوان توانستم به بچههای کلاس بفهمانم که برای هر کاری که میخواهند اجازه بگیرند به جای «سو» و. . . فقط کلمه «آب» را بگویند و به این ترتیب کار بچهها تا حدودی راحتتر شد، البته ناگفته نماند که من کلمه «آب» را از بچههای اقواممان که یکی، دو سال بزرگتر از من و دانشآموز پایههای بالاتر بودند یاد گرفته بودم.
سیاوش صفاریانپور مجری و تهیهکننده سیما (تو را سپاس ای معلم عزیز) .jpg)
روز اول مدرسه، دست مادر خود را گرفته و سه نفری راهی مدرسه شدیم، بله سه نفره تعجب نکنید، چون من یک برادر دوقلو دارم که از همان ابتدا تا حالا با هم و یار و یاور یکدیگر هستیم. نام دبستان ما «ایران» بود، مدرسهای در منطقه ۳ تهران. روز اول مدرسه، روزی آفتابی بود که از پنجره شرقی خانهمان خورشید به داخل میتابید. هنگامی که وارد مدرسه شدیم برعکس بقیه بچهها اصلاً احساس ناراحتی نمیکردم، بلکه خوشحال هم بودم زیرا در کنار برادرم بودم، اگر چه به علت با هم بودن، خیلی دیر با بقیه بچهها دوست شدیم، ولی اولین دوستی که پیدا کردیم سعید فرجی بود که سالها با هم دوست بودیم. از همان دوران دبستان به حرفه خبرنگاری علاقهمند بودم و هر وقت که معلممان یا شخص دیگری درباره اینکه میخواهی در آینده چه کاره شوی از من سؤال میکرد پاسخم یک کلمه ثابت بود «خبرنگار» همین علاقهمندی به حرفه خبرنگاری باعث شد که در کلاس چهارم دبستان خبرنگار مجله «کیهان بچهها» شوم.