
آغاز كار از شور و حالمان در فرودگاه مهر آباد رقم خورد. هر لحظه كه به ساعت پرواز ۴۰۷۳ نزديك تر ميشديم، شوق مان براي زيارت حضرت امام رضا (ع) بيشتر ميشد. بچههاي گروه هم آرامآرام به جمع اضافه شده و حلقه كاروان كاملتر ميشد. ديدن همكاراني كه مدتها از آنها بيخبر بوديم هم حس وحال خاص خود را داشت!سفري براي خود سازي، خود باوري و درك لحظات تلخ محروميتها. اين سفر چهار روزه شايد دليلي باشد تا ما نيز زنگار از دل بشوييم وآنچه را كه بايد بگوييم و بدانيم، از نزديك ببينيم. سفري كه شايد نظيرش را كمتر بتواني بيابي. آغاز اردو از روز ۴ مرداد رقم خورد تا طي چهارروز به روستاهاي سنگ آتش، مراغه، قندآب، موچنان، امرودك و درخت بيد سر بزنيم و در خدمت جهادگران بسيجي طلاب، دانشآموزي، خواهران، دانشجويي و محلات باشيم و با لمس هر چه بيشتر محروميت مردم اين مناطق تا حد امكان ديدهها و شنيدههايمان را در قاب كلمات تصوير كنيم. اين گزارش به پاس قدرداني از زحمات جهادگران بسيجي كه طي اين سفر ميزبان مان بودند تهيه شده است كه تقديم حضورتان ميكنيم .
گذر اول
بسيج طلاب، روستاي «سنگ آتش»
اگر بخواهيد به روستاي سنگ آتش برويد بايد ۴۵ كيلومتري جاده مشهد – فريمان را از مسيرهاي خاكي و پر پيچ وخمش طي كنيد. روستايي كه نامش را از گذشتههاي دور و مردمي كه براي تهيه آتش از سنگ استفاده ميكردند، به ارث برده است.
سنگ آتش ۶۵۰ نفر جمعيت دارد كه در سالهاي دفاع مقدس مدال افتخاري از نام ۲۳شهيد، ۱۵جانباز و ۳ آزاده را بر تارك خود نشانده است. هنگامي كه ما به اين روستا رسيديم، اهالي باصفايش به استقبالمان آمدند و گوسفندي را قرباني مسافران كاروان كردند. پيش از ما نيز اين روستا چند هفتهاي ميزبان جهادگران بسيجي طلبه بود.
روستايي كه محروميت فرهنگياش بيشتر از محروميتهايي چون بيآبي، بيكاري و بيماري دلها را ميآزرد. به قول يكي از طلبهها با كمي مشاوره فرهنگي و بالا رفتن سطح فكري اهالي، ميتوان شرايطي را پديدآورد كه از لحاظ مادي از محروميت اين مناطق كاسته شود تا ديگر يارانهها را راه نجاتي براي خود تلقي نكنند. به تعبيري نمودي عيني از فرمايش مقام معظم رهبري تجلي مييابد كه فرمودند: «حضور يك جوان مومن، متدين و متشرع در يك مجموعه روستايي در بين جوانان در بين مردم مظهر مجسم آيه قران است.» در گفتوگو با اهالي به خوبي در يافتيم كه انس و الفت خوبي بين اهالي وطلاب روحاني برقرار شده است.
بايد بوديد و ميديديد كه طلبههاي بسيجي در هر سن و مرتبهاي چگونه با شوق و ذوق عارفانه شان، صميمانه و همرنگ مردم محروم روستا شده بودند و تا حد امكان در رفع كمبودها و مشكلاتشان تلاش ميكردند. به روستاي سنگ آتش آمده بوديم تا شاهد افتتاح سالن كشتي، سايت جهادگر بسيجي شهيد مهدي رجب بيگي (كه شامل: زندگينامه، دستنوشتهها، تصاوير، اشعار و تحليلهاي سياسي اين شهيد جهادگر بسيجي است) به دست سردار محمدرضا نقدي رئيس سازمان بسيج مستضعفين باشيم. سردار همچون ديگر بسيجيان ضمن بازديد از فعاليتهاي جهادگران بسيجي در خدمت رساني و بهسازي به محرومان به روستاي سنگ آتش با لباس خاك گرفتهاش در حاشيه افتتاح سالن كشتي در جمع بسيجيان طلبه و مردم در سخناني گفت: اهميت حضور بسيجيان در عرصه سازندگي با بسيجيان دوران دفاع مقدس و جنگ نظامي يكسان است.
نقدي اولويت امروز حضور بسيجيان را عرصه سازندگي دانست و بيان داشت: اين حضور پر شور مصداق عيني جمله امام خميني (ره )است كه فرمودند: «در سازندگي به گونهاي وارد شويد كه در جنگ وارد شدهايد.»
تلاش مجلس و دولت در شش سال اخير در عرصه سازندگي يك روند صعودي داشته و حضور ۱۶ وزارتخانه فعال در عرصه سازندگي باعث رشد وتعالي حركتهاي جهادي شده است.
سپس سردار نقدي با حضور چند ساعته در جمع طلاب جهادگر به بازديد از پروژههاي عمراني، ورزشي و فرهنگي جهادگران بسيجي فعاليتهاي بسيج طلاب همانند بازسازي و نوسازي مدرسه شهيد غلامرضا شفاهي و آموزش رايانه به نوجوانان و. . . پرداخت. مردم روستاي سنگ آتش نيز در گفتوگويي صميمي به بيان مشكلات خود و روستا و محروميتهاي آن پرداختند.
اين حضور خالصانه شايد براي مسئولاني كه با اطلاع از حضور سردار خود را به روستاي سنگ آتش رسانده بودند جاي درنگ داشت تا بيش از پيش به وضعيت روستاهايي چون سنگ آتش توجه كنند.
بسيج دانشآموزي روستاي قندآب و مراغه
بعد از اقامه نماز و صرف ناهار، به سمت روستاي قندآب ومراغه حركت كرديم تا با عبور از مسير سنگلاخي و طولاني در گرماي غير قابل تحمل تابستاني منطقه به اين روستاي محروم در ۵۰كيلومتري مشهد - فريمان برسيم.
به محض ورود در عجب مانديم از همت بلند بسيجيان دانشآموز، نوجواناني كه بحق فرموده رهبرشان را اجابت كردند و نمادي واقعي از جهادگران بسيجي و سفيران كار و تلاش را به نمايش گذاشتند.
دانشآموزان بسيجي در قندآب مشغول فعاليتهاي فرهنگي و هنري بودند. ما سراغ خانه شهيد قربان اكبري را گرفتيم تا به مهماني خانواده او برويم. براي من و دوستاني كه همراهم شدند ديدارخانواده شهدا سعادتي بود كه تجلي آن را در نگاه تك تك بچهها و شور و ذوق اين ديدار ميتوانستي به وضوح ديده ببيني. پدر شهيد مرحوم شده است و مادر هم در منزل حضور نداشت اما در خانه شهيد به رويمان باز ميشود. خاله شهيد ميزبان مان شد. او از مشكلات روستا، بيكاري، عدم وجود وسيله نقليه، نبود برق، كم آبي و آلودگي آب شرب و مشكلات ديگر برايمان سخن گفت. از وضعيت خانواده شهيد پرسيديم، او گفت: هفت فرزند دارد، زماني كه قصد رفتن به جبهه را داشت اين خانه را ساخت و رفت و ديگر نيامد. خانهاي كه هر لحظه فرو ريختنش را انتظار ميكشيديم.
خانهاي كه سر پناه مناسبي به حساب نميآيد و زير بنايش به ۲۰ متر هم نميرسد اما حالا محل زندگي دو خانواده شده بود. سقف نايلوني و در ديوار ترك خورده خانه را تصاوير امام خميني(ره) و حضرت آقا چنان تزئين كرده بودند تا حرفي براي گفتن باقي نماند و بغض راه گلويمان را بگيرد. آدم از اين همه ارادت و ولايتمداري مردم اين روستا در عجب ميماند. اينجا در روستاي محروم قند آب، اهالي در عين محروميت از اوضاع سياسي به خوبي باخبرند. از حضرت آقا ميگويند و اينكه سر به اطاعت ايشان دارند. از رئيسجمهور هم به خاطر يارانهها قدردان هستند و ميگويند، «همين كه مملكت را نگهداري ميكندكه امن باشد سپاسگزاريم.»
چيزي نميخواهند. سلام وسلامتي را توشه راهمان ميكنند تا به حضرت آقا برسانيم. اينجا دانشآموزان جهادگر همه كار ميكنند. از بهسازي مدرسه گرفته تا مرمت خانه بهداشت، واكسيناسيون دام و طيور، كارگري و. . . آنها به گفته خودشان، خادم خدا هستند.
آمدهاند تا زنگار از دل هايشان بشويند. آمدهاند اينجا تا خدا را بيشتر ببينند. آمدهاند تا به شهيد قربان اكبري بگويند، ما هم هستيم. . . آمدهاند كه نداي ولي شان را كه فرمود:«انقلاب زنده است، فرزندان امام زندهاند و ملت امام زنده است »را لبيك بگويند.
مسئول بسيج دانشآموزي، دانشآموزان بسيجي جهادگر حاضر در اردوهاي جهادي را ۵۴ نفر اعلام ميكند كه بسيجيان برادر در روستاي قند آب و بسيجيان خواهر در روستاي مراغه حضور دارند.
عطر خوش اسپند
مشتاق شديم تا خواهران بسيجي روستاي مراغه را هم زيارت كنيم. آنها كه با سن و سال كم خود از خانواده شان دور شدند و آمدهاند براي خودسازي.
اشتياق مان براي ديدار از مردم روستا فاصلهها را كم ميكند.
همين كه ميرسيم پيرزني ۸۰ساله، ظرف زغال سرخش را پر ميكند از اسپندهايي كه معلوم است تازه هم چيده شدهاند. فضا پر ميشود از بوي دلنشين اسپند. وارد مدرسه ميشويم. اينجا محل اسكان و فعاليت دختران دانشآموز بسيجي است.
اولويت بسيجيان جهادگر دانشآموز در روستاي مراغه و قند آب تعمير، مرمت، بازسازي مدارس، نقاشي ساختمان، ديوار نويسي، لولهكشي و برق كشي مدارس است و در كنار همه اينها شناسايي خانوادههاي نيازمند. خيلي از خانههاي روستايي حمام هم ندارند، اينجا براي ماه محرم با ساير مراسم مذهبي عدم وجود يك طلبه براي تبليغ هم احساس ميشود.
دخترها وپسرها تا پنجم دبستان درس ميخوانند و اگر از پس هزينهها و جاده خاكي كه تنها راه اتصال روستا به فريمان است، بر بيايند، براي تحصيل به شهرها و روستاهاي ديگر ميروند. اينجا مردم از خشكسالي به تنگ آمدهاند. بسيجيان در تلاشند تا با حفر قنات عميق، رونق و آباداني را به زمينهاي كشاورزان خانهنشين باز گردانده ولبخند رضايت را به لبان اهالي روستا بنشانند. نكته حائز اهميت در اين روستا حضور رجب بيگي بخشدار « فرهادگر» فريمان بودكه گويي تنها همزمان با حضور كاروان اصحاب رسانه خود را به روستاي مراغه رسانده بود. رجب بيگي منكر محروميتهاي روستا نشد اما معتقد بود اقدامات مناسبي در دولت نهم و دهم براي ساكنان اين روستا انجام شده است. حضور بسيجيان و جهادگران هم سبب خيري شد تا روستائيان براي يك بار هم كه شده بخشدار خود را ببينند! آفتاب كه كمكم زرديش را از آسمان بر ميچيند، وقت رفتن و بازگشت ما فرا ميرسد. به ياد نوشتههاي روي سقف چوبي خانه زني افتادم. با خود زمزمهاش ميكردم كه «در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست!» آري! صفايشان به خيلي از ماديات ميارزد.! اما حيف كه اينان در تهيه مايحتاج اوليه خود وا ماندهاند. روستا را با نواي كودكانه«يا اباصالح المهدي (عج)» ترك گفتيم كه اين روستا و اهالي با صفايش با انتظار به خوبي آشنايند. پايان نخستين روز از سفر جهاديمان اقامتگاه شهيد «نظر نژاد» است. در پايگاه شهيد رفيعي در انتهاي بولوار وكيل آباد. اينجا مشهد است، محل شهادت امام غريب...
گذر دوم
بسيج خواهران - روستاي موچنان
در ۸۰ كيلومتري مشهد و از توابع شهرستان «چناران» روستايي است به نام موچنان. روستايي با آب و هوا و وضعيتي بهتر از آنچه در ساير روستاهاي محروم ديده بوديم. ورودي روستا مهمان خواهران جهادگري بوديم كه دوشادوش زنان و مردان كشاورز روستايي مشغول برداشت محصول بودند. در گوشهاي از اين مزرعه «جواد چوخنده» يكي از جوانان روستايي به آرامي مشغول برداشت محصول بود. كنارش رفتم و از سن و تحصيلاتش پرسيدم، تازه كنكور داده بود، علاقه زيادي به علوم قضائي داشت، دوست داشت به پايتخت سفر كند و درس بخواند. از نتيجه كنكور پرسيدم با قاطعيت گفت: بله، حتماً در انتخاب اول يعني علوم قضائي مجاز ميشوم. شمارهاش را گرفتم تا بعد از اعلام نتايج ببينم چقدر حرفش درست است. هنگام تنظيم گزارش تماس گرفتم، باور نميكردم، حرفش درست بود. رتبه ۲۶۶ كشوري را كسب كرده بود. اين براي جواد يعني انتهاي خوشبختي، رهايي از هزاران هزار مشكل كه دارد، بيكاري، كار روي زمين بيآب و نبود بهداشت مناسب، نبود مركز درماني و خيلي چيزهايي ديگر. ميگفت اگر برود تهران باز هم به روستايشان بر ميگردد. از خود پرسيدم چرا بايد كعبه آمال امثال جوادها تهران باشد؟ و پاسخ اين جوان را كدام مسئول خواهد داد.
وارد روستاي موچنان كه شديم وجود قناتي كه تقريباً آب راكدي داشت، توجه بيشتر خبرنگاران و عكاسان را به خود جلب كرده بود. مردمي ترك زبان كه براي ديده نشدن زنانشان هنگام كار اطراف قنات را ديوار كشيده بودند باورتان نميشود. همزمان با هم چند كار ميكردند، يكي ظرف ميشست، ديگري پشم گوسفند آب ميكشيد. زني ديگر آب بر ميداشت تا غذايي بپزد براي خانواده، آن يكي بچهاش را حمام ميگرفت، دختري جوان هم لباسهاي برادر كوچكش را ميشست و ... . بوي زبالههاي اطراف قنات و آلودگي آب هم بماند. قديميها راست گفتهاند شنيدن كي بود مانند ديدن.
۷۰۰ خانواده و ۳ هزار نفر جمعيت و همين يك قنات و دو ساعت آب در طول شبانه روز. اما آنچه در اين روستا جلوهگري ميكرد، وجود ۳ مسجد بزرگ بود آن هم براي استقبال گسترده روستائيان از نماز جماعت. با كمي پرس و جو رفتيم محضر خانواده شهيد «يحيي ابراهيميان». يحيي ۱۸ ساله هنگام رفتن به خدمت سربازي از مادرش براي هميشه خداحافظي ميكند. اين سفر را سفر آخرش ميداند و مريوان ميشود محل شهادتش. مادر گريه ميكند و بغض اجازه حرف زدن را نميدهد. پدر يحيي با زبان تركي خودشان به همسرش ميگويد گريه نكن، درست بگو ميخواهند بدانند و بنويسند خدا گلچين ميكند و عجب گلي را چيده است. مادر از شب شهادت يحيي و خوابي كه ديده برايمان ميگويد: «در خواب آقايي را ديدم كه دفتري در دست دارد و پيش من آمد به من گفت پسرت شهيد شده اينجا را امضا كن. گفتم نه، امضا نميكنم. ايشان دوباره گفت پسرت يحيي شهيد شده». نيمه شب از خواب پريدم و گريه كردم، به پدرش گفتم پسرمان شهيد شده او هم باور نكرد. صبح خبر شهادت يحيي را برايمان آوردند. او رفت براي اسلام، براي قرآن، براي اينكه كشورمان ايران سرپا بماند و حالا ما ميمانيم و شرمندگي كه امروز قادر نيستيم آب شرب سالمي براي اين مردم محروم و دوستان شهيد فراهم كنيم. اما دستان پينه بسته پدر و مادر شهيد دعاي خير را بدرقه راهمان كردند تا شرمندگيمان بيشتر از اين به چشم نيايد. در هنگام حضور ما در موچنان شاهد افتتاح درمانگاه صحرايي شهيد ديالمه و پايگاه بسيج برادران «شهيد هاشمي نژاد» بوديم. «فاطمه كلاهدوز» مسئول بسيج سازندگي خواهران نيز در مورد فعاليتهايشان گفت: «بهسازي و نوسازي مساجد، مدارس، ديوارنويسي و مرمت قبور شهدا، سمپاشي اماكن دام، تهيه جهيزيه،سيسموني، بستههاي بهداشتي براي اهالي روستا و آموزش مهارت زندگي، احكام، كشاورزي و ... همگي از جمله خدماتي است كه خواهران بسيجي در اينجا انجام ميدهند و براي كمك به اين مردم از هيچ كوششي فرو گذار نيستند.
اما اي كاش آنان كه بايد اين حضور جوانان در بسيج سازندگي را قدر بدانند. اي كاش به فرموده رهبر معظم انقلاب؛ مسئولان، ديگران، مديران و كساني كه دستاندركار امور هستند آنها هم اين حركت عظيم را قدر بدانند.»
بسيج دانشجويي- روستاي امرودك
اينجا ديگر، طنين دلنشين آب را ميتواني بشنوي، خروشان از دل كوهها و چشمههايش جاري است. اينجا ۷۵ كيلومتري گوارشك روستايي است به نام امرودك.
روستايي كه در مقايسه با روستاهاي محروم ديگر، بهشت مينامندش. زيبا با مردمي كه با شوقي وصفناپذير به استقبالمان آمدند و گوسفند قرباني راهمان كردند. مردمي كه مشتاقانه پذيرايمان شدند تا خستگي راه و خطرات جاده صعبالعبورش را در نظرمان آسان و سهل كنند. اينجا روستايي است با درختاني سرسبز و قد كشيده، مردمي آرام و مهماننواز. بعد از رسيدنمان به روستا به رسم احترام به مقام شامخ شهدا، همراه مسئول روابط عمومي رئيس بسيج مستضعفين و سرپرست گروهمان، اسماعيل احمدي، راهي بهشت شهداي امرودك شديم.
بهشت شهدايي كه تنها يك شهيد را در خود جاي داده بود. ورودي مقبره شهيد توسط بسيج دانشجو طراحي شده بود، كانالي كوچك و زيبا كه ما را به مزار شهيد هدايت ميكرد. امرودك به همه ثابت كرده است كه اگر آب باشد آباداني هم هست. مدرسه امرودك ميزبان دانشجويان جهادگر بود، دانشجوياني كه آمده بودند براي خودسازي، تا ناخالصيهاي دل را بزدايند و به كمك محرومان بشتابند. جهادگران بسيجي اينجا هم بيكار ننشسته بودند. از برنامههاي متنوع فرهنگي، چون نمايشگاه هجرت ۱ و ۲ و ۳، جشنواره غذا، جشنواره فيلم، مسابقه بادبادكبازي تا نمايشگاه مبارزه با مواد مخدر و تهاجم فرهنگي و... را برپا كرده بودند. وارد حياط مدرسه كه شديم، گويي ميان باغي پر از گل هستيم. حياط پر بود از زنان و كودكاني كه با لباسهاي رنگارنگ، لباسهايي كه نشان از روحيه شاد و روستايي شان داشت و لباسهايي كه در مراسم جشن وعروسي مرسوم بود، به تن داشتند.
سرسبزي روستا در روحيه مردمش تأثير خودش را گذاشته بود. اما عمده مشكل امرودك فقر فرهنگي روستا بود. اين امر نيز به خاطر فاصله زيادشان از مراكز فرهنگي و عدم توجه صحيح مسئولان مربوط بود. امرودك تنها روستايي بود كه شايد كاروان رسانهايمان با شادي و سرور خاص از آن جدا شد. به اميد روزي كه روستاهاي محروم خراسان رضوي به حداقل امكانات و آباداني امرودك برسند و بتوانند از نعمتهاي خدادادي خود براي كسب روزي و بهتر زندگي كردن برسند و در آرامش بودن را بيش از پيش درك كنند. آرامشي كه علاوه بر زندگي معنوي وحيات در طبيعت برايشان حاصل شود.
گذر سوم
بسيج محلات- روستاي درخت بيد
اختيار روز آخر سفر دست خودمان بود. بين حرم حضرت رضا (ع) و رفتن به روستاي درخت بيد بايد يكي را انتخاب ميكرديم. گروه اعزامي روزنامه «جوان» بيهيچ تأملي روستاي درخت بيد را انتخاب كرد. چرا كه احساس كرديم همه جاي خراسان صحن امام هشتم است. راه بسيار طولاني و سختي را طي كرديم و ساعتها مسير را پيموديم تا رسيديم به روستاي «درخت بيد». درخت بيد در ۸۰ كيلومتري سرخس قرار دارد. روستايي كه قبل از آمدن بسيج محلات مردمش عزمشان را براي رفتن جزم كرده بودند، اما با آمدن جهادگران تصميمشان را عوض كرده و ماندگار ميشدند. مردم روستا مشتاقانه به كمك جهادگران شتافته و به آنها ياري ميرساندند.
درخت بيد با حضور جهادگران بسيجي داراي قناتي شد كه معني گواراي زندگي را به روستائيان چشاند. گروه جهادي شهيد محمدحسين نظرنژاد بعد از هفتهها تلاش و تحمل دشواري موفق به حفر قنات و رساندن آب شرب به روستائيان شد. قنات بابا نظر همزمان با حضور مسئولان و اصحاب رسانه افتتاح شد تا ما شاهد آغازي نو باشيم. اينجا درخت بيد است، روستايي كه حالا مردمش نقشههايشان را براي ماندن ترسيم ميكنند. روستايي ك به بركت خون شهيد خراسانياش صاحب آباداني و خرمي خواهد شد. اينجا درخت بيد است با يك شهيد و يك آزاده و يك جانباز. اينجا صوت قرآن يك جهادگر بسيجي تو را به سوي مسجدي فرا ميخواند كه عدهاي جهادگر كنارش مشغول كار بودند. در گفتوگو با قاري جهادگر كه با صداي دلنشين خود قرآن ميخواند متوجه شديم او حافظ شش جزء قرآن مجيد است و در حسرت ديدار رهبرش، ميخواند تا شايد روزي حضرت آقا را زيارت كند. ميگويد: آقا، قاريان و حافظان قرآن را دوست دارد. اينجا درخت بيد است. ۸۰ كيلومتري
مشهد- سرخس. اينجا اما مسئولان در تلاشند براي روستائيان هر آنچه در توان دارند، عملي كنند. عدهاي مشكلشان بيآبي بود كه به حمد خدا و تلاش جهادگران و همت مردم روستا حل شد. ذوق و شوق جهادگران هم ديدني بود، جايي كه بيآبي خانهات را ويران كند معني گوارايياش را حس خواهي كرد. درخت بيد عزم جزم كرده براي ماندن و ايستادن براي آيندهاي روشن...
بعد از بازگشت از روستاي «درخت بيد» به اقامتگاه شهيد محمدحسين نظرنژاد رفتيم. ساعت ۱۸:۳۰ جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰ اقامتگاه را به قصد زيارت امام رضا(ع) ترك كرديم. بعد از رسيدن به مشهدالرضا و خواندن نماز و زيارتي كوتاه راهي فرودگاه شديم، هر چند هيچ دلي تاب جدايي از آن گنبد طلا و بارگاه ملكوتياش را ندارد. هنوز هم باورم نميشود، سعادت همراهي كاروان اصحاب رسانه كه با هفت جهادگر بسيجي برگزار شده بود، نصيبم شده باشد. ساعت ۲۳:۴۵ هواپيماي زاگرس مشهد را به قصد تهران ترك كرد.
به آيه ۲۰ سوره توبه ايمان داريم كه در حقشان جاري خواهد شد.« الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله بامو الهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئك هم الفائزون»؛ آنان كه ايمان آوردند و از وطن هجرت گزيدند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد كردند، آنها را نزد خدا مقام بلندتري و آنان به خصوص رستگاران و سعادتمندان دوعالمند.