
صغری خیلفرهنگ، نسیبه زمانیان | غالباً حوادث و رویدادها را با نام اشخاص نقش آفرین میشناسیم و این نامها همانی هستند كه در جراید و رسانهها تكرار میشوند و به عنوان قهرمان اصلی وقایع و موقعیتها معرفی میشوند. در صحنههای انقلاب و جنگ تحمیلی نیز نامهای بسیاری مطرح شدند كه امروز از آنها با عنوان یادگاران و نام آوران تاریخ معاصر كشورمان یاد میكنیم. اما همیشه آنكه فراموش میشود شیرزنی مقاوم است كه در دامان خود قهرمانان و نام آوران را پرورش داده یا عمری به عنوان همسر و همراه، مردش را برای رویارویی با خطرات و مبارزات دلگرمی داده است. «پروانه چراغ نوروزی» همسر سردار حسین همدانی، فرمانده سپاه محمدرسولالله(ص) تهران بزرگ و از فرماندهان جنگ، یكی از همین شیرزنان است كه صبح یكی از روزهای بهاری در حالی كه نسیمی خنك صورت شهروندان را نوازش میداد به بهانه میلاد حضرت زهرا(س) و روز زن، پای حرف هایش نشستیم كه در تمام سالهای جنگ و ایثار و مقاومت بیشتر نام همسرش را شنیدیم و خبر از تنهاییها و چشم به راهیها و دلتنگیهای او كه عصارهای از شیرزنان این مرز و بوم است، نداشتیم.اول از ازدواجتان بگویید، اصلاً چطور با هم آشنا شدید؟حسین پسر عمهام است. ما از دوران كودكی در همدان در یك خانه زندگی میكردیم. یك اتاق برای ما بود، یكی هم برای عمهام. 12 سالم بود كه خانواده عمهام به تهران مهاجرت كردند. آن زمان مادرم بیمار بود و دائم برای درمان به تهران میرفت. در حین این رفت و آمد مادر، عمه موضوع خواستگاری را پیش میكشد. مادرم ابتدا به خاطر وضعیت حاد جسمیخودش كه آن موقع سخت بیمار بود، مخالفت میكند، اما عمه اصرار میكند و میگوید: شما فقط رضایتت را اعلام كن و دیگر نگران هیچ چیز نباش، خودم همه چیز را رو به راه میكنم. من یك دختر 16 ساله بودم و میدیدم نام حسین بر سر زبانهاست و همه دوستان و آشنایان از خوبی او میگویند. از طرفی هم مادرم خیلی راضی بود و میگفت: آنقدر كه این جوان مؤمن و با ایمان است، اگر او از دخترم خواستگاری نمیكرد من خودم پا پیش میگذاشتم. خلاصه عمه برای مراسم اولیه به همدان آمد و من و حسین با هم صحبت كردیم. او گفت: من مبارزات انقلابی انجام میدهم و هر لحظه ممكن است از سوی ساواك دستگیر شوم و امكان دارد زندگیمان به یك سال هم نرسد و مرا بكشند. او از همه سختیهای زندگیآیندهمان صحبت كرد، اما چون من دوستش داشتم، همه دشواریهای زندگیاش را پذیرفتم؛ چراكه زندگی با حسین هر چقدر هم سخت و كوتاه جزو آرزوهایم بود. یك روز هم زندگی كردن با حسین برایم یك روز بود.
مراسم عروسیتان كی و چطور برگزار شد؟سال 1356 بود كه جشن ازدواجمان را برگزار كردیم. عمه خیلی حسین را دوست داشت، معتقد بود امام حسین(ع)، حسین را به او بخشیده است. بنابراین برای عروسیاش آرزوها داشت و میخواست سنگ تمام بگذارد. به همین خاطر آن زمان كه همه لباس عروس را كرایه میكردند، عمه برای من لباس عروس خرید و بهترین حلقه و سرویس طلا را برایم تهیه كردند. خلاصه همه چیز خیلی عالی برگزار شد و ما زندگیمان را آغاز كردیم.
و مهریه...؟30 هزار تومان. من همان موقع مهریهام را بخشیدم. حاجآقا سال 1365 مرا به سفر حج فرستاد و به شوخی گفت: این مهریهات است. ایشان اصلاً در بند مال دنیا نیستند، دنیا را سه طلاقه كرده و ارزشی برای آن قائل نیست.
زندگی را چطور آغاز كردید؟بعد از پایان مراسم، دوباره خانواده عمه به همدان نقل مكان كردند و ما در یك حیاط كه چهار تا اتاق داشت، زندگیمشتركمان را آغاز كردیم. در یك اتاق صاحبخانه زندگی میكرد، در اتاق دیگر ما، در دیگری عمهام و در آن یكی هم مستأجر دیگری زندگی میكرد. آن زمان حسین درگیر مبارزات انقلابیاش بود، یك روز با سر و صورت خونی به خانه آمد، خیلی ناراحت شدم و علت آن را پرسیدم. او گفت: با ساواك درگیر شده و با آجر به سرش زدند.بعد از مدتی حسین متوجه شد آن مستأجری هم كه در همسایگیمان بود فعالیتهای انقلابی انجام میدهد، بنابراین از این موضوع بسیار خوشحال شد و با هم اعلامیههای امام را پخش میكردند و به طور جدی مبارزاتشان را ادامه دادند تا اینكه سال 57 انقلاب به پیروزی رسید. آن زمان حسین در تهران بود ما در همدان. او تعریف میكرد آنقدر خوشحال شده كه از فرط شادی فراموش كرده كفشهایش را بپوشد، بنابراین با پای برهنه راهی خیابان شده است. وقتی به همدان آمد تمام كف پاهایش تاول زده بود. من هم خیلی خوشحال بودم و فكر میكردم كه زندگی مبارزاتیاش تمام شده، اما طولی نكشید كه جنگ كردستان شروع شد و بعد هم جنگ تحمیلی و ما دیگر حاجآقا را نمیدیدیم.
از نبودنهای آن روزهایشان بگویید.آنها یك باغ پدری داشتند كه آن را فروختند و یك زمین خریدند و خانهای در آن ساختند و ما در آن خانه ساكن شدیم. در آنجا خیلی سختی كشیدیم. ما برای مصرف آب باید از چاه، آب میكشیدیم، من باردار بودم و همسرم هم در خانه نبود. یك روز داشتم از چاه آب میكشیدم تا حوض را پر كنم كه همسایهمان آمد و مرا در آن وضعیت دید و خیلی ناراحت شد. او به همسرش (آقای علیپور كه اتفاقاً شهید هم شد) گفته بود. ایشان یك شلنگ 50 متری گرفت و سر آن را به آب لوله كشی خانه خودشان وصل كرد و به حیاط ما انداخت تا دیگر از چاه آب نكشیم. زمستان هم كه باز یخ میزد شلنگ را به حمام خانهشان میبرد و با آب داغ، یخ آن را آب میكرد. خلاصه با مشكلات اینچنینی دست و پنجه نرم میكردم تا اینكه سال 59 اولین فرزندم «وهب» به دنیا آمد.
وقتی «وهب» به دنیا آمد، حاج حسین در جبهه بود؟نه، موقع تولد وهب آمده بود. دكتر به من گفته بود بچه مرده و باید فوراً عمل شوم و اگر این كار را انجام ندهم جان خودم هم به خطر میافتد. خدا را شكر بچه سالم به دنیا آمد و مشكلی هم برای خودم پیش نیامد. حسین هم چند روزی كنار ما بود و دوباره برگشت.
نام پسرتان را چه كسی انتخاب كرد؟زمانی كه وهب را باردار بودم، حسین كتاب زندگینامه وهب نصرانی را به من داد تا مطالعه كنم. او گفت: اگر فرزندمان پسر بود نامش را وهب میگذاریم و اگر دختر بود، زهرا. مطالعه آن كتاب خیلی روی من تأثیر گذاشت. بنابراین من هم مشتاق شدم نام فرزندمان را وهب بگذاریم. او اصراری برای انتخاب نام بچهها نداشت. نام بقیهبچهها را با هم انتخاب كردیم، وهب، مهدی، زهرا، سارا.
به روزهای جنگ كه فكر میكنید چه خاطراتی در ذهنتان تداعی میشود؟آن هشت سال خیلی سخت گذشت. اگر بخواهم خاطرات آن روزها را بنویسم یك كتاب 40 جلدی میشود. آن روزها من خیلی كم همسرم را میدیدم. همیشه سهماه، چهار ماه، شش ماه در جبهه بود، وقتی هم میآمد نهایتاً یك هفته میماند و برمیگشت. من یك زن تنها كه بار اصلی زندگی بر دوش خودم بود. خصوصاً اینكه آن موقع باردار هم بودم و از طرفی هم پسرم وهب خیلی شیطان و بازیگوش بود. چقدر با آن وضعیتم در صفهای طولانی نفت میایستادم تا دو گالن نفت بگیرم. در كنار همه این سختیها فرزندمان مهدی بدون حضور پدرش به دنیا آمد.
وقتی بعد از آن همه سختی برگشتند شما چه احساسی داشتید؟10 روز از تولد مهدی گذشت كه حسین برگشت. وقتی آمد ناخودآگاه زدم زیر گریه. گفت چرا گریه میكنی؟ گفتم: شما نبودید خیلی سخت گذشت، ما خیلی سختی كشیدیم. با شوخی سر و ته قضیه را هم آورد و گفت: حالا خوبه كه آمدم، قرار نبود بیایم، قرار بود من شهید شوم، سعادت نداشتم. خلاصه با این حرفها مرا راضی كرد. چند روز ماند و بعد دوبار به جبهه برگشت.
و دوباره شما ماندید و تنهایی...بله، من ماندم با دو تا پسربچه كوچك. یك روز با مهدی و وهب در صف نفت ایستادیم و دو گالن نفت گرفتیم و مقداری هم برای خانه خرید كردیم. دو گالن نفت در دست خودم بود، یك شانه تخممرغ در دست وهب و مقداری هم سیبزمینی و پیاز در دست مهدی. یكدفعه حاجآقا سماوات با ماشین جلوی ما ایستاد. ایشان خیلی مرد خیری بود و در نبود حسین از هیچ كمكی دریغ نمیكرد. او گفت مگر من مردهام كه شما با این دو تا بچه كوچك بروید دو گالن نفت 20 لیتری بیاورید؟! گفتم: حاجآقا ما هم مثل همه مردم، چه فرقی میكند؟ گفت: نه، همه مردم مرد بالا سرشان هست، خانوادهشان هست. خوب نیست یك زن و دو تا بچه اینطور در صف نفت بایستند، در حالی كه شوهر شما به خاطر ما رفته و در جنگ شركت كرده است. خلاصه شب یك تانكر برای ما آورد و بعد هم یك ماشین نفت آمد تانكر را پر كرد. ایشان گفت: هر وقت تمام شد فقط به من یك زنگ بزنید. با این كار آن مرحوم مشكل نفتمان حل شد.
برای همسرتان نامه مینوشتید؟نه، اصلاً در طول جنگ ما برای هم نامه ننوشتیم و اصلاً تماس تلفنی هم با هم نداشتیم. من میدانستم كه او سرش خیلی شلوغ است وقت تلفن زدن ندارد. ما فقط از طریق دوستانشان خبر میگرفتیم. الان هم همینطور است. اصلاً سیستمش اینطور است. در طول روز آنقدر به او زنگ میزنم كه كچلش میكنم. اما او جواب نمیدهد چون گوشیاش دست خودش نیست. وقتی شب میخواهد برگردد زنگ میزند و میگوید: چه كار داشتی زنگ زدی؟ كار خاصی داشتی؟
در سالهای جنگ، بچهها در نبود پدر بهانهگیری نمیكردند؟وهب و مهدی خیلی بیتابی میكردند. آنها وقتی میدیدند همه پدرها با بچهها بازی میكنند، خیلی بهانه میگرفتند. به همین خاطر با حسین هماهنگ كردیم تا به سر پل ذهاب برویم، بلكه بیشتر او را ببینیم. سال 63 به آنجا رفتیم و در یك واحد آپارتمان با امكانات اولیه، مستقر شدیم. 10 روز، 20 روز و یك ماه گذشت و از حسین خبری نشد. آن زمان وهب كوچك بود در عالم بچگی شعری نوشت كه «بابا اینجا با آنجا چه فرقی كرد؟ آنجا بودیم همین بود، اینجا هستیم همین.» یك روز حسین سراسیمه آمد و گفت: میخواهند اینجا را بمباران كنند، دیگر صلاح نیست اینجا بمانید. پس از هفت ماه او را دیدم كه آن هم صبح آمد و شب رفت. ما به سمت همدان كوچ كردیم و بعد از رفتن ما دشمن آنجا را به شدت بمباران كرد.وهب هفت ساله بود و به كلاس اول میرفت كه به ما گفتند باید به كرمانشاه برویم، حدود چهار ماه آنجا بودیم و دوباره گفتند قرار است آنجا هم بمباران شود بنابراین باید به اهواز میرفتیم. یعنی بچه كلاس اولم سه تا شهر عوض كرد. آن زمان فرزند سوم ما زهرا، 40 روزش بود و باز هم پدرش هنگام تولد حضور نداشت. حسین خیلی دختر دوست داشت، 10 روز بعد از تولد زهرا آمد. بچهها آنقدر كم پدرشان را دیده بودند كه وقتی میآمد واقعاً او را نمیشناختند و یك گوشه پنهان میشدند، اما خدا را شكر كمكم كه عقلشان رسید خیلی با پدرشان دوست شدند تا آنجا كه در همه كارهایشان با او مشورت میكنند و مشكلاتشان را خیلی راحت با پدرشان در میان میگذارند و حرف او را حجت میدانند. من این را چیزی جز لطف خدا نمیدانم.
به شهادتش هم فكر میكردید؟هر وقت از خانه بیرون میرفت دیگر فكر نمیكردم برگردد. همیشه این نهیب را به خودم میزدم كه برگشتی وجود ندارد. هنگامی كه به جبهه میرفت، خیلی دلم برایش تنگ میشد. وقتی میرفت فقط گریه میكردم و دعا میخواندم. از خدا میخواستم كه هر طور خودش صلاح میداند حفظش كند. یادم میآید حسین چند روز بعد از عملیات بیتالمقدس آمد. در آن عملیات یار دیرینهاش شهید محمود شهبازی به شهادت رسید. حسین میگفت: شهید شهبازی به او گفته پیش حاج همت برود و اگر احتیاج شد خبر میدهیم شما هم به مقر بیایید. او تعریف میكرد در آن لحظات چهره شهید شهبازی خیلی نورانی شده بود. وقتی خبر شهادتش را به حسین میدهند، در حالی كه زخمی بوده، عصایش را رها میكند و خود را به خط میرساند و دوباره در آنجا شدیداً مجروح میشود. طوری كه او را با آمبولانس به منزل آوردند. بر اثر اصابت تیر و تركش شلوارش مثل آبكش شده بود. من میدیدم او با ناخنگیر تركشها را از داخل گوشت بیرون میآورد و خم به ابرو نمیآورد. چند روز بعد متوجه شدم كه موقع نماز، به سختی سجده میكند. به دكتر مراجعه كرد و گفتند باید فوراً عمل شود؛ چراكه یك تركش در كمرش است و اگر كمی آن طرفتر برود منجر به قطع نخاع میشود و نتیجه عمل هم 50-50 است. حسین در آن شرایط خیلی درد میكشید بنابراین عمل كرد و 25 روز بعد از آن عمل سخت و دردناك دوباره به جبهه برگشت. بعد از چند سال دوباره آن درد به سراغش آمد و پزشكان بعد از معاینه متوجه شدند آن زمان تركش را بیرون نیاوردهاند و هنوز هم در بدنش مانده، اما چربی دور آن را گرفته و این یادگاری جنگ را در تنش حفظ كرده است. در واقع اینها شهدای زنده هستند، به خاطر شیمیایی بودنش هم، موقع آلودگی هوا دچار مشكل میشود. گاهی من با صدای ملتهب نفسهایش از خواب بیدار میشوم.
حاج حسین در عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشت، وقتی خبر فتح خرمشهر را شنیدید چه حسی داشتید؟اصلاً در باورم نمیگنجید، انگار تمام دنیا را به من دادند. فكر میكردم خواب میبینم. با آزادی خرمشهر همه سختیها برایمان هموار شد و همه خستگیها از تنمان بیرون آمد. با وجود اینكه رزمندگان بسیاری در عملیات الی بیتالمقدس شهید شدند اما حلاوت این پیروزی برایم دلنشین بود.
از امدادهای غیبی در جبهه برایتان تعریف میكردند؟بله، ایشان در دوران دفاع مقدس امداد غیبی زیادی دیدهاند. خصوصاً اینكه هرگاه در كارها گره بهوجود میآمده به خانم فاطمه زهرا(س) متوسل میشدند و كارها رو به راه میشدند. مثلاً تعریف میكردند در عملیاتی راه را گم كرده بودند و در اوج ناامیدی به خانم متوسل شدهاند و راهی برایشان باز شده است. طوری كه همرزمانشان باورشان نمیشده كه چطور از آن راه برگشتهاند. ایشان در آن دوران معجزات فراوان دیدهاند.
وقتی جنگ تمام شد، شما نگفتید دیگر كافی است حالا در كنار خانواده باشید؟ایشان معتقد بود بعد از جنگ تازه كار شروع شده است؛ چراكه اگر به جبهه اعزام شدهاند و در جنگ شركت كردهاند، وظیفهشان بوده است كه در آن شرایط دفاع كنند، اما كار اصلی بعد از جنگ است و باید خط شهدا را ادامه داد كه مبادا خونشان پایمال شود. میخواهم بگویم بعد از جنگ تغییری در روند زندگی ما ایجاد نشد، فقط شكلش كمی عوض شد. آن روزها جنگ سخت بود و سلاح و تجهیزات ولی امروز جنگ نرم است و اعتقادات.
برخی از مردم معتقدند زندگی با یك نظامی سخت است، شما چطور فكر میكنید؟نه، اصلاً اینطور نیست. ایشان در منزل رفتارشان نظامی نیست و اینگونه نیست كه سختی كارشان را به منزل منتقل كنند. اتفاقاً در منزل خیلی كمك حالم است و هر گاه مهمان داشته باشیم با وجود همه خستگیاش بیشتر كارها را انجام میدهد. به رغم اینكه در شبانه روز فقط 4-5 ساعت میخوابند اما همیشه با نشاط با من و بچهها رفتار میكنند. حتی گاهی ظرف میشوید و آشپزی میكند و در زمستان برفهای كوچه را پارو میكند.
سردار دلش برای دوستان شهیدش تنگ میشود؟خیلی، خیلی زیاد. الان هم شبانه روز دعا میكند كه شهید شود و شهادت جزو آرزوهای بزرگش است. خیلی غصه میخورد و میگوید حتماً اشكالی در كارش بوده كه شهید نشده. گاهی میبینم كه سر نمازهایش چطور ناله میكند و میدانم این نالهها برای چیست.
شده با هم قهر كنید؟اصلاً نمیتوانم با او قهر كنم. اگر هم قهر كنم 10 دقیقه بیشتر طول نمیكشد، همین كه با هم صحبت میكنیم همه چیز كامل فراموش میشود.
سردار مناسبتها (تولد، روز زن، سالگرد ازدواج) را فراموش نمیكند؟روز زن را فراموش نمیكند و معمولاً هم یك شاخه گل و هدیه كوچكی میخرد. اما بیشتر اوقات سالگرد ازدواج و تولد مرا بچهها به او یادآوری میكنند. تولد بچهها را هم من یادآوری میكنم. ایشان آنقدر سرش شلوغ است كه تاریخ تولد خودش را هم از خاطر برده است.
با وجود این همه مشغله كاری، به او اعتراض نمیكنید؟من اعتراضی ندارم اما دختر كوچكم سارا گاهی معترض میشود و میگوید: بابا ما خسته شدیم. پدرش هم در پاسخ میگوید: بابا جان! آدم یا نباید مسئولیت قبول كند یا وقتی مسئولیتی را پذیرفت باید تا آخر پای كار باشد. بچهها میگویند كه ما هیچ وقت ندیدیم شما با پدر جر و بحث كنید. گاهی دختر بزرگم، زهرا میگوید: چرا به بابا اعتراض نمیكنی تا بیشتر در كنار خانواده باشد. اما من هیچگاه گلایه این مسائل را به او نكردهام.
وقتی با هم بیرون میروید واكنش مردمی كه سردار را میشناسند، چگونه است؟معمولاً مردم جلو میآیند اگر كاری داشته باشند بازگو میكنند. حسین هم با جان و دل گوش میكند و اگر كاری از دستش برآید از انجام هیچ كمكی دریغ نمیكند. او بسیار مردمی است. پای درد و دل خانواده شهدا و مستضعفین مینشیند. تاب بیعدالتی را ندارد، دوست ندارد حق كسی پایمال شود. این بیعدالتیها او را عصبانی میكند.
اگر بخواهید حسین همدانی را تعریف كنید، چه میگویید؟من حسین همدانی را اول یك همسر، بعد یك پدر، سپس فرمانده سپاه محمد رسولالله میدانم. او در همه نقشهایش نمونه است و در هیچ جا كم نمیگذارد. حسین از خواب و سلامت خودش میگذرد به خاطر اینكه برای ما كم نگذارد و همه توانش را به كار میگیرد تا در فرماندهی سپاه محمدرسولالله، كاستی و خللی پیش نیاید. بعد از این همه سال من هنوز نسبت به ایشان همان احساس آغاز آشناییمان را دارم شاید هم بیشتر دوستش داشته باشم. به خاطر اینكه آن زمان بچهتر بودم و خیلی متوجه نبودم، اما الان علاقهام نسبت به همسرم روزبهروز بیشتر میشود. همیشه سعی میكنم همراهش باشم تا به آرزویش برسد.