
غلامرضا امامی در شصتمین دهه از زندگی خود و پس از 30 سال فعالیت فرهنگی و ادبی به تازگی در قالب مجموعه آثاری که از سوی نشر هرمس روانه بازار کتاب شده است، به ترجمه آثار ایرانیان مهاجر ساکن غرب پرداخته است؛ آثاری که وجه مشخصه آنها روایت فرهنگ ایرانی برای جهانیان از زاویه یک ایرانی مهاجر است.
گفتوگو با امامی به بهانه انتشار ترجمه وی از کتاب «لبخند بدون لهجه» نوشته فیروزه جزایریدوما انجام شد که در ادامه از نظر شما میگذرد.
در جهان امروز آن چیزی که با عنوان ادبیات مهاجرت از آن نام برده میشود باادبیات بومی چه تفاوتی دارد و چه مختصاتی را شامل میشود؟
ادبیات مهاجرت، ادبیاتی است که مهاجران آن را میآفرینند، البته این تعریف بسیار کلی است اما در ادبیات جهان هم با همین عنوان آن را میشناسند. این ادبیات در مورد مهاجران ایرانی به صورت دقیقتر دو نسل را دربرمیگیرد: نسل اول ایرانیهایی هستند که متولد کشورمان هستند و در خارج از آن زندگی میکنند، نسل دوم ایرانیهایی هستند که در کشوری غیر از ایران زاده شدهاند، ولی به دلیل وابستگیهای خانوادگی علاقهای تاریخی به زادگاهشان دارند و همچنان خود را ایرانی میدانند.
من حدود 30 سال در غرب زندگی کردم و نمونههای جالب و جذاب زیادی از نسل اول و دوم مهاجران ایرانی را از نزدیک دیدم و جالب آنکه اگرچه این افراد شاخ و برگشان رادر غرب یا هر جایی غیر از ایران گستردهاند، اما همواره نظر به خاک پاک کشورشان دارند و از آن به نیکی یاد میکنند. حال این یاد گاهی یاد دوران کودکی و نوجوانیشان و زندگی در ایران است که با خود به سفر بردهاند و گاهی نگاه نوستالژیک و عاطفی که به سرزمین پدریشان دارند. در حال حاضر پنج میلیون ایرانی مهاجر در خارج از کشور وجود دارد که یکی از بزرگترین و پرشمارترین گروههای مهاجر در جهان است، با این تفاوت که این گروه از جنبههای علمی و ادبی نسبت به سایر همنوعانشان بسیار خوش درخشیدهاند که نمونههای آنها را در دانشگاهها و بیمارستانها و نهادهای علمی خارج از کشور میبینید.
در حوزه ادبیات هم این توفیق به همین صورت با آنها همراه بوده است؟
حقیقتش را بخواهید در حوزه ادبیات ما غافل بودهایم، اما با این وجود این نسل رفتهرفته در حال شکفتن است. این نسل در حوزه ادبیات در برخی موارد اشعار و قصههای قابل تأملی خلق کردهاند که وجه تمایز آنها با سایر مهاجران در این است که مهر به ایران همیشه در آنها حفظ شده است. ضربالمثلی آفریقایی هست که میگوید اگر چوب را ته آب هم ببریم باز به روی آب میآید و ایرانیان مهاجر هم در هر کجای دنیا که باشند، مصداق همین مثال هستند.
ایرانیان آیینهایی مثل نوروز، شب یلدا و... را همواره در میان خود و آثار و نوشتههایشان گرامی میدارند و حتی این موضوع در رابطه با مراسم مذهبی هم صدق میکند.
با این حساب شما چه تفاوتی میان ادبیات مهاجرت ایرانی با نمونههای غیرایرانی آن حس میکنید؟
مهمترین وجه تمایز آن، این است که بسیاری از مهاجران غیرایرانی پس از اقامت در کشوری غیر از وطن خود به شدت مجذوب آن سرزمین و عادات و رسوم آنها میشوند، اما در ادبیات مهاجران ایرانی میتوان هویتی مستقل را جستوجو کرد، مثلاً در جای جای آن میتوانید واژههایی مثل ایرانی- امریکایی یا ایرانی- فرانسوی یا ایرانی- انگلیسی را ببینید، یعنی ابتدا قید کشورشان را برای خودشان برمیگزینند.
جنبه دوم این تمایز در این است که ادبیات ایرانیان مهاجر انگار به صورتی روزانه و مستمر با فرهنگ کشور خودشان همراه است، با غمها و شادیهای امروز کشور زادگاهش، شما در غرب کمتر میبینید که حتی در مسابقات ورزشی به اندازه ایرانیان مهاجر به تشویق تیمهای کشورشان بپردازند. این حس در ادبیات آنها هم مشخص و نمایان است.
از سوی دیگر ما ملتی هستیم که با شعر انسی ویژه داریم و بسیاری از آنچه حتی روزانه و در مکالماتمان میگوییم، با شعر پیوند دارد و به همین خاطر زبانمان را از حیث شنیداری یکی از زیباترین زبانهای جهان نیز میشمارند.
در ادبیات مهاجران ایرانی این مسئله به خوبی نمایان است و انبوهی از آثار مکتوب فارسی و غیرفارسی از سوی آنها در این رابطه خلق شده است.
شما به عنوان نویسنده و مترجم، جذب کدام بخش از این ادبیات شدید؟
برای من قصههای مستند زندگی این افراد بسیار جذاب بوده است. شاید ایرانیان خارج از کشور از حیث شعر و داستان در جهان خوش درخشیده باشند، اما من قصههای مستند از زندگی آنها را بیشتر میپسندم و حس کردم ترجمه آنها میتواند من را پلی کند میان آنها و کشورم و مردمی که اکنون در کشورم زندگی میکنند.
ترجمههای من از ادبیات مهاجرت هم به همین سمت و سو کشش پیدا کرد. جلد اولش، «مرد کوچولو»؛ داستان زندگی فردی به نام عباس کازرونی است که شرح زندگی یک پسر هشت ساله ایرانی در ترکیه است و کتاب دوم هم «لبخند بدون لهجه» که قصههای کوتاه مستند زندگی خانم فیروزه جزایریدوما از مهاجران ایرانی به امریکاست.
بخشی از این قصهها یادهایی است که خانم جزایری از دوران زندگی در ایران دارد و بخشی دیگر هم قصههایی از زندگی او در امریکاست. شما با خواندن این کتاب حس میکنید مشغول مشاهده فیلمی ایرانی در خارج از کشور با کارگردانی خانم جزایری هستید که بازیگرانی غیرایرانی دارد.
کتاب «لبخند بدون لهجه» آخرین کار منتشره شما در این حوزه است، چه وجه مشخصهای نسبت به سایر داستانهای مستند مهاجران خارج از کشور داشت که به ترجمه آن پرداختید؟
نگاه طنزآمیز خانم جزایری به زندگی برایم بسیار جذاب بود؛ چیزی که در ایران چندان به آن توجهی نمیشود. زندگی ما فقط غم نیست، در درون آن باید شادیها را هم جستوجو کرد و میشود هر حادثهای را جدای از نگاه غمناک با دید شادیآفرین هم دید و این نگاه وقتی با طنز همراه میشود، داستانهای مستند خانم جزایری را میسازد که در نوع خودش بسیار خواندنی است. از طرف دیگر جزایری به فرهنگ ایران در تمام داستانهایش اظهار دلبستگی نشان میدهد، مثلاً در یکی از داستانهای خود به یک شاعر امریکایی که ترانهای سروده و خواستار نابودی ایران شده است، نامه مینویسد و با نگاهی بسیار عاطفی و خاص به او اعتراض میکند.
نکته سوم در این اثر نگاه صادقانه راوی است. او آنچه در مختصات فکریاش وجود دارد را بدون کم و کاست بیان میکند و این موضوع هم در این نوع از روایت قابل اعتناست.
شما به زبان طنز اشاره کردید، در این نوع داستانگویی که عنوان مستند هم بر آن میگذارید، استفاده از عنصر طنز طبیعی است؟
زبان طنز شاید در این نوع روایت زبان بکر و بدیعی نیست. هر کسی به هر حال به اندازه ذهن و توانایی خود میتواند با آن ارتباط برقرار کند. روایت خانم جزایری روایتی طنزآمیز است نه اینکه او بخواهد مستقیماً زبان طنز را برای نوشتن به خدمت بگیرد. قصههای او و موقعیتهای که برای او اتفاق میافتد همگی دارای رگههای طنز هستند و خب برای روایت آنها هم باید زبان خاصی را استخدام کرد که خانم جزایری هم به درستی سراغ آن رفتهاند.
اصل متن و محتوای داستانهای ایشان طنزآمیز است و به این جهت در روایت آن هم این زبان به کار گرفته شده است.
این کار به نظرم الگوبرداری نیست، معمولاً در حوادث طنزآمیز و روایت آنها باید همین کار را کرد و با این زبان روایت کرد.
شما نمونههای دیگری از این نوع استفاده از زبان طنز را تا به حال در خاطرهنویسی مستند دیده بودید؟
این قصهها را البته بهتر است خاطره نگوییم. خاطرهها گاهی اوقات بسیار خشک و بیروح میشوند و مثل این قصهها کشش ندارند. گزینش جزایری برای نقل داستانهای کوتاه زندگیاش به نظرم، انتخابی جذاب بوده است و از میان حوادثی که بر او گذشته به زیبایی و صادقانه گزینش انجام داده و این بر کیفیت کار او افزوده است.
متن ترجمه شده به قلم شما شامل تمام داستانهای نویسنده است؟
بله، من تمام قصهها را ترجمه کردم و از خودم هم هیچ اظهارنظری به آن اضافه نکردم، حتی مقدمهای هم بر کتاب ننوشتم، دلیلش هم این بود که میخواستم مخاطب بیواسطه با متن روبهرو شود. این کتاب از پرفروشترین کتابهای موجود در خارج از ایران است و دوست داشتم مخاطب ایرانی هم آن را همینطور بیواسطه بخواند.
جناب امامی، خواننده غیرایرانی کتاب شما چه تصویری از ایران را در این کتاب میبیند؟
تصویری بسیار زیبا از ایران در این اثر و حتی در کتاب «مرد کوچولو» روایت شده است، البته شاید این موضوع از جذابیت هنر هم باشد که فراتر از تبلیغات تأثیر میگذارد، اما تصویر ایران در داستانهای خانم جزایری تصویری بسیار به یادماندنی است.
مهمترین نکته در این داستان این است که هویت ایرانی نویسنده توسط او در داستانهایش نفی نشده است و نگاه بسیار عاطفی در داستانهای جزایری از فرهنگ کشورش به چشم میخورد. من این نوع نگاه را در هیچ مهاجری در هیچ جای دنیا ندیدم.
یادم هست که حتی در یک کنفرانس ادبی در خارج از کشور یک اندیشمند فرانسوی به من گفت: ایرانیها از این جهت که هر کجای دنیا هم باشند وطنشان را فراموش نمیکنند و جذب فرهنگ سرزمین دیگری نمیشوند، برای من قابل توجهند و حتی وقتی میمیرند، وصیت میکنند که پیکرشان در سرزمین خودشان دفن شود.
جناب امامی جدای از ویژگیهای ادبیات خانم جزایری به اعتقاد شما مخاطب این نوع داستانها باید با چه نگاه و انتظاری به سراغ آنها برود؟
من حس میکنم که باید در این داستانها به دنبال یک نگاه تازه بود. یادم هست روزی در مسجد بزرگ ایاصوفیه استانبول بودم و عکاسی را میدیدم که بهرغم وجود هزاران کارت پستال از این مسجد که در آن به فروش میرسید، خودش مشغول عکاسی بود. از او سؤال کردم که چرا به جای عکاسی از عکسهای حاضر و کارت پستالها استفاده نمیکنی؟ جواب داد من دوست دارم صاحب نگاه خودم باشم.
نگاه این داستانها به زندگی، نگاهی است که همزمان زندگی در مهاجرت و زندگی در وطن را همزمان با هم دارد و این قابل اعتناست.
ایرانیهای مهاجر در امریکا به دلیل اینکه با میراث فرهنگی چندهزار سالهشان مقیم کشوری با تاریخ چندصد ساله هستند در نوشتن به گونهای انگار دارای پروبال ویژه میدهد و سکوی پرشی برای آنها انگار میشود.
ما اگرچه در هنرهای دیگری مثل موسیقی و نقاشی نتوانستیم همپای غرب حرکت کنیم اما در کلام و شعر از آنها عقب نیستیم. وقتی کتاب اشعار مولانا در غرب از جمله پرفروشترینهاست، هر ایرانی از نامیده شدن و منصوب شدن به آن به خود میبالد و پیام این داستانهای مستند هم چیزی جز پیام فرهنگ ایرانی نیست.