
سودان این روزها ساعات پر تب و تابی را میگذراند؛ ساعاتی که با اشتیاق برخی طرفهای داخلی و بینالمللی و با نگرانی برخی طرفهای دیگر به ویژه اعراب همراه شده است. رفراندوم جدایی جنوب سودان برای کشورهای عرب منطقه و در رأس آنها مصر یک تهدید و زنگ خطر جدی است.
برای مصر که حداقل از لحاظ جغرافیایی خط مقدم جبهه رویارویی با اسرائیل است سیطره رژیم صهیونیستی بر آبهای نیل به عنوان شاهرگ حیاتی قاهره کابوسی دردناک است که این روزها در قالب همپیمانی با کشورهای حوزه نیل و جدایی جنوب سودان که از پیشتر به استقبال روابط عمیق دیپلماتیک با تلآویو شتافته است، جامه تحقق به تن میکند.
برخی کارشناسان پا را از این هم فراتر میگذارند و معتقدند جنوب سودان اسرائیل دوم است که پروژه محاصره و تضعیف کشورهای عربی را در قلب قاره سیاه و آنسوتر از بابالمندب در شبه جزیره عربستان تکمیل خواهد کرد. به اعتقاد استراتژیستهایی مانند امین الحطیط یمن، عربستان سعودی و مصر ایستگاههای بعدی تجزیهاند. در قرائت اسرائیلی کلونیهای مختلف دینی ـ قومی مناسبترین بستر برای تجزیه و تضعیف کشورهای اسلامی است؛ کلونیهای از همگسیختهای که از شکاف گسلهای قومی اشغال خزنده قدرتهای ضد اسلامی و ضد عربی را میسر میسازد.
سران صهیونیست از همان ابتدای تأسیس رژیم صهیونیستی میدانستند که اقلیتها در جهان عرب میتوانند همپیمانان خوبی برای اسرائیل باشند و از همان آغاز سرپلهای ارتباطی خود با این اقلیتها را تقویت کردند. از کردهای عراق گرفته تا ساکنان جنوب سودان، مارونیهای لبنان و قبطیهای مصر.
جدایی جنوب سودان پایان یک فرآیند فرسایشی چند دههای برای استقلال اقلیتی در بزرگترین کشور قاره افریقا نیست، بلکه مسلسل دنبالهداری است که سودان اولین مدخل آن برای تجزیه سایر کشورهای عربی و تکمیل فرآیند امنیتسازی حاشیهای برای اسرائیل است.
حرکت صهیونیستی به خوبی درک کرده بود که بهترین راه برای تجزیه و تضعیف هرچه بیشتر جهان عرب خلق حرکتهای جداییطلب در داخل آن با تکیه بر شکافهای قومی و دینی است تا از این طریق کلونی ناهماهنگی از کشورهای حاشیهای درگیر بر سر وحدت داخلی و استقلال خود بسازد و از سوی دیگر در همکاری با کشورهای غیرعرب همجوار مأموریت سلطه و فتح خانه به خانه جهان عرب و تحقق ایده نیل تا فرات صهیون را محقق سازد، هم از اینرو است که تحرک دستگاههای امنیتی اسرائیل را در بسیاری از حرکتهای جداییطلبانه جهان عرب میتوان مشاهده کرد.
هنوز یک روز از شروع رفراندوم جدایی جنوب سودان نگذشته بود که عفونت جذامگونه آن در مصر سرریز کرد.
یک خبر فوری، توجه رسانههای جهان را به خطری معطوف کرد که بسیاری از دولتمردان عرب نتوانستند نگرانی خود را از پیامدهای آن پنهان کنند: «قبطیهای مصر دولت مستقل میخواهند». تب تجزیه سودان به مصر، به عنوان داعیهدار رهبری جهان عرب سرایت کرده است. درخواست تأسیس «دولت قبطی مصر» را برخی سران قبطی مسیحی مقیم امریکا که از حمایت صریح لابی اسرائیلی در واشنگتن بهرهمند هستند، مطرح کردند. موریس صادق، رئیس جمعیت ملی قبطیان مصر از جمله این افراد است، اما این تنها جمعیتی نیست که از سوی لابی اسرائیلی برای کلید زدن فرآیند تجزیهای جدید در یک کشور عربی حمایت میشود. سازمانهایی از قبیل کمیل مسیح، شبکه الحقیقه، سازمان استند آپ امریکا و شبکه مسیحی الطریق در کارولینای شمالی سازمانهای دیگری هستند که در سایه حمایتهای اسرائیل از قبطیان مصر تلاش گستردهای را آغاز کردهاند.
سازماندهندگان ایده «دولت قبطی» در بیانیهای گفتهاند که دولت آینده آنان قائل به خودمختاری قبطیهای مصر براساس شاکله «اقلیم کردستان عراق» است که این بیانیه از آن به «دولت» نام برده است.
رسانههای غربی همزمان تلاش کردند که دامنه تجزیهطلبی را به سایر کشورها نیز بکشانند و در گرماگرم تجزیه جنوب سودان آتش تهیهای هم برای سایر کشورهای عربی بریزند. بلافاصله پس از انتشار خبر درخواست تأسیس دولت از سوی قبطیهای مصر که بهانه آنان تهدید مسیحیان از سوی تروریستها بود و حادثه کلیسای سیده النجات عراق و اسکندریه مصر نیز تب ضدغربی آنان را داغتر کرد، خبرگزاری امریکایی سیانان فرصت را غنیمت میشمارد تا زمینه تحرک مسیحیان لبنان را نیز فراهم کند. نصرالله پطرس، صفیر اسقف کلیسای مارونی کاتولیکهای لبنان در اقدامی نادر حاضر به مصاحبه با سیانان میشود و در اظهاراتی تأملبرانگیز میگوید: امنیت مسیحیان خاورمیانه باید در اولویت قرار گیرد، البته سیانان آشکارا اذعان میکند که نصرالله به ندرت حاضر به مصاحبه مطبوعاتی میشود، اما اینبار سنت شکسته است. صفیر هم تصریح نمیکند که امنیت مسیحیان خاورمیانه را چه کسانی باید در اولویت قرار دهند، اما همزمانی آن با تجزیه سودان و درخواست مسیحیان مصر خود حاکی از سناریوی جدید غرب برای بسیاری از کشورهای عربی است که اقلیتهایی هرچند بومی اما متفاوت را در درون خود دارند. گویا اینبار قرار است پان عربیسم که روزگاری مایه مباهات اعراب به سایر ملل و قومیتها بود در یک مهندسی معکوس به ابزار فشاری علیه وحدت ملی کشورهای عربی بدل شود و گویی قرار است پنداره فرصتهای عربی به ابزاری برای تهدید بدل شود. حتی امتیازات جغرافیایی هم از این آسیبها در امان نمیمانند. از نفت گرفته در تمام کشورهای عربی تا نیل، این شریان حیات در افریقا.
از دیرباز نیل شاهرگ افریقا و به مثابه ریسمانی جاری در دانههای تسبیح این قاره سیاه بود. رشته وصلی برای همسایگان، اما همین رشته وصل امروز نقش یک گسل را در بطن افریقا بازی میکند و به مدد همپیمانی رژیم صهیونیستی با کشورهای سرچشمه نیل مثل اتیوپی و کنیا، نیل به ابزار انشقاق بدل شده است.
موشه فرجی، افسر بازنشسته موساد اسرائیلی در کتاب «اسرائیل و جنبش آزادی سودان» که در سال 2003 به وسیله مرکز پژوهشهای خاورمیانه و افریقای اسرائیل «دیان» منتشر شد، نوشته است: «نقشه منطقه در نگاه اسرائیلی تصویری از زمینهایی است که در آنها مجموعه اقلیتهایی ساکنند که تاریخی برای اجتماعشان نمیتوان متصور شد. تاریخ حقیقی منطقه تاریخ هر اقلیت به طور جداگانه است. اسرائیل از این نوع نگاه دو هدف را تعقیب میکند.
نخست مفهوم قومیت عربی و وحدت آن به عنوان یک خرافه است. اعراب از امت واحده سخن میگویند، اما مانند دولتهای متخاصم با یکدیگر رفتار میکنند. درست است که دین و زبان فصل مشترکی بین اعراب است، اما نمیتواند از آنان امت واحده بسازد همانگونه که بسیاری از کشورها مسیحی هستند و به زبان انگلیسی تکلم میکنند، اما واحد نیستند.
هدف دوم توجیه مشروعیت حضور
اسرائیلی-صهیونیستی در منطقه است. اگر هر کدام از قومیتهای منطقه ملیتی منحصر به خود داشته باشند، اسرائیل نیز مشروعیت آن را خواهد داشت که با استناد به قومیت خود یکی از دولتهای منطقه باشد.»
در سال 2008 آوی ایختر، وزیر امنیت داخلی رژیم صهیونیستی سخنرانی مفصلی را در انجمن پژوهشهای امنیت ملی صهیونیسم ایراد کرد که ابعاد بیشتری را از نگاه اسرائیلی به منطقه به ویژه سودان روشن میکند.
ایختر تصریح میکند: «برآوردهای اسرائیل از زمان استقلال سودان در نیمه دهه 50 میلادی این بود که با وجود دوری سودان از اسرائیل نباید به آن اجازه داد تا با حضور خود بر قدرت جهان عرب بیفزاید، زیرا اگر سودان ثبات داشته باشد تبدیل به قدرتی غیرقابل کنترل خواهد شد.»
از اینرو اسرائیل با تمام توان خود وارد عرصه سودان شد تا بحرانهای خود را با خلق بحرانهای جدید بپوشاند. این پروژه تنها منحصر به سودان نبود، زیرا سودان عمق استراتژیک مصر نیز هست و کارکرد این عمق استراتژیک بعد از جنگ سال 1967 به روشنی دیده شد. در آن زمان سودان و لیبی دو کشور بزرگی بودند که تبدیل به پایگاههای وسیع برای آموزش و استقرار نیروی هوایی مصر و نیروهای زمینی اعراب شدند و در جنگهای 1968 تا 1970 نقش مؤثری ایفا کردند.
ایختر میافزاید که اسرائیل چارهای جز تضعیف سودان و برهم زدن ثبات آن به عنوان یک دولت مقتدر افریقایی نداشت و این نگاه راهبردی یکی از ضرورتهای حمایت از امنیت ملی اسرائیل است. نکته جالب توجه این است که سخنرانی مذکور در سال 2008 و بعد از گذشت حدود 30 سال از امضای توافقنامه صلح بین اسرائیل و مصر ایراد شده است.
وقتی از ایختر سؤال شد که چشمانداز جنوب سودان را چگونه میبینید، اذعان کرد: «قدرتهای بینالمللی به رهبری ایالات متحده امریکا اصرار دارند که دخالت وسیعی را برای استقلال جنوب سودان داشته باشند و همینطور اقلیم دارفور.» وی میافزاید: مانند آنچه در کوزوو اتفاق افتاد.
به کتاب افسر بازنشسته موساد بازمیگردیم و مراحل دخالت اسرائیل را در اوضاع داخلی سودان ورق میزنیم.
مرحله اول: بلافاصله بعد از تأسیس اسرائیل در ابتدای دهه 50 میلادی و در طول یک دهه پس از آن تلآویو شروع به کمکهایی در قالب انساندوستانه به قومیتهای جنوب سودان کرد. دارو، مواد غذایی و خدمات پزشکی. همچنین خدماتی را به پناهندگان فراری به اتیوپی ارائه میکرد. این مرحله اول سرمایهگذاری اسرائیل روی اختلافات قبیلهای جنوب سودان برای تعمیق شکافها و تقابلات بود. افسران اطلاعاتی اسرائیل که در اوگاندا متمرکز بودند نیز شبکههایی برای ارتباطگیری با سران قبایل جنوب برای بررسی نقشه اقامتی اقوام منطقه ایجاد کردند.
مرحله دوم: ابتدای دهه 60 اسرائیل شروع به آموزش عناصری از ارتش ملی جنوب سودان و آمادهسازی آنان برای جنگ کرد. بیشتر مراکز آموزشی در اتیوپی بودند. در این مرحله اسرائیل پی برد که مشغول کردن سودان به جنگهای داخلی میتواند مانع از پشتیبانی سودان از مصر در جنگهای آینده شود اسرائیل حمایت خود از شورشیان را با تسلیح آنان بیشتر و سلاحرسانی را به طور منظم از مرزهای اوگاندا میسر کرد. اولین قرارداد امضایی سلاح با شورشیان سودان در سال 1962 و با ارسال سلاحهای روسی سبک که اسرائیل در سال 1956 از مصریها به غنیمت گرفته بود، میسر شد.
عملیات آموزش شورشیان در پایگاههای اوگاندا، اتیوپی و کنیا همچنان ادامه یافت.
در مرحله سوم که از نیمه دهه 60 تا 70 میلادی ادامه داشت عملیات تسلیح و تجهیز شورشیان با وساطت یک تاجر سلاح اسرائیلی به نام گابی شوین ادامه یافت و این بار سلاحهای غنیمتی روسی حاصل از جنگ 1967 بین اعراب و اسرائیل برای شورشیان ارسال شد. هواپیماهای ترابری اسرائیلی این سلاحها را بر فراز اردوگاه اصلی شورشیان در اورنگ – کی – پول رها میکردند تا به دست شورشیان برسد.
برخی عناصر اسرائیلی در جنگهای شورشیان علیه دولت مرکزی شرکت میکردند تا تجربیات نبرد را به آنان منتقل کنند و سپس گروههایی از ارتش ملی جنوب سودان به اسرائیل اعزام شدند تا آموزشهای نظامی میبینند. در ابتدای دهه هفتاد مسیر دیگری برای سلاحرسانی به جنوب سودان از طریق اوگاندا افتتاح شد. در همین حال اسرائیل از تمامی ابزارها برای تعمیق شکافهای دینی بین مسیحیان و مسلمانان و روحپرستان استفاده میکرد.
مرحله چهارم از اواخر دهه هفتاد تا انتهای دهه هشتاد میلادی به طول انجامید. اتیوپی به معبر منظم و مداومی برای انتقال سلاح به جنوب سودان تبدیل شد.
جان فرنق یکی از سران جداییطلب به رهبر شورشیان مورد حمایت اسرائیل تبدیل شد، به تلآویو سفر کرد و از حمایتهای آشکار مالی، تسلیحاتی و آموزشی اسرائیل برخوردار شد. در این دوره نیروی هوایی اسرائیل 10 خلبان جداییطلب را برای مواجهه و درگیریهای آینده آموزش داد.
مرحله پنجم در اواخر سال 1990 میلادی آغاز شد و اسرائیل به حمایت وسیعی از جداییطلبان مبادرت کرد. محمولههای سلاح به طورمرتب از کنیا و اتیوپی رهسپار جنوب سودان میشد. اسرائیل در این مرحله جنوبیها را به سلاحهای سنگین ضد تانک و ضد هوایی مجهز کرد و با آغاز سال 1993 هماهنگی بین اسرائیل و ارتش مردمی جنوب در همه زمینهها عملی شد. از حمایت مالی و آموزش و تجهیز گرفته تا همکاریهای اطلاعاتی- امنیتی با نظارت ناظران فنی اسرائیل بر عملیاتهای نظامی.
اما در جبهه دیگر و در حالی که اسرائیل در حال حمایتهای نظامی و تجهیزاتی از جنوب سودان بود، کشورهای غربی مأموریت خود را در قالب دیپلماتیک دنبال میکردند. توافقنامه صلح نیواشا با نظارت امریکا، نروژ و بریتانیا بین خارطوم و شورشیان امضا شد؛ توافقنامهای که زمینه را برای تجزیه سودان فراهم کرد.
پروژه تجزیه سودان در همه ابعاد پیش رفت و خواستههای اسرائیل و غرب در حالی به تحقق نزدیک میشد که اعراب سرگرم تماشا و لذت بردن از حکومتهای تازه استقلال یافته خود بودند بیخبر از آنکه استقلال هم میتواند مثل همه فرصتهایشان که تبدیل به تهدید میشوند مقدمهای برای تجزیه گام به گام کشورهایشان باشد.