
محمدرضا خدامی | او وقتی جلوی در از ماشین پیاده شد قبل از اینکه داخل آپارتمان برود از بقالی رو به رویی یک بطری آب معدنی خرید تا گلویی تازه کند. ستوان امیری هم منتظر رئیس ماند. قبلاً که یک بار زودتر از کارآگاه وارد محل جرم شده بود متین سرش داد و قال راه انداخته و گفته بود ادب و احترام را رعایت نمیکند.
دو همکار وارد پاگرد طبقه دوم که شدند افسر نگهبان کلانتری مجیدیه به پیشوازشان آمد و همان طور که درباره قتل توضیح میداد آنها را راهنمایی کرد: «دو روزی میشد که همسایه واحد رو به رو احسان را ندیده بود. کفشش جلوی در و صدای رادیو بلند بود اما از خودش خبری نبود. سه ساعت قبل زنگ زد 110 و ما آمدیم.جسد در آشپزخانه افتاده بود انگار با یک میله آهنی به سرش کوبیدهاند. خانه حسابی به هم ریخته، چه چیزی را بردهاند نمیدانم.»
سرگرد که تا جلوی واحد مقتول ساکت بود وقتی وارد خانه شد به امیری گفت: «بگرد ببین پول و طلا پیدا میکنی یا نه.» کارآگاه در همان نگاه اول به این نتیجه رسیده بود که این به هم ریختگی یک صحنهسازی است چون کمتر دزدی پیدا میشود که مبلها را جا به جا کند یا کاسه و بشقاب بشکند مگر اینکه دنبال چیز خاصی مثل سند ،عتیقه یا امثال آن باشد. احتمالاً احسان را با انگیزه دیگری کشته و برای رد گم کردن خانهاش را بههم ریخته بودند. صدای بلند رادیو هم برای این بود که همسایهها متوجه شکستن ظرف و ظروف و سر و صداهای بعد از قتل نشوند.
کارآگاه بالای سر احسان ایستاده و حواسش را به پزشک کشیک قانونی داده بود: «دو روز از مرگش میگذرد با همان یک ضربهای که به سرش خورده کارش تمام شده فعلاً چیز بیشتری نمیتوانم بگویم.»
ستوان وارد آشپزخانه شد، با صندوقچهای در دست،از آن صندوقچههای چوبی کوچک که در شمال در هر مغازه صنایع دستی پیدا میشود: «جعبه پول سرجایش است و 400 هزار تومان داخلش دارد.»
حدس متین درست بود.حالا باید خانواده احسان را پیدا میکردند. او آن طور که افسر نگهبان گفته بود مجردی زندگی میکرد، تازه دو ماه بود که به آن خانه آمده و در این مدت هیچ رفت و آمد مشکوکی نداشت. همه همسایهها میگفتند ساکت و بی سر و صدا بود. ستوان گوشی موبایل مقتول را پیدا کرد، خانه پدرش در شاهرود بود. حالا چه کسی باید با او تماس میگرفت و خبر را میداد؟ سرگرد خودش این وظیفه را تقبل کرد چون نمیخواست دستیارش مثل دفعه قبل خرابکاری کند.در همان زمانی که متین مشغول گفتوگو با پدر احسان بود امیری به جستوجو در خانه ادامه داد و یک نکته دندانگیر دیگر هم به دست آورد.مقتول در یک شرکت بزرگ تبلیغاتی کار میکرد. نشانی شرکت را نوشت و منتظر ماند تا مکالمه رئیس تمام شود.
کار دو همکار در صحنه جرم حدود سه ساعت طول کشید و آنها وقتی از خانه بیرون آمدند که نه میتوانستند بگویند سرنخ خوبی دارند و نه آنچنان دستشان خالی بود. آنها میدانستند به احتمال زیاد انگیزه قتل هر چه بوده ربطی به سرقت نداشته و قاتل هم حتماً احسان را میشناخته که توانسته خیلی راحت وارد آپارتمان او شود.
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که دو مأمور به شرکت تبلیغاتی رفتند و سراغ مدیر عامل را گرفتند.
او جلسه داشت و متین کلافه از سرفههای بیامان احساس میکرد نمیتواند پشت در منتظر بماند برای همین ترجیح داد جلسه را بههم بزند و موفق هم شد.باستانی مردی منظم و با دیسیپلین بود و این توانایی را داشت که هر موقعیتی را مدیریت کند برای همین از شنیدن خبر قتل آبدارچی شرکت جا نخورد و خیلی خونسردانه به سؤالات متین جواب داد: «من اطلاعات زیادی درباره احسان ندارم. مدیر امور اداریمان خانم فراهانی است اگر اجازه بدهید صدایش بزنم.» او منتظر اجازه سرگرد نماند و تلفن را برداشت. چند لحظه بعد فراهانی با پرونده استخدامی احسان وارد اتاق شد.احسان را یکی از بهترین طراحان شرکت معرفی کرده بود. فرهاد از کارمندان مورد وثوق بود و حرفش به قول معروف برو داشت.سرگرد نگاهی سرسری به پرونده احسان انداخت.
دو برگ فتوکپی شناسنامه، پنج قطعه عکس سه در چهار و یک فرم مشخصات. در فرم نشانی خانه مقتول جای دیگری نوشته شده بود.متین اول شک کرد اما بعد یادش آمد احسان تازه دو ماه بود که خانهاش را عوض کرده بود. او به فراهانی رو کرد و پرسید: «معمولاً کارمندان نشانی جدیدشان را به شما اطلاع نمیدهند؟» جواب خانم مدیر منفی بود، در واقع آن فرمها جنبه تشریفاتی داشت و بعد از استخدام دیگر کسی سراغی از آنها نمیگرفت برای همین هم شرکت از تغییر خانه آبدارچی بیخبر بود.فراهانی عینکش را روی صورت جا به جا کرد و گفت: «ما دیروز با خانه احسان تماس گرفتیم، دو روز بود که نمیآمد، زنگ زدیم ببینیم چه خبر است اما گوشی را جواب نداد. پس خانهاش را عوض کرده بود.» فراهانی مرخص شد و این بار نوبت فرهاد بود که تلفنی احضار شود.او همشهری مقتول و دوست صمیمی او بود وقتی وارد شد کارآگاه اولین سؤال را اینطور پرسید: «خبر که داری احسان خانهاش را عوض کرده؟» فرهاد ماند که چه جوابی بدهد اگر میگفت، نه دروغ گفته بود و احتمال داشت به دردسر بیفتد اگر هم جواب مثبت میداد نمیدانست سؤال بعدی چه خواهد بود. او سرش را به علامت تأیید تکان داد و پرسید: «چطور؟کاری کرده؟» امیری ماجرا را برایش تعریف کرد.فرهاد تقریباً وا رفت.به زحمت خودش را به مبل رساند و یله داد.کارآگاه ترجیح میداد با او تنهایی صحبت کند اما باستانی دوست داشت هر نوع سؤال و جوابی در حضور او انجام شود البته این موضوع هیچ ربطی به او نداشت و وقتی متین این را تذکر داد،مجبور شد عقبنشینی کند.
فرهاد در اتاق خودش به سؤالات متین جواب داد. او اسرار مگوی زیادی داشت که بیشترش به باستانی ارتباط پیدا میکرد: «من که فکر میکنم همه چیز زیر سر اوست برای اینکه دستش رو نشود این کار را کرده خودم میدانم چطور حسابش را برسم.»
متین از فرهاد خواست آرامش خودش را حفظ کند. آنها باید اول به خانه او میرفتند. فرهاد میگفت چند وقت قبل سه برگ سند دستش پیدا کرد که ثابت میکرد باستانی اختلاس کرده و سر هیئت مدیره کلاه گذاشته است.او از سندها کپی گرفت اما سه روز قبل عدهای در نبودش به خانهاش ریختند تا مدارک را بدزدند اما هیچ سندی پیدا نکردند و فرهاد برای اینکه جای مدارک امن باشد آنها را به احسان سپرده بود.ستوان و کارآگاه همراه فرهاد به خانه او رفتند تا نشانههای سرقت را بررسی کنند البته او قبلاً موضوع را به پلیس گزارش نداده بود. خانه به هم ریخته به نظر میرسید اما نه آنطور که کار دزد باشد. وسایل شکستنی خیلی با احتیاط گوشهای چیده و فرش مرتب و منظم لوله شده بود بیشتر به نظر میرسید خود فرهاد به قصد اثاثکشی وسایلش را جمعوجور کرده است. کارآگاه به فرهاد بدبین شد به نظر میرسید ماجرای سرقت ساختگی است. متین چرخی در خانه زد و بعد به پسر جوان گفت بهتر است به شرکت برگردند. امیری نگاهی به ساعتش انداخت.
9 شب بود و او خسته اما چارهای نداشت جز اینکه تلفن بزند و بسپارد حداقل یک نفر تا زمان رسیدن آنها در شرکت بماند.خود باستانی مانده بود و این هم به نظر متین مشکوک بود او اصرار عجیبی داشت که در تمام مراحل تحقیقات حضور داشته باشد شاید حق با فرهاد بود و او از رو شدن دستش میترسید.کارآگاه که سر راهش به شرکت حکم تفتیش را گرفته بود،باستانی را روانه اتاق خودش کرد تا همراه فرهاد مدارک و اسناد مالی را جستوجو کنند.
فرهاد زونکن را هی ورق میزد اما هر چه میگشت سه برگ سند را پیدا نمیکرد. عصبی شده و عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. آن سه سند یا وجود خارجی نداشت یا باستانی پیشدستی کرده و آنها را برداشته بود.دو مظنون در رقابت اثبات جرم با هم برابر بودند و هر دو باید شب را مهمان آگاهی میشدند. هم باستانی و هم فرهاد به این طرز برخورد سرگرد به شدت اعتراض داشتند اما داد و فریاد کردن هیچ فایدهای نداشت.
صبح روز بعد بازجویی از دو مظنون شروع شد، فرهاد که همان حرفهای دیشب را تکرار میکرد اما باستانی گفتههای جدیدی داشت: «چهار پنج روز پیش بود که احسان آخر وقت به بهانه چای آوردن به اتاقم آمد. او میخواست چیزی بگوید اما همان موقع فرهاد از راه رسید و احسان حرفش را قورت داد.دیروز صبح هم یکی از چکهایم برگشت خورد. من مطمئن بودم موجودی دارم، از بانک که پرسوجو کردم گفتند، 4 روز قبل یکی 500 میلیون چک مرا نقد کرده ولی من چنین چکی نکشیدهام نمیدانم چه کسی یک برگ از دسته چکم را کش رفته بود. میخواستم امروز صبح برای شکایت بروم که این طور شد.»
حرفهای باستانی قابل تأمل بود. ستوان مأموریت گرفت ته و توی قضیه را در بیاورد. او به بانک رفت و اصل چک را گرفت. فیلمهای دوربین مداربسته آن روز را هم پیدا کرد. هنوز اذان مغرب را نگفته بودند که پرونده پیچیدهتر شد.کسی که چک را نقد کرده، احسان بود. در فیلم معلوم بود او بعد از گرفتن پولها سوار یک هوندای قرمز که پلاکش معلوم نبود، شد. راکبش کلاه کاسکت به سر داشت و نمیشد شناساییاش کرد.کارآگاه بیشتر از قبل به فرهاد مشکوک شده بود چون پولها در خانه مقتول پیدا نشده و فقط فرهاد بود که نشانی او را میدانست.خود فرهاد وقتی دید اوضاع رو به وخامت گذاشته همه چیز را انکار کرد و گفت دیگر حاضر نیست یک کلمه هم صحبت کند اما باستانی باز هم حرف تازه برای گفتن داشت: «من یک نفر را میشناسم که موتور هوندای قرمز دارد. برادرزاده فرهاد. او مدتی پیک شرکت ما بود. ضمن اینکه فرهاد طراح خوبی است برای او جعل امضا کار سختی نیست.»
حق با باستانی بود این بار هم ستوان مأمور شد سر و گوشی آب بدهد. او دو کار میتوانست انجام بدهد راحتترینشان این بود که برادرزاده فرهاد را بازداشت کند که سرگرد زیاد با آن موافق نبود دلش نمیخواست برای یک پرونده هر آدمی که دم دستش است بفرستد پشت میلهها برای همین یک ترفند به دستیارش یاد داد و ستوان وقتی سراغ مظنون جدید رفت موبه موی نقشه را اجرا کرد.
چهار روز قبل با موتور به یکی زدهای و فرار کردهای. حوالی خیابان خیام.
جوان جا خورد. امکان نداشت او چنین تصادفی کرده باشد. حتماً اشتباهی شده بود. به حافظهاش فشار آورد و بالاخره یادش آمد: «آن روز صبح موتورم را به عمویم داده بودم.»
ستوان چیزی را که میخواست به دست آورد. او جوانک را با خودش همراه کرد تا در اداره اظهاراتش ثبت شود.فرهاد دیگر راه فراری نداشت. او بعد از ظهر آن روز به قتل احسان اعتراف کرد: «داشتم چک را از کشوی باستانی میدزدیدم که احسان سر رسید، با هزار زحمت و زبانبازی ساکتش کردم و گفتم نصف پول را به او میدهم. چک را که نقد کرد، 50 میلیون به او دادم اما فردایش پس آورد و گفت این نان از گلویش پایین نمیرود. حرام است و گناه دارد و از این جور حرفها. او میخواست همه چیز را به باستانی بگوید برای همین هم ... »
سرگرد همانطور که داشت به اعترافات فرهاد گوش میداد پیش خودش فکر کرد این مرد تا چند روز قبل یک گرافیست کار درست بود که میتوانست کلی پیشرفت کند ولی حالا ... تقصیر خودش بود بلندپروازی و زیادهخواهی او را به این حال و روز انداخته بود.