
حسن فرامرزی - کلنجار رفتن با برخی سوژههای خبری بیشباهت به تراشیدن موجود زنده از قالب یک فسیل قدیمی نیست.
از گرفتاریهای روزنامهنگاری در ایران، سر و کار داشتن با سوژههایی است که از بس تکرار شدهاند حتی بکرترین، تحلیلیترین و پرمایهترین گزارشها را هم پس میزنند.
گاهی برای اینکه بعضی چیزها دیده نشوند باید همه جا را از آنها پر کرد، این اتفاق در دنیای خبر هم میافتد.
روزنامهنگار و گزارشگر حتی اگر به کشف زاویهای بدیع و پشت صحنهای تازه از این سوژهها نائل شود و بتواند قالبی نو و تعریفی جدید از محتوای تکراری آن ارائه کند اما عملاً با هالهای از پوست ضخیم آگاهی و ذهنیت گذشته خوانندگان و دلزدگی آنها از گزارشهای پیشین روبهرو میشود که عملاً از دامنه نفوذ او میکاهد.
روزنامهنگاران و خبرنگاران در حوزههای خبری و در طول فعالیت حرفهای خود با چنین دشواری بزرگی دست و پنجه نرم میکنند، آنها از یک سو نمیتوانند به این سوژهها نپردازند، چراکه بخش قابل توجهی از متن فعالیت آنها و تکهای از گرههای بزرگ اجتماع است و از سوی دیگر رفتن سراغ این سوژهها روبهرو شدن با حریفی با گارد کاملاً بسته است که روزنهای برای ورود پیش پایت نمیگذارد.
فرض بگیرید خبرنگاری میخواهد به دور از روزمرگیهای معمول و جدای از انگیزههای رفع تکلیفی، گزارشی متفاوت درباره «آلودگی هوا»، «ترافیک» یا «اعتیاد» بنویسد، اما او برای نگارش چنین گزارشی اول از همه باید با چالشهایی روبهرو شود که به ظاهر ربطی به سوژه گزارشی او ندارد اما درلایههای عمیقتر خوانده شدن گزارش او ارتباط تام و تمامی به رفع این چالشها دارد.مهمترین این چالشها اشباع ذهنی و نوعی شرطی شدن است که با رؤیت این گزارشها در مخاطبان و حتی روزنامهنگاران به وجود میآید، به این معنا که مخاطب شرطی شده است وقتی مطلبی با موضوع «آلودگی هوا» دید بلافاصله نتیجهگیری کند که باز هم آلودگی هوا، باز هم یک موضوع ملالآور و باز هم یک گزارش تکراری، در واقع وقتی تکتک حروف آلودگی هوا کنار هم قرار میگیرند بیش از آنکه پیام آلوده بودن هواا و مخاطرات بعدی آن را به گوش مخاطب برسانند، نزد مخاطب بیانگر یک تکرار ملالآور و انباشتی از مکررات و واضحات است، بنابراین فیالفور باید چشم و ذهن را از آن فارغ کرد تا این دو به دنبال سوژهای بروند که کمتر به وادی تکرار کشیده شده است.
اینجاست که گزارشنویس با پوست ضخیم شکل گرفته به گرداگرد یک سوژه محاصره میشود، پوست ضخیمی که جذابیت سوژه را در خود حل کرده است.
سؤال این است که یک روزنامهنگار چگونه میتواند به مصاف چنین موضوعاتی برود؟
روزنامهنگار میداند که او باید به آلودگی هوا بپردازد، دلایل قانعکنندهای در این باره وجود دارد که مهمترین آنها قربانی شدن انسانها، مخاطرات زیستمحیطی و آسیبهای اجتماعی و اقتصادی است اما انگار توافق نانوشتهای میان یک رسانه و مخاطبان آن به وجود آمده که پرداختن به این سوژهها مثل قدم زدن در یک کوچه بنبست است، بنابراین نباید بیش از یک فضای محدود از آن انتظار داشت.
شاید آن عاملی که در اینجا به عنوان یک اهرم مؤثر ذهنی رفتار میکند پذیرش این روزمرگی و تسلیم شدن در برابر آن به عنوان یک اصل خدشهناپذیر است.
احتمالاً هم مخاطبان و هم گزارشنویس پیشاپیش در ناخودآگاه خود پذیرفتهاند که هیچگاه قرار نیست فیالمثل آلودگی هوا، ترافیک و امثال آن حل شوند، پس با یک رویکرد انفعالی هر دو به مساحی مسئله روی میآورند، درست مثل مسافران یک هواپیما که برفراز یک شهر به پرواز در میآیند و با اشراف بهتری به خیابانها و معابر و ساختمانها نگاه میکنند ما نیز به واسطه واژهها و عبارات و مقدمهچینیها حداکثر کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که بر فراز یک مسئله اجتماعی قرار گیریم و احتمالاً زاویه جامعتری از آن مسئله به خوانندگان ارائه کنیم.
یک روزنامهنگار میتواند بر این محدودیت غلبه کند؟ آیا یک گزارش میتواند غبار سنگین نشسته بر یک سوژه کهنه را بتکاند و وجهههای اصلی مسئله را نزد مخاطب خود آشکار کند؟
احتمالاً پاسخ این سؤال در گروی پاسخ به سؤال بزرگتری است و آن اینکه چرا یک سوژه کهنه میشود؟
خبرنگاران زمانی مجبور میشوند دوباره به سمت یک سوژه بروند که موضوع آن سوژه همچنان پابرجا و عموم مردم را درگیر کرده باشد. اینجاست که باید پرسید چرا یک جامعه نمیتواند در طول چندین دهه بر یک مشکل اجتماعی نظیر آلودگی هوا فائق آید؟
به نظر میرسد کشدار شدن چالشهای اجتماعی علاوه بر طیف وسیعی از مخاطراتی که ایجاد میکند جامعه را به یک جو انفعالی نیز عادت میدهد. انفعالی که مثل یک چتر بر سر رسانه و مخاطبانش نیز گشوده شده است.