
*اشاره «غلامرضا صالحی» از فرماندهان گمنام دفاع هشت ساله ما است.آخرین سمت او قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله بود. او در 23 تیرماه 1367 تنها چند روز قبل از پایان جنگ، به شهادت رسید. او طی سال های حضورش در جبهه، هر روز خاطرات خود را یادداشت میکرد که امروز از منابع ناب جنگی ما است.
"تک آخر " کتابی است که از سوی کنگره بزرگداشت سرداران شهید و 36 هزار شهید استان تهران انتشار یافت. این کتاب حاوی بخشی از یادداشت های شهید غلامرضا صالحی در سال های 1362 تا 1367 است. بنا به گفته کارشناسان "تک آخر " یکی از آثار کمنظیر جنگ است که در برگیرنده مشاهدات، نظرات و خاطراتی است که میتواند برای محققین و علاقمندان به فرهنگ و تاریخ جنگ ارزشمند باشد.
خبرگزاری فارس قسمتی از مقدمه کتاب را که برگزیدهای از نوشتههای شهید غلامرضا صالحی است، برای شما انتخاب کرده است که در دو بخش آن را خواهید خواند.
مریم، مرضیه، هاجر و تنها پسرم علیرضا، سلام. امروز رسیدم به پادگان. تازه از جبهه ابوقریب بازگشتهام. هوا گرم است و من خستهام؛ خسته خسته.
پیشانیام خوب نشده. شب عملیات بیتالمقدس هفت بود که موشک کنار سنگر منفجر شد و.... بگذریم. میخواهم خلاصهای از خاطرات گذشتهام را برایتان بنویسم تا اگر روزی در میان شما نبودم، بدانید که پدرتان که بود و چه شد. فرزندانم! میدانم که تاریخ فراموش کار است اما واقعیت های دفتر تاریخ را هیچکس نمیتواند پاک کند. میخواهم از اول برایتان بنویسم. بنویسم هرآنچه را که بر من گذشته است. حال خوب گوش کنید. این است داستان زندگی پدرتان: یک روز سرد زمستانی که برف شدیدی میبارید، روز دوم آذر سال 1337، از پدر و مادری فقیر و زجرکشیده، در خانهای محقر و گلین، به دنیا آمدم. خانهای که من، سه خواهر و برادر بزرگم در آن متولد شدیم، تشکیل شده بود از چهار اتاق کوچک، حیاط و آشپزخانهای که در کنار دالان قرار داشت. سطح خانه پایینتر از سطح کوچه بود. یادم میآید هر وقت اندک بارانی میبارید. آب از کوچه تنگ و باریک به حیاط سرازیر میشد و آن وقت تمام زندگیمان خیس میشد؛ زندگی محقر و بیآلایش ما.
فرزندانم! گفتم منزلی که در آن زندگی میکردیم چهار اتاق داشت. این خانه متعلق بود به پدر و مادرم، مادربزرگ و دو تا از داییهای بزرگم که هر کدام با خانواده خود در یکی از اتاقها سکونت داشتند. در این جمع زندگی گرم و صمیمانهای وجود داشت، هرچند گهگاه به علت اخلاق تند مادر بزرگ بگو مگوهایی پیش میآمد. ولی مگر خانهای بیدعوا میشود؟! بگذارید ادامه ماجرا را بنویسیم و بعد دوباره بپردازم به اخلاق مادر بزرگ آخر.
پدر کشاورزی میکرد و با مخارج بالای زندگی، مجبور بود در اوقات بیکاری به خشت مالی بپردازد تا بتواند شکم ما را سیر کند. مادر نیز صیح زود برمیخاست تا زودتر کارهای خانه را انجام دهد. سپس در ایوان روبهروی اتاقمان با دستگاه ساده دستی خود کرباس میبافت. او کمک حال پدر بود.
من، خواهران و برادرم به زندگی سخت خود ادامه میدادیم. پدر شب و روزکار میکرد و ما نیز در کار کشاورزی به او کمک میکردیم. برادرم، اندک گوسفندانمان را برای چرا به باغ میبرد. مدتی بعد، در یک کارگاه کوچک قاشقسازی از صبح تا نیمههای شب، با مزد کمی، مشغول به کار شد. هیچ از یادم نمیرود، شب ها با دست و صورت و لباس های کثیف و سیاه به خانه میآمد، غذای سادهای را که مادر درست کرده بود میخورد و زود میخوابید تا صبح زود به کارگاه برود.
خواهر بزرگم از صبح زود تا شب در خانه یکی از همسایگان قالیبافی میکرد و پس از دوازده ساعت کار پنج ریال، کمتر یا بیشتر، مزد میگرفت. شبی نبود که با گریه به خانه نیاید. زن قالیباف با اندک بهانهای او را زیر باد کتک میگرفت.
آری فرزندانم، در این وضع اسفبار و ناهنجار بود که من روز به روز بزرگتر میشدم. شش سالم بود که مادرم اسم مرا در یک مدرسه محلی نوشت. نام مدیر مدرسه «چوپانی» بود و هر ماه پانزده ریال بابت سوادآموزی میگرفت. مادرم، با مشقت بسیار، هر ماه این مقدار پول را پسانداز میکرد و به مدیر مدرسه تحویل میداد.
سال بعد اسمم را در یک مدرسه دولتی نوشتند و شش سال ابتدایی را با همه کمبودها و مشکلاتی که داشتم، به پایان رساندم. در این دوران، در خانهای که در هر اتاق آن خانوادهای زندگی میکرد، مشکلاتی پیش آمد. به علت اخلاق تند، مادر بزرگ، هر روز با مادرم بحث و بگومگو و دعوا داشت. در این میان من و دو خواهر بزرگترم از کتک های گاه و بیگاه مادر بزرگ محروم نبودیم. مادر هم که خسته شده بود و ما را بینصیب نمیگذاشت. پدرم از این وضع خسته شد و تصمیم گرفت با موافقت دیگران خانه را بفروشد و در جایی دیگر زمین بخرند و خانه نو بسازند. تا این قدر توی دست و پای هم نباشیم و از دعواها کاسته شود. موضوع را با سه خانواده دیگر در میان گذاشت و پس از بحث زیاد، همگی قبول کردند. پدر خانه را فروخت و مجدداً زمینی را به اشتراک در باغ های دور از شهر خرید. مدتی که پدر مشغول ساختن منزل نو بود، به علت فقر خانواده، قادر نبود امکانات لازم را تهیه کند. در آن زمان ده سال داشتم. پدر کسی را برای خشتمالی برد. خواهران و مادر ضعیف و ناتوانم هر روز به پدر و خشتمال کمک میکردند من نیز از مدرسه که برمیگشتم، مشغول جمعآوری خشت های خشک شده میشدم. این سال ها دردناکترین دوران زندگی ما بود. پس از دو سال، سفتکاری خانه به پایان رسید. یکی از اتاق ها را کاهگل کردیم و هنوز در و پنجرهها نصب نشده بود که به این منزل نقل مکان کردیم.
دوران تحصیلات ابتدایی، شب ها برای فراگیری قرآن و احکام در جلسات مختلفی که در مسجد محل برگزار میشد شرکت میکردم. کمکم توانستم به راحتی قرآن را بخوانم و با احکام اسلام آشنا شوم. با پیگیری پدرم، که به شدت به تربیت ما توجه داشت ما را وادار میکرد تا به احکام اسلام عمل کنیم و هر صبح و ظهر و شب مرا با خود برای شرکت در نماز جماعت و گوش فرا دادن به سخنان روحانی، به مسجد میبرد. منزل جدید که رفتیم، وقتی از جلسات قرآن برمیگشتم، در کوچههای تاریک، یکنفس تا خانه میدویدم. به حدی که خودم هم باورم نمیشد.
بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی، با تلاش و دلسوزی مادر، در دبیرستان ثبتنام کردم.
خودم علاقه داشتم به حوزههای دینی بروم و درس طلبگی بخوانم ولی مادرم تأکید میکرد بهتر است چند سال دیگر در مدرسه دولتی درس بخوانم و پس از آن به حوزه بروم.
در این سال ها هم، به خاطر فقر، مجبور بودم برای تأمین نیازهای شخصی، بعد از برگشتن از مدرسه در خانه همسایگان قالیبافی کنم و با دستمزد پایین آن وسایل لازم را خریداری کنم.
در کلاس هفتم دبیرستان به علت اختلافی که با دبیر زبان انگلیسی داشتم، او بیدلیل مرا در درس خود تجدید کرد. در مدت تحصیل هیچگاه تجدیدی نیاورده بودم. و این موضوع فشار روحی زیادی به من آورد و باعث شد از ادامه تحصیل منصرف شوم و به درس طلبگی علاقه نشان دهم. یکی از دوستان هم مرا به رفتن به حوزه تشویق کرد. با راهنمایی او در حوزه علیه «حاج شیخ ابراهیم نجفآبادی» مشغول تحصیل شدم. از این که توانسته بودم به حوزه علمیه راه پیدا کنم به شدت خوشحال بودم و با علاقه فراوان مشغول دانشآموزی شدم. همین علاقه باعث شد که در مدت یک هفته شرح امثله جامع المقدمات رابه پایان برسانم. مدرسین توجه خاصی نسبت به من پیدا کردند و مرا در فراگیری بیشتر دروس تشویق نمودند. در این مدت به جز شرکت در جلسات درس، وقت خود را صرف مطالعه کتاب های مختلف میکردم. در ده ماه اول کل کتاب جامعالمقدمات را به پایان رساندم و در کنار آن در درس احکام و تفسیر آیتالله ایزدی، کلاس گلستان و... شرکت میکردم. بعدها چون در نجفآباد استاد خوب نبود، مجبور شدم به قم بروم و به دلیل علاقهای که داشتم، در مدرسه حقانی ثبتنام کردم. برای ورود به این مدرسه باید یک جزء قرآن را از حفظ بودم و امتحان ورودی میدادم.
شروع به حفظ قرآن کردم و کمکم متوجه شدم که برای ادامه تحصیل - هرچند از طرف حوزه کمک مالی به طلبهها میشود - باید تأمین مالی شوم. متأسفانه به این فکر افتادم تا مدتی کار کنم و پولی برای ادامه تحصیل پسانداز کنم.
مسئله را با پدر در میان گذاشتم و در کنار او مشغول کار بنایی شدم. پدر در روستای "یزدآباد " کار میکرد. من هم همراه او شدم. شنبه صبح از نجفآباد حرکت میکردیم. و به یزدآباد میرفتیم و پس از یک هفته کار و تلاش شب جمعه به شهر و خانه خود بازمیگشتیم. دوران سختی بود؛ دوری راه، دستمزد کم، زجر زیاد و... به همین علت هم بود که کمکم از ادامه تحصیل دلسرد شدم.
علاقه زیاد به فراگیری علم و دانش داشتم. به نظرم رسید حالا که روزها کار میکنم، شب ها به مدرسه بروم. بالاجبار در مدرسه راهنمایی محلمان نامنویسی کردم تا از کلاس دوم راهنمایی تحصیل را از نو آغاز کنم. از صبح تا شب کار میکردم و آنگاه تا نیمههای شب مشغول درس خواندن میشدم. متأسفانه در سال های آخر تحصیل، باید به سربازی میرفتم. هرچندعلاقهای به آن نداشتم، با فشار پدر و مادر و خویشان و دوستان به سربازی رفتم ولی پس از چند ماه، به خاطر فساد در ارتش طاقت نیاوردم و گریختم.
اوایل انقلاب بود و مردم در گوشه و کنار مشغول شعار دادن علیه نظام شاهنشاهی بودند. من نیز در کنار مردم حاضر شدم و در روز سیزدهم محرم، روزی که توسط رژیم آریامهری!! شهرمان به آتش و خون کشیده شد حضور فعال داشتم. سپس به تهران رفتم. انگار نجف آباد برای روح بزرگ من کوچک بود. امام آمد و انقلاب به پیروزی رسید.
در کمیته انقلاب نجفآباد مشغول کار شدم. در همان روزها، حرکات ضدانقلاب در جنوب کشور، اهواز و آبادان و خرمشهر، آغاز شد. به همراه برادران کمیته نجفآباد و اصفهان توسط یک فروند هلیکوپتر شنوک به اهواز رفتیم.
چندماهی در خرمشهر، با ضدانقلاب مبارزه کردیم تا این که شکست خوردند و فراری شدند. پس از مراجعت به نجفآباد،به تهران رفتم و در کنار شهید محمد منتظری مشغول فعالیت شدم. ابتدا برنامههای سخنرانی او را تنظیم میکردم و اعلامیههایی که علیه دولت موقت و گروه های لیبرال نوشته و تکثیر میشد، توزیع میکردم. سپس روزنامه "پیام شهید " که توسط شهید محمد منتظری چاپ میشد، مشغول به کار شدم. مسئولیت من در روزنامه، تنظیم مقالات، خبرها و تیترزنی بود.
پس از توقیف روزنامه، گروهی آماده اعزام به کشورهای سوریه، لیبی و الجزایر شدند. من موفق شدم به همراه این گروه، از کشورهایی که نام بردم، دیدن کنم. با معمر قذافی، حافظ اسد، یاسر عرفات و سران جنبش های آزادیبخش دیدار کردیم و سپس به همراه نه نفر دیگر، برای فراگرفتن آموزشهای نظامی و چریکی به لبنان اعزام شدیم. دو ماه آنجا بودیم ولی به علت درگیری با نیروهای یاسر عرفات به ایران بازگشتیم.
پس از بازگشت، در جهت اعزام نیروهای رزمنده به لبنان برای مبارزه با دشمن صهیونیست، مشغول به کار شدم. در این دوران مسئولیتم صدور گذرنامه و اخذ ویزا برای رزمندگان اعزامی بود که با همه فشاری که از جانب دولت موقت وارد میشد، موفق شدیم هزار و پانصد نفر را به جنوب لبنان اعزام کنیم.
دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، لانه جاسوسی آمریکا را به تصرف درآوردند و دولت موقت استعفا داد. در همین زمان، برادر معین فرمانده سپاه نجفآباد از شهید محمد منتظری درخواست میکند که من و چند نفر دیگر در سپاه نجفآباد مشغول به کار شویم و شهید محمد دستور داد و من به عضویت سپاه درآمدم.
در ابتدا به طور داوطلب مشغول به کار شدم ولی در تاریخ دوم فروردین 1358 به عضویت رسمی سپاه درآمدم. در آن دوران گروه ها و حزب ها هر کدام به نحوی در پی قبضه کردن قدرت بودند. بنیصدر در مقام ریاست جمهوری و منافقین در کنار او، حزب توده، لیبرال ها، چریک های فدایی خلق و... من هم که چند ماه مشغول برگزاری دورههای آموزشی بودم. به پیشنهاد برادران، قرار شد مدتی از وقت خود را در واحد تبلیغات بگذارم. جای تأمل نبود. دست به کار شدیم و انجمن های اسلامی را در مدارس راهاندازی کردیم و تبلیغات خود را در سطح روستاها و شهرها گسترش دادیم. پس از مدتی تلاش بیوقفه موفق شدیم تا گروه های معاند را از صحنه بیرون کنیم. پیروزی بزرگی بود.
جنگ شروع شد. دشمنان آمده بودند تا کشورمان را به هزار تکه تقیسم کنند. به اتفاق چند نفر دیگر عازم جنوب کشور شدیم. دشمن تا گمرک خرمشهر پیش آمده بود و از طرف ما نیروهای پراکنده با چنگ و دندان دفاع میکردند. فقط چهار دستگاه تانک در مقابل نیروهای بیشمار دشمن مقاومت میکرد.
به همه جا سر کشیدیم. جهاد سازندگی نجفآباد در خرمشهر و آبادان مستقر بود و رزمندگان را پشتیبانی میکرد. پس از چند روز به طرف تهران حرکت کردیم و در دیدار با شهید محمد منتظری وضعیت جهبه را بازگو کردیم. خواستیم تا سلاح و تجهیزات در اختیارمان قرار دهد تا نیروهای داوطلب را آموزش دهیم و به جهبه اعزام کنیم. او هم نامهای خطاب به محسن رفیقدوست نوشت و سلاح های مختلفی تحویل گرفتیم. در آن زمان سپاه هیچ کدام از شهرها چنین سلاحهایی در اختیار نداشت.
به نجفآباد بازگشتیم و اعلام کردیم که جهت اعزام به جبهه نیرو میپذیریم. مردم گروه گروه هجوم آوردند. چند روز بعد، دویست نفر را برای آموزش انتخاب کردیم. نیروهای داوطلب بیست روز آموزش دیدند و در پایان دوره از آنان امتحان به عمل آوردیم. صد نفر را انتخاب کردیم و آماده اعزام شدند.
در سپاه بحث بر این بود که فرمانده نیروهای اعزامی به عهده چه کسی باشد. من انتخاب شدم. باید برای هماهنگی به تهران میرفتیم. در پانزدهم آذر 1359 کاروان "اباعبدالله الحسین (ع) " بامراسم باشکوهی اعزام شد. چند روزی در تهران بودیم تا تجهیز شدیم. گفتند به جبهه سرپل ذهاب برویم. حرکت کردیم. به محض رسید به پادگان ابوذر، خود را به شهید پیچک و شهید حاج بابا معرفی کردم. پس از توجیه، جبهه بازیدراز و تپههای دانه خشک را تحویل ما دادند. در خط مستقر شدیم.
چند ماهی در جبهه بودیم که بر اثر آتش خمپاره دشمن ده نفر از نیروهای اعزامی به شهادت رسیدند. اینان اولین گروه از شهدای جنگ تحمیلی شهرمان بودند. فکر میکردیم دیگر نیروها روحیه خود را خواهند باخت ولی برخلاف انتظارمان، نیروهایی که در جهبههای دیگر مستقر بودند، با شنیدن خبر شهادت همرزمان خود برای مبارزه با دشمن مصممتر شدند. پیکر شهدا را به نجفآباد فرستایدم. مردم، یکپارچه در مراسم تشییع، عزیزان خود شرکت کردند. جنگ بود دیگر.
راستی! قبل از اعزام به جبهه با مادرتان ازدواج کردم مراسم ازدواجمان مثل یک میهمانی ساده بود. دو - سه روز بعد هم به جبهه رفتم. من تا ابد مدیون مادرتان هستم. همسر مهربان و صبوری که باز هم از او مینویسم.