
با شروع مدرنیسم، حتی بدبینترین افراد نیز نمیتوانستند به نابودی عواطف انسانی، غرق شدن در دنیای پیچ و مهره و فلز، عبور از کنار همنوعشان بدون هیچ واکنشی به هستی آنها، کمرنگ شدن مفهوم هویت و انسان بودن پیش از هر چیز و چنین مفاهیم متناظری تا به این حد که بشر مدرن گرفتار آن شده، بیندیشند.
یکی از همین هزاران اثر جادوگرانه و تأثیرگذار هنرمندانه در راه نشان دادن زشتیهای دنیای بدون احساس در قیاس با جذابتهای دنیای لبریز از شور و شوق و عاطفه انسانی، انیمیشن «مری و مکس» به کارگردانی «آدام الیوت» استرالیایی بود که از یک داستان واقعی الهام گرفت و در سال 2009 توانست به موفقیتی فراتر از یک انیمیشن و اثر هنری دست پیدا کند.
تنهایی و نیاز به حضور یک دوست
«مری دیزی دینکل»، دختر بچه 8 ساله که در یکی از شهرهای نزدیک «ملبورن» استرالیا زندگی میکند، دختری با روحی لبریز از شادابی، طراوت، شور و نشاط است. وی در اولین برخوردها با دنیای اطرافش متوجه غیبت عنصری حیاتی برای دستیابی به یک زندگی لذتبخش که از طرف خدا به انسان ارزانی داشته شده میشود. مادر بیمار، معتاد و سارقی که مدام به «مری» یادآور میشود که به دنیا آمدنش بزرگترین اشتباه او بوده از یک سو، پدری که بیشتر از 30 سال از زندگیاش را در یک کارخانه مسئول نصب نخ به چای کیسهای بوده و بزرگترین سرگرمیاش «تاکسیدرمی» پرندگان است و از دنیای کودکش و خواستههای او کوچکترین اطلاعی ندارد از سوی دیگر، به عنوان بزرگترین ناکامیهای «مری» در مواجه با خانوادهاش به شمار میرود. اما عمق فاجعه زمانی عیان میشود که «مری» به دلیلی وجود یک خال بزرگ بر روی صورتش مدام مورد تمسخر دوستان همسن و سال خود قرار میگیرد و از دنیای آنها نیز طرد میشود. پس تصمیم میگیرد با تمام کوچکیاش تسلیم نشود و با تمام توان به دنبال همان عنصر غایب زندگیاش بگردد! او به دنبال «دوست» است تا دنیای زیبا و مملو از احساسش را با او تقسیم کند اما در محیط اطرافش چیزی دستگیرش نمیشود، پس بنا به اتفاق از دفترچه تلفن موجود نام مردی به نام «مکس جری هارویتز» در نیویورک را پیدا میکند و با زبان ساده، بیآلایش و معصوم خود نامهای را با مضمون تنهاییاش و نیاز به پیدا کردن یک دوست برای «مکس» مینویسد.
«مکس جری هارویتز»، مردی 44 ساله، مجرد که جزو همان معدود افراد دسته دوم است که در مقدمه این نوشتار ذکرشان رفت. او افراد پیرامونش را «انسانهای جالبی میداند که آنها را نمیفهمد!» آنقدر از دنیای سیاه و سفید آدمهای ماشینی کلانشهر نیویرک فاصله گرفته که تنها در دنیای درون ذهنش با مردی به نام آقای «راویولی» که مانند خود او –و البته «مری»- عاشق شکلات، کارتون و دوست است سرگرم شده و از آدمهای اطرافش به دلیل دنیای سرد و بیاحساس و بدون محبت آنها فاصله گرفته که به سندروم «اوتیسم» -عدم توانایی برقراری ارتباط با دیگران- و بیماری «اسکیزو فرنی» -توهم صحبت و باور به وجود یک موجود ذهنی مانند آقای راویولی- مبتلا شده است. او البته تا میانههای فیلم حتی معنای واژه «دوست» را نمیداند تا اینکه به نامهنگاری و حس کردن انسانی که مانند خود او به دنیای پراصالت و ریشهدار انسانیت متعلق است وابسته میشود و او را دوست خود میخواند. «مکس» هم مانند «مری» از تنهایی به عنوان هدیه جامعه مدرن رنج میبرد و به دنبال فریاد شور و عاطفه انسانی است. او اما آنقدر با آن بیگانه شده که بعد از 18 سال نامهنگاری با «مری» و در پی روحیه جاهطلبی آن دختر که برای کشف بیماری و معرفی افرادی مانند «مکس» به جامعه پیرامون تا مقطع دکترا درس میخواند و رسالهاش را در این زمینه مینویسد موضع میگیرد و احساس میکند که «مری» با این کار میخواسته دنیای اختصاصی او را بگیرد و به همه مردم معرفی کند. هر چند به مرور متوجه میشود که اینکار تنها توسط یک دوست عملی میشود و شخصی دیگر. پس در آخرین نامه به «مری» میگوید که او را بخشیده اما به رسم معمول و سیاه دنیای مدرن زمانی «مری» به پیش «مکس» میرسد که او روی صندلی راحتی خود در حالی که نگاهش به سقف و انبوه نامههای چسبانده شده «مری» در طی این 18 سال خیره شده و از دنیا رفته است. شاید مهمترین درس و پیام این فیلم در همین تک جمله پایانی فیلم که از زبان «مری» بیان میشود نهفته شده باشد، جایی که «مری» در کنار جسم بیروح «مکس» میگوید: «بودن کنار دوست همیشه لذتبخش است حتی وقتی که او دیگر نباشد!»
پیامی به وسعت واژه انسان
شاید بشر مدرن در سایه همه این پیشرفتها به تمام آرزوهایش دست پیدا کرده باشد و تا جایی در این دنیای مجازی غرق شده باشد که خود را کاملترین موجود روی زمین و بینقصترین نوع جاندار تصور کند اما با سفری کوتاه در عمق وجودی خود به چنان خلأیی برمی خورد که هیچکدام از تمام مصنوعات او جز شخصی از هم نوعانش نمیتواند برای التیام آن خلأ چارهای بیندیشد. درد انسان مدرن تنهایی است که همه سخنوران و اندیشمندان آن را بارها تکرار کردهاند اما جادوی تصویر، روایت یک زندگی واقعی، نشان دادن عمق سیاهی و تنهایی انسان و شفافیت و لذت حضور یک دوست در اثری مانند «مری و مکس» و نظایر آنهاست که میتواند برای بشر امروز به مثابه پیامی با این عمق باشد که با وجود تمام توفیقات و لذتها اما انسان ماشینی تنهاست و انسان تنها «کامل نیست، حتی شما دوست عزیز!»