
علیرضا محمدی
آهویم دوباره پیدایش شد. امروز که در آفتاب لخت اسفندماهی نگاهش کردم، به نظرم بزرگتر شده است. بزرگتر از زمانی که مادرش را به اشتباه کشتم!
عجب روزی بود. یا بهتر بگویم عجب شبی. از هر طرف سر و روی مان آتش میبارید و به هر طرف شلیک میکردیم، فایدهای نداشت. شنیده بودم اکراد ناراضی مسلط به منطقه خودشان هستند و وقتی شبیخون میزنند، مثل سایه میکنند. نمیفهمی کی آمدند و کی رفتند. حالا به چشم شنیدهها را میدیدم و هرچند توانستیم تک شان را ناکام بگذریم، اما دو نفر تلفات دادیم. یکی شهید و دیگری زخمی.
دم دمهای صبح بود که آمدند و با روشنی کامل هوا رفتند. سر و صداها که خوابید به همراه کاک سعید- پیشمرگ کرد مسلمان- رفتیم به طرف مواضعی که گفته میشد عمده مهاجمان در آنجا پناه گرفته بودند. کمی خون به چشم میخورد و چند تایی پوکه پراکنده روی زمین. کاک سعید مطمئن بود حداقل دو نفر هم آنها تلفات دادهاند. دو نفر از شش نفری که او به عنوان آمار مهاجمان عنوان میکرد:
- خونها دو جا زیاد دیده میشن. یعنی دو نفر زخمی شدن. رد خون دیگه دیده نمیشه، یعنی اینکه حداقل دو نفر هر زخمی یا کشته رو روی برانکار حمل کردن و خون از پارچه برانکارد رد نشده. پس چهارتا شون هنوز تو منطقه هستن. شاید شیطون بره تو جلدشون و دوباره برگردن.
نمی دانم چقدر از حرفهای کاک سعید درست بودند. اما یاد گرفته بودم که احتیاط شرط عقل است. بابا همیشه این جمله را به من میگفت. وقتی خواستم بیایم جبهه اول ممانعت کرد و سر آخر که چشم باز کرد و مرا توی راه آهن دید (یعنی خودش گفت که نفهمید چطور دسته گلش را با دست خودش راهی جنگ کرد) توی سالن انتظار چند بار این جمله را تکرار کرد و خواست که مراقب جگر گوشهاش باشم:
- تو تنها پسرمی. تاج سر من و مادرتی. اگه بری نفله برگردی اول میپرسم چطور زخمی شدی بعد میگم چه مرگته؟ اگه بگی کل خرابی کردم و نصفه و نیمه شدم، خودم اون نصفه سالمت رو خراب میکنم!
حرفهای بابا هم خنده دار بودند هم ترسناک. مثل رفتارش که نمیفهمیدی کی جدی است و کی نه. اما به نیت خیر گفتههای شوخی و جدیاش اعتقاد داشتم و وقتی کاک سعید گفت احتمال برگشت اکراد وجود دارد، مثل باقی بچهها بیخیال نرفتم سروقت کوهنوردی و بازی والیبال، اگر هم رفتم، اسحله ام را با خشاب پر همراه بردم. بهم خندیدند و از رو نرفتم. حسین- بچه کرج و آشنایی قدیمی- میگفت:
- این شبیخونها سالی یه بارن. میان میزنن و میرن. جببه غرب با جبهه جنوب خیلی توفیر داره. بیخیال بابا.
بیخیال نشدم و سرآخر کار خودم را کردم. سر پست بودم که صدای خش خشی از لای بوتههای خودرو شنیدم. هوای خوب منطقه و بارندگی خوبتر باعث شده بود این بوتهها قدی بکشند به قاعده نصف یک آدم. میشد به حالت نشسته خودت را پشتشان پنهان کنی و مخصوصا توی تاریکی شب، از دید دوربینهای مادون قرمز هم پنهان بمانی. چندباری تصمیم گرفتم محض احتیاط از ریشه درشان بیاورم. تنبلی کردم یا فراموشی، به حال خودشان رهای شان کردم تا اینکه آن شب صدای خش خش موجود ناپیدا کار دستم داد. فریاد زدم:
- سیاهی کیستی؟
جوابی نداد و دو سه بار دیگر حرفم را تکرار کردم تا اینکه چیزی از داخل بوتهها جهید و با رگبارم زمینگیرش شد. بچهها به هوای حمله دشمن از داخل سنگر بیرون آمدند و از همه جسورتر کاک سعید بود که چراغ قوه انداخت و با لحن خاصی گفت:
- مرحبا صیاد! عجب آهویی شکار کردی.
سیاهیای که زمین گیر کرده بودم یک آهوی زیبا و کمیاب بود. خون از چند جای بدنش میآمد و کسی از دلش نمیآمد خلاصش کند. همان طور ماند تا کمی بعد از خونریزی بمیرد. جسدش را قل دادیم داخل دره تا به قول کاک سعید جک و جانورها دلی از عزا در بیاورند. درست برعکس من که آن روز به کل اشتهایم کور شده بود. یاد جان دادن حیوان، کلافهام میکرد. سرآخر تصمیم گرفتم بروم توی دره و دفنش کنم.
رفتم و پاگیر صحنهای شدم که تا همین حالا اسیرم کرده. بچه آهویی که کنار جسد مادرش پرسه میزد و بویش میکرد. مرا که دید فرار کرد و چند قدم آن طرفتر ایستاد. عقب میرفتم جلو میآمد و جلو میرفتم عقب میکشید. انگار میدانست با قاتل مادرش طرف است. یا شاید غریزهاش حکم میکرد از انسان دو پا فرار کند؟ هرچه بود از دلم نیامد رهایش کنم و از آن روز به بعد کمی هم از شیرهای گاوی که بچهها توی مقر نگه میداشتند، نصیب «بانی چاو» شد.
بانی چاو به کردی یعنی به روی چشم. اسمی بود که من روی بچه آهو گذاشتم و هر چند خنده کاک سعید را به همراه داشت، اما به نظرم رسید تصویر خودم را توی آن چشمان درشت شهلایی دیدم و شدم بانی چاو بچه آهو!
از آن روز به بعد من و بانی چاو دوستان خوبی شدیم تا به امروز که بعد از برگشت از مرخصی معوقه، به نظرم بزرگتر شده است. اول نشناختمش و او زودتر شناخت. به رسم آشنایی جلو آمد و پوزهاش را مالید به زانویم. کف دستم را بود کرد و اجازه داد گوش هایش را نوازش بدهم.
غذا دادن به حیوانک یکی از بهترین کارهایی است که میتوانم در تنهایی سنگر انجام بدهم. هوا همچنان سرد است و باید برای جا و مکانش فکری بکنم. بانی چاو هر چقدر بزرگ شود، باز در نظر من همان بچه آهوی لرزان و یتیمی است که احتیاج به حمایت دارد.
دو سه تکه چوب بلند، چند تخته سنگ، سه چهار من خاک برای درست کردن کاه گل و درنهایت یک یاعلی و همت و پشتکار میتواند این مشکل را حل کند. لانهای بنا کند گرم و نرم تا بانی چاو در آن از گزند سرما و گرما در امان بماند. اگر بتوانم خانه را زیر پل متروکه درست کنم که دیگر نور علی نور، دیگر خیالم از ترکش خمپارهها هم راحت است. فقط میماند ترس از جانوران درنده که پل در دید نگهبانان قرار دارد و اگر خودم هم سر پست نباشم، به بچهها میسپارم هوای بانی چاو را داشته باشند.
انگار احمدی صدایم میزند. آن قدر حواسم پرت درست کردن لانه بود که متوجه صدایش نشدم. آن طور که او از روی برجک دست تکان میدهد گویی اتفاق مهمی افتاده، به طرف میدان مین اشاره میکند. چیزی توی میدان میجنبد، شاید. . . نه خود بانی چاو است که لا به لای مینها و تلههای انفجاری ورجه ورجه میکند. باید از خطر آگاهش کنم. باید بروم و نجاتش بدهم. . .
- بانی چاو. . . بانی. . . .
تقصیر خودم بود. بابا گفت احتیاط کنم و بیمبالاتی کردم. اما نمیشد که حیوان زبان بسته را رها کنم به حال خودش. هم باعث مرگ مادرش بشوم و هم خودش را ول کنم تا اسیر نیش مینها شود. اصلاً هر چه بود حالا دیگر همه چیز تمام شده است. دوپایم از زیر زانو قطع شدهاند و لرزش دستهایم نشان میدهند به اندازه کافی خون از دست دادهام. بچهها دارند تلاش میکنند معبری برای نجات ما ایجاد کنند. گمان نمیکنم به موقع برسند و باید فکر چیز دیگری باشم. مثلاً گفتن اشهدین یا دلداری دادن به بانی چاو... او که دارد میلرزد، زیر پوست گلویش پرش میکند و چشمانش هیچ حالتی ندارند، نمیدانم کجایش زخمی شده اما میشود فهمید بانی چاو نیز مثل من فرصت چندانی ندارد.
چیزی توی چشمان زیبایش تکان خورد. انگار تصویر خودم است. باز نشستم توی این چشمان شهلا و حالا میتوانم در میان این همه معصومیت و زیبایی، شهید شوم. بانی چاو که چشم بر هم بگذارد، من هم شهید شده ام. شهادت در میان چشمانی زیبا...