
بعد از اجرای «بیژن و منیژه»، «سوگ سیاوش»، «رستم و سهراب» و «هفت خوان رستم» نمایش «رستم و اسفندیار» پنجمین تجربه پری صابری در زمینه کارگردانی داستانهای شاهنامه فردوسی است.
او این نمایش را برخلاف آثار پیشین خود که در تالار وحدت به صحنه میبرد در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر روی صحنه برده است با بیش از 40 نفر بازیگر و گروه موسیقی زنده 10 نفره! دغدغه صابری بعد از 20 سال تحصیل در فرانسه، ادبیات کلاسیک ایران بوده و البته آثار او همیشه جزو نمایشهای پرمخاطب کشور نیز بوده است.
پیرامون این نمایش و البته تعریفها و انتقادهای پیرامون آثار این کارگردان با پری صابری به گفتوگو پرداختیم که حاصل آن از نظر شما میگذرد.
بار دیگر شاهد روی کار آمدن نمایشی از داستانهای شاهنامه فردوسی هستیم و در کنار نام کارگردان آن به اسم آشنای پری صابری بر میخوریم، دلیل این گرایش شدید شما به شاهنامه فردوسی چیست و بفرمایید چرا این بار قصه رستم و اسفندیار را برای نمایش برگزیدید؟
کلیه متون ادبی و اشعار شاعران کلاسیک ما به ویژه شاهنامه فردوسی همانند گنجینههایی هستند که به رایگان به ما رسیدهاند اما هنر نمایش ما نسبت به آنها بیاعتنایی میکند. من 20 سال از عمرم و تحصیلات نمایشی خود را در فرانسه گذراندم و در آن دوران تمام کارها و تمرکز من روی متون خارجی بود و بدون اغراق از آنها بسیار آموختم و پندهای فراوانی گرفتم اما دغدغه همیشگی من حرف زدن با زبان نمایش وجه زبان مادریام بود. سالها به دنبال راهی برای اینگونه سخن گفتن نمایشی بودم اما راه درست را پیدا نمیکردم تا زمانی که به سراغ متون ادبی و به خصوص اشعار شاعران کلاسیک ایران رفتم و با هر بار رجوع جوابهای بسیار مثبتی نیز گرفتم. «لیلی و مجنون»، «یوسف و زلیخا»، «شمس پرنده» تا اینکه به فردوسی و شاهکار بیبدیلش رسیدم. حافظ ، مولوی، فردوسی و ... در ادبیات ایران مانند خورشیدهایی هستند که مدام در حال نور افشانیاند و همه ایرانیان از پرتو انوار آنها بهرهمند شدهاند، اما پرتو افشانی فردوسی در این میان گرما بخشتر و دلچسبتر است؛ چرا که قصههای او در شاهنامه، قصههای زندگی افرادی است که با تکتک ایرانیان ارتباط عمیقی برقرار میکند و همیشه زنده و تازه هستند.
داستان رستم و اسفندیار یکی از برجستهترین قصههای شاهنامه و حتی میتوان گفت از نظر منطق داستانی برجستهترین آنهاست، رستم بعد از گذر کردن از هفت خوان و زیر پا گذاشتن منیت خویش به لقب جهان پهلوانی می رسد و از سوی دیگر اسفندیار نیز در هفت خوان دیگری نشان میدهد برای عشق و علاقهاش در برابر همه چیز ایستادگی و مقاومت میکند و به چشمه رویین تنی میرسد اما به دلیل جوانی و نداشتن بصیرت شخصی قرار گرفتن و تحت سلطه فکری پدر کشور گشا و قدرت طلبش به هنگام وارد شدن به چشمه دو چشم خود را می بندد و با این نقطه آسیب به لقب جهان پهلوانی میرسد. حال نبرد او دو به نبرد دو ابر قدرت پهلوانی ایران بدل میشود با این تفاوت که رستم به دلیل تجربه بالا به هیبت و دانش حقیقی رسیده اما اسفندیار به دلیل خامی و جوانی و پذیرش حرف ناصواب پدرش از بصیرت حقیقی به دور است و تراژدی در همین جا رقم میخورد و رستم با شلیک تیر از کمان خود به چشم اسفندیار در حقیقت بیبصیرتی او را هدف قرار میدهد و او را به هلاکت میرساند. این اعجاز شاهنامه فردوسی است. فردوسی ما را در تمام داستانهایش دعوت میکند به تماشای اضداد که از ازل آن تا ابد وجود دارند مانند مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی، بینایی و نابینایی، جسمی و روحی و ... و میگوید اگر راه را با بصیرت واقعی رفتی رستم میشوی و اگر نه اسفندیاری خواهی شد که در کنار رویین تنی، نقطه ضعفی برای نابودی خود به همراه خواهی داشت.
اغلب میشنویم که تئاتر ایران همواره از فقر مخاطب در رنج است، اما طبق آمارهای ارائه شده استقبال از آثار شما همیشه خوب بوده، به عقیده خودتان دلیل این استقبال در فضای کم مخاطب کنونی تئاتر ایران چیست؟
در تمام کارهایم به سراغ گنجی رفتهام که متعلق به ملت ایران است. یعنی در حقیقت من کار بزرگی انجام ندادهام؛ چرا که آن گنج به من تعلق ندارد! آن گنج شناسنامه ملت ایران، باعث سربلندی و افتخار ایران است. گنج ادبیات کهن، انسان دوستی، مبارزه با ظلم و ... را به ما یاد میدهد که این مفاهیم و دادهها به صورت فطری در تکتک قلوب ملت بزرگ ایران وجود دارد. من هم در آثارم با بهرهبردن از چنین گنجهایی در حقیقت اشارهای مستقیم به قلب مردم ومخاطبان خود دارم و به همین دلیل است که از نوجوان و جوان و دانشجو گرفته تا کهنسال و فقیر و غنی به تماشای آثارم مینشینند.
به عنوان مثال نمایش شمس پرنده که از مولوی آن را اقتباس کردم سه ماه به صورت مداوم روی صحنه بود و پتانسیل این را داشت که تا سه سال هم روی صحنه بماند؛ چراکه به باورهای دینی مردم اشاره میکرد که آن باورها در وجود هر فرد ایرانی جاری و ساری است. من مخالف کار کردن متون غربی و نمایشنامههای خارجی در کشور نیستم اما همیشه به هنرمندان تئاتر و به خصوص جوانان توصیه میکنم که مفتون متون غربی نشوند، ما با حرکت افراطی به سمت متون غربی از هویت و ریشههای اصلی خود فاصله میگیریم و این در دراز مدت حاصلی جز افت مخاطب تئاتر و بیهویتی نمایشهای ما چیزی در برنخواهد داشت.
کارهای شما غالباً با شمار فراوانی بازیگر و گروه موسیقی روی صحنه میآید که این به خودی خود کاری سخت و نفسگیری است، برای به روی صحنه آوردن رستم و اسفندیار آیا با مشکل خاصی دست به گریبان بودید؟
اغلب کارهای من بیش از 40 بازیگر به علاوه گروه بزرگی از عوامل موسیقی زنده را با خود به همراه دارد و جالب اینکه همیشه من در سختترین شرایط و در سایه کمترین حمایت آثارم را روی صحنه آوردم. به عنوان مثال هیچکدام از عوامل این نمایش قراردادی ندارند و صرفاً از روی عشق و علاقه و با اتکا به گفتههای مدیر مرکز هنرهای نمایش روی صحنه حاضر شدند و به نظر میرسد هر چه ما صدایمان را برای بیان مشکلاتمان بلندتر میکنیم. فریادهایمان کمتر شنیده میشود. مدیران در برخی مواقع گشاده دستیهایی میکنند که این خیلی خوب است، اما امیدوارم این گشاده دستی مدیران شامل حال همه گروههای نمایشی شود.
کمترین انتظارمان این است که مدیران این گنجینه پربرکت را که به یاری جوانان و آیندگان هنر این سرزمین شکل نمایشی گرفته است، حمایت کنند. کار من این است که داستانی از شاهنامه را با کمک هنرمندان به نمایش در بیاورم و تماشاگران نیز مانند همیشه از این آثار استقبال کردهاند. البته طی یک هفته گذشته شرایط جوی کمی برتعداد مخاطب تأثیرگذار بوده اما پرونده نمایشی من کاملاً شفاف و واضح است و اینجاست که وظیفه حمایتی مسئولان بیش از پیش به چشم میآید و امیدوارم در این راه یاریگر گروه ما باشند.
خانم صابری، در کنار استقبال خوب مخاطب از کارهای شما به عنوان نقطه مثبت، اغلب منتقدان اعتقاد دارند که شما در زمینه اقتباس آثارنمایشی از شعر به نمایشنامه تعمد بسیار بالایی به اشعار شاعران دارید و در زمینه دراماتیزه کردن آن اشعار (تبدیل کردن اشعار به متن نمایشی) کمتر موفق و دقیق عمل میکنید، آیا برای این انتقادها پاسخی دارید؟
آن اتفاقات دراماتیک که منتقدان به آن اشاره میکنند اگر نمیافتاد مردم به صورت پیوسته سراغ نمایشهای من نمیآمدند، شاهنامه در خانه همه ایرانیها مانند دیوان حافظ که چندین جلد از آن در هر خانهای یافت میشود، وجود دارد و همه اشعار آن را خواندهاند، اما وقتی آن اشعار رنگ و بوی نمایش به خود میگیرند و روی صحنه جان میگیرند، آن زمان است که جذابیتشان چندین برابر میشود و باعث هجوم مردم به تالارهای نمایشی میشود. من از آن منتقدان که به تماشای نمایشهای من مینشینند، سپاسگزاری میکنم اما در عین حال از آنها میخواهم که مجموعه نمایشنامههای من را که منتشر شدهاند نیز گرفته و با مطالعه آنها دست به نقدهای منصفانه بزنند، بهترین منتقد، خود مردم هستند و اگر آنها چنین احساسی داشتند مطمئن باشید که کارهای من تا به امروز ادامه پیدا نمیکرد.
نکته بعدی که مدتی است در گفتوگو با هنرمندان آن را دنبال میکنیم، بحث تئاتر ملی و بیتعریفی آن در بدنه تئاتر کشور است، ممکن است ضمن ارائه تعریفی از تئاتر ملی بفرمایید آیا نمایشهای شما صرفاً به سبب منشأ گیری از ادبیات ملی و کلاسیک ایران در شاخه تئاتر ملی طبقه بندی میشوند؟
ابتدا باید به این نکته توجه داشته باشیم که در زمینه فرهنگ آن هم خارج از محدوده کشور آنچه باعث سربلندی ایران و ایرانی است، هنر ما به شمار میرود که از ابتدای آغاز تمدن پارسی همراه ما بوده و حتی در برخورد با حمله اعراب و پذیرش اسلام ما تنها کشوری بودیم که در کنار پذیرش پرغرور و با افتخار دین اسلام، هویت ایرانی خود را حفظ کردیم. مصریها با پذیرش اسلام، پیشینه خود را فراموش کردند و به اعراب پیوستند، بغداد با تمام قدمت خود ضمن پذیرش اسلام، هویت خود را کنار گذاشت و به اعراب پیوست، این حرفهای من به منزله تخریب اعراب نیست که آنها هم برای خود دارای فرهنگ، هنر و تمدنی شایسته هستند اما وجه برتری ما در قیاس با سایر کشورها این بود که ما با هویت ایرانی خود به دین اسلام سلام گفتیم و با آغوش باز آن را پذیرفتیم.
پس اگر بخواهیم دست به خلق هنر ملی بزنیم باید از این تاریخ و روح همیشه در سیلان آن استفاده کنیم و آن را به نمایش بگذاریم. فردوسی پرچمدار هویت، شخصیت و هنر ایران است و تنها کسی است که «فارسی شکر است» را برای ما حفظ کرد و به همین دلیل است که او و کتاب شاهنامه را به عنوان پرچم هویت ملی و فرهنگی کشور میشناسیم و همین پرچم هویت ملی و ایرانی ما بوده که امروز به دستان هنرمندان رسیده و کوچکترین وظیفه هنرمندان حفظ و حراست از این دارایی گرانبها با تمام وجود و توانشان است.
من سعی میکنم زیر پرتو افشانی این پرچم فرهنگی و هویت ملی به تولید اثر دست بزنم و اگر بتوانم از این منابع ارزشمند به درستی بهرهببرم، موفق شدهام که یک تئاتر با هویت ملی تولید کنم.
چخوف در روسیه، پیراندلو در ایتالیا و بسیاری دیگر از هنرمندان بزرگ نمایش، پرچمدار روح و روان ملت خود هستند و ما با قرار گرفتن زیرپرچم آنها نمیتوانیم به تئاتر ملی خود برسیم، پس بر ماست که با پرچم شاهنامه، حافظ،مولانا و ... که از خود ماست و با خون و پوست و تار و پود ما گره خورده است برای تولید هنر و هویت فرهنگیمان حرکت کنیم.