کد خبر: 425412
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۸۹ - ۱۶:۰۵
اگر شما در عین برخورداری از نثری غنی با تمام فنون و شگردهای داستان‎نویسی آشنا و به آنها مسلط باشید تا زمانی که دستمایه‎ای برای نوشتن نداشته باشید، راه به جایی نخواهید برد. عدم برخورداری از ایده‎ای برای نوشتن، مشکل بسیاری از نویسندگان، اعم از نویسندگان باتجربه و بی‎تجربه است، کم نیستند نویسندگانی که با این مشکل روبه‌رو هستند که خب درباره چه باید بنویسیم؟ .....
گاه نوشتن یک رمان، تنها با در اختیار داشتن یک تصویر یا تجسم یک لحظه شروع می‎شود؛ تصویری از یک رؤیا یا تصویری زنگار بسته از خاطره‎ای دور یا حتی تجسم یک ذهنیت گنگ که در اثر جرقه الهامی بدل به یک تصویر می شود و رفته رفته گسترش می‎یابد و بدل به طرح یک داستان می‎شود و چه بسا اینکه نویسنده هنگام شروع کردن به نوشتن، اصلاً ذهنیتی نسبت به پایان داستان هم نداشته باشد و این روند شکل‎گیری ماجراها و کنش‎ها و واکنش‎های شخصیت‎ها باشد که او را به سمت پایان داستان (یا رمان) سوق دهد.
ویلیام فاکنر، خالق شاهکاری چون «خشم و هیاهو» درباره‎ جریان خلق این رمان می‎گوید: «{همه چیز} با یک تصویر ذهنی شروع شد. در آن لحظه فکر نمی‎کردم که سمبلیک باشد. این تصویر عبارت بود از پشت گل‎آلود شلوار یک دختر کوچولو روی یک درخت گلابی. دختری که از آنجا می‎توانست درون اتاقی را که تشییع جنازه مادربزرگش در آن انجام می‎گرفت، ببیند و آن را برای برادرهایش که پایین ایستاده بودند، تعریف کند.همین که خواستم توضیحی درباره‎شان بدهم وبگویم آنها چه کسانی بودند، چه کار می‎کردند و شلوار دخترک چرا گلی شده بود، متوجه شدم که همه اینها را نمی‎شود در یک داستان کوتاه گنجانید و حتماً باید داستان به صورت یک کتاب در بیاید. از آن وقت بود که به حالت سمبلیک شلوارگلی پی بردم و به جای آن دختر یتیمی را ترسیم کردم که از ناودان پایین می‎آمد تا از تنها خانه‎ای که در آن نه محبتی دیده بود و نه مزه تفاهمی را چشیده بود، فرار کند. از آنجایی که احساس می‎کردم اگر داستان از زبان کسی نقل شود که به چرایی وقایع آگاه نیست و فقط می‎داند که چه چیز دارد، اتفاق می‎افتد، تأثیر بیشتری خواهد داشت.
آن را از زبان بچه‎های کودن گفتم . اما دیدم که داستان را نگفته‎ام، سعی کردم آن را بار دیگر نقل کنم، اما هنوز آنچه می‎خواستم نبود . سعی کردم تکه‎ها را به هم بچسبانم و خلأهای وسط آن را با حضور خودم به عنوان راوی پر کنم. هنوز هم کامل نبود و این مسئله تا پانزده سال پس از انتشار نیز ادامه داشت. تا اینکه من ضمیمه‎ای به یک کتاب دیگر افزودم و در آن داستان را گفتم و توانستم موضوع را از ذهنم خارج کنم و مختصر آرامشی به دست آورم، این کتابی است که بیشترین علاقه را به آن دارم. هیچگاه نتوانستم آن را تنها بگذارم و هرگز هم نتوانسته‎ام آن را آنچنانکه می‎خواستم بنویسم؛ هرچند سعی بسیار کردم . دلم می‎خواهد - با وجود اینکه امیدی به موفقیت ندارم- یک‎بار دیگر هم کوشش کنم.
تجربیات گونتر گراس نیز در این زمینه قابل توجه و در خور اعتناست. او مهم‎ترین اثرش «طبل حلبی» را در زمانی نوشت که نه از شهرتی و نه از امکانات مالی قابل قبولی برخورداربود، ایده‎ نوشتن این رمان هنگامی به ذهن او رسید که مشغول نوشتن رمانی دیگر بود:«حافظه‌ام از یادآوری دقیق آنچه در آن دوران انجام داده‎ام، باز می‎ماند؛ اما یادم هست که چند طرح کلی برای حماسه‎ام در نظر گرفته و هرطرح را از واژه‎های راهنما انباشته بودم، اما همچنانکه کار پیش می‎رفت‎، طرح‌ها یکی پس از دیگری حذف می‎شدند. اولین، دومین و سرانجام سومین دستنویس، طعمه بخاری اتاقی شد که در آن کار می‎کردم.
اواخر همان سال وقتی از جنوب فرانسه به دوسلدوف می‎رفتم، هنگام گذر از سوئیس، نه تنها با همسرآینده‌ام آشنا شدم، بلکه چیزی دیدم که قدیس مرا از رو برد و او را از نوک ستون پایین کشید: یک روز عصر، میان گروهی آدم بزرگ که سرگرم نوشیدن قهوه بودند،پسر‎بچه سه ساله‌ای را دیدم که یک طبل حلبی داشت. با مشاهده تمرکز، توجه و علاقه پسرک به آلت موسیقی خود و بی‎اعتنایی او به دنیای اطرافش (آدم بزرگ‎هایی که ضمن نوشیدن قهوه با هم گپ می‎زدند) به شدت یکه خوردم و یاد او در ذهنم نشست.
منبع: با کمی تلخیص از پایگاه اینترنتی مد و مه
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار