
ایوب آقاخانی، نمایشنامه نویس خوش قریحه و جوان تئاتر کشور طی یک دهه اخیر نشان داده که توجه به مسائل و دغدغههای مخاطب داخلی از اصلیترین مواد خام او برای نگارش و اجرای نمایشهایش بوده است. «کسوف» آخرین نوشته او که در این روزها در تالار قشقایی مجموعه تئاتر شهر در حال اجراست با بهانه قرار دادن مسئله مهاجرت برای برآوردن آرزوها و آرامش ایدهآل و غم و هجران همراه با آن به دلیل سوژه فراگیر خود در بین مخاطبان به خصوص جوانان ایران توانسته مورداستقبال خوب مخاطبان قرار بگیرد. شخصیت اصلی این نمایش یک افغان است که برای رسیدن به آرزوهایش به ایران مهاجرت میکند، اما حرکت او به سمت ایران همزمان میشود با سالهای پایانی دوران جنگ تحمیلی. پیرامون اثر و بازتاب این مسئله در جامعه امروز ما با او به گفتوگو پرداختیم.
آقای آقاخانی برای بیان مسئله مهاجرت شما یک قهرمان افغان را انتخاب کردید و داستان تلخ زندگی او را در قالب یک ملودارم عاشقانه و شاعرانه به مخاطب ارائه دادید، چرا برای بیان چنین آسیب اجتماعی مسئله مهاجران افغان و حضورشان در ایران را بهانه قرار دادید؟
بحث اصلی این نمایش مسئله بیسرزمینی افراد و میل به مهاجرت آنهاست. در بیان چنین بحثی کلان باید به دنبال بستری مناسب و آشنا برای مخاطبان گشت تا مفهوم واقعی کلام تو را درک کنند. مسئله اصلی من در این کار عواقب تلخ ناشی از جنگ به عنوان پدیدهای شوم در میان افراد بشر است، اما برای این مفهوم کلان بستری مانند جنگ هشت ساله و تحمیلی ایران را انتخاب کردم که مخاطب با تمام ابعاد آن آشنایی و شناخت کاملی دارد.
نکته مهم دیگر، موقعیت و شخصیتهای درگیر آن موقعیت و چگونگی بازتاب باورپذیر آنها به مخاطب است چرا که برای رسیدن به همدلی و تحریک احساس مخاطب باید برای ارائه این نکته مهم راه درستی را انتخاب میکردم. من از زمینههای موجود در جنگ ایران و عراق استفاده کردم تا مخاطبم شخصیت خلق شده داستان مرا هم بشناسد و هم دوست داشته باشد. یک مهاجر افغان امروز برای مخاطبان ایرانی شخصیتی غریبه نیست، چرا که از یک سو سالهاست با او زیر آسمان این کشور زندگی کرده و از سوی دیگر فارغ از نکات مثبت یا منفی آن مهاجر او را در بنیاد به عنوان شخصیتی قابل ترحم میشناسد زیرا در سرزمینی به دور از سرزمین اصلی خویش با تمام رسم و رسوم آن محکوم و مجبور به زندگی است.
اما با وجود گذشت بیش از دو دهه از زندگی پناهندگان افغان در کشور ما هنوز دید مردم به آنها دیدی از سرمیل، رغبت و دوست داشتن نیست. فکر میکنید مخاطب شما این شخصیت را دوست خواهد داشت؟
فراموش نکنیم که جادوی درام این است که شما با افزودن جزئیات بسیار ویژه میتوانید شخصیتی را از قهقرا به اوج برسانید تا آنکه مخاطب بهرغم نگاه عرف جاری در جامعه او را قبول کند و دوستش داشته باشد. در همان صحنههای ابتدایی نمایش شما شاهد عشق ورزیدن این شخصیت به زنی میشوید که عاشقانه او را دوست دارد، او این عشق ورزیدن را به نوعی به تصویر میکشد که به هیچ تیره، طایفه، قبیله، قومیت و اصالتی باز نمیگردد، بلکه چون مفهوم بنیادین «عشق» عملی او نیز جهانشمول است و تماشاگر جذب شیوه مهرورزی او میشود. با افزودن چنین جزئیاتی، البته آگاهانه و درست، مطمئن باشید که مخاطب بهرغم نگاه شایع در جامعه نمیتواند این شخصیت را دوست نداشته باشد، امروز در جوابی که از مخاطب میگیرم رضایت و حس همذاتپنداری او را با قهرمان این نمایش به وضوح لمس میکنیم. البته این را نیز قبول دارم که بازی بازیگر در انتقال این حس بیتأثیر نیست اما سعی کردم در نوع نگارش این نمایش اصولی را رعایت کنم که حتی هنگام خواندن آن نیز خواننده به چنین حسی دست یابد.
ایوب آقاخانی کارش را به عنوان نمایشنامهنویس آغاز کرد و بعدها وارد حیطه کارگردانی و بازیگری نیز شد، با این مقدمه گاهی شنیده می شود که او آثاری را که بیشتر دوست دارد خودش کارگردانی میکند و مابقی آثار را که تعلق خاطر کمتری نسبت به آنها دارد به کارگردانان دیگر می سپارد آیا این شنیدهها را تأیید میکنید؟
نه من این را قبول ندارم! حقیقتی در این شنیدهها و پچپچها نهفته است که من مدعیان آن را دعوت میکنم اینگونه به مسئله نگاه کنندکه فرض کنند آن نمایشنامههایی را که دوستان من کارگردانی کردهاند خود من کارگردانی میکردم، آیا همین قضیه ممکن نبود باعث شود که مخاطبان آن آثار را بیشتر از آثار سایر کارگردانانی دوست داشته باشند؟ فکر میکنم اگر برخی از آثار را که دوستان من از متنهای من کارگردانی کردهاند اگر خودم کارگردانیشان را انجام میدادم، رضایت قلبی بیشتری داشتم، من ادعای خلق نمایش ایدهآلی ندارم اما در مورد کارهای خودم گاهی اوقات احساس میکنم میتوانم آثارم را طوری کارگردانی کنم که مخاطب را بیشتر به ایدهآلهای ذهنیاش در مواجهه با آن اثر نزدیکتر کنم تا دوستان دیگری که آن کار را کارگردانی میکنند.
مدتهاست متنهایی که نویسندگان داخلی به رشته تحریر درمیآورند و روی صحنه میبرند تهی از دغدغههای معاصر و جاری مخاطبان آن آثار است. با توجه به اینکه سالهاست از دفاع مقدس فاصله گرفتهایم و نیز مدتهاست که مهاجران افغان در کنار ما زندگی میکنند «کسوف» تا چه اندازه دغدغههای مخاطب امروز را بیان میکند؟
مضامینی که در کسوف جاری است اولاً دارای پژواکهای چندآوایی است، ثانیاً خیلی جهانشمول و ثالثاً فرازمان و تاریخی است، در نتیجه این مضامین به هیچ وجه کهنه نمیشوند. ما نام جنگ تحمیلی را در این اثر می شنویم اما این نمایشنامه برای یک جنگ خاص نگاشته نشده. بستر اصلی این اثر اتفاقاً مفهومی است که این روزها در بطن جامعه ما بسیار رایج است و آن مقوله آرامش، دست یافتن به رؤیاهای ذهنی، امنیت و میل به سفر برای دست یافتن به آمالها و معانی تعریف شده پیشرفت در جهان امروز است که بین جوانان و به خصوص هنرمندان ما بیش از یک دهه است که رایج شده است. آیا این دغدغه معاصر ما نیست؟ چرا هست! مگر آنکه نخواهیم حقایق را باور کنیم. این باور رواج دارد و گسترش پیدا کرده، من به درست یا غلط بودن شایع شدن آن کاری ندارم، من به این میاندیشم که نگاه خودم و دغدغههای خودم را در واکنش به این پدیده اجتماعی با نگاه و زبان خودم به مخاطبم منتقل کنم. من به آدمهایی کار دارم که به هر جا میروند جهان به آنها بیرحمی میکند. به هر جا که برای کسب آرامش میروند، همیشه غم عجیبی همراه لحظاتشان است.
ایرانی معاصر هنوز تهمانده آسیبهای جنگ را حمل میکند، دوست دارد به دغدغههایش به عنوان یک انسان بالغ و فهیم ارزش قائل شوند. در مورد جنگ فراموش نکنیم که جنگ اولین و بدترین اختراع کثیف بشر، حتی قبل از آتش بوده است. زمانی که انسانهای اولیه برای به دست آوردن مطامع خود جنگیدند، این پدیده شوم جریان داشته تا امروز که مضامینی مانند غربت، بیامنیتی، بیهویتی و... تبعات آن به شمار میرود. انگار مهمترین وظیفه جنگ این است که بزرگترین رسالت و وظیفه بشر یعنی حرکت به سمت عشق متعالی را که برای آن به دنیا آمده با خطر روبهرو کند.
این اثر درواقع نمایشگر قربانیهاست که یک جنگ میتواند از سادهترین و سالمترین آدمهای این سرزمین بگیرد و به تبع آن شخصیتهای گرفتار در این فضا به شخصیتهایی دائماً بیسرزمین تبدیل میشوند.
سؤال آخر اینکه شخصیت «میوند» به عنوان قهرمان این نمایش در غلیظترین شکل ممکن به بیان زبان افغان میپردازد. آیا در این مسئله تعمدی وجود داشته، فکر نمیکنید که مخاطب ایرانی به همین واسطه بخشهایی از داستان اثر را از دست میدهد؟
من برای خلق این زبان سختی بسیاری کشیدم، چرا که از آغاز برای خلق آن تحقیق کردم و برخلاف سایر همکاران که برای خلق شخصیتی افغان، فارسی مینویسند برای اجرا، مشاور لهجه و زبان افغان میآورند، من از ابتدا سعی در خلق این زبان داشتم.
این رنج را به این سبب برگزیدم که تا جایی که میتوانم این شخصیت افغان را به ارزشهای سرزمین و زبان مبدأ خود وفادار نگه دارم و با این کار توانستم رنگ غربت او را در میان ایرانیان بیشتر و بیشتر کنم. اگر زبان او مانند اکثر افغانهای حاضر در کشور ما که به زبان ما نزدیک شدهاند، تبدیل میشد، آن غربت و احساس ترحم برای داستان تراژیک او در این اثر به این قوت شکل نمیگرفت.