
«بیچیزها» نخستین رمان کاترینا هاکر نویسنده جوان آلمانی است که به زبان فارسی ترجمه شده است. هاکر در سال ۱۸۶۷ در فرانکفورت متولد شده و اکنون در برلین زندگی میکند. او در رشته فلسفه درس آموخته و اکنون با نویسندگی و ترجمه گذران زندگی میکند.
آنچه بیچیزها را در میان داستانهای ترجمه شده به زبان فارسی از ادبیات آلمان و جهان در سالهای اخیر متمایز میکند، داستان کشیدن تأثیرات عمده و غیرمنتظره اتفاقات جهانی در زندگی مردم و ناتوانی آدمها در درک این حوادث است که باعث ستایش خوانندگان این رمان در سالهای پس از انتشار آن و نیز برگزیده شدن این اثر به عنوان بهترین رمان آلمان در سال 2007 است.
رمان «بیچیزها» داستان زندگی زن و مرد جوانی را تعریف میکند که در یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ میلادی (روزی که به برج تجارت جهانی و برجهای دوقلو در نیویورک حمله شد) یکدیگر را ملاقات میکنند و زندگیشان در ارتباط با حوادث جهانی گرفتار تغییر و تحولاتی عمده میشود.
رمان بیچیزها در ایران با ترجمه ناتالی چوبینه و با خرید حق انحصاری نشر آن از سوی نشر افق منتشر شده است.
بلند شد. به نظرش میرسید که خودش حرکتی نمیکند. بلکه از جایی به جای دیگر سر میخورد، خود به خود، گوشی تلفن دستش بود و شماره تلفن همراه ربرت را گرفت و سه بار این پیام را شنید: در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر امکانپذیر نمیباشد»
آن شب با ایزابل قرار داشت. یولیاف با چشمان پر اشک، جلویش ایستاده بود. دفتر شرایبر طبقه آخر بود. یاکوب از اتاق انتظار گذشت بدون اینکه یک کلمه با خانم بوشه حرف بزند. شرایبر کفرش در میآید کسی بیخبر مزاحمش بشود، همه از طوفانهای خشم او پروا داشتند، ولی این بار هیچ چیز جلودار یاکوب نمیشد، نه امروز، نه در این موقعیت. شرایبر مات و مبهوت او را برانداز کرد. برای یک لحظه یقین یاکوب با نگرانی و تردید درآمیخت، تردید چنان عمیقی که دستهایش را به لرزیدن انداخت. او ایزابل را پیدا کرده بود، قرار بود به لندن برود، ولی بهای چنین چیزی، اگر قرار بود مرگ ربرت باشد، سنگینتر از آن چیزی بود که فکر میکرد.
در دو جمله جریان را به شرایبر اطلاع داد. جملههایی که مثل یک استدلال کاملاً بدیهی زاید به نظر میرسیدند.
مشکل میتوانست به خود بقبولاند که شاید ربرت هنوز زنده باشد. او درست قبل از رفتن به شیکاگو باید برای دیدن یکی از موکلهایش به مرکز تجارت جهانی میرفت. شرایبر به اتاق انتظار رفت، خیلی آهسته به خانم بوشه چیزی گفت. یاکوب متوجه شد اتاق انتظار چقدر تاریک است. پرتوهای نور خورشید از پشت پردههای ضخیم به زحمت به داخل نفوذ میکردند، چراغ مطالعه رو به موکت سرمهای میتابید که بیشتر نور آن را جذب میکرد.
شرایبر برگشت و گفت: «بنت هم اوقاتش تلخ میشه. خانم بوشه سعی میکنه از طریق یکی از آشناهای من تو بیمارستان دنبالش بگرده».