
در اواخر دهه 1970 میلادی چینیها با وقوف به اینکه ایدئولوژی پوچ و توخالی کمونیسم به تنهایی و با تنگنظریهای خاص اقتصادی که به همراه دارد، نمیتواند آنها را در زنجیره توسعه جهانی به حلقهای وصل کند، کمکم از این تفکر بسته و ناکارآمد فاصله گرفتند. اگر چه همزمان شیوه حکمرانی و سیاست حاکم در این کشور را به سبک و سیاق کمونیستی ادامه میدهند، اما مدل اقتصادی آنها را به سمت پذیرش رقابت و اصول لیبرالیستی بازار آزاد سوق داده است. این موضوع سبب شده تا چین در جهتگیریها و تصمیمگیریهای بینالمللی، همزمان و همراستا با مقوله اقتصادی، به بازیگری بزرگ تبدیل شود.
در سال 1995 میلادی اقتصاد چین برپایه یک طرح 25 ساله (تا سال 2020 میلادی) به صورت هدفمند برنامهریزی شده و پایهگذاری شد، که طبق آن بنا داشتند تا چین را در سال 2020 و با 25 سال کارکرد هدفمند اقتصادی و با ایجاد برخی زیرساختهای لازم، به قدرت دوم اقتصادی در جهان مبدل سازند.
اما رخداد برخی موضوعات نظیر: بازگرداندن منطقه هنگکنگ، پس از حدود یکصد سال توسط انگلستان به چین و مدیریت صحیح صادرات و اقتصاد چینیها در عرصه بازاریابی در نقاط مختلف جهان و از همه مهمتر بحران مالی و اقتصادی در جهان غرب به ویژه امریکا و اروپا طی چند ساله اخیر، همگی دست به دست هم دادند تا چینیها بسیار زودتر از برنامه 25 ساله طراحی شده خود به موفقیت دلخواهشان دست یابند. برابر آمارهای رسمی منتشره چینیها در سال 2008 میلادی دومین و در سال 2009 میلادی اولین اقتصاد را در سطح جهان دارا بودهاند، ضمن اینکه در جذب سرمایهگذاری خارجی نیز کشور اول در جهان بودهاند.
بنابراین در سیر فوقالذکر چینیها نه تنها در چرخشی پارادایمی از اقتصاد دولتی فاصله گرفته و به سمت اقتصاد آزاد و رقابتی گام برداشتند بلکه در الگوی رفتاری خود و روش دفاعی - واکنشی که برگرفته از ادبیات تند کمونیستی بود، تجدید نظر کرده و به تعامل و تعادل بینالمللی در عرصههای گوناگون سیاسی و اقتصادی روی آوردند و با پذیرش گفتمان موجود در نظام بینالملل وارد عرصه بازیگری در صحنههای مختلف و به ویژه تجارت و بازرگانی، اقتصاد، انرژی و ... شدند.
در این مسیر، چین به جهت تأمین و تجهیز زیرساختهای مورد نیاز رشد و توسعه اقتصادی و صنعتی خود و به جهت شتابی که آهنگ این رشد به خود گرفت، نیازمند تأمین فراوان مواد اولیه و انرژی مورد نیاز خود در عرصههای گوناگون نفت و گاز شد و در این عرصه هم اکنون کار را در مسیری پیش برده که توانسته در عرصه جذب انرژیهای گوناگون مورد نیاز خود از بسیاری از رقبای غربی خود همچون امریکا و اروپا پیشی بگیرد.
هم اکنون چند سالی است که مقامات پکن با حداکثر توان موجود خود در عرصههای سیاسی، دیپلماسی، اقتصادی و ... سعی در جذب تمامی ظرفیتهای موجود در مناطق پیرامونی خود به لحاظ جذب انرژی مورد نیاز را دارند، به طوری که در این مسیر شاهد پیگیری ساخت و انتقال همزمان چندین طرح انتقال انرژی از کشورهای تولیدکننده به سمت مناطق مختلف این کشور هستیم. از جمله این اقدامات میتوان به افتتاح خط لوله اول گاز ترکمنستان به چین که در سال 2008 کلنگ آن زده شده و در 14 ماه بعد و در سال 2009 میلادی مورد افتتاح قرار گرفت و همچنین پروژه ساخت خط لوله دوم گاز ترکمنستان به چین که مدتی است آغاز شده و با شتاب تمام در حال ساخت و اجراست، اشاره کرد. در این راستا میتوان به خط لوله گاز روسیه به چین، خط لولههای دیگر نفت و گاز بین برخی جمهوریهای آسیای میانه به چین، خط لوله تاپی (که گاز ترکمنستان را از طریق افغانستان به پاکستان و از آنجا به هند و در نهایت نیز به چین منتقل خواهد کرد). خط لوله صلح که گاز کشورمان را به پاکستان و هند و از آنجا نیز به چین منتقل میکند و ... نیز اشاره نمود. همگی این طرحها و اقدامات در کنار خریدهای بسیار و روزانه نفت وگازی است که چین به صورت حمل و نقل دریایی و از نقاط مختلف آسیا خریداری میکند.
با ورود دامنههای بحران اقتصاد جهانی به منطقه آسیای میانه، این امر موجب بروز رقابتی سخت برای در اختیار گرفتن منابع انرژی این منطقه شده و باعث شد تا پژوهشگران و کارشناسان این منطقه، دیگر صرفاً در انتظار نبرد کلاسیک قدیمی بین روسیه و غرب نباشند، به طوری که هم اکنون معادلات قدرت در این منطقه، همراستا با کلیت این موضوع در برخی مناطق دیگر آسیا، به هم ریخته و چین فراتر از تمام قدرتهای اقتصادی وارد بازی شده است. در این میان چین با خیز اقتصادیای که از حدود 40 سال قبل آغاز کرده است توان بازیگری خود را در آسیا، آسیای میانه و برخی دیگر از نقاط دنیا، بر مبنای اقتصاد، انرژی و نفوذ سرمایه قرار داده است.
چین درصدد است تا با نفوذ اقتصادی و پررنگتر کردن سفره مردم این منطقه که عمدتاً کمدرآمد بوده و از آشفتگی اقتصادی رنج میبرند، گوی سبقت را از رقبا ربوده و حتی روسیه و غرب را نیز دور زده و آرامآرام رهبری منطقه را به دست بگیرد. روسیه در این منطقه بیشتر از گزینه نظامی، قراردادهای دفاعی و همچنین یادآوری گذشته نوستالژیک، به عنوان ابرقدرت دوره جنگ سرد استفاده میکند. در آن سو نیز غرب به ویژه امریکا که طرح گسترش ناتو در شرق را در اهداف خود دارد، اگر چه از هر گزینه و زمینهای استفاده میکند تا نفوذ خود را افزایش دهد اما ارائه پیششرطهایی چون گسترش اندیشههای دلخواه خود با رنگ و لعاب اندیشههای دموکراتیک در ساخت سیاسی و همچنین تقویت نهادهای حقوقی بشری در بدنه اجتماعی که از زمینههای فرهنگی نفوذ غرب در منطقه است، عرصه را برایش تنگ کرده است، زیرا این زمینه فرهنگی با پیشفرضهای ذهنی مردم آسیای میانه به خصوص رهبرانش سرسازگاری چندانی ندارد. از این رو میتوان گفت چین، بهترین گزینه را در این رقابت چندجانبه انتخاب کرده و اقتصاد را اساس رفتارهای سیاسی خود قرارداده است تا افکار عمومی را به سمت خود متمایل گرداند، البته این موضوع به این معنا نیست که چین، دیگر زمینهها را به فراموشی سپرده است. مطمئناً زمینههای فرهنگی، نظامی و ... را نیز در برنامه دارد اما به هر صورت در آنجا هم از کمکهای مالی بهره میگیرد.
نتیجه اینکه چین با طراحی هدفمند و با شتاب تند در مسیر انرژی و اقتصاد، در برهه اول در سطح آسیا و در قدم بعدی در سایر سطوح در حال حرکت به سمت تبدیل شدن به یک قدرت برتر اقتصادی در سطح بینالمللی بوده و در این مسیر گوی سبقت را نیز از اروپا و امریکا ربوده و یکهتاز در حال پیشرفت به جلو است.
بدون تردید در آینده نه چندان دور و با ظهور چین در سایر عرصههای سیاسی، نظامی، امنیتی، فرهنگی و ... نیز شاهد تبدیل شدن این کشور به یکی از قطبهای قدرت، به صورت ویژه و خاص خواهیم بود؛ قطبی که بدون شک به جهت پیشبرد منافع خود ناچار به رویارویی و اصطکاک با سایر رقبای خود یعنی اروپا و امریکا و حتی روسیه خواهد بود.