رضا فرخی - آقا فشار نده! پاهات رو از جیبم در بیار! انگشتت توی حلقم گیر کرده! چه جملات آشنایی که همیشه در اتوبوسها همراه من و شماست. همیشه همسرم از اینکه به صورت کمپوت و گوجه فرنگی له شده به خانه می روم تعجب می کند اما همین که می شنود از اتوبوس استفاده کرده ام خدا روشکر می کند که سالم به دستش رسیده ام!
گاهی اوقات به دلیل «چانه زنی از بالا و فشار از پایین» شدید در اتوبوس های واحد شهری، احساس می کنم که روحم از قسمت دماغ به ملکوت خواهد پیوست و من دیگر همسرم را نمی بینم. یک بار هم به دلیل فشار جای روده و قلبم با چشم هایم عوض شد و از چشمهایم نفس می کشیدم؛ اینجا بود که چشمهام به رنگ شش هام خمار می شد. این مساله یکی از پیام های اخلاقی است که اتوبوس های شهری همیشه یاد مرگ را به همراه دارد. تازه این ها همه در صورتی است که بر صندلی نشسته باشیم؛ درغیر این صورت باید تا مقصد روی پله ها سر کنیم و دراین وضعیت بعضی از هموطنان با گذاشتن پا روی سینه وصورتمان ما را به داخل خیابان پرت می کنند(نههههه)؛ که با این کار مشفقانه آنها سرودستم چند باری شکست، طوری که هر وقت پیش دکترمی رفتم او می گفت بازهم سوار اتوبوس شدی! تمام این مسائل به کنار بارفیکس بعضی از هم وطنان با میله های اتوبوس هم یه طرف (برو کنار می خوام ورزش کنم! رونی کلمن هم از اتوبوس قهرمان جهان شد!).
بگذریم که بعضی از شهروندان حتی اگر اتوبوس خالی هم باشد علاقه زیادی به ماندن در بین درها دارند و هرچقدر هم که به آنها تذکر می دهیم باز هم آنها علاقه زیادی به شکستن ودستها لای در اتوبوس از خود نشان می دهند و از صدای خورد شدن دستهایش لذت می برند!(آخیش دستم از 6جا شکست!).