
احمد پرهیزی - میشل تورنیه 85ساله است و بهتازگی سفرنامههایش را منتشر کرده است. او با نگارش دومین کتابش باعنوان «شاه اولن» در 1970 جایزه گنکور را به سمت آورده است. کتابی که به فیلم هم درآمد. از آن زمان او چندین کتاب دیگر منتشر کرده و جوایز ریز و درشتی نیز بهدست آورده است. او از 1962 شهر پاریس را ترک کرده و به روستایی آمده و بیشتر آثار خود را نیز درهمین جا نوشته است. میشل تورنیه در این گفتوگوی تازه از حالوهوای خود در کهنسالی میگوید.
چطور شد که ساکن این روستا شدید؟
سال 1954 بود. من در کنار رود سن روبهروی کلیسای نوتردام در جزیره سنلویی زندگی میکردم. گاه به همراه دوستان برای گردش به این روستا میآمدیم. یک روز در کافهای دوستی را دیدم که همکارم در رادیو بود. او به تازگی این منزل را خریده بود که من حالا در آن ساکن هستم. روزی در اداره به دوستم گفتم چه خبر از روستای شوزل؟ پاسخ داد: «حماقت کردم که آنجا را خریدم. فکر نکنم هیچوقت پایم را در آن روستا بگذارم!» من بلافاصله خانه را از او خریدم، همه کتابهایم را در همین خانه پشت این میز نوشتهام.
اینجا بهنوعی پناهگاه شما شد...
در آن زمان من هر روز به پاریس میرفتم چون در انتشارات پلون(ناشر نهچندان مهم فرانسوی) کار میکردم. وقتی به آنها گفتم که میخواهم رمان اولم را در انتشارات (معتبر) گالیمار چاپ کنم، خیالشان راحت شد. آنها میترسیدند که مبادا مجبور شوند به زور کتاب من را چاپ کنند. کتاب چاپ شد و جایزه بزرگ فرهنگستان فرانسه را کسب کرد. انتشارات پلون از این اتفاق ناراحت شدند و برخورد سردی با من داشتند. کتاب دوم چاپ شد. اینبار جایزه گنکور را به من دادند. این دفعه دیگر مسئولان انتشارات حسابی عصبی شدند و بالاخره مرا اخراج کردند! پس از دریافت گنکور دغدغههای مادی من از بین رفت. 400هزار نسخه فروش برابر بود با یک میلیون یورو حق مؤلف، این برای زندگی کافی بود.
گنکور شما را قادر ساخت که از پاریس خارج شوید...
هیچوقت پاریس را دوست نداشتم، با اینکه در این شهر به دنیا آمده بودم.
وقتی شما به روستای شوزل رفتید اینگرید برگمن(ستاره هالیوود و برنده سه جایزه اسکار بازیگری) ستاره دهکده بود.
او هم در این جا خانهای داشت. او یک روز مرا برای ناهار به خانهاش دعوت کرد، سر میز ناهار ده امریکایی نشسته بودند که فقط به انگلیسی حرف میزدند. اعصابم به هم ریخت. او یک استخر هم درخانه داشت. او درآن روستا برای خودش کلی برو بیا داشت. مردم او را «مادام انگرید» صدا میکردند...
حالا شما جذابیت شهر هستید، داور جایزه گنکور هم هستید و هرساله رمانهای زیادی برای شما میفرستند.
سالی حدود 500کتاب برایم میفرستند. معلوم است که این تعداد فراتر از توان من است. اما من بلدم چطور یک متن خوب را از درون این همه کتاب در بیاورم. عنوان کتاب و متن پشت جلد، خود حرفهای زیادی برای گفتن دارد. همیشه از دریافت این همه کتاب لذت میبرم، نمیتوانم همه را بخوانم اما همه را تورق میکنم، بو میکشم. چون به من لطف داشتهاند و کتابها را فرستادهاند، برایم اهمیت دارند.
شما درجهان نویسنده مشهوری هستید. جوایز متعددی دریافت کردهاید. هیچ جایزهای هست که دلتان بخواهد دریافت کنید؟ مثلاً نوبل؟
بگذارید برای شما خاطرهای تعریف کنم. در دهه هشتاد فرهنگستان سوئد من و کلور سیمون را به استکهلم دعوت کرد. سیمون را من تا آن روز از نزدیک ندیده بودم. طی یک هفته آنها از ما کلی سؤال پرسیدند، طوری که هردوی ما دیگر به تنگ آمده بودیم. به پاریس برگشتیم و چند روز بعد شنیدیم که سیمون برنده جایزه نوبل ادبیات (بابت نگارش جاده فلاندر) شده است. سیمون نویسندهای برجسته است که هرگز در فرانسه جایزهای نگرفت. در فرانسه با او بدرفتاری شد.
کدام نویسنده معاصر را میپسندید؟
من همیشه گفتهام که بزرگترین نویسنده فرانسوی دوران ما ژولین گراک است. او ردیهای ضد جوایز ادبی نوشت که «ادبیات معده» نام داشت. آکادمی گنکور هم برای اینکه حالش را بگیرد به او جایزه گنکور را داد. او نپذیرفت اما این چیزی را عوض نمیکند. او بالاخره از حق مؤلف که بابت این جایزه افزایش مییابد، بسیار منتفع شد.
از بین کلاسیکها چه کسی را میپسندید؟
از نظر من بزرگترین نویسنده تاریخ ادبیات فرانسه گوستاو فلوبر است. در آثار او واقعگرایی و جادو درهم میآمیزد. او عالی است.
بیشتر فلوبر را دوست دارید یا پروست؟
من اصلاً علاقهای به پروست ندارم. من بیشتر جملات کوتاه و خشک را میپسندم. پروست انگار جملاتش مایع است. درعین حال من هیچوقت علاقهای به نوشتار درونی نداشتهام. حالات روحی چندان مورد توجه من نیست، جهان بیرون مهمتر است.
شما هم مثل گراک چندان بهدنبال مکتبهای ادبی نرفتید، نه به سراغ نویسندگان رمان نو رفتید، نه جریانهای دیگر ادبی از جمله هوسار توجه شما را جلب کرد.
بله، درست است. روژه نیمیه هم که خود عضو مکتب هوسار بود، نتوانست مرا به عضویت این گروه درآورد. همکلاس بودیم، او ذهنی خلاق و شکوفا داشت. من اولین کتابم را در 42سالگی منتشر کردم و او در 18سالگی. او در 36 سالگی درگذشت.
ارتباط خود را با او حفظ کردید؟
نه، نمیشد با او ارتباط برقرار کرد، اصلاً نمیشد. من از کتابهای او هم چندان خوشم نمیآمد، خوب نوشته بود اما من دوست نداشتم. (در میزنند. پستچی نامهای برای او میآورد.) از طرف فرهنگستان هنر ساکس (در آلمان) برایم نامه نوشتهاند. والدین من به آلمانها علاقه داشتند. پدرم در زمان جنگ جهانی اول گلولهای به صورتش خورد. تمام زندگیام، او را با صورت پاره میدیدم که رو به رویم نشسته بود.
پس با این حساب به یکی از بزرگترین آلمانشناسان تبدیل شدید.
بله، حتی فرانسوا میتران (رئیسجمهور اسبق فرانسه) در این مورد با من مشورت میکرد. در دوره اول ریاستجمهوریش چهار بار برای ناهار به اینجا آمد. با هلیکوپتر میآمد و ماشینی او را تا اینجا میرساند. عجب ماجرایی! مأموران همهجا را قرق میکردند. او از من درباره آلمان شرقی و ادبیات میپرسید. من در آن زمان عضو فرهنگستان هنر برلین شرقی بودم و دو بار درسال به آنجا میرفتم.
هیچ وقت به زمانی میاندیشید که دیگر نباشید؟
در مورد دستنوشتههایم همه را به یک کتابخانه دانشگاهی دادهام. در مورد این خانه هم، چندان برایم مهم نیست. کودکی در این روستا بود که گم شده بود و من تاحدودی او را به فرزندی قبول کردهام. میگویم تا حدودی، چون فرزندخواندگی کلی کاغذ بازی اداری دارد که من از عهدهاش برنمیآیم. من او را بزرگ کردهام. او تمام خوشبختی من است. حالا او ازدواج کرده و فرزندانی دارد. نمیدانم با این خانه چه میکند.
هنوز هم مینویسید؟
نخستین چیزی که اهمیت دارد عنوان (کتاب) است. همیشه قصه نوشتن برای من با یک عنوان شروع میشود. (میشل تورنیه پروندهای را نشان میدهد که چندین عنوان احتمالی در آن ذکر شده است) میبینید اینها عنوانهایی است که انتخاب کردهام: «حادثهها»، «میرابیلیا» «روزهایی که میآیند» «روحهایی که زندگی میکنند»، «شب و روز» گاه متنهای کوتاهی مینویسم. فکرش را بکنید، من 85 سالهام. همین کافی است. چندین کتاب نوشتهام، قصه کوتاه، حکایت و کلی متون دیگر. بد نیست نه؟
منبع: نوول ابسرواتور