
رئوف موسوی - همیشه در مصاحبهها از من میپرسند مهمترین قابلیتی که یک رماننویس باید از آن برخوردار باشد، چیست؟ خب، مسلم است؛ استعداد. یک فرد اگر استعداد ادبی نداشته باشد هر قدر هم شور و اشتیاق به خرج دهد یا عرق بریزد، افاقه نخواهد کرد و باید فکر رماننویسی را سر به در کند. در اینجا بحث بیشتر بر سر یک پیش شرط و امر واجب است تا یک قابلیت. بهترین اتومبیل هم اگر سوخت نداشته باشد قادر به حرکت نیست.
این جملات را هاروکی موراکامی در خلال روزنوشتهای خود که در فاصله سالهای 2005 تا 2006 نوشته است و به تازگی با عنوان «از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم» با ترجمه مجتبی ویسی از سوی نشر چشمه منتشر شده است، به زبان میآورد تا بار دیگر به مخاطبان خود و ادبیات داستانی این نکته را یادآوری کند که نویسنده بهزعم او کسی است که از هر موقعیتی چه ذهنیت و ساختار داستانی شکل یافته در ذهن او باشد و چه خاطرات و روزنوشتهایش و چه نگاه کردن او به یک موجود بیجان میتواند داستان خلق کند و موراکامی در روزنوشتهای خود این موضوع را به کاملترین شکل ممکن به اثبات میرساند.
موراکامی در روزنوشتهای خود از ورورد خود به دنیای نویسندگی سخن میگوید و تلفیق این حس خود با دویدن که برای او در آغاز تنها یک تمرین برای تغییر شرایطی بود که نوشتن به او تحمیل کرده بود ولی رفته رفته در او تبدیل به یک حس درونی و عاملی برای تمرکز در نوشتن تبدیل میشود.
موراکامی از لحاظ سبک نگارشی از جمله نویسندگان سورئالیست و پست مدرن است که دغدغههای مدرن خود همچون بحران هویت و جامعه، سقوط ارزشهای انسانی و خلأ معنویت در زندگی انسان معاصر را با تأثیر از ذهنیت جامعه معطوف کار دائم ژاپن روایت میکند. اما استعداد و خلاقیت شگرف او در ساختن انسانها و موقعیتهای فرا بومی در قالب داستانهایش او را از نخستین روزهای قدم زدن در عرصه داستان و نویسندگی از حصار جغرافیایی جامعه سرمیاه سالار ژاپن خارج کرد و زبان او را با ذهنیت بسیاری از مخاطبان ادبیات در جهان پیوند زد.
موراکامی با وجود اینکه در روزنوشتهای خود ورودش به عرصه ادبیات داستانی را یک اتفاق عنوان میکند اما در داستانهایش و آنچه به عنوان متن مکتوب از وی روایت میشود خود را یک نویسنده بالفطره نشان میدهد و به همین خاطر است که چه داستانهای بلندی مثل«کافکا در ساحل» او را بخوانید یا خاطرات روزنوشتش را که به تازگی در ایران منتشر شده است، با سیر منطقی روایی داستانی روبهرو خواهید شد. او یک نویسنده ذاتی و حرفهای است و خاطرات روزنوشت او نیز با تأثیر از همین موضوع شکل و سیاق داستانی به خود میگیرد و هرگز با حاشیهپردازیها و خودگوییهای نویسنده سیر روایی آن را تحت تأثیر قرار نمیدهد.
موراکامی در «از تو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم» از خود و زندگی روزمرهاش میگوید، از نگاه یک نویسنده و دونده حرفهای به زندگی و پدیدهها و رخدادهایی که پیرامون او را شکل میدهند و در این میان با همراه کردن خواننده با موقعیتهایی که تصویر میکند، او را در ساختن این فضاها همراه میکند. برای او فعالیتی مانند دویدن فلسفه و استعارهای است که در دل آن نگاه جاری و غیر خطی خود را به زندگی بیان میکند و شاید برای همین است که خود وی در خاطراتش مینویسد: «وقتی راجع به دویدن مینویسم تا هر کجا که دلم میخواهد میتوانم ادامه بدهم.»