
نسیبه زمانیان
وقتی قرار شد خاطرات شهید مریم فرهانیان، امدادگر روزهای آتش و خون را ورق بزنیم، حیفمان آمد به سراغ یکی از قدیمیترین امدادگران دوران دفاع مقدس نرویم. فاطمه جوشی، دوست و مسئول شهید فرهانیان که وقتی پای صحبتش نشستیم، با کلامش ما را به روزهای نبرد در آبادان برد و چه ستودنی بود ستایش یک دوست از مریم که به واقع از او به عنوان مرهم زخمهای مجروحان یاد کرد. چه زیبا با یادآوری تاول پاهای مریم، بغضش شکست و از روزی یاد کرد که در حرم امام رضا(ع) طلب استجابت آرزوی مریم میکند و بعدها متوجه میشود درست همان لحظه، یاریرسان روزهای درد و داغ و خون به شهادت رسیده است.
از چگونگی آشناییتان با شهید مریم فرهانیان بگویید.
قبل از انقلاب، مریم و خانوادهشان را دورادور میشناختم، برادرشان مهدی هم در فعالیتها و راهپیماییهای انقلابی شرکت میکردند، لیکن من از نزدیک مریم را نمیشناختم، اما از حجاب و ایمانش تعریفهای بسیاری شنیده بودم تا اینکه انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید، هنوز طعم شیرین پیروزی را نچشیده بودیم که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. آن زمان من مسئول واحد ذخیره سپاه آبادان بودم. کارمان این بود که نیروهای مذهبی را برای سپاه عضوگیری میکردیم. به مدارس میرفتیم و افراد شایسته را برای نیروهای ذخیره در واحدهای عقیدتی، سیاسی و نظامی انتخاب میکردیم. در یکی از روزها که به همین منظور به دبیرستان مریم رفته بودم، او را در مدرسه دیدم و از همان اول مهرش به دلم نشست. این شد نقطه شروع آشنایی ما.
در اولین دیدار، مریم به نظرتان چگونه آمد؟
اولین بار که مریم را دیدم یک دختر 17-16 ساله بود که به نظرم بسیار نجیب، موقر، متین و پخته رسید. همین خصوصیات زیبای او مرا جذب کرد. گویی میان آن همه دختر، مریم به من چشمک میزد! با او صحبت کردم و راجع به شرایط عضویت در نیروهای ذخیره سپاه به او توضیحاتی دادم. مریم هم با کمال میل، مشتاق شرکت در آن دورهها شد.
در این دورهها چه آموزشهایی داده میشد و فعالیت نیروها به چه صورت بود؟
در آن دورهها ما نیروها را شناسایی میکردیم و کسانی که از لحاظ اخلاقی بهترین بودند، برایشان کارت ذخیره فعال سپاه صادر میکردیم. خواهران را به میدان تیر میبردیم و آموزشهای نظامی لازم را به آنها میدادیم. همچنین آموزشهای عقیدتی- سیاسی برپا بود تا در زمان نیاز از خواهران مخلص و کارآمد استفاده شود. به طور مثال در اولین دوره انتخابات نماینده آبادان، گشت فرودگاه و... خواهران آموزشدیده نقش بسزایی ایفا کردند.
از روزهایی که در سپاه بودید، چه خاطرهای از مریم به یاد دارید؟
مریم همیشه طرفدار کارهای سخت بود. هر کار سختی که دیگران از انجام آن امتناع میکردند، او با اشتیاق از آن استقبال میکرد. به خاطر دارم آن زمان در مقر پاسگاه اروند، شبها نگهبانی میدادیم. این مسئولیت از ساعت 10 شب شروع میشد و تا چهار صبح ادامه داشت. وضعیت به این صورت بود که هر دو ساعت یکبار، جای مراقب جدید با مراقب ساعت قبل عوض میشد. همه ترجیح میدادند یا ساعت 10تا 12 مراقب باشند یا 12تا2 نیمهشب. نیروها از انجام این مسئولیت در ساعات بین دو تا چهار صبح شانه خالی میکردند. به خاطر اینکه ساعت چهار صبح وقت نماز، ورزش و نرمش بود و بعد از آن دیگر مجال استراحت وجود نداشت، به همین دلیل این ساعت سختترین زمان مراقبت بود، اما مریم همیشه این ساعت دشوار را انتخاب میکرد و به خودش سختی میداد تا بقیه راحت باشند.
دورههای امدادگری هم در همان مقطع آموزش داده میشد؟
بله، دورههای امدادگری در همان مقطع به خواهران آموزش داده میشد. ذخیرههای سپاه حدود سه هزار نفر بودند که تعدادی از آنها در آبادان ماندند و ما آنها را سازماندهی کردیم، سپس آنها را به سه بیمارستان آبادان که کار امداد انجام میدادند، اعزام کردیم. بیمارستان طالقانی، شهید بهشتی و امام(ره) (شرکت نفت سابق) از جمله این بیمارستانها بودند. مریم در بیمارستان امام(ره) پیش خودم بود. او اوایل در اورژانس کار میکرد و خیلی زحمت میکشید. بعد از مدتی هم به اتاق عمل منتقلش کردیم.
رابطه شما با مریم به عنوان یک دوست چگونه بود؟
بهرغم اینکه او 6-5 سال از من کوچکتر بود، اما رابطه بسیار عمیقی داشتیم. او دختر باذکاوت و بادرایتی بود و در همه زمینهها، از مسائل انقلاب گرفته تا مسائل کاری و اجتماعی نظرات جامع و عمیقی ارائه میداد. به شخصه او را در همه زمینهها صاحبنظر میدانستم، زیرا بسیار اهل مطالعه و تفکر بود. مریم همیشه در شرایط سخت موجب دلگرمی من میشد.
نقش ایشان را در عرصه امدادگری چطور وصف میکنید؟
هر کاری که از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. دائماً مجروحان را یا به اتاق عمل میبرد یا از اتاق عمل به بخش منتقل میکرد. مریم با عشق و علاقه به آنها رسیدگی میکرد. وقتی مجروحان از یک عملیات ناموفق برمیگشتند، او چنان عاشقانه لباسهای آغشته به گل آنها را تمیز میکرد که گاهی ما سرزنشش میکردیم، اما او میگفت:«من هر کاری برای آنها کنم کم است.» او به آنها مثل باارزشترین و دوستداشتنیترین چیزهای زندگیاش نگاه میکرد، بهویژه به بچههای کم سن و سال محبت بیشتری نثار میکرد، آنقدر به آنها خالصانه و بیریا خدمت میکرد و چنان با آنان مأنوس شده بود که او را «خاله مریم» صدا میکردند. وقتی مجروحان میخوابیدند، مثل یک امدادگر واقعی از آنها پرستاری میکرد و مسئولیتش را با تمام وجود انجام میداد و خستگی برایش معنا نداشت...
خاطرهای از شهید در طول دوره بگویید.
همه خاطراتی که من از مریم به یاد دارم، جالب است، اما چیزی که الان در ذهنم خودنمایی میکند و گفتنش خالی از لطف نیست، مربوط به زمانی است که ما در بیمارستان مشغول خدمت بودیم. یک روز مریم از من درخواست مرخصی کرد. گفت یک روزه به امیدیه (محل سکونتش) برای دیدن خانواده میرود و برمیگردد. از آنجا که بسیار خوشقول بود، طبق گفتهاش بعد از یک روز برگشت، اما متوجه شدم که نمیتواند درست راه برود. این طور میپنداشتم که شاید از ماشین افتاده، چون آن زمان ما ناچار بودیم به هر ماشینی سوار شویم. از مریم علت را جویا شدم. او ابتدا از جواب دادن طفره رفت. اما بعد که گفتم«به عنوان یک مقام مسئول از تو سؤال میکنم.» گفت:«دیروز روی لولههای داغ نفت راه رفتم.» پرسیدم «چرا»، گفت:«بهخاطر اینکه یاد آخرت از خاطرم نرود.» گفتم «مریم تو نه خیلی صحبت میکنی، نه غیبت میکنی و نه حتی در مجالس غیبت شرکت میکنی»، گفت:«همین نگاهها، ایما و اشارهها ممکن است مایه لغزش شود و در کتاب دستغیب هم در موردش خواندهام.»
به هرحال او تا مدتها پاهایش درد میکرد و تاولهای بزرگ و وحشتناک زده بود، اما با وجود درد پا هیچوقت از خدمت به مجروحان غافل نشد. از من هم خواهش کرد که در مورد این مسأله با هیچکس صحبت نکنم. میگفت:«اگر همکاران بفهمند میگویند اورژانس بروم.» تا اینکه بعد از شهادت او، من با خواهرش بتول که آن روز همراه او رفته بود، در مورد این مسأله گفت وگو کردیم. مریم با وجود اینکه سن و سال کمی داشت، اما خدا و آخرت همیشه در زندگی او حضور پررنگی داشت.
آخرین دیدارتان با او چگونه گذشت؟
ما آن روزها به خاطر موقعیت حساس جنگ زیاد به مرخصی نمیرفتیم، اما در آن روزها من در اثر موج انفجار به شدت مجروح شده بودم و به توصیه پزشکان باید مدتی در یک محیط خنک قرار میگرفتم. بنابراین تصمیم گرفتم به مشهد بروم. شرایط مرخصی که فراهم شد، برای خداحافظی به بنیاد شهید رفتم. مریم و سنیه (از دوستان مریم که موقع شهادت همراه او بود) آنجا بودند. از سنیه پرسیدم:«سوغات برایت چه بیاورم؟» گفت:«دو رکعت نماز از طرف من بخوان و بعد هم یک انگشتر عقیق برایم بیاور.» از مریم پرسیدم:«تو چه میخواهی؟» با کمی درنگ گفت:«برای من یک کفن بیاور که متبرک به ضریح آقا امام رضا(ع) باشد.» گفتم «مریم تو را به خدا دست بردار، کفن میخواهی چه کار؟» گفت:«از من پرسیدی چه بیاورم، من هم آنچه را که واقعاً میخواستم، گفتم.» سنیه گفت:«نظر من هم عوض شد، برای من هم کفن بیاور.» بعد با هم خداحافظی کردیم و مریم تا آخرین لحظه مرا با نگاهش همراهی کرد. هیچوقت آخرین نگاهش را از یاد نمیبرم. دلشوره عجیبی گرفتم. گفتم:«چرا مریم در این موقعیت گفت کفن بیاورم.» در مشهد مدام با خودم میگفتم:«باید حتماً سفارش این خواهر شهید را انجام بدهم.» روز 13 مرداد ساعت 4-3 بعدازظهر همراه زن برادرم به بازار مشهد رفتیم. دو قطعه کفن برای سنیه و مریم خریدم و تصمیم گرفتم یکی هم برای خودم بخرم. بعد از آن وارد حرم امام رضا(ع) شدیم. دستم شکسته بود و جمعیت زیادی در حرم موج میزد. دلم شکست. گفتم:«آقا، مرا از روی مریم شرمنده نکن، او به من سفارش کرده این کفن را متبرک کنم.» خدا را شاهد میگیرم که ناگاه کنار حائل بین خواهران و برادران یک لحظه خالی شد و توانستم کفنها را به ضریح متبرک کنم. از ته دل از امام رضا خواستم مریم هر آرزویی دارد برآورده کند. بعدها متوجه شدم درست در همان ساعت ترکش خورده و شهید شده است. او با آخرین نگاهش به من فهماند دیگر نمیبینمش. آن کفنی را هم که برایش تبرک کرده بودم، نصیب پدرش شد. یک شب مریم و پدرش را در خواب دیدم که مثل هم لباس پوشیده بودند. من خبر نداشتم که حاج لطیف (پدر مریم) از دنیا رفته، مریم به من گفت:«این همان کفنی است که تو برایم آوردی و نصیب پدرم شد، او خیلی وقت است که پیش من آمده است.» یک روز سمیره خواهر بزرگ مریم را در بازار دیدم و خوابم را برایش بازگو کردم. سمیره گفت:«چهلم پدرمان هم گذشته، تو بیمار بودی، نخواستیم ناراحتت کنیم.»
و نا گفتهها...
به نظر من مریم باید برای جوانان اسوه ایمان، تقوا و گذشت باشد. ما با جنگ بزرگ شدیم و نسبت به نسل جوان امروز اصلا جوانی نکردیم. آن زمان بچهها خیلی زود بزرگ میشدند و مصائب زیادی را از قبیل مرگ، آوارگی، جنگ، اسارت و... تحمل میکردند. مریم هم در چنین شرایطی بزرگ شد و از لحاظ معنوی و فکری بسیار قوی بود و از این منظر بسیار به برادر شهیدش، مهدی فرهانیان نزدیک بود. همیشه منتظر بود که مهدی بیاید و او را با خودش ببرد. مریم منتظر شهادت بود و خودش را برای همین ساخته بود. در همه کارهای عادیاش یاد خدا و آخرت را فراموش نمیکرد و همیشه در خندهها و گریههایش میگفت:«خدا از ما راضی باشد.»