امين خرمي28 تيرماه 1387، ساعت چهار صبح، بيمارستان پارسيان، خسرو با رفتنش «شکيبايي» را از علاقهمندان سينما و هنرمندانش گرفت. اين شايد کوتاهترين و تلخترين مقدمهاي بود که ميشد به واسطهاش به مردي پرداخت که به قول رضا کيانيان، «قلهاي دست نيافتني» بود و امروز(28 تير 1389) باز هم ناشکيبايي را ميتوان در بين دوستداران فرهنگ و هنر و هنرمندان مردمي ديد. دو سال به سرعت برق و باد گذشت و هنوز هم تا نام زنده ياد خسرو شکيبايي بر سر زبانها ميآيد همه ميپرسند کجا بايد بياييم تا از او، هنرش، مردانگي اش،بزرگ وارياش و... بگوييم.اينبار بهانه رونمايي از کتاب خسرو شکيبايي، تأليف الهام قرهخاني با حمايت معنوي استاد جمشيد مشايخي بود که اکثر هنرمندان را به سالن سينمايي ايوان شمس بزرگراه کردستان کشاند. مراسم با تأکيد مجري جلسه مبني بر وقتشناسي شکيبايي رأس ساعت اعلام شده (ساعت 18) آغاز شد. بعد از طنين قرآن، آغازگر مراسم صداي هميشه گرم خسرو شکيبايي بود. ديالوگهاي برخي از فيلمها و سريالهاي او، «هامون»، «پري»، «مدرس»، «خانه سبز» و.... سکوت بود و سکوت بود و سکوت. هيچ کس جرأت سخن گفتن نداشت تا اينکه صداي گرمي ديگر توان و جرأت آه کشيدن را به جمع حضار داد. آن صداي گرم، صداي استاد جمشيد مشايخي بود.هنرمند با زبان عمل حرف خود را ميزندوي آرام سلامي کرد و به حضار نگاهي کرد انگار در چشمان و پيشاني تک تک حاضرين نقشي از خسرو شکيبايي را ميديد. مشايخي سخنان خود را با اين بيت شعر «به نام خداوند جان خرد، كزين برتر انديشه بر نگذرد» آغاز کرد و گفت: تمام هنرمندان و حضار در سالن ميزبان زنده ياد شکيبايي هستند، نه ميهمان وي! ميدانم که نه من و نه شما، اينجا براي شنيدن نيامدهايم چرا که همه شما مثل من ايمان داريد که هنرمند اگر به معناي واقعي هنرمند باشد حرف هايش را با آثارش ميزند. به سهم خودم از کليه برگزار کنندگان و عزيزاني که براي جمعآوري اين کتاب بدون چشمداشت مالي با جان و دل زحمت کشيدهاند سپاسگزارم و اميدوارم مسئولان بيشتر از گذشته طرفدار هنر و هنرمندان اين سرزمين پاک باشند. با يک بيت حرفم را آغاز کردم و با اين بيت کلامم را پايان ميدهم که گر در سرت هواي وصال است حافظا، بايد كه خاک در گه اهل هنر شوي!حميد سمندريان، کارگردان پيشکسوت و يکي از اساتيد زندهياد شکيبايي که به همراه استاد مشايخي به روي صحنه آمده بود هم در سخنان کوتاهي گفت: خاطرههايي مثل عکس و فيلم هستند که در ذهن افراد ثبت ميشوند، اما خصوصيت اصلي هنر اين است که زندگي را ادامه ميدهد و خاطرهها را توليد ميکند و باز به راهش ادامه ميدهد، شايد خاطرهها را بتوان به هر دليلي از ذهن دور کرد، اما خاطرات خسرو (شکيبايي) را نه زمان و نه هيچ خاطره ديگري نميتواند پاک کند. کسي که خلوص بازيگري را معنا کرددو ميهمان بعدي، دو هنرمند جوان بودند که به روي سن آمدند، شهاب حسيني و مهتاب کرامتي. شهاب حسيني به وضوح اضطراب داشت. او را همه به بازيگري آرام که پيچيدهترين نقشها را با آرامش ذاتي خود به تصوير ميکنند ميشناسيم و اتفاقاً نشان داده که نقشهايي که قرار است او تصوير انساني عاصي و بيقرار مانند فيلمهاي «واکنش پنجم» و «شمعي در باد» را ايفا کند هر مخاطبي رنگ و بوي تصنعي آن را به وضوح درک ميکند. اما پريشاني او در روي صحنه بزرگداشت خسرو شکيبايي بويي از تصنع نداشت. تا جايي که خود او در سخنان کوتاهش به اين امر اقرار کرد و گفت: اگر مدد دهي روح شکيبايي نبود نميتوانستم اينجا بايستم و حرفي بزنم. کلامم کوتاه است و آن اينکه من از شکيبايي آموختم که اگر خالصانه بازي کني، مردم تو را ميپذيرند و او کسي بود که به اين واژه تجسم عيني داد. هر هنرمندي که به بالاي سن ميآمد سعي ميکرد در بيان احساساتش متفاوت باشد و مهتاب کرامتي اين تفاوت را تا جايي رقم زد که در بخشي از سخنراني خود قطعهاي ادبي را خواند و آن را به روح اين هنرمند بزرگ تقديم کرد. آن قطعه ادبي از اين قراربود که: يادم هست روزي، روزگاري زندگي آكنده بود از عشق و عشق توانايي به اميد رسيدن، يافتن، لحظهها را ساختن، دشمنيها را بدور انداختن، دلم ميخواست درد سينه را مرهمي باشم براي سينه چاكان، من عاشق شدم به خانه پروين، ولي بيپروا بگوييم، عاشقانه نميگويم، باورها را بشكن، آري عاشق مرده، اما من هنوز عاشقم، عاشق يك خوشه پروين.زيباترين و واقعيترين بازي شکيباييمجيد جعفري و ژيلا صادقي، دو ميهمان بعدي بودند. جعفري گوي صحبت از بزرگواري و بزرگ منشي شکيبايي را از ساير سخنرانان ربود. او از واقعيترين نقش شکيبايي گفت، نقشي که به اذعان همگي خسرو آن را هر روز به زيباترين و واقعيترين شکل ممکن ايفا ميکرد و انتظار دريافت هيچ نوع سيمرغي از بلورينش گرفته تا طلايي و نقرهاياش هم از کسي نداشت؛ نقشي به عنوان يک همسر و يک پدر در خانواده خودش.جعفري با بيان اينکه مهمترين قسمت زندگي خسرو، خانوادهاش بود گفت: زندگي اين هنرمند از کارش جدا نبود اما فرق او با ما اين بود که هيچگاه نشان خستگي کار او در زندگياش هويدا نبود. اين را من به شعار نميگويم. «پوپک» و «پوريا» دو فرزند خسرو اينجا هستند، بپرسيد. آيا شما تا به حال توانستهايد براي يکبار خستگي کار را به خانه نبريد؟ من ميگويم که به شخصه نتوانستهام، اما از اين يادگار خسرو بپرسيد که آيا خستگي کار پدر را در خانه ديده بودند؟ اما اين تمام ماجرا نبود. بايد به همت و غيرت پروين كوشيار (همسر زنده ياد شکيبايي که تا آخرين لحظات زندگي اين هنرمند همراه و پا به پاي وي بود و سختيهاي فراواني را در اين راه متحمل شد) درود فرستاد. امروز هم اين بانوي بزرگوار را اينجا کنار خسرو ميبينيم. شکيبايي هميشه ميگفت من بدون همسرم معنايي ندارم! (با شنيدن اين جملات پروين کوشيار آرام دستمال سپيدش را روز صورتش قرار داد تا سدي در برابر سيل اشک هايش ايجاد کرده باشد).جعفري در حالي که صدايش به شدت بوي بغض ميداد و لرزان بود ادامه داد: امروز عشق شايد واژه کوچکي شده باشد و بازيچه لغت نامههاي شاعري و عاشقانه و ديالوگهاي احساسي، اما عشقي که شکيبايي به بازيگري داشت را مديون عشق جاري ميان او و همسرش ميدانست. هنوز هم معتقدم که نه ما و نه هيچکسي تا به حال نتوانسته شکيبايي را آنطور که بود به ايرانيان بشناساند. خانم صادقي هم که به روي صحنه آمد بود، متأثر جو حاکم تنها به اين مسأله بسنده کرد که در ماه مبارک رمضان سال 1385 افتخار همکاري با اين هنرمند را داشته اما امروز هم او را در اين جمع حس ميکند و به آرامش امروزي او غبطه ميخورد.خاطرهاي که همه را خنداندآيدين آغداشلو نيز که به دعوت رضا رشيدپور، مجري مراسم پشت ميکروفن قرار گرفت با تأکيد بر اين جمله که مرحوم شکيبايي از آن هنرمنداني بود که هر چه اساتيد از او بگويند و تعريف کنند نه گزاف است و نه زياده. شکيبايي منبع تمام نشدني مهرباني بود و بزرگترين خوشبختياش اين بود که براي هيچ کس آزاري نداشت و همين خصوصيت او بود که همه تمايل داشتند بيهيچ عذر و بهانهاي با او حتي براي مقطع کوتاهي همکار شوند و بعدها از آن همکاري درسهايي بگيرند که تا پايان عمر همراهشان باشد. وي افزود: روزي با دخترم در يکي از رستورانهاي تهران در حال صرف ناهار بوديم که زندهياد شکيبايي با دوستانش به آنجا آمدند. بعد از مدتي آن بزرگوار به کنار ميز ما آمد و با من سلام و احوالپرسي کرد و همين کار او بود که باعث شد احترام دخترم به من هزاران بار بيشتر از گذشته شود. عليرضا خمسه نيز صحبتهايش را اينگونه آغاز کرد که امشب قرار بود شب شادي باشد، اما نميدانم چرا همه اينجا غمگين هستند. خاطرههاي به جاي مانده از خسرو در ذهن من تماماً با صداي خنده او همراه است و نشاني از غم هم ندارند. وي تصريح کرد: سؤالي که دوست دارم بپرسم اين است که چرا همه ما شکيبايي را دوست داشتيم؟ هر کس پيش خودش جوابي به اين سؤال بدهد، اما جواب من اين است که خسرو براي من يک چشمه بود که من را سيراب ميکرد و هيچگاه تمام نميشد. انگار ازلي و ابدي بود! اما قشنگترين خاطره من از او اين است که يکبار من را به کناري کشيد و آرام گفت: چه دندانهاي قشنگي داري! با بيان اين خاطره تمام سالن يکصدا خنديدند.چرا همه ما غمگينيم؟بعد از خنداندن جمعيت توسط عليرضا خمسه، نوبت به مهران مديري رسيد که با سياوش طهورث به روي صحنه آمدند. همه انتظار خنديدن داشتند اما مديري باز هم نشان داد که مرد لحظات است. ام نه خنداند و نه گرياند. اما سکوتي لحظهاي را با شوک سخنانش بر جمعيت حاضر پخش کرد. او گفت: وقتي وارد سالن شدم، چند دست نوشته از زنده ياد شکيبايي به من دادند تا يکي از آنها را براي شما بخوانم، اول خودم خواندم تا يکي را براي شما انتخاب کنم. اما چيزي که نظر من را به خود جلب کرد فصل مشترک تمام اين نامهها و دست نوشتهها بود که سراسر غم و ناراحتي بود. حالا به جاي خواندن آن دست نوشتهها از شما ميپرسم که چرا همه ما با وجود آنکه هم شهرت داريم و هم ثروت، باز هم غمگين و ناراحتيم؟ (اينجا درست زماني بود که جمعيت به جاي خنديدن سر به صندليهاي خود تکيه دادند و فکر ميکردند). جواب آن را من اينگونه ميدهم، البته اين ديالوگ از من نيست اما با تمام وجود به آن ايمان دارم، اين جملهاي بود که استاد مشايخي در نقش «کمال الملک» در فيلمي به همين نام اثر جاويدان شادروان علي حاتمي رو به مظفرالدين شاه ميگويد که «در ممالك ديگر فراوان هنرمند مثل من وجود دارد و يكي را بيش از ديگري ارج مينهند اما من در اينجا يك تنم و شما با اين يك تن چه كرديد» حالا ميفهمم که چرا فصل مشترک نوشتههاي شکيبايي غم و اندوه است.مديري ديگر هيچ نگفت و تا جمعيت به خود بيايند و او را تشويق کنند به جاي خود بازگشت و نشست. طهمورث هم در سخنان کوتاهي گفت: همه ميخواهند با کلام شان خسرو شکيبايي را اسطوره کنند. اما او اسطوره بود. چطور ميخواهيم از يک اسطوره در حرف و عمل، با تعريف هايمان اسطوره بسازيم؟ بياييم براي اين اسطوره تمام قد بايستيم و يك دقيقه به احترام بزرگي فراموش نشدنياش سکوت کنيم.در پايان مراسم هم از کتاب «خسرو شکيبايي» در ميان تشويق يکدست و ايستاده حضار با حضور همه اساتيد و هنرمنداني که در اين جلسه حضور داشتند رونمايي شد.