روزهای تنهایی برای مردی که ریاکاران را دست میانداختانتقاد سعدی افشار از سیاه بازان جدید وناتوانی درآموزش جواناناحمدپرهیزیدایرهالمعارف نمایش جهان تدوین انتشارات معتبر مکگرو هیل، او را «آخرین سیاه خوب» نامیده است، اما خودش در فیلم مستندی که بر اساس زندگیاش ساخته شده ترجیح میدهد او را «عمله طرب» بنامند، همچنان که در آیین بزرگداشت خود گفت: «من در نمایشها و روحوضیها اسمهای زیادی دارم مبارک، غضنفر، قیطران؛ پس کارم دست انداختن مردم است از سلطان، وکیل، ارباب و زنش تا بقال و فالگیر.» در همان روز علی نصیریان گفته بود: «دانشجویان جوانی را دیدم که خیلی خوب بازی میکنند، اما سیاه شدن استعداد ذاتی و خاص خودش را دارد. بازیگر علاوه بر درس و کتاب باید چیزی در درون خودش داشته باشد. » همین «چیزی که باید درون سیاه باشد» وجه تمایز هنر سعدی افشار است که سواد اندک او (شش ابتدایی) را جبران میکند. هنر ایرانیسعدی افشار حالا 76 ساله است و 59 سال است که هنر ایرانی سیاه بازی را با خون دل زنده نگه داشته است، هنری که بعید است پس از او وارثی داشته باشد. افشار بارها در خارج از کشور این هنر قدیمی را به غیرایرانیها شناسانده است، اما در داخل کسی او را جدی نگرفته است. او هنوز آن سفرها را به یاد دارد: «به سختی کار کردم. آن هم به حساب اینکه قرار است سنتهای کشورم را به نمایش بگذارم، حساب آبرو بود و میخواستم رو سفید برگردم، ولی بعد از آن دیگر قبول نکردم، توانش را هم ندارم.» او که یکی، دو سال قبل امیدوارانه از آموزش این هنر به جوانان صحبت کرده بود دیگر توان چندانی ندارد، بسیاری میخواستند از او بیاموزند، ولی دیگر توانی برای یاد دادن ندارد: «جوانترها و دانشجویان میآیند و سؤالهایشان را میپرسند و من هم در حد توانم پاسخ میدهم. اینها که ارث پدرم نیست که دریغ کنم، ولی توان تربیت شاگرد را ندارم.»او مدتی قبل نمایشی را پس از بیست روز نیمهکاره رها کرد، چون کل درآمد آن پس از این مدت تنها 34 هزار تومان بود! حالا دیگر توان بازی هم ندارد: «تنها نمیتوانم روی صحنه بروم ضمن آنکه سالهاست که بدنم کشش بازی را ندارد، سیاه شدن تحرک و نیروی جوانی میخواهد که در من نیست.»سیاه خانهنشینبه نظر میرسد که خودش هم تسلیم شرایط شده است: «دیگه نه از اون خونههای قدیمی حیاطدار خبری هست و نه از حوض، همه آپارتماننشین شدهاند و کار ما هم خود به خود از دست رفت، مردم هم دیگه حال و هوای قدیم را ندارند. » و بعد با افسوس میگوید: «همه آدمهایی که با او همبازی بودهاند، فوت کردهاند کسی دیگر از آن جمع زنده نیست. » دلش نمیآید نقدی به نمایشهای جدید داشته باشد، میگوید: «زحمت میکشند، اما انگار اصالت قدیم را ندارند.»او بازنشسته است و خانهنشین. با وجود تأکیدش بر ناتوانی هنوز هم دلش میخواهد سیاه باشد و روی صحنه. این را از جمله آخری که به فارس گفته است میتوان فهمید: «برای سیاه بازی حداقل 4، 5 نفر لازم است اصلش که باید 15 نفر باشیم. من که تنها نمیتونم برم رو صحنه. باید بده، بستون داشته باشیم. نمیتونم برم رو صحنه تک نفری جوک بگم یا شعر بخونم. کار من فرق میکنه. الان که اصلاً توانش رو هم ندارم. نفسم بالا نمییاد ...»