
آزاده غلامي - ولي در همين ايام هم ميتوان با نگاهي به گوشه و کنار شهرمان، افرادي را ببينيم که مشکلات مالي دارند و نمي توانند همانند ديگران، نه فقط چنين دست افشانيهايي بکنند که به نان شب هم محتاج هستند. شايد اين موضوع غم را به دلتان بياورد، ولي در کنار همين مردم، افرادي هم هستند که از سر انسان دوستي و محبت و پيروي از انسانهاي بزرگواري که دست خير داشتند، به مردم بي بضاعت که صورتشان را با سيلي سرخ نگاه ميدارند، کمک ميکنند و نمي گذارند غم به دل آنان راه پيدا کند.اگر چه اين موضوع باري از دوش ما نمي کاهد، ولي شايد غمي را که بر دلمان نشسته است تا حدي برطرف کند و خيالمان را آسوده از اينکه هنوز هم هستند کساني که راه و رسم ائمه اطهار(ع) را دنبال ميکنند و پيروان راه آنان هستند. مرداني که گاه به صورت گروهي و گاه انفرادي کمکهايشان را به دست نيازمندان ميرسانند و لبخندي را بر لبان زيباي کودکاني مينشانند که شايد در طلب خواستهاي مدتها انتظار کشيدهاند. نگاهي که دل هر انساني را به درد ميآورد و احساس نيازشان، روح انسان را شرمنده ميکند از شدت خواستههايي که هر آن برآورده ميشود و نياز محسوب نمي شود، بلکه خواسته اي است که از سر سيري و هواي نفس برآورده شده است.
اختصاص بخشي از درآمد ماهانه براي کمک به نيازمندانلحظه اي را کنارش مينشينم. منتظرم لب باز کند تا سؤالهايم را بپرسم. جمله اش را با اين طنز آغاز ميکند که 10 تا فرزند دارم، ولي از اصل
کاري ـ همسرش ـ فقط يک دختر دارم. چهره هميشه بشاشش را همان طور که لبخند بر لبانش نشسته است، بر صورتم ميدوزد و ادامه ميدهد، چند سالي است که در فکر بودم که کار خيري انجام دهم. کمک به هيأتهاي محل و افراد نيازمند جاي خودش را داشت. ميخواستم کار بهتري انجام دهم. تصور ميکردم اين کارها براي آخرتم کم است. براي همين هر ماه مقداري از پولي را که به عنوان درآمد کسب ميکردم، کنار گذاشتم و به کساني که نيازمند بودند، قرض ميدادم. اگر فردي به من مراجعه ميکرد که او را نمي شناختم هم، به او قرض ميدادم. آخر اين پول را براي همين کنار گذاشته بودم که به ديگران کمک کنم. شده بودم يک بانک سيار. فرقي نمي کرد کسي که کمک ميخواهد، چه کسي باشد، فقير باشد يا آدم غني که بارش زمين افتاده است. زني باشد که ميخواهد جهيزيه دخترش را تهيه کند. والدين بيماري هستند که براي تهيه هزينه بيمارستان فرزندشان نيازمند پول هستند، يا شايد آدم آبروداري است که دچار مشکل شده و آبرويش در خطر است. آدم خطاکاري است، يا مؤمن و با ايمان. کوچک است يا بزرگ، فراري است يا زنداني. به هر حال هر کسي که به سراغم ميآمد و کمک ميخواست، به او کمک ميکردم. نگاهم مبهوت به صورتش دوخته شده است. در تعجبم که چطور اين مرد روحي به اين بزرگي دارد که حتي به خطاکاران هم کمک ميکند. يادم مياندازد که انسان بايد همان طور که از خدا توقع کمک در تمام لحظات زندگي اش را دارد، حتي لحظاتي که خبط و خطا کرده است، بايد خودش هم با ديگران اين گونه برخورد کند و حتي به خطا کاران هم کمک کند. او که حسابدار است و در يکي از مناطق جنوبي شهر مينشيند، از دست و دلبازي و سخاوت پدرانش برايم ميگويد که همين منش بزرگوارانه آنان باعث شد که وي چنين راهي را در پيش بگيرد. پدرش همين منش او را داشته است و به هر کسي که ميشناخته يا نمي شناخته اش، کمک ميکرده است. يک لحظه تصور ميکنم که اينگونه جوانمرديها در ميان افرادي بيشتر ديده ميشود که ساکن جنوب شهر هستند و اين روال امروزه هم در ميان فرزندانشان ادامه دارد و دنبال ميشود.
پذيرفتن مســـئوليت ســرپرسـتي 10 فرزندخواندهبرايم از 10 فرزند بي سرپرستي ميگويد که به فرزندخواندگي پذيرفته است. «گاه با همسرم مزاح ميکنم که من 10 تا فرزند ديگر هم دارم و او هم که از اينگونه کارهايم باخبر است و خودش هم چنين مسلکي را در پيش گرفته است، ميخندد و تشويقم ميکند که تعدادشان را زيادتر کنم!»اين مرد خيّر از زماني ميگويد که به فکرش رسيد تعدادي از ايتام را تحت پوشش قرار دهد و به همين منظور به دارالايتام ميرود و بر اساس قوانين آن مرکز، مسئوليت تعدادي از فرزندان بي سرپرست را برعهده ميگيرد که تا امروز که چند سالي از آن روز ميگذرد، شمار اين فرزندان به 10 نفر رسيده است. انجام اين کارهاي خير انسان را به وسوسه مياندازد که او هم به اين کارهاي خداپسندانه روي بياورد. شايد در ميان کساني که در کنار ما زندگي ميکنند، کمتر کساني باشند که به عنوان راهروان اصلي اين راه شناخته شده باشند تا ما دنباله رو راه آنان باشيم. ولي مگر آنان چنين رسم جوانمردي را از کجا آموخته اند؟ به متون ديني و داستانهايي که از بزرگان ديني مان نقل شده است، موارد بسياري از اينگونه کارهاي خير ديده ميشود که اين مرد هم يکي از نمونههايي است که راه آنان را در اين زمانه زنده کرده است.
دنيا گلستان ميشد اگر...همان طور که نگاهش بر پنجره ثابت مانده است، درباره کارهاي خيري که به مناسبتهاي مختلف انجام ميدهد، ميپرسم. انگار چيز تازه اي يادش افتاده باشد ميگويد، با برخي از اهالي محل جمع ميشويم و شبهاي عيد و برخي از مناسبتهاي ديگر هم، برخي از اقلام غذايي را به صورت ناشناس به خانوادههايي که مشکلات مالي دارند، ميرسانيم. البته اين کمکها هر ماه انجام ميشود، ولي در برخي مناسبتها مثل عيدها يا روزهاي محرم، اين ميزان افزوده ميشود. چون احتمال دارد مهماني در اين روزها براي صاحب خانه برسد و او به دليل نبودن امکانات کافي نتواند از او پذيرايي کند و شرمنده مهمان شود. کارهايش را در دل ميستايم و راهي ميشوم. تصور ميکنم که اگر همه انسانها مثل او فکر ميکردند، دنيا گلستان ميشد و ديگر هيچ انسان نيازمندي وجود نداشت.