گوش به فرمان رهبر عزیزمان باشید. ما هرچه داریم. از رهبر عزیزمان داریم. ما را از شب تار به روشنایی روز کشید. ما را از جهنم به بهشت کشید. ما را از خواب غفلت بیدار کرد. ما مرده بودیم زنده مان کرد.
از شما میخواهم که تقوا پیشه کنید و خود را بسازید. مستمندان را یاری و یتیمان را نوازش کنید وبیشتر با خدای خود راز نیاز کنید ونگذارید که در نوجوانی وجوانی قلب رئوف و پاکتان بهمال حرام وسخن زشت آلوده شود.
شهید میرحمزه سجادیان
منبع: وبلاگ یا شهیدhttp://yashahid.blogfa.com/
ایمانهاى قوى مىایستند
... مىدانید وقتى که اوضاع خوب است، کسانى که دور محور یک رهبرى جمع شدهاند، همه از اوضاع راضیاند؛ مىگویند خدا پدرش را بیامرزد، ما را به این وضع خوب آورد. وقتى سختى پیدا مىشود، همه دچار تردید مىشوند، مىگویند ایشان ما را آورد؛ ما که نمىخواستیم به این وضع دچار شویم!
البته ایمانهاى قوى مىایستند؛ اما بالاخره همه سختیها به دوش پیامبر فشار مىآورد...
گفت و شنود در دیدار جمعى از جوانان به مناسبت هفته جوان
1377/02/07
منبع: وبلاگ طعم عسل://tameasal.blogfa.com
برای شهدای مظلوم
اینجا کسی شهید شده است. کسی کتک خورده است. کسی بدنش از ضربههای چوب و چماق کوفته شده است. کسی بدنش را با چاقو سوراخ سوراخ کردهاند. اما نباید گریه کنی. نباید دردت را بگویی. باید درد را در خود پنهان کنی. هوار نمیکشی، به همین خاطر نادیدهات میگیرند. در اینترنت انکار میشویم. هیچکس هم اجازه ندارد تسلیت بگوید. چرا که باید امنیت ملی حفظ شود. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. خانهای سوخته، اتومبیلی آتشگرفته و دلهایی پرپر…
نه تلویزیون نگاه کردهام و نه از کسی شنیدهام. من خودم دیدهام…
با یکی از ماموران نیروی انتظامی صحبت میکنم. میگوید اجازه ندارد چیزی بگوید. اما همین قدر میگوید که بارها تا پای مرگ رفته است. تعریف میکند که در میدان صنعت (شهرک غرب) چگونه با مرگ دست و پنجه نرم کرده است تعریف میکند از آن صحنه که فرماندهاش را با ماشین زیر گرفتهاند. اما کسی فیلمی از آن نگرفته است. غصهام میشود.
دوستم (ایمان) را میبینم که درست نمیتواند بشیند. نمازش را نمیتواند ایستاده بخواند. بیست و چهار سال بیشتر ندارد، اما شانس آورده که زنده مانده است. شاید اگر آن ماشین روی کس دیگری رفته بود، جانش را از دست داده بود.
وقتی میبینم که محمد نقی، دانشجوی دکترای مدیریت را به جرم داشتن ریش چنان زدهاند که نتوانست تا چند هفته از خوابگاه دانشجویی خارج شود، دردم میگیرد. خودم زیر بغل رضا را گرفتم و بردمش بیمارستان. خودم جای بریدگی چاقو و کبودی میلگرد را دیده ام. خودم دیدم آن فردی را که گلوله به پایش خورده بود. خودم دیدم که با گلدان از طبقه بالا توی سر آن مرد زده بودند و قطع نخاع شده بود. خون برادرم روی دست من ریخته است…
از پرستارها شنیدم که میگفتند فردی را آورده بودند که چنان سرش شکافته بود که مغز سرش آشکار شده بود. خانمهای پرستار از ترس رهایش کرده بودند. رضا تعریف کرد که بعضی پزشکان بیمارستان به جرم داشتن ریش از مداوای ما خودداری میکردند. توی راهروی بیمارستان رها میشدند.
شب زنگ میزنند که نزدیک خوابگاه سبزها کتکش زدهاند و موتورش را هم آتش زدهاند و حالا هم خونین و کبود نمیتواند بیاید. کمک میخواهد و من نمیتوانم کمکی بکنم.
چه کسی مظلوم است؟ آن کسی که به دلیل نداشتن رسانه، رأیش نادیده گرفته میشود و اگر کسی از او دفاع میکند، به خاک و خون کشیده میشود؟ یا آن کسی که در یک مرگ مشکوک میرانده میشود و از لندن تا تلآویو و از واشنگتن و تا پادگان اشرف برایش مرثیه میخوانند.
میگویند صدا و سیما که دست شماست. آخر این چه صدا و سیمایی است که از ندا آقا سلطان و روحالامینی و کامرانی میگوید، اما از غلامحسین کبیری و ذوالعلی هیچ نمیگوید. مگر رضا و ایمان و محمدنقی و امثال اینها آدم نبودند که چیزی از آنها گفته نمیشود؟ دردمان را به چه کسی بگوییم…
درد این است که حتی برای شناساییشان هم باید خودمان وارد عمل شویم و با وبلاگ زدن شهدایمان را پیدا کنیم و معرفی کنیم و گرنه نه سپاه و نه بنیاد شهید و نه هیچکجای دیگر درد این شهدا را ندارد. شهید از این مظلومتر هم میشود؟
بیایید لااقل برای روحشان فاتحه بخوانید. کمترین کاری که برای آن شهدای مظلوم بر میآید…
منبع وبلاگ آذرباد http://saleh.ruhollah.org