چقدر تلاش کرد تا بتواند نظر پدر او را جلب کرده و با دختر مورد علاقهاش پیوند زناشویی ببندد. شش ماه از جشن ازدواجشان گذشته بود که یک روز «بوکیجی» قشنگترین خبر زندگیش را به او داد: «اوسا» تو به زودی پدر میشی.
این زیباترین و قشنگترین خبری بود که همسرش به او داد وجود یک بچه میتوانست گرمی بیشتری به زندگیشان ببخشد. مرد جوان از آن روز به بعد تصمیم گرفت بیشتر در معدن بماند و کار کند تا وسایل راحتی زن و فرزندش را فراهم کند.
خسته سنگها را روی باربر گذاشت و هل داد. قطره قطره عرق روی پیشانیاش میدوید و اوتنها به عشق همسر و مسافر کوچولو با دستانش آن را پاک میکرد. آخرین قطعههای سنگ را روی باربر گذاشت سپس در گوشهای نشست عکس «بوکیجی» را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد؛ «هو، جیان، سانگ....» نه اصلاً از کجا معلوم دختر نباشد. دنبال اسم بهتری برای فرزندش میگشت. با خود فکر کرد چطور است اگر دختر بود نام مادربزرگش را روی او بگذارد اما ناگهان به یاد آورد مادربزرگ هنگام ازدواج با زخم زبانهایش خیلی همسرش را آزار داد. با خود فکر کرد بهتر است نظر خود «بوکیجی» را بپرسد. در رؤیاهایش غرق شده بود که ناگهان صدای فریاد یکی از کارگران او را به خود آورد:
«هی بچهها میگن منطقه کوهستانی «شینجیانگ» بهمن ریزش کرده و چند تا خونواده زیر برف موندند.»
«اوسا» با شنیدن نام «شینجیانگ» از جایش پرید، به طرف «چیسی» رفت و فریاد زد: بگو ببینم کسی هم طوریش شده، اصلاً کسی زنده مونده؟
«چیسی» در آن گیر و دار ناگهان به چشمان مرد جوان نگاه کرد و به یاد آورد همسر او در آن منطقه و درست پای کوه زندگی میکند، سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم اما...
«اوسا» شانههای کارگر چشم بادامی را تکان داد و فریاد زد: اما چی؟
«چیسی» با اینکه میدانست احتمال زنده ماندن «بوکیجی» خیلی کم است لبخندی به لب آورد و ادامه داد: اما نیروها دارن تلاش میکنن مردم رو از زیر بهمن بیرون بکشند، حتماً موفق میشن همسرتو نجات بدن، امیدت به خدا باشه.
«اوسا» از معدن بیرون آمد و به طرف«شینجیانگ» حرکت کرد. نفهمید کی و چگونه خود را به آنجا رساند. سفیدی برف همه جا را پوشانده و از آن دهکده کوچک چیزی پیدا نبود. کمک رسانان از زمین و آسمان به یاری آمده بودند و تنها توانستند شمار کمی را زنده از زیر برفها بیرون بکشند. جلو رفت و دیوانه وار برفها را کنار زد. یکی از امدادگران با دیدن این صحنه به طرفش رفت و سعی کرد او را عقب بکشد.
- ولم کنید، میخوام همسرمو نجات بدم، ولم کنید.
- آقا همکارای ما دارن تلاششون رو میکنند، آروم باشد و بذارید ما کارمون رو بکنیم.
چند زن و بچه زنده از زیر برف بیرون کشیده شدند اما هیچکدامشان «بوکیجی» نبودند. خستگی و نا امیدی رمقی برایش نگذاشته بود. با شنیدن صدای یکی از کمک رسانان که فریاد میزد: «این یکی هم زنده است» جانی دوباره گرفت و جلو دوید اما با دیدن پیرمرد همسایه و نوهاش عرق بر پیشانیاش منجمد شد.
سه روز گذشت و امیدها برای زنده یافتن ناپدیدشدگان کمرنگتر میشد. کمک رسانان با بالگرد، زخمیها را به بیمارستانها فرستادند و جنازهها را تحویل خانوادهها و بستگانشان دادند. با بیرون کشیده شدن هر جنازه عرق سرد بر پیشانی مرد جوان مینشست، دیگر ناامید شده بود. چقدر دلش هوای «بوکیجی» را کرده بود، به یاد آخرین باری که از او خداحافظی کرد افتاد. «بوکیجی» به او گفته بود:
«اوسا» این دفعه که اومدی خونه برام یه «بِه» تازه بیار خیلی هوس کردم.
و او قول داد حتما برایش «بِه» ببرد اما آرزوی خوردن آن به دل همسر جوان و فرزند در راهش ماند.
***
انعکاس نور خورشید چهرهاش را نوازش میکرد، به سختی چشمانش را باز کرد چیزی به یاد نمیآورد، خواست از جایش بلند شود نتوانست، تشنه بود. با تمام انرژیاش که تنها در یک صدای نفس مانند خلاصه میشد فریاد زد و کمک خواست اما هیچ کس نبود که به دادش برسد. تلاش کرد. برفها را کنار بزند اما باز هم نتوانست. به سختی دستش را بیرون آورد، تکه برفی در دهانش گذاشت که ناگهان چشمش به نخ بافتنی که هنوز در انگشت سبابهاش پیچیده شده بود افتاد.
تمام اتفاقات آن روز مثل برق از جلوی چشمانش رد شد: او در اتاق و کنار بخاری نشسته بود و برای نوزاد در راهش لباس گرم میبافت که ناگهان بهمن ریزش کرد و گرفتار شد، نمیدانست چند روز زیر برفها مانده، دنبال راهی برای نجات خود بود اما جز سپیدی برف چیزی دیده نمیشد.
***
پس از گذشت چهار روز کمک رسانان که از یافتن بازماندگان ناامید شده بودند تصمیم گرفتند با سگهای تربیت شده به تجسس بی وقفه در کوهستان سخت گذر ادامه داده و جنازهها را بیرون بشکند. «اوسا» طی این مدت لب به غذا نزده بود و در یکی از چادرها در انتظار بیرون کشیدن جنازه همسرش بود. تلاش کمک رسانان ادامه داشت و آنان همچنان در میان برفها به دنبال جنازه بودند تا اینکه حرکت نوری روی کوه توجه یکی از آنان را جلب کرد:
- هی جانگ نگاه کن اون نور رو میبینی.
- کدوم؟ من که چیزی نمیبینم.
- خوب دقت کن اوناهاش انگار یکی داره با یه آینه علامت میده.
جانگ با دیدن نور که روی کوه حرکت میکرد، فریاد زد: هی بچهها بجنبید فکر کنم یکی اونجا زیر برفها گیر کرده و داره علامت میده.
یکی از کمک رسانان گفت: جانگ مطمئنی؟ الان چهار روز از ریزش بهمن میگذره، بعیده کسی تو این مدت اونم تو این سرما دوام بیاره.
حرف مرد کمک رسان کاملاً منطقی بود اما جانگ حوصله شنیدن نداشت و فقط به نجات آن فرد فکر میکرد برای همین ادامه داد: ببین «چاو» من کاری ندارم که چند روز از این اتفاق گذشته و کی زنده هست یا نیست من فقط به این فکر میکنم که اونجا و تو این لحظه یه نفر به کمک ما احتیاج داره پس بجنبید و راه بیفتید.
تیم پنج نفره امدادگران با سگهای جستوجو گر به طرف دامنه سخت گذر به راه افتادند و...
***
- هی «اوسا» بهتره برگردی سر کارت اینجوری لحظهها برات راحتتر میگذره.
- تا موقعی که جنازه «بوکیجی» به دستم نرسه از اینجا تکون نمیخورم، میخوام برای آخرین بار صورتشو ببینم.
آن دو سرگرم گفت و گو بودند که یکی از نجات یافتگان داخل چادر دوید و فریاد زد: «اوسا» بجنب انگار همسرتو پیدا کردند.
«اوسا» آشفته از جا پرید و خود را برای دیدن صورت پاک و یخ زده همسرش آماده کرد. کمک رسانان برانکارد را از بالگرد پیاده کردند، «اوسا» بالای سر «بوکیجی» رفت و با دیدن صورتش که از شدت سرما سفید شده بود ناگهان زیر گریه زد:«بوکیجی» منو ببخش که تو آخرین لحظه کنارت نبودم.
و قطرات اشک بود که از صورت مرد جوان سرازیر میشد. دستان یخ زده «بوکیجی» را گرفت و بهی را که با سختی برایش تهیه کرده بود در آن گذاشت، در حالی که قطرات اشک از چشمانش جاری شده بود با هق هق گریه گفت: بیا عزیزم... اینم «به» که هوس کرده بودی، برات آوردم اما منو ببخش که هیچ وقت نتونستم اونو بهت برسونم.
در همین لحظه زن چشم بادامی پلکهایش را تکان داد و به هوش آمد. او چهار شبانه روز با مرگ دست و پنجه نرم کرده و در نهایت، معجزه آسا زنده مانده بود، «اوسا» وقتی در میان آن سرمای استخوان سوز نگاهش با نگاه گرم «بوکیجی» گره خورد و او را زنده دید ناخودآگاه به زمین افتاد و از خدای خود برای این معجزه تشکر کرد.