
خدا خدا میکرد در این چند روز باقیمانده جنایتی اتفاق نیفتد و درگیر پرونده دیگری نشود. در اتاقش نشسته بود و گزارش کار آخرین پرونده را مینوشت که سر و کله «بوریس» و دیگر همکاران پیدا شد:
- هی «آلکس» نمی خوای به مناسبت بازنشستگیت مهمونی بدی؟
- بدجنسا هنوز یه هفته دیگه مونده.
- خب چه اشکالی داره یه هفته زودتر مهمونی بده تو که نمیخوای روی همکارای به این خوبی رو زمین بزنی.
پیرمرد به اصرار همکارانش مجبور شد مهمانی خداحافظی را زودتر برگزار کند.
«آلکس» در «اورال» زندگی میکرد و طی این سالها روی پروندههای جنایی زیادی کار کرده بود. آن قدر در قتل و آدمکشی درگیر شده بود که دلش میخواست این یک هفته هم سریعتر بگذرد و حکم بازنشستگی اش را بگیرد. آن شب به اتفاق دوستانش به یکی از رستورانهای شهر رفتند تا آخرین روزهای همکاری مشترکشان را جشن بگیرند. گارسون تازه شام را آورده بود که ناگهان تلفن کارآگاه زنگ زد:
- الو جناب کارآگاه لطفا خودتون رو هر چه زودتر به دریاچه منطقه «سوردلوفسک» برسونید.
- چی شده «ایوان»؟
- قربان چند دقیقه پیش یه نفر با اداره پلیس تماس گرفت و گفت یه جنازه کنار دریاچه پیدا کرده که با توجه به زخمهای روی بدنش احتمالا اونو کشتند.
اصلاً دلش نمی خواست خود را درگیر پرونده دیگری کند، تنها یک هفته به بازنشستگیایاش مانده بود و این پرونده ممکن بود احتمالاً چند ماهی وقت او را بگیرد. اما چیزی در درونش میگفت که باید به وظیفهاش عمل کند و یکبار دیگر بادستگیری جنایتکاران نگذارد خون بیگناهی ریخته شود.
***
«آلکس» از دوستانش عذرخواهی و به طرف رودخانه منطقه «سوردلوفسک» حرکت کرد. در کنار ساحل چند خودروی پلیس، آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم میخورد. کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد سروان «ایوان» را در مقابل خود دید:
- قربان ساعت حدود 7 شب بود که یکی از افراد محلی این منطقه با ما تماس گرفت و خبر داد جنازهای را از آب بیرون کشیدهاند. به گفته نماینده پزشکی قانونی مقتول پیرمردی بوده که با ضربات کارد از پا در آمده است.
«آلکس» مسئولیت رسیدگی به پرونده را به عهده گرفت و تحقیق برای یافتن خانواده قربانی آغاز شد این در حالی بود که یک روز پیش از پیدا شدن جنازه، خانواده «لئونتی» ناپدید شدن پدرشان را به پلیس گزارش داده بودند. پس از پایان مراسم خاکسپاری «کریل لئونتی»، پسرش تحت بازجویی قرار گرفت:
- سه سال پیش مادرم سرطان گرفت، پدر خیلی تلاش کرد تا او خوب شود و سلامتیاش بازگردد. او به خاطر نگهداری از مادرم خیلی سختی کشید اما فایده نداشت و سرانجام مادر فوت کرد. یک ماهی میشد که بازنشسته شده بود تازه میخواست نفس راحتی بکشد و بقیه عمرش را با خیال راحت استراحت کند اما. . .
- پدرتون با کسی مشکلی نداشت یا اینکه این اواخر با کسی آشنا نشده بود؟
- راستش. . . راستش چرا این اواخر پای یه زن به زندگی اون باز شده بود.
- یه زن؟ اون کی بود؟ میشناسیدش؟
- نه اما فکر میکنم یه خانوم جوون بود، آخه یه شب پدر رو دیدم که از ماشینش پیاده شد اما نتونستم چهرهاش رو تشخیص بدم.
- از پدرتون نپرسیدید اون کی بود؟
- چرا از پدر خواستم به خاطر حفظ حیثیت خانوادگیمون از فکرش بیاد بیرون. اون خانوم خیلی جوون و جای دخترش بود اما پدر به ما گفت کاری به کارش نداشته باشیم میخواد حالا که بازنشسته شده از زندگی لذت ببره.
با کشف این سرنخ، تلاش برای شناسایی زن جوان آغاز شد. همچنین در ادامه بررسیها مشخص شد آن زن تمام حساب بانکی «کریل» را خالی کرده اما هیچ ردی از خود باقی نگذاشته بود تا کارآگاه و ماموران بتوانند شناسایی و دستگیرش کنند. هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته و پرونده قتل «کریل لئونتی» روی میز «آلکس» بود که قتل پیرمرد دیگری بر پیچیدگی پرونده افزود. آشنایی هر دو قربانی با یک زن و شیوه کشته شدنشان نشان میداد که به احتمال زیاد پای یک جنایتکار سریالی در میان باشد. این فرضیه وقتی قوت گرفت که طی سه ماه شمار قربانیان که همه مردانی مسن بودند به 20 نفر رسید. یک چیز اما در همه قربانیان مشترک بود و آن اینکه همگی آنها بازنشسته بودند که پس از آشنایی با یک زن به طرز فجیعی کشته میشدند.
***
«آلکس» در اتاق نشسته بود و پروندههای قربانیان بازنشسته را ورق میزد با خود فکر کرد اگر یک هفته زودتر حکمش را میگرفت الان در خانه نشسته بود و در کنار خانوادهاش خوش میگذراند اما این قتلهای زنجیرهای بدجوری او را به دردسر انداخته و ممکن بود در روزهای آخر کاری، حیثیت شغلی او را خدشهدار کند. هرچه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید تا اینکه فکری عین برق از سرش گذشت؛ او هم قرار بود بازنشسته شود و میتوانست طعمه خوبی برای به دام انداختن قاتل باشد. تصمیم گرفت عصرها و شبها در منطقه«سوردلوفسک» با لباس شخصی گشت بزند. یک هفته گذشت اما هیچ زن مشکوکی به او نزدیک نشد، تا اینکه در هفته دوم درست وقتی او روی یک صندلی در پارک نشسته بود زن جوانی روبهرویش ظاهر شد: ببینم آقا میتونم اینجا بشینم؟
«آلکس» به کودکی که در کنار زن بود نگاه کرد و پیش خود گفت: «این مادر مهربان که نمیتواند قاتل باشد» در همین هنگام جمله زن او را به خود آورد:
- شما هر روز میآیید اینجا؟
- بله تازه بازنشسته شدم حوصلهام سر میره برای همین عصرها میام پارک قدم میزنم.
- آخی! چرا با همسرتون نمیایید؟
پیرمرد تصمیم گرفت دروغ بگوید. چهره همسرش را به خاطر آورد که در خانه نشسته و منتظر او بود. در حالی که کمی احساس عذاب وجدان میکرد جواب داد: راستش همسرم مرده منم خیلی تنهام.
زن با شنیدن این جمله برق خاصی در چشمانش درخشید و ادامه داد: تنهایی خیلی سخته.
«آلکس» پرسید: پس همسرتون چی؟
زن با گوشه دستمال قطره اشکش را پاک کرد و گفت: اون سه سال پیش توی تصادف رانندگی کشته شد. پدرش هم که یه بازنشسته بود با اینکه کلی پول و ثروت داشت تمام ثروت پسرشو بالا کشید و منو با این بچه بی سرپرست رها کرد.
زن نگاهی به چشمان «آلکس» کرد و انگار که خاطره آن روز را به یاد میآورد با لبخند ادامه داد: راستش من و «دیوید» عاشق هم بودیم اما پدرش مخالف ازدواجمون بود و حتی توی عروسیمون شرکت نکرد پس از مرگ شوهرم اون من رو باعث مرگ پسرش میدونست.
«آلکس» سعی کرد رابطهاش را با زن جوان ادامه دهد. او طی مدت آشنایی داستانی را که از قبل ساخته بود برای «مارفا» تعریف و خود را یک وکیل بازنشسته معرفی کرد. او وقتی توانست اعتماد زن جوان را به دست آورد در یک شب بارانی به او گفت:درسته که من جای پدرت هستم اما اینقدر ثروت دارم که تو رو خوشبخت کنم. . .
***
تیر «آلکس» اینبار به هدف خورد و «مارفا» درست زمانی که نقشه قتل کارآگاه پیر را میکشید دستگیر شد. ماریا همسر «آلکس» طی این مدت از رابطه ساختگی شوهرش خبر داشت و مرد وفادار تمام ماجرا را مو به مو برای او تعریف میکرد. یکی از همان روزها بر اساس یک نقشه از پیش طراحی شده «مارفا» به پیشنهاد «آلکس» به خانهاش رفت تا کمی بیشتر از نزدیک با زندگی و خود او آشنا شود. این در حالی بود که سروان «ایوان» و چند مامور دیگر خانه و زن جوان را تحت نظر داشتند. درست هنگامی که «مارفا» پس از بیهوش کردن «آلکس» قصد کشتنش را داشت ماموران وارد عمل شده و او را دستگیر کردند.
کارآگاه پیر در حالی آخرین پرونده کاریاش را بست که دوستانش مهمانی مفصلی به مناسبت بازنشستگیاش ترتیب دادند و او به همراه همسر مهربانش خود را برای استراحت و تفریح در کشور ایران آماده میکردند.