
میثم رشیدیمهرآبادی
حاج صدراله ابراهیمی تلفنی زد و گفت که یک جفت گوش میخواهد برای شنیدن دردهایش. وقتی وارد اتاق شد، به غیر از کیفش، دو کیسه پر از داروهای رنگارنگ دستش بود و پاکتی که پر بود از عکسها و نوارها و آزمایشهای پزشکی. یک آلبوم بزرگ هم همراهش بود، پراز عکسهای دوران جنگ، پوشههای داخل کیفش هم باد کرده بود از حجم کاغذها و مدارک پزشکی و اداری.
اگر پدرش که اصالتاً طالقانی است از پسرهایش نخواسته بود که دنبال کارهای جانبازیشان نروند شاید الان«حاج صدراله»مجبور نبود هر ما 200هزار تومان از حقوق 400هزار تومانیاش را بدهد برای داروهای کلیه. الان پدرش بیخبر است که افتاده دنبال اثبات مجروحیتهایش تا بلکه بتواند بار دارو و درمانش را از دوش خانواده بردارد.
«حاجصدراله» ساکن نظرآباد است و برای همین معاونت نیروی انسانی منطقه مقاومت بسیج استان تهران خطاب به بنیاد شهید و امور ایثارگران نوشت که:«نامبرده مجموعاً مدت 67 ماه و چهار روز طی دو مرحله سابقه حضور در جبهههای حق علیه باطل از تاریخ 24/9/59 تا تاریخ 27/12/59 و از تاریخ 26/1/61 تا تاریخ 25/5/66 را دارد و در عملیاتهای مقدماتی والفجر8، کربلای2، کربلای4، کربلای 5 ، در مناطق عملیاتی خرمشهر، فاو، سردشت، بصره، شلمچه و جزیره مجنون، به عنوان خبرنگار ثبت وقایع جبهه و جنگ حضور داشته است.»
در همین علمیاتها و 67 ماه و چهار روز حضورش در جبهه بود که ترکش به سر، شکم و پهلوی چپش خورد و کلیهاش تخلیه شد. موج انفجار هم سر، گوشها و اعصاب و روانش را مصدوم کرد و قبل از اینها هم در شلمچه و جزیره مجنون، عوامل شیمیایی، ریه و چشمهایش را مجروح کردند.
«صدراله» کلیه چپش را بر اثر ترکش از دست داد و کلیه راستش هم از کار افتاد. حالا به او قول داده بودند که برای پیوند کلیه اعزامش کنند به خارج، برای همین نامهای نوشت به بهداری قرارگاه کربلا، شهیدبقایی اهواز تا مدارکش را برای اعزام از آنها تحویل بگیرد.
22/10/66 هم همه مدارکش را تحویل گرفت و به بیمارستان امام خمینی(ره) تهران تحویل داد. حالا بعد از چند سال که تصمیم گرفته سروسامانی به پرونده جراحتهایش بدهد، بیمارستان امام خمینی(ره) ضمن تأیید همه جراحتها و بستری او، مدارک را به خاطر گذشت زمان گم کرده است و اثری از تأییدیههای آن روزها نیست.
«صدراله» البته وقتی در 8/4/78 به کمیسیون پزشکی رفت، برایش 70 درصد از کار افتادگی اعلام کردند ولی دستهایی در کار بود که بعد از چند سال، پروندهاش را در یک رفتوآمد بین دستگاهی مفقود کنند و دوباره از او بخواهند که در کمیسیون شرکت کند. این بار«حاجصدراله ابراهیمی» با کلیهاش که در ایران پیوند خورده و حالا پس زده است، مجبور است دوندگی کند تا حق مسلماش را احیا کند.
حالا که بچهها بزرگ شدهاند و مخارج زندگی تا جایی که توانسته بر گردهی او فشار آورده، چارهای نیست که مدام نامهنگاری کند تا حق خود و خانوادهاش را بگیرد.«حاج صدراله» دینی به گردن انقلاب ندارد، ولی به گردن ما تا دلت بخواهد.
حالا که گذشت سالها، گرد سفید پیری را بر چهرهاش نشانده، توان دویدن به دنبال این نامه و آن نامه را ندارد. نه سینه زخم خورده از شیمیایی رمقی گذاشته و نه دیالیز شدن برای کلیهای که پس زده است میگذارد توانی باقی بماند. در همین چند ساعتی که مهمان سرویس پایداری بود، مثل نقل و نبات قرص میخورد و از همه آنها دردآورتر، قرص هایی بود که مجبور بود برای داشتن آرامش حداقلی، بخورد، از ترس اینکه موجگرفتگی ایام جنگ، حالش را بههم نریزد.
حالا هم او هیچ چیز نمیخواهد جز اینکه مجبور نباشد 400 هزار تومان حقوق بازنشستگیاش را خرج دارو و درمان کند. اگر 70درصد از کار افتادگیاش تأیید شود، داروهایش را یکی در میان نمیخرد و شاید حالش بهتر شود این خبرنگار جنگی و اگر حالش بهتر شود میشود پای خاطراتش نشست تا روزهای 67 ماه جبههاش را یکی یکی تعریف کند و ما هم گنجهای وجودش را استخراج کنیم.
درد دلهای«حاجصدراله» حرف دل خیلی از بروبچههای جانباز شهرستان نظرآباد است که میخواستند به دفتر روزنامه بیایند ولی او را به نمایندگی فرستادند.
همهشان امید داشتند تا آقای رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران فکری کند به حال مدیریت بنیاد شهرستان نظرآباد تا بلکه کسی جرأت نکند حق و حقوق یادگاران جنگ را پایمال کند.
همهشان امید داشتند به روزی که لباس شهادت بپوشند و سرفراز شوند روی دستهای مردم. کاش امیدهایشان ناامید نشود.